آرشیو برای ماه : می, 2015

20:06 یکشنبه، 3 می 15

اینجوری برای کودک [درون]‍م تعریف می‌کنم که:

… باز دو قدم مانده به ساختن طبقه آخر، یک‌هو باد زد و یکی با لگد زد و همه‌ی لِگوها دوباره ریخت زمین. عین روز اول. حتی بدتر از روز اول. و حداقل دو ماه فقط طول کشید که بتونم همه‌ی آش و لاش شدگی‌های کف زمین رو جمع کنم.
… اما کردم. و این بار هر کدوم از لگوها رو که بر می‌داشتم کلی نگاهش‌ش می‌کردم. کلی یادم می‌اومد چی شد که این رو این‌جا گذاشتم/گذاشتیم. و بعد با چشمان کاملاً باز و محتاط، یه دستمال روش می‌کشیدم و می‌ذاشتمش کنار. همه در کنار هم به ردیف.
… من آدم موو-آن کردن نبودم. این رو بعد از کلی کنجار و انکار و چونه‌زدن با خودم، با این و اون، با نصایح و توصیه‌ها، فهمیدم. لزومی هم نمی‌دیدم خودم رو گول بزنم که باشم. من لگوهام رو دوست داشتم. و حتی اگه دکتر هم می‌گفت، بازم دوست داشتم مرتب‌شون کنم و بذارم‌شون روی طاقچه. یا توی جعبه و بعد توی انباری. اما ازشون رد نمی‌شدم. من تحمل شکست داشتم، اما این شکست نبود. لگوها همه سالم بودن، فقط دیگه مرتب روی هم چیده نشده‌بودن. و دیگه توی هم جا نمی‌رفتن. اما ماهیت وجودی‌شون که از بین نرفته‌بود. اما من که هنوز می‌تونستم یه عالمه‌شون رو بریزم توی تخت و کلی غلت بزنم تا خوابم ببره باهاشون.

 
نه الزاماً از سر آموزندگی، بلکه برای بازبینی شخصی و نیم‌نگاهی به مسیر طی شده، ادامه می‌دم:

… صدای پیانو که ادامه داشت. من هم که زیر چشمام هر شب کرم ضد چروک می‌زدم که زودتر از چهل‌سالگی چهل‌ساله نشم. پس جای نگرانی نبود. این‌وسط فقط یک لایه‌ی دیگه پوست کلفت‌تر شدم. که موقع حموم رفتن و تماس‌های پوستی کمی خشک بود. و یک کمی هم نگاه‌م بیش‌تر از حرف‌هام عمیقی می‌کرد. تقریباً بگم، نسبت سه قسمت نگاه به‌ازای یک قسمت جمله.
… دکترم حق داشت. باید درد زایمان پوستی رو می‌کشیدم، اون هم در حالی‌که لِگوها جلوم همه قطار شده بودن و با رنگ‌های دل‌فریب‌شون من رو وسوسه می‌کردن برای نوازش. برای یک بار دیگه لمس و بازو و خواب. برای یک بار دیگه غرق شدن و بی‌دار شدن در اوج خوش‌بختی. دکترم حق داشت. باید درد زایمان پوستی رو می‌کشیدم.
… و این وسط وسواس‌های او.سی.دی-گونه‌م رو با لب‌خند برای خودم هضم می‌کردم. لازم داشتم بیشتر با خودم دونفری غذا بخورم و بیش‌تر مراقب خودم باشم. لازم داشتم به‌جای جمع‌کردن لِگوها با خاک‌انداز و یک ظرف زباله، بالعکس وقتم رو خلوت کنم و بین خودم و لِگوها نصف نصف کنم. من آدمی نیستم که الکی زباله بریزم جایی. در کهکشان؛ در هستی؛ در مجموعه‌ی یونیورسال کارماهای موجود در کائنات؛ در مجموعه‌ی یون‌های سدیم و پتاسیم لای نرون‌های مغز خودم حتی. من به بازیافت معتقدم — مخصوصاً بازیافت چیزهای بازیافت ناپذیر. حتی اگه زندگی پسابازیافت و جدیدِ تمامی لِگوها بخواد فقط در نقش عتیقه‌های آنتیک هم باشه. که باشه.

 
و همین‌طور که دستش رو می‌گیرم که بریم کمی لای چمن‌های حیاط توپ شوت کنیم، می‌گم:

… من عاشق بازی‌های استراتژیک، جنگی، و رقابتی بودم. اما با هنجارهای اپیدمیک این جهان هستی که به‌سان نظم عام و فراگیر دراومده‌ان، نمی‌شه به این راحتی‌ها جنگید — مخصوصاً با اون مزخرف‌هاشون. و من نمی‌خواستم الباقی زندگیم رو بذارم و جنبش رادیکال بازیابی تمامی لِگوهای آزاد و معصوم و مملو از شایستگی در جهان هستی راه بندازم. من فقط دنبال سهم خودم بودم. دنبال سهم خودم توی همین آپارتمان ساده‌ی طبقه‌ی ششم.
… از خیلی‌ها پرسیدم. دکترهای عام. دکترهای خام. دکترهای اسپشالیست. اما آخرش فهمیدم ریتم مقصود همین ضرب گام‌های بین شستی‌های پیانوی آهنگ مورد علاقه‌م هست. و باور آرام رویش آرام دوباره. نه الزاماً هر ۲۸ روز؛ کمی طولانی‌تر، اما الزاماً رویش مجدد واقعی. با این‌که حواسم به زیر پلک‌هام بود، اما نسبت سه به یک نگاه به حرف را سعی می‌کردم با لب‌خند مخلوط کنم و لای سلول‌های زمان تزریق کنم با سرنگ.
… پذیرا. میرا یا نامیرا، باید پذیرا بود. من چشم‌هایم را به پاهای تمام کسانی که از کنار برج بعدی لگو‌هایم رد خواهند شد، خواهم دوخت. من تمام هیکلم را جلوی تمام بادهایی که به برج بعدی بخواهند بوزند، سپر خواهم کردم. اما پذیرا خواهم ماند. برج بعدی، از آن من بود. هست. خواهد بود.

18:18 یکشنبه، 3 می 15

آدم‌های این شهر سه دسته‌اند:
یه عده من رو اصلاً نمی‌شناسن.
یه عده من رو به فکرکردن زیاد می‌شناسن.
یه عده من رو به صدای بلند نفس‌هام از بینی‌م وقتی زیاد فکر می‌کنم (حتی تو خواب) می‌شناسن.

تو سال‌هاست ساکن این شهر نیستی.
تو هرگز ساکن این شهر نبوده‌ای.

Aidin,
somehow,
is a real legal guy, a regular guy;
and nothing more, and nothing less.

©2004 - 2019 blog.horm.org