آرشیو برای ماه : فوریه, 2015

10:41 پنجشنبه، 26 فوریه 15

من هم می‌دونم کارما نیست. ینی اگه بود تا حالا تموم شده بود. اما هم‌چنان می‌شینم به یاوه‌های تو گوش می‌کنم و با دقت تو چشمات زل می‌زنم. و تو هم‌چنان ادامه می‌دی؛ انگار نه انگار که توانایی این رو هم داری که یه شانسی بده که من با این روضه‌های تو، از اونی که سر شب بودم خسته‌تر نشم. بعد اون وسط مثال هم می‌زنی. و این بیش‌تر من رو می‌بره پایین. اون‌قدری که روی دیواره‌های همون چاه قدیمی (که یارو دکتره گفته بود نرم اطرافش)، در حین سقوط، یهو یه یادگاری می‌بینم از «آیدین، ۱۸ ساله، مشغول دستپرت‌لی دست‌وپازدن با سایکو».

بهت گفتم عزیزم، یه سری چیزا تکوینی‌ان یه سری چیزا تحصیلی. و روضه‌های تو واسه شب خوب خوابیدن خیلی خوب جواب می‌ده. اما وای به حال من اگه روضه‌های تو بتونه بیش‌تر از سه شب آروم‌م نگه‌داره.

گاهی یادم بنداز یادت بندازم خیلی چیزها رو عزیز. که هیچ‌وقت هیچ‌وقت هیچ‌وقت فکر نکن یه مرد وقتی دسپرت هست و فقط تو چشات محکم نگاه می‌کنه وسط سخنرانی‌هات تو ماشین و هیچ‌چی نمی‌گه، از نداشتنه. نوپ! می‌خواد ببینه اوج مشت‌هات فوقش تا کجاش می‌تونه بره. می‌خواد ببینه آیا لگدهای تو یکی می‌تونه اون دنده‌های نشکسته‌ش رو بشکنه. همین.
یه مرد دسپرت، فقط، و مخصوصاً، قدرت قوه‌ی هاضمه‌ش ارتقا پیدا می‌کنه. و صدالبته فروغ توی چشماش برای عمیق شدن و راحت‌تر یاوه رو تشخیص دادن. یه جور بانجی جامپینگ افقی؛ ساطع‌شده از مردمک. یه مرد دسپرت وقتی تموم می‌شه سخنرانی می‌گه «شراب رو هم با خودت ببر. ببخش جا پارک گیر نیاوردم.»

شنای قورباغه برای همه‌ی ما همینی است که من از الئو یاد گرفته‌م.

لطفاً سعی نکنید تفاوت‌های ما با قورباغه‌های حوض‌تان را به تمسخر به ما یادآوری کنید — ما برای یک‌عمر دوزیست بودن و یک‌عمر دوزیست ماندن شنا نمی‌کنیم. باور کنید.
لطفاً به ما طعنه نزنید که هرگز شناگرهای خوبی نخواهیم شد. باور کنید ما جز برای بقا به هیچ دلیل دیگری شنا نمی‌کنیم. باور کنید.
لطفاً برای ما راجع به معایب روش تمام و کمال شنا کردن در قلب کائنات و این‌که چگونه این روش‌ها به میلیون‌ها نفر در اقصی‌نقاط دنیا تدریس می‌شوند سخنرانی نکنید. ما را به میلیون‌ها نفر شما و دنیایتان چه کار؟ باور کنید.
لطفاً توی دل خودتان بخندید. ما هم قول می‌دهیم موقع شناهای خودمان چشمان‌مان را ببندیم. ما به شنای خودمان اعتقاد داریم. باور کنید داریم. ولو مسخره، خواهشاً قهقهه‌های‌تان را به دیواره‌های ایمان ما و «ما بودن» ما نمالید.

ما به باور غرق‌شدن در قلب اقیانوس عادت داریم، نه زیستن‌های کنار باتلاقی که برای ساکنین خوش‌حال‌ش مرکز زمین است.
باور کنید.

ناتاشا اخیراً ۹ ساله شد. هنوز همون دامن گلدار و لب‌خندهای ساده. ساده ساده. یعنی اون‌قدر ساده که توی نعلبکی ظرف هشت دقیقه زیر آفتاب مرداد کامل تبخیر می‌شه. ۹۰ ساله هم بشه همونه. من که ندیدمش البته، اما جانی بهم گفت. من روم نشد از جانی مستقیم راجع به گل‌های دامنش بپرسم. دخترا تو این سن یه مقدار حساسن رو همه‌چی — طول می‌کشه تا بفهمن خبری نیست.

گذشته به آینده تعلق نداره؛ این رو قبول دارم. اما خب یازده سال پیش ناتاشا بخشی از آینده‌ی گذشته‌ی من بود. حتی شاید رد پاش تو همین سگ‌دونی هم باشه. رد پاش بوی همون دامن گلدار رو می‌ده. گل‌های سفید با زمینه‌ی قرمز. و همون سخنرانی‌های همیشگی برای یادآوری «من خوش‌بخت‌ترین» (من ِ خوش‌بخت‌ترین؛ من، خوش‌بخترین؛ …).

گذشته به آینده تعلق نداره. اما یه سری از ما بلدیم با خودمون خیلی چیزها رو بکشیم. حمل کنیم. دنبال بکشیم. و این چیز بدی نیست. و اون دوست عزیزی (که همین‌جا جا داره باز بهش یادآوری کنیم که لب‌خند زدیم محض دیس‌میس کردن به‌جان خودم، نه از فرط ذوق و لذت) هم اگر می‌گه فلان و واسه خودش سینه می‌زنه، محض اینه که تکنیک‌های بسته‌بندی رو بلد نیست. تو که دیدی، آخرین حرف من این بود که سی سال زندگی رو بارها توی یه کوله‌پشتی جمع کرده‌ام و باز هم می‌کنم! پس نترس. حتی نگران جای خودت هم نباش. حتی فکر نکن رقابت هست — گذشته تعیین‌شده و تمام‌شده هست. فقط باور کن و هضم.

آینده اما مدیون گذشته‌ست. مثل معجون بابارحیم که مدیون پسته و بادوم و پودر نارگیل هست. خوشمزه هم می‌تونه باشه. و فوت کوزه‌گری‌ش اینه که بابارحیم همیشه گردوهای خشک رو تازه نگه می‌داره. کسی چه می‌دونه، شاید هرازگاهی بهشون نگاه می‌کنه و لب‌خند می‌زنه. یا براشون/ازشون می‌نویسه. یا خودش رو می‌بره به زمانی که گردوها هنوز سوگولی ِ درخت بودند و می‌شینه باهاشون گل می‌گه، گل می‌شنفه.
بابارحیم، بلده.

شیشه‌های خیارشور رو دو سه ماهی بود جمع می‌کردم. از وقتی سالی بهم گفت که سرکه رو می‌شه جوشوند و راحت ترشی انداخت — دوباره اون هیجانات هفت سالگی ِ دی.آی.وای. من به پیاز نقلی فکر می‌کردم. ترشی پیاز کوشولو! یا، فکر کن، این‌که محکم شیشه‌ی سیرترشی رو بکوبی جلو طرف و بگی سن این سیرترشی از سن رابطه‌ی تو بیشتره! هاهاهاها…

اما حالا فکر کنم باید همه شیشه‌ها رو بندازم دور. من هیچ‌وقت نه جرأت کوبیدن روی میز داشتم، نه میل خاصی. ترجیح می‌دم زنبور مُرده‌ی لای درز پنجره گیر کرده پیدا کنم و خشک کنم. زنبور مُرده خیلی بیشتر حرف برای زدن داره تا سیرترشی. زنبور مُرده اصلاً صبح تا شب دغدغه و استرس این رو نداره که کی روز اعدامش فرا می‌رسه که محو بشه و تبدیل به یه سری اسید و کالری بشه. زنبور مُرده خیلی هم ایمان داره. به کاری که کرده. به استایل‌ای که نشسته. به آخرین تلاش‌هاش. به تقدیر.

من اگه هفته‌ای ۳ تا زنبور مُرده پیدا کنم؛ می‌شه ۱۵۰۰ تا توی ده سال. بعد باهاشون یه معبد می‌سازم. معبدی مملو از ایمان. ایمان به گذشته‌ست که امید به آینده می‌یاره، نه امید به گذشته. و مجدداً می‌گم لطفاً دهنت رو بگیر اون‌ور وقتی به من از ایمان به آینده حرف می‌زنی. من از بوی سیرترشی اصلاً بدم نمی‌یاد؛ اما دهنت این‌جور مواقع حتی بوی سیرترشی هم نمی‌ده.

ممنون.

13:22 جمعه، 20 فوریه 15

چونان مارمولکی لال و ناباور
به این جهان باروری‌ها نگاه کردن، و هیچ نیالودن…

غم نیست الزاماً آن‌چه از چشم‌های باز و بی‌احساس بیرون می‌تابد، شاپرک.

13:30 یکشنبه، 8 فوریه 15

چه توقعی از من و روزهای بارانی این شهر با هم هست؟
تمام Go, F* Yourself های‌م را سعی می‌کنم به‌صورت مربع‌های یک فوت در یک فوت با قطر نازک (برای یخ‌باز‌شدن سریع) در بیاورم و در کیسه فریزر بگذارم و روی هم توی فریزر کوچولوی بالای یخچال بگذارم. تا ۶ ماه اول خوب می‌مانند. بعدش هم فقط ارزش غذایی و ویتامین‌شان از بین می‌رود — که به دَرَک.

من و این شهر، روزهای بارانی به اُرِگان فکر می‌کنیم. به این‌که سمت ریچارد هم باران زیاد می‌باریده حتماً. به این‌که آیا ریچارد هم در راستای آخرین تضرع برای بقا بوده نصف شاهکارهایش، یا خرش از پل گذشته بوده و مثل من و شهر، فقط موعظه می‌کرده — با نمای خارجی شکیل.

من و این شهر، روزهای بارانی روبه‌روی هم می‌شینیم و کمی چای می‌خوریم. توی چشم‌های هم زل می‌زنیم. هردومان دل‌مان می‌خواهد مردم ساده‌دل و مهربان روی‌مان قدم بزنند. بخندند. آن‌قدر ورجه وورجه کنند که بالانس تمام hormون‌هایشان سرجایشان بیاید.

من و این شهر، روزهای بارانی را خوب بلدیم تعبیر کنیم. از ساعت ۱۰ صبح تا ساعت ۴ بعدازظهر زمستان هیچ تغییری در نور آسمان دیده نمی‌شود. بعد یک‌هو هوا تاریک می‌شود. و این سبک زنده‌گی مورد علاقه‌ی هم من و هم شهر است — خوش‌مان نمی‌آید بخواهیم غروب تدریجی و کش‌دار‌ ای داشته باشیم.

من و این شهر، روزهای بارانی گاهی لب‌خند می‌زنیم. مهم نیست باران بند بیاید یا شخصی ثالث‌ی یکی از ما را صدا بزند یا یکی‌مان گشنه‌ش بشود. ما به لب‌خند زدن ادامه می‌دهیم.
من و این شهر تشابهات زیادی با هم داریم. اما نه آن‌قدر که بخواهیم راجع به باقی عمرمان تعهد‌ ای به هم بدهیم.

22:12 شنبه، 7 فوریه 15

من که دارم تکرار می‌شوم؛ تو خوبی؟

یک جایی خوانده بودم که همه گردی‌های تکراری طبیعی زمین، در جهت عکس عقربه‌های ساعت می‌گردند. من اما معکوس شده‌ام. من به صندلی دارم فشار داده می‌شوم. انگار که از آخر آمده‌م و پایم روی پدال گاز گیر کرده در حالی‌که دنده روی «عقب» است. از هفتاد/هشتاد سالگی آمده‌ام و دارم دنبال هفده/هیجده سالگی‌ام می‌گردم — حالا چند وقتی‌ست روی ۵ مایلی ِ سی سالگی زده‌ام بغل تا یک نفسی تر کنیم.

من لای همه‌ی تکرارها خودم را هی و هی و هی می‌کِشم… بعد هی پایم به سنگ‌های ریز و درشت کف جاده گیر می‌کند و باز زخم می‌شود. تقصیر دکتر پ لعنتی بود که بهم گفت پای چپم کوتاه‌تر از پای راستم هست؛ آن‌هم وقتی آخرین خاطراتم از فوتبال کلّی گل‌زدن و شادی بود! دروغ بدی بود که گفت. و رفته توی مُخم حالا و در نمی‌آید. تمام عصب‌های تمام اندام‌هایم هم مطیع مُخم هستند. همین شده که حتی پاشنه‌ی پای چپم هم ننه‌من‌غریبم‌بازی‌اش گرفته. لامصب.

پاشنه‌هه گیر می‌کند. حتی وقتی روی ماسه‌های کنار اقیانوس قدم می‌زنم هم گیر می‌کند. کانسپتِ اقیانوس… تقصیر من نبود باور کن — با هم تا حد سرشانه توی آب بودیم آن‌شب؛ یادت هست؟ بعد تو از پشت من را ترساندی و یک موج وحشی و یک‌هویی هم زد و من نسبتاً کله پا شدم. اما حدوداً نیم‌ثانیه قبل‌ترش کمی ترسیدم و گلاب‌به‌رویت شدم به اقیانوس. شب بود، اقیانوس هم به این بزرگی؛ کسی نمی‌فهمید! عمدی هم نبود تازه. چند ماه بعدتر هم که از آب بیرون آمدیم، جلوی شلوارم هیچ لکه‌ای نبود. نمی‌دانم چرا مطمئن‌م بهت نگفتم اما مطمئن هم هستم که فهمیدی. نمی‌دانم. مهم این‌ست که وقتی از آب بیرون می‌آمدیم می‌خندیدیم!

بعد اما مثل حرف دکتر پ‌ی لعنتی، «بد» یادم ماند. بدجور. آره، بدجور. خواب می‌دیدم اقیانوس از دست من ناراحت شده. حق هم داشت…
داشت؟

در حال دنده‌عقب آمدن در خلاف جهت حرکت عقربه‌های ساعت هر دویست و شصت درجه یک بار چشمم به اقیانوس می‌افتد. به مدت صد درجه. بعد هی فکر می‌کنم و فکر می‌کنم و فکر می‌کنم…

وسوسه می‌شوم بروم جلو و از ماهی‌ها بپرسم؛ ببینم بویی برده‌اند اصلاً. ماهی‌ها اما از من متنفرند. ماهی‌ها اولین کسانی بودند که تو قضاوت‌های‌ت راجع به من را بهشان می‌گفتی. بعد وقتی نظرت عوض می‌شد، یادت می‌رفت یا حال نداشتی بروی و اصلاحیه را برایشان قرائت کنی. ماهی‌ها از من متنفر می‌ماندند. هنوز. حتی.

وسوسه می‌شوم بروم جلو و از شن‌های ساحلی بپرسم. شن‌های ساحلی از بس زیادند، همه متأهلند. بعد هم چون من را با تو زیاد دیده‌اند، تنهایی من را به حساب خیانت می‌گذارند بی‌پدرمادرها. بعد جواب من را نمی‌دهند و زن‌ها و شوهرهایشان را از من دور می‌کنند. خرده شن‌های ساحلی حکایت همان خرده‌جنایت‌ها هستند.

وسوسه می‌شوم بروم جلو و از ماهیگیرهای محلی بپرسم. با قایق‌های دوست‌داشتنی و درحال‌پوسیدن‌شان، و کفش‌های پلاستیکی بلند و یک تکه. اما خب… خب چی بپرسم؟ بپرسم ببخشید این‌که من یک شب از فرط دلهره شاشیدم توی اقیانوسی که شما یک عمرست ازش ماهی می‌گیرید، ناراحت‌تان کرده؟ اصلاً گیریم به کارما هم اعتقاد داشته باشند؛ چرا باید بدانند در هر قطره از اقیانوس ممکن‌ست جزئی از من هنوز باقی‌مانده باشد؟ مگر تو خودت نگفتی که اقیانوس حافظه‌ی ضعیفی دارد؛ برای همین علی‌رغم عظمت‌ش، غم‌انگیز نیست. حالا من به‌زور بیایم مفاهیم انتزاعی تکثیر و تقسیم و تقطیر سلولی را برایشان توضیح داده و یادآوری کنم که با چوب بیافتند دنبالم؟ اقیانوس ماهیگیرها را بیشتر از ترسوها دوست دارد. نقطه.

وسوسه می‌شوم بروم جلو و ازت بپرسم «من که دارم تکرار می‌شوم؛ تو خوبی؟». اما یادم می‌آید که خوبی. و این منم که باید سرعت تکرار شدن به عقبم در خلاف جهت عقربه‌های ساعت را طوری کنترل کنم که بین ساعت یک و بیست دقیقه الی یک و چهل و پنج دقیقه بامداد روزهای فرد و آخرهفته‌ها، بالا نیارم.

Aidin, somehow, is a real legal guy, a regular guy; and nothing more, and nothing less.