آرشیو برای ماه : اکتبر, 2014

20:42 پنجشنبه، 16 اکتبر 14

من
و زمستان
و پتوی گرم دولایه.

شب‌هایی که زود شب می‌شوند.
شب‌های سرد.
فکرهای سرد توی سرم. و نسیمک گرم مطبوعی که از گوشه‌ی بخاری زیر پنجره تو می‌آید.

مغز لامصب من، لامصب بدجوری با خاطرات گذشته حال می‌کند. لامصب مثل استخر توپ هی بالا و پایین می‌برد و طوری خودش را می‌مالد که انگار نه انگار ممکن‌ست سرش شوره بزند در اثر مقاربت با این خاطرات توپ‌وار که هر ننه‌قمری تن معرّق خودش را مالیده به‌شان.
مغز لامصب من، حتی من را تحریک می‌کند که بروم دستی بزنم. بی‌چاره نمی‌داند همه‌ی توپ‌هایی که من دست می‌زنم توی دستم بوی لجن می‌گیرند. از لای‌شان کرم تراوش می‌کند بیرون!
مغز لامصب من، نمی‌داند نیمی از عمر من دارد صرف پرورش کودکِ-درون ای می‌شود که به‌تازگی متوجه شده‌ایم اسم بیماری لاعلاجش همان اوتیسم خودمان است. نمی‌داند این‌که می‌گذاریم گه‌گاه و گاه و بی‌گاه برود معارشت کند با اغیار، تنها دلیل‌ش این‌ست که دکترها گفته‌اند این تنها امید آن‌ست که شاید، شاید، شاید، یک‌روزی اجتماعی بشود.
مغز لامصب من، کودک جان را به استخر توپ می‌کشد. کودک جان جیغ می‌زند. مغز می‌ترسد. مغز موضع تدافعی و جوجه‌تیغی به‌خودش می‌گیرد. دیگر حتی جواب هیچ‌کس را هم نمی‌دهد. کودک هنوز دارد جیغ می‌زند. این وسط مش اصغر به من زنگ می‌زند که بیا و ببین …!

من وقتی می‌رسم که کودک از نعره کبود شده و مغز از بی‌هوایی. هر دو را کمی آرام می‌کنم. توضیح می‌دهم که ما قرارست سال‌ها در حداکثر یک کالبد با هم زندگی کنیم و این کوهبیشن جبراً لازمه‌اش کمی مسئولیت‌پذیری از طرف همه‌مان است. (خودم ولی اوغ می‌زنم از این پذیرش زیرپوستی و پارازیت‌گونه‌ی هنجارهای جامعه به عمق روان‌م. عین وقتی‌ست که الکل بی‌کیفیت می‌خورم و تا یک هفته احساس می‌کنم خون‌م مزه‌ی شاش گرفته. هنجارهای گه.) و در ادامه کمی از مزایای مچور شدن و بالغ‌گونه رفتار کردن برای‌شان بلغور می‌کنم. (حتی همین آخرین رفیق‌مان هم ما را که دید، هه، گفت باید می‌رفتم حوزه و آخوند می‌شدم!)
به قول همین رفیق آخرمان، قانع که نه، ولی ساکت می‌شوند. هر دوشان.
به درک راه نبردیم به اکسیژن آب… می‌روم لب پنجره کتاب‌های قدیمی خودم را می‌خوانم. به دَرَک‌م هم نیست وجداناً، که چه گهی می‌خواهند بخورند هر دوشان تا شب. من و زندگی سگی عزیزم به‌اندازه‌ی کافی دغدغه داریم. آبروی نرفته‌مان هم که پیش مش‌اصغر رفت.
اصن با این دیوارای نازک‌شون!

پاداش‌های کوچک یعنی موقع خرید رفتن، چیزهایی را بخری که آخرین باری که پول نداشتی فکر کرده‌ای که یه زمانی …
این‌ها می‌شوند: پاستیل خرسی و ماری (و اگر بود نوشابه‌ای بزرگ) در بزرگ‌ترین حجم. مرغ تازه و کامل که خودت پوست بکنی. نعناع و ریحان تازه و پاک نشده. انبه برای آب گرفتن. خیلی تا دوس‌آکیس. لیموی سبز و کوچک. ادویه‌های عجیب. قارچ تازه و سفید و گنده (ولی نه جنگلی). کمی هم کرفس.

سوشال نبودن ولی از زندگی شخصی تعریف کردن در امکان کم‌تردد و غیرسوشال، بسی هم لذت‌بخش می‌باشد برای اینتروورت‌‌ها. همون‌طور که روزی رسیده که نصف این شهر پرچم رنگین‌کمون به‌خودشان بگیرن، روزی هم می‌رسه که دیگه یوگا و ادونچرس و بک‌پک ارزش نخواهد بود. تو همین تپه‌ی سیلیکونی لامصب. به جان خودم. دوباره ملت برمی‌گردن سر خونه‌ی اول‌شون. تو غار. غاری که توش آتیش روشن می‌شه. غاری که از بالاش سوز باد دهانه‌ی غار می‌یاد، از پایینش گرمای آتیشه. فلانِ لق هر کی هم که این وسط نگران مصرف ناصحیح انرژی و خرس قطبی و اگزوز گلخانه‌ای مونده… آدم‌های اینتروورت چندشخصیتی برای مقابله با دی‌آر به‌وقت سوشال انگزایتی، احتیاج دارن به این مزخرفات!

بعد بگو چرا این‌قد دوس‌آکیس می‌خوری که شکم در بیاری و مجبور شی شب‌به‌شب آب کرفس تناول کنی. والله…

09:42 چهار شنبه، 1 اکتبر 14

نگفتم بهت، این وسط صدای کلاغ‌هایی که بالای سر قایق قدیمی ریچارد می‌چرخند من رو امیدوار می‌کنه.
نگفتم بهت، من پترن‌های خودم رو دارم کشف می‌کنم. بیا ببین — آپدیت‌کردن هُرم فقط سه و چهار شنبه‌های لعنتی عزیز.
نگفتم بهت، این وسط قراره هر سال یه زبون یاد بگیرم و بعدش برم با همه‌شون یکی یکی بخندم.
نگفتم بهت، این وسط اون قوس کمر بنفش روی پس‌زمینه‌ي کرمی چوبی/کاغذی رو یه روز پیاده‌سازی می‌کنم. روی بوم، روی کاغذ، روی گِل سفید رزین، روی حلقه‌ی تاریک و نقره‌ی سیاه بیست و چند میلی‌متری.
نگفتم بهت، این وسط من کلی شمع روشن ته دلم دارم. شب اگه بی‌دار می‌شم و بهت می‌گم «حالم خوبه، فقط نفسم نمی‌یاد» و می‌رم لب پنجره می‌خوابم که باد بره تا ته حلق و معده‌ام،‌ واسه وول خوردن اون شمعاس. یه رقص لایت و سکـسی‌ای اون ته دارن واسه خودشون. چهار و پنج صبح. وقتی حتی وروتزو هم خوابه.
نگفتم بهت، این وسط ذهن معیوب من هست که عیب‌هاش وقتی می‌زنه بیرون، دوتایی می‌شینیم می‌خندیم! بهش می‌گم نترس؛ ما از خودتیم! بهش می‌گم شل کن؛ درد نداره! بهش می‌گم رها کن؛ جای دوری نمی‌ره… می‌خنده و با اون لب‌خند مشکوک معصومانه آروم خودش رو ول می‌کنه… (اما هنوز نمی‌ذاره بهش دست بزنم.)
نگفتم بهت، نق و نوق‌های من رو باور نکن. درست می‌شه. این وسط نصف فلسفه‌ی تلاش، پیدا و جمع کردن خوراک برای اون بیست و چند میلی‌متریه هست. مگه نه؟
نپرسیدم ازت، «مگه نه؟»
.
.
.
نمی‌پرسم هم… می‌دونم تمرکزت به هم می‌ریزه و برمیگردی می‌گی «چی نه؟ …»؛ بعد من دوباره باید از اول نور و صدا و تصویر و حرکت رو ریستارت کنم، برم بیرون از در، دوباره خودم رو چرب کنم بیام تو.
نمی‌پرسم. تو آروم بخواب.
نمی‌پرسم. سکانس دور شدن تو رو به آفتاب خیلی قشنگه. فقط باید سعی کنم توی سایه‌ت از پشت‌ت دنبالت بیام جلو که ضدنور ایده‌آل داشته باشیم، نه که سیاه بشه…
نمی‌پرسم. آفتاب منتظر توست. و من …
من…
من و صدای کلاغ‌هایی که بی‌پروا و وقیحانه دور قایق ریچارد می‌چرخند…

Aidin, somehow, is a real legal guy, a regular guy; and nothing more, and nothing less.