آرشیو برای ماه : سپتامبر, 2014

16:55 سه شنبه، 23 سپتامبر 14

I should have changed that stupid lock
I should have made you leave your key

قفل قدیمی، کلید قدیمی.
قفل جدید، کلید جدید.
قفل جدید، کلید قدیمی؟
قفل قدیمی، کلید جدید.
با دسترسی محدود.

11:46 چهار شنبه، 17 سپتامبر 14

می‌تونم ببینم
از همین حالا
که تو هم گرگ می‌شی…

خنده‌های موذی‌‍انه و «مگه ما به فا* نرفتیم؟!»های موجه‌‍ت.

من دلم تنگ نمی‌شه برای دندون‌هات.
و خنده‌هات — وقتی می‌دونم اون دندون‌ها پشت‌شون هست.

مراقب خودت باش ولی. این‌جا خطرناکه.

20:21 سه شنبه، 16 سپتامبر 14

وروتزو وروتزو وروتز،
تو خیلی زودتر از اون‌چه قرارمون بود فرار کردی. اما مطمئن باش یه روز من با آرامش خاطر بهت می‌رسم. حداکثر سی و هشت سال دیگه. بعد می‌شینم توی ایوون خونه، روی همون نیمکت چوبی، با ویوی گندم‌زارهای طلایی، و می‌نویسم. با باد گرم تابستون. از هوس باد گرم پاییز.

وروتزو وروتزو وروتزو،
یاد دارم می‌گیرم برای رسیدن به تو باید بی‌خوابی کشید. این‌جوری یاد تو می‌افتم. این‌جوری یاد خودم. این‌جوری یاد صبح‌بخیر همه‌ی تهران‌ها. همه‌ی صبح‌بخیر تهران‌ها. همه‌ی صبح‌های بخیر در تهران. و شالاپ شالاپ برف‌های میرداماد با کفش‌های مشکی پسرکی نوزده‌ساله.

وروتزو وروتزو وروتزو،
قدر لحظه‌ها رو می‌دونم. و بی‌خوابی کمک‌م می‌کنه که راحت‌تر باور نکنم. راحت‌تر باور نکنم کجا هستم. راحت‌تر باور نکنم روزهام چه‌جوری دارن می‌گذرن. راحت‌تر باور نکنم تا سی‌ساله‌گی باید تاوان اون شیش‌ماه علافی و دفاع نکردن اون تز لعنتی رو بدم! سی و چند ساله‌گی. بعد کم‌کم به‌آهستگی شروع کنم به محوتر شدن. از شبکه‌های غیراجتماعی نیز.
و برای تو بنویسم. برگردم به سال‌های دور شوفاژ و پنجره نیم‌باز و برف و دو پتو و تخته‌های واضح تخت‌م که حس می‌کردم‌شون — به‌سان خوابیدن روی قفسه‌ی سینه‌ی اسکلت پیرمردی که … پیرمردی که در جوانی پهلوان خوبی بوده؛ منتهی کم‌کم اقتضای زمونه اوضاع‌ش رو به کار دفتری کشونده.

وروتزو،
آهای وروتزو،
مگه من چند نگاه آرامش‌بخش می‌خواستم ازت؟
مگه من چند باور می‌خواستم؟
که این‌جور من رو آغشته‌ی ناباوری و گم‌کردن می‌کنی؟ که من رو محتاج جی‌پی‌اس می‌کنی هر روز و هر شب.

وروتزو،
آهای وروتزو،
می‌شنوی؟
قول می‌دی یه‌بار هم که شده تو بری سرکار و من منتظرت باشم؟ و… و … و …… و مطمئن باشم برمی‌گردی. و مطمئن باشم وقتی برگردی هم مال منی. وقتی برگردی هم شب توی من می‌خوابی. وقتی برگردی هم لازم نیست برات نصیحت و روضه بخونم که هر تولّدی درد داره… خب عوضی جان، نمیر که نخوای هر چند روز یک‌بار متولد شی که هم من دردم بگیره، هم تو تا دو سال تنها روش ارتباطی‌ت گریه باشه. باشه وروتزو؟

بیا بریم بخوابیم.
فرش خواب همین امشب پرواز می‌کنه. به‌اندازه‌ی چمدان نه، به‌اندازه‌ی جیب‌هات فقط خاطره با خودت بیار. شاید بقیه رو دوباره ساختیم.
ما احتیاج داریم به ساختن دوباره خاطره‌ها؛ مگه نه؟ که بتونیم باز بنویسیم. وگرنه اون‌قدر همین میرداماد و برف‌ش رو زیر و رو کردیم که دیگه آبش هم تبخیر شد و آسفالتش ترک خورد.

وروتزو،
صبح به‌زور اخبار بی‌بی‌سی فارسی و رادیوفردا و یواس‌ای‌تو‌دی نذار چشامون رو باز کنیم. بذار من هم کش بیام. بذار تو پاشی پرده رو بکشی. بذار تو پاشی با گوشی من (رمزش رو بلدی که!) از ایمیل شرکت به تیم ایمیل بزنی که «های. ببخشید. تنبلم. نمی‌یام. تنکس. –آ.» و خنده‌های پلید بکنیم با هم! بذار بعد خودت هروقت خواستی پاشی صبحونه درست کنی. بذار بعد نخوای من رو به ایندور و اینتروورت بودن متهم کنی. بذار همه‌ی این‌مدت هم پرده‌ها بسته باشه. اون‌قدر بسته که برف بیاد. غلط کرده‌ن گفته‌ن تو سان‌فرانسیسکو برف نمی‌یاد. خاک‌برسرا!

وروتزو،
دوست داشتی اسم تو آیدین بود، اسم من وروتزو؟ خدا خیرشون بده اون‌قدر متهمم کرده‌ن که اگه من بخوام «آیدین» صدات کنم، کلی تصویر منفی و موذی و آب‌زیرکاه و گناه‌کار و ناخالص می‌یاد جلو چشمم. غیر از اینه؟
تو منو هرچی دلت می‌خواد صدام کن، ولی، اصن. من غذا که سفارش می‌دم اخیراً می‌گم «دین». دی، ای، عی، اِن. راحت‌تره براشون. اما خب اینم «د» داره. منو یاد «آیدین» می‌ندازه. موذی و ناخالص. با همه تهمت‌های درون‌ریز و بلوغ چرک‌آلود. با همه ناموفقیت‌های ناشی از آخرین ناخن‌کشیدن‌های بقا برای خودم‌بودن. خداییش اگه نذارم بچه‌م المپیادی بشه، حتماً می‌ذارم به‌جای فیزیک ۲ بره عکاسی کنه. باشه؟ بچه‌مون؟ بچه من و تو زن آینده‌م که هرگز نمی‌یاد! هاهاها!

وروت،
بهت گفته بودم نمی‌دونم دقیقاً علامت مرد شدنه یا سنگ شدن، که می‌شه ساعت ۴ صبح خوابید و از ۸ صبح تا ۶ عصر سرپا موند و پرفورمنت هم کار کرد، آیا؟ این‌وسط مخم گاهی لایی می‌کشه. دلم شیطنت می‌خواد! مامان نیست که دعوام کنه؛ :‌ )))! الئو هم نیست که اگه صندلی رو از زیرش کشیدم تو روم وای‌سه و فحشم بده. ناتاشا، … اه، ول کن. چی کار به کار بقیه داریم. خودتو عشقه! خودت که وقتی هستی می‌شه از همون ساعت ۸ که هوا تاریک می‌شه تا ساعت حداقل ۱ کلی شیطونی کنیم! یه‌طوری که خودمون هم باورمون نشه چهارشنبه‌ست. خودمون هم باورمون نشه می‌شه وسط هفته هم از زندگی لذت برد! و زندگی پکیج‌های پنج‌روزه‌ی سگ-دو نیست که لاش گاهی دو سه روز دررو می‌ذارن.
نه، وروت؟
بد می‌گم بگو بد می‌گی. بگو«!». با توام. وروت. تو روم بگو. نشو مثل همه‌شون که تو روم فقط قاه قاه می‌خندن و پشت‌سرم فلان فلان… باشه، وروت؟ بد می‌گم بگو. ممکنه روضه زیاد بخونم و سفسطه کنم. اما خداوکیلی اگه بگی بهم تو روم، یقین داشته باش کانسیدر می‌کنم.

وروتزو،
از ۷۵۰ تا فرند فیس‌بوک وقتی تونستم برسم به زیر ۱۰ تا دوست ایمیلی و خانواده و حداکثر ۵ نفر، یعنی با همین ضریب و شتاب و اینرسی اگه برم می‌تونم تو اون خونه‌هه تنها زندگی کنم. مریض بشم که خب فوقش راحت می‌شم یه‌ضرب. نصفه‌شب هم با کابوس از خواب بپرم، مثل همین‌جا می‌شه. تازه لازمم نیست از استرس این‌که وای چه‌جوری ساعت ۸:۱۷ صبح می‌خوام بیدار شم، از همون ساعت ۴ که پریده‌م تا پنج و نیم خواب‌م نبره.
ایرلند گفتی؟

وروتزو،
برای استقلال اسکاتلند اگه ما تبلیغ کنیم، خیر‌ش به ایرلند هم می‌رسه؟ ایرلند دامنه‌های آلپ نداره، نه؟ ریس‌یست‌های آلمانی چی؟ یا از این بنده‌خداهای آسیای شرقی؟ نه؟

وروتزو،
خسته نشو دیگه. من که زیاد حرف نزدم هنوز. من فقط خواستم فکر نکنی من همه‌ش تو تختم. خواستم حواس‌ت رو پرت کنم، شاید حواس خودم هم پرت بشه. خواستم اون‌قدر بگم، بلکه دل تو هم وا بشه. خواستم اون‌قدر بگم که فکر نکنی بی‌خوابی دوباره بهم فشار آورده و دارم بیش‌تر روانی می‌شم.
خواستم پس‌فردا نگن «… و علائم افسردگی در او مشاهده می‌شد.» و از این ضایع‌بازی‌ها که تهش به نارسیسیسم تمبون عمه‌شون وصل‌ه.
خواستم گرم شیم. ماهیچه. هوا. جوّ… حتی شونه و کتف‌هامون که تا صبح بیرون پتو می‌مونه و هی بیدارمون می‌کنه.
اون‌قدر بگم که تو بالاخره بخندی. که بالاخره بپذیری اگه متهم هم هستم، امیدی هست که ابد نخورم.
که بالاخره لب‌خندت رو ببینم. و چشات رو ببندی.

که وقتی رفتیم جلوی آینه برای مالیدن کرم دور چشم شب، نخوای دوباره احساس غریبه‌گی کنی باهام. احساس غریبه‌گی کنیم باهم. احساس غریبه‌گی کنم باهم.

این خونه فقط یه کلید داره، وروتزو.

10:28 سه شنبه، 16 سپتامبر 14

دست نیافتنی بودن…
حتی اگر به‌قیمت سلف-دست‌نیافتنی بودن هم تمام بشود…

14:54 سه شنبه، 9 سپتامبر 14

از لیوان هم می‌ترسم.
و سایر اشیایی که وزن دارند و می‌افتند.

پریشب از خواب که بیدار شدم لیوان از دستم می‌افتاد. ریخت روی تخت. دوباره سعی کردم، نشد. از دست دیگرم کمک گرفتم.

نروهای لعنتی،
- به قول ادبیات مثبت‌اندیشانه‌ی این یانکی‌ها -
چلنجینگ هستند!

نروهای لعنتی،
چلنج جذاب‌ای با پروستات دارند
سی یا چهل یا هفتاااد سالگی!

نروهای عزیز لعنتی،
من را میهمان افتخاری تمام چلنج‌های مرحله‌ی یک‌چهارم ِ سی‌ساله‌گی می‌کنند.

من از لیوان‌های شیشه‌ای[ِ مُستَچلِّنج] می‌ترسم.

16:21 یکشنبه، 7 سپتامبر 14

بشینیم بپرسیم توئیتر ۱۴۰ کاراکتره یا ۱۶۰ کاراکتر که ملت حوصله‌ی وبلاگ نوشتن ندارن؟ خب ندارن که ندارن! به درک که ندارن.

شما اون موقع‌ها رو یادت نیست عزیز جان. من اون روز اولی که اومدم خونه‌ی خودم، این ست لیوان زردها رو برای تو گرفتم.

آره، آدم با امید زنده‌ست. خودم گفتم.
اما «واقع‌بینی» اون تلخیِ قهوه‌‌‍ه‌ست؛ هر آدمی پیر می‌شه. و پیری صبر می‌یاره. آره، می‌یاره.
… پس این‌که می‌بینی صبر می‌کنم، فکر نکن بالاخره بالغ شده‌م! صرفاً پیری نرون‌ها و سیناپس‌هاست که تأخیر دارن. نرون‌های که باکره بارها به‌شان تجاوز شد و سیناپس‌هایی که این وسط یائسه شده‌اند.
تو دنبال بلوغ من می‌گردی؟!

لش می‌کنم!
ویک‌ند رو لش می‌کنم و به هیچ‌کس بدهکار نیستم.
جز تو که قبل و بعد از خواب یه تاچ‌بیس لایت می‌زنی. که من نرم دوباره قاطی رؤیاهای شبانه. رؤیاهای لاشیانه. رؤیاهای قدم زدن کنار همون رودخونه‌ی قدیمی.
جز تو که یادم می‌ندازی اینجا کجا است به افق شرعی کجا.
جز تو که خنده‌هایت همیشه یادم هست.
جز تو که یک روز خنده‌هایت را بلندتر، از دورتر، و در-نقش-شخص-سوم-تر
خواهم شنید.

16:01 یکشنبه، 7 سپتامبر 14

۲۰۱۴/۰۶/۰۳
به همه‌ی متنفرم‌های‌م،
به همه‌ی سردی‌های سان‌فرانسیسکو،

۲۰۱۳/۰۹/۲۰
Miss World, Miss Myland, Miss My Land
مسخ؟ املت قارچ با روغن کانولا؟! لول.
انتری که لوطیش مرده بوده. نیمرو با روغن حیوانی. نقطه.

DP حیوانی. حیوانی که می‌گم یعنی در حد گاو و گوسفند. در حد گاو مش حسن.

مرتیکه جلف قرطی؛ با تمایلات خودروشنفکرنمایی غربی…
بخواب بابا.
شب بخیر.

۲۰۱۳/۰۴/۲۹
Who said logs should be public?! [Annotation needed]
گُه.

ادا و اطوار نیست که بگوییم لذت خیلی چیزها به نگفتن‌ش است.

۲۰۱۳/۰۲/۲۶
Cold or not in Ireland
همه دوست دارن برن استرالیا؛
همه…
همه یعنی خیلی‌ها…

۲۰۱۲/۰۱/۱۷
The Serial Number should have been written on the CD
روانشناس‌های محترمی که من باهاشون صحبت کرده‌ام،
من رو یاد هلپ‌های مایکروسافت می‌ندازن. سعی می‌کنن مشکلاتت رو بشنون، بعد

۲۰۱۱/۱۰/۰۹
من هیچ وقت
به پرواز پروانه ها
تکنیکالی نگاه نخواهم کرد.
(حتی اگر نظرم را تکنیکالی بخواهند.)

من هیچ وقت
به رقص شعله‌ی شمع پای پنجره
- موسم بادهای مهر -
تکنیکالی خیره نخواهم شد.
(حتی اگر کنار یک عکاس نیمه آماتورتر از خودم، مشغول قپی آمدن باشم.)

من هیچ وقت
به مادر شدن مادرک جوانی

۲۰۱۱/۰۴/۱۷
.hijkl.n.
الئوی پاک
الئوی مقدس
قربانی‌های آرام کالبددریده‌شده در قربان‌گاه پیش‌گاه‌ش را
- گاهی -
نمی‌پذیرد.

الئوی پاک
قربانی‌های پاکیده‌شده‌اش را هم
به پاکی و خلوص
قبول ندارد.

الئوی پاک
الئوی مقدس
فقط به آفتاب اقتدا می‌کند
و لکه‌های جوشان و مغموم خورشید.

من
ناپاک
یک عصر بی‌حوصله‌ی بهاری
به سمت خورشید حرکت می‌کنم.

۲۰۱۰/۱۱/۱۵
شکننده که می‌شوی الئو،
تمام چسبندگی‌ها و پویندهای کووالانسی و الکترووالانسی بین یون‌های پتاسیم نرون‌هایم سست می‌شود؛ آماده‌ی فروپاشی می‌شود. می‌لرزم. می‌ترسم که نکند بیش‌از بلرزم و جایی دستم، پایم، انگشتم بلغزد و ترک برداری.

شکننده که می‌شوی الئو،
قفل می‌شوم.

۲۰۱۰/۰۴/۳۰
Draft?!
این پدرآمرزیده هم که دیوار کوتاه‌تر از دیوار ما پیدا نکرده!

شب به‌خیر و خدا نگه‌دار.
تا موقعی که یه پدرآمرزیده دیگه‌ای پیدا بشه!

۲۰۱۰/۰۴/۳۰
DVD
فلمین : ۱،وروتزو : ۱،الئونورا : ۱،الئو : ۱،آفندد : ۱،تف‌ غلیظ : ۱،سوزن بان : ۱،وبلاگ بکر : ۱،شاعرگی : ۱،سرباز پیک : ۱،شبح سرگردان : ۱،پرایزنر : ۱،پینوکیوی عزیز : ۱،درب خروج اضطراری : ۱،مو فرفری : ۱،زوم اپتیک : ۱،شهر نیمه متمدن : ۱،ماهی گیر : ۱،خوش بخت ترین آدم دنیا : ۲،دخترهای شهر : ۲،سنگ کاغذ قیچی : ۲،مشهورترین وبلاگ نویس : ۲،کاهدون : ۲،کفشای من : ۲،موسیو : ۲،آدمک های مسنجر : ۲،معمولی بودن : ۲،خوک کثیف : ۲،دولول : ۲،آیدین : ۳،حوری : ۳،تیلدا : ۳،ابرهای پراکنده : ۳،دوتا دوتا : ۳،هوس شمال : ۳،شامپاین : ۳،بوزینه : ۳،جودی پندلتون : ۳،شب به خیر : ۳،تلویزیون فروش : ۳،ژوکر : ۳،خرده بورژوا : ۴،هفت تیر : ۴،دائم الخمر : ۴،موش کور : ۴،فرفری : ۴،لاک پشت پیر : ۵،انگشت هایم : ۵،خون دماغ : ۵،یکی یکی : ۶،اتقلاب و ریشه های آن : ۶،لب خوانی : ۶،پیانو : ۶،حسا برسی : ۶،موزیک عاشقانه : ۷،قژقژ : ۷،تخم‌مرغ گندیده : ۷،وبلاگ سکسی سحر : ۷،داف : ۷،عکس های اسب : ۸،نارگیل : ۸،پری دریایی : ۸،کلیشه : ۸،پینوکیو : ۹،پرچین : ۹،کود حیوانی : ۹،شهر متمدن : ۹،لامپ کم مصرف : ۱۱،مترسک : ۱۲،قناری : ۱۶،الگوریتم : ۲۰

۲۰۱۰/۰۴/۳۰
swi(g)-side
underblogs are written.
silence must be heard.

just because the sky is high,
high enough to fly.

– Aidin.

۲۰۱۰/۰۴/۳۰
Rapid slow connection – or – downloading in the cuban rain
ایزابل
تمام مدت
ساکت
بود.

و – جای شما خالی –
حسابی گرم شدیم؛
و – به جای همه‌تان –
خندیدیم؛
بعد – اما، تنهایی – برگشتیم خانه
و من سعی کردم فکر کنم که
تا ۲ سال بعد – که جای شما خالی، زِرتی می‌گذرد –
چند آخر ِهفته مانده.

ایزابل
تمام شب – هم، حتی، هنوز -
ساکت بود.

فکر نکردم ممکن‌ست مرده باشد؛
این جور فکرها آدم را به‌جایی نمی‌رساند.
فکر نکردم ممکن‌ست رفته باشد؛
این جور فکرها آدم را به جاهای خوبی نمی‌رساند.
فکر نکردم ممکن‌ست فراموش‌ـم کرده باشد؛
این جور فکرها آدم را به تیمارستان می‌رساند.
راستش هیچ فکر خاصی نکردم،
فقط دل‌ـم تنگ شد. همین.

آرام آرام رفتم بالای سرش…
{ این را بگویم که من از بچه‌گی استعدادی در یافتن علائم حیاتی و تمایز انسان خوابیده با مرده نداشتم و فکر می‌کردم در خواب، آدم، تقریباً می‌می‌رد }
فکر کنم خواب بود؛
- چون زمستان فصل خوبی برای مردن نیست -
.

صبح که بی‌دار شدم
ایزابل
نبود؛
اما سکوت‌ـش
- تا دل‌تان بخواهد –
بود.

۲۰۱۰/۰۴/۳۰
Lonesome cowboy
دِر واز اِ لُن‌سم کابُی، حو رُد هیز هُرس اُل دِی
اَت نایت هی سلِپت این دِ مون‌لایت، تیل هی هِرد دَت مید‌نایت طرِین

اَند دِن دَت لُن‌سم کابُی، لوکد آپ اَت دِ ستارز این دِ سکای
آی ویل لیو مای لَند ند مای هُرسِز، آن دَت میدنایت طرِین آ ویل راید

تو دِ سیتی، فار اکراس دِ پِلِینز
تو دَت سیتی، آن دَت میدنایت طرِین، هیر ایت کامز

چوب چوب چوبی… آن دَت میدنایت طرِین

اَند دِن دَت لُن‌سم کابُی، ستپد این‌تو اِ بار
اِ پرتی گِرل سلید اُور نایس اَند ایزی، بُی یُر مانی وُنت گُ فار
شی تُک هیم آت‌ساید تو اَن الی، هی گات دراگد این‌تو اِ فایت
اَند اِ بُلِت سِنت هیم دائینگ، اَند هی کرسد دَت مون‌لِس نایت

این دِ سیتی، فار اکراس دِ پِلِینز
این دَت سیتی، هی کود هیر دَت میدنایت طرِین

چوب چوب چوبی… هی کود هیر دَت میدنایت طرِین

اَند نُ دَت لُن‌سم کابُی، ایز لِین بنیث دِ کلِی
هیز هُرسِز دِی‌ر ستیل وِیتینگ، فُر هی‌ز گان اِوِی
نُ ایف یو ثینک دِ گرَس ایز گرینِر آن دِ فار ساید آو دِ هیل
اُل یو کابُیز، تِیک‌یت ایزی، دِرز نُ گرس دِر اَت اُل

این دَت سیتی، فار اکراس دِ پِلِینز
این دَت سیتی، یو بِتِر میس دَت میدنایت طرِین، هیر ایت کامز

چوب چوب چوبی… یو بِتِر میس دَت میدنایت طرِین
چوب چوب چوبی… دَت طرِین ایز کامینگ فُر یو

۲۰۰۹/۱۲/۳۱
نیمه شب
اسب را بی‌دار کرده‌ام
که رام‌ش بکنم

۲۰۰۹/۱۲/۰۹
To make it satisfied
چرا هیچ‌کدوم‌تون به حرف‌های زیگموند اعتقادی ندارین؟ حالا یه اشتباهی کرد،‌ با صدای بلند داد زد… دیگه نباید که بُکُشینش.

۲۰۰۹/۱۱/۱۳
دوستان:
- داداشم
- پسرخاله‌م
- E.T.
- …
- و همه خواننده‌های گل وبلاگم که با کامنت‌هاشون باعث می‌شن توی این پاییز سرد، دلم گرم بمونه.

(بالای صفحه)

۲۰۰۹/۱۰/۳۰
هوش
و
خلاقیت

۲۰۰۹/۰۲/۰۱
Where were you last night
از ساعت ۳ صبح تا ۱۰ صبح هر ۵ دقیقه اسنوز زدن بدون وقفه.
و به مزرعه و همه‌ی ملحقّات‌ش دری‌وری گفتن
و صبح
طوری بیداری‌شدن
که انگار نه انگار شب کثیفی بوده‌است.
کثیف‌تر از تمام تن من.

۲۰۰۸/۰۳/۰۹
اون آدم [دیگه] نیست؛
اون [دیگه] آدم نیست.

۲۰۰۴/۱۱/۰۶
پسرکی که یک روز،

باد او را به سمت دیگر مزرعه برد…

پ.ن.

دلم برای همه‌ی مترسک‌های مزرعه‌ام تنگ می‌شه…

خیلی تنگ می‌شه…

این وبلاگ دیگر ادامه نخواهد یافت…

Aidin, somehow, is a real legal guy, a regular guy; and nothing more, and nothing less.