آرشیو برای ماه : فوریه, 2014

02:21 پنجشنبه، 27 فوریه 14

آفرینش…

یه‌چیزی توی مایه‌های خدا که عاشق شده بود و از فرط عشق انسان رو آفرید، بعد محض لذت از عشق، مخلوق‌ش رو تقدیم کرد به کسی که قد بز نمی‌فهمیدش. معشوق‌ش هم تا تق‌ای به توق‌قی خورد، این هدیه رو برداشت گذاشت تو craigslist که آبش کنه! بعد همه به اسم سیب و حوا و اینا تموم شد.

آفرینش…

یه چیزی توی مایه‌های لمس آرامش تمام اندام‌های مخلوق. یه چیزی توی مایه‌های پدر ژپتو که می‌گفت «تو مُردی!» به بنده‌خدا پینوک که پسر واقعی شده بود.

آفرینش…

یه چیزی توی مایه‌های سوراخِ قفلِ درِ دروازه‌ی بازبازگشت به دنیای غیرمجازی. که اگه بخوای به نگاه کردن از تو سوراخ‌ش عادت کنی، خودش مجازی می‌شه. همینه که می‌گن باید برای خلق، چشمات رو ببندی و تمامش رو با دستات بدی.
با دست، هات؛
با انگشت هات؛
با نوک انگشت‌ها؛
با نوک تک‌تک انگشت‌ها،
روی تمام اندام‌هاش،
برق جلا بمالی…

02:16 چهار شنبه، 26 فوریه 14

من نه نایس هستم
نه بوده‌م
نه قرارست باشم.

من صرفاً برنامه‌نویس حقیری هستم که گاهی،
- صرفاً گاهی -
از بعضی از کامپایلِیشن اررورهای اطراف،
- صرفاً بعضی -
کمی می‌رنجم و بروز می‌دهم.
هربار هم حقیرانه از تو می‌خواستم بگذاری به‌حساب راحت بودنم با تو، که حتی وارنینگ لاگ هایم را هم برایت عریان می‌کنم!
اما خب، سرکار عالی، فقط بلدی نایس بودن سایرین را با وجب و متر و سانتی‌گراد بسنجی و به‌رخ و مردمک چشم من بکشی؛
بله، چشم.

من نه نایس هستم
نه قرارست باز بگویم که «مهم اینه که آدم در حین این‌که خودش باشه خواسته بشه، نه این‌که ادای آدمای نایس و باریک رو در بیاره!»
نه هرگز دیگر به کسی خواهم گفت.

من نه نایس هستم
نه آینه‌ی امیدواری‌های تو برای تحقق نایس‌نس‌ی کمال‌گونه، مسطوع از عمقِ نگاهِ تو، بر صحنه‌ی بشریت
نه هلیم‌ای برای بالونِ پرواز اضطراری‌ات بر فراز همه‌ی آسمان‌های غبارآلود دیگران و عینک‌های دودی‌شان.

من صرفاً
خودم هستم.
بودم.
خودم. توجیه‌‌ناک‌ترین دلیل موجه برای خودم بودن.

بله، البته که حق با شماست؛
ولی جسارتاً تنگِ لقِ همه‌ی آدم‌های نایس‌نما ای که تا حالا با تو یک فنجان قهوه خورده‌اند حداقل.
پ.ن. … یا به زودی خواهند خورد.

23:43 سه شنبه، 18 فوریه 14

فوریه،
اردی‌بهشت،
مدال نقره،
ایفا کردن نقش لوازم‌یدکی در رابطه‌ای که اصلاً و الزاماً رابطه هم نیست،
در جستجوی دنیایِ حقیقیِ موازی، به کلّ ِ بی‌داری، اتهام بطلان و انکار زدن،
فیس‌بوک (لاشی‌خانه) در قیاس با اورکات (کَل‌لاشی خانه)،
حکمت تلقیب روباه، وقتی شیر پیر و نمیر و نمورِ درونِ روباه، هنوز دارد با توبرکلوسیس دست و پنجه نرم می‌کند،

و کلی چیزهای مشابه.

می‌دانی که،
شباهت همه‌ی این‌ها «۲» است و بس.

من قرار نبود نفرِ دومِ جایی باشم.
من حتی قرار نبود جایی باشم.
من را فی‌البداهه به اجرای بداهه‌بازی در سالن بزرگ شهر دعوت کردند!
من حتی نمی‌دانستم چند نفر بیننده توی سالن هست. فقط دیدم فلانی نشسته و خوب دارد اجرا می‌کند (خداییش به‌من‌چه آخر که تمرین داشته بود یا نه؛ مرامتاً حس خوبی داشت!)، بعد من هم پابه‌پایش رقصیدم و حرف زدم. گفت صدایم هم خوب‌ست (و من می‌دانستم مثل سگ دروغ می‌گوید؛ اما سگ‌ها گاهی احساساتی می‌شوند دیگر، دست خودشان نیست که). بعد هم تمام شد. همین. والله همین.

تمام آسیب‌هایِ جدیِ عضلانی، صبح روز بعد اتفاق می‌افتد.

صبح پا شدم و دیدم خیلی سردترست همه‌ی خیابان. همه مردم شهر لخت من را دیده بودند انگار! رفتم به سالن ازقضا. سرایدار سالن داشت آخرین تکه‌های سالن را جارو می‌کشید. می‌دانی که، سالن‌ها همیشه مشکی‌اند اما کف‌شان یک گرت سفیدرنگی همیشه هست که تمیز نمی‌شود لامصب. یعنی کسی تمیز نمی‌کند. شاید هم اصلاً تمیز نمی‌شود. به‌هرحال برای سرایدار این مهم بود که رد کفش‌ها و رقص‌های روی این گچ‌مانند با رد جارویش جای‌گزین شود.
نزدیک‌تر هم رفتم. رد کفش‌های من بود. کاملاً بدون هماهنگی و پلن خاصی! اصلاً قرار ما آخر همین بود. خداوکیلی برای من دو صفحه دیالوگ حفظ کردن که کاری نداشت. اما می‌خواستم حوصله خودم هم سر نرود. درست مثل زمان کلاس‌های المپیاد شیراز! این همه هیجان، آخرش همه‌چیز پردیکبل و برنامه‌ریزی شده؟! انصافانه‌ست؟!

گرت سفید توی شب حس جالبی می‌دهد به سِن؛ توی تاریکی. اما توی روز کاملاً غبارست. کاملاً کثیفی‌ست. آدم وسوسه می‌شود نوک انگشتش را بکشد که تمام گردها بین شیارهای اثر انگشت قایم بشوند و جای انگشت روی کف مشکی سِن تمیز بماند. بعد با تکان‌دادن افقی سر به‌نشانه‌ی نارضایتی، یادی از بی‌هوده بودن کلیه هنرها (علی‌الخصوص نمایشی‌ها) بکند. بازیگر جماعت اصلاً آقا جان، دلقک‌ست — آن‌هم آماتورش که دیگر واویلا؛ کوک می‌شود برود سر صحنه احساس کند با بقیه متفاوت‌ست و در قالب تفاوت‌ناک و مهیج و قهرمانانه محو شود. آخر سر هم غم و خستگی پایان نمایش را، که زمان خروج از کالبد نقش و بازگشت به دنیای فاکی و فانی چیره می‌شود، را، به فرورفتگی در گرداب اغوابرانگیز هنر ربط می‌دهد — فناءفی‌الآرت! غافل از این‌که جت‌لگ تایلند همیشه کوفتگی به تن آدم می‌گذرد و ربطی به ایرلاین و مهمان‌دارش ندارد…

گرت سفید را می‌گفتم. توی روز اسمش خاک و غبارست. توی شب گرتوته‌ی هنر. توی روز بی‌هوده‌گی، توی شب ذات لذت. راستش بخواهم بشمارم زیاد از این چیزها هست در زندگی. یا شاید بشود گفت اغلب چیزهای شب… اثر ماه؟ یا خودبیگانگی بشر در شب بیشترست اصلاً آیا؟ روح انسان آیا به‌راستی صدای زوزه‌ی گرگ‌ها را از فاصله‌ی چند صد مایلی به‌خودش جذب می‌کند و به دامن مادر-طبیعت پناه می‌برد؟ … در شب؛ آیا؟

زد به شانه‌ام که بروم کنار کمی. حق داشت، رد پایم دوباره رد جارو را بازنوشته بود. مدیر سالن گفته بود تمام-جارویی باید باشد. تلویحاً البته احتمالاً.
من پایین آمدم. سعی می‌کردم یادم بیاید. که چرا من باز بداهه شدم؟ که چرا بی‌پلنی من باز (از سر تهییج برای خودم البته) مایه‌ی شرمساری و تمسخرم شد. من که به خودم قول داده بودم کمتر حرف بزنم آخر… من که به خودم قول داده بودم همیشه بیشتر بشنوم و جز اندکی تایید، زر زیادی نزنم. من که به خودم قول داده بودم…

می‌زنم بیرون.
کم نیست اینستنس‌هایی از این وقایع که آخرش من هستم و خودم و مشتی فحش که نه می‌توانم در فضا پراکنده کنم، نه بدون عذاب‌وجدان ناغافل در کاسه‌ی کسی بریزم. آخر هم این می‌شود که می‌مانند یک‌گوشه و می‌پوسند و پوسیدگیده‌های‌شان در هوا پراکنده می‌شوند و شب که می‌خوابم می‌روند توی حلقم ذرات‌ش. بعد دوباره خواب می‌بینم. خواب می‌بینم که باز متهم‌م؛ به خودم بودن.

بین خودم و من و آیدین،
من قرار نبود نفر دوم باشم.
اما شد…
حالایش سعی می‌کنم حداقل لذت‌های الباقی را جمع‌آوری کنم پیش از این‌که بیش از این ۲۹ سالم بشود — مثلاً، همین، نوشتن نمایشنامک‌هایی که الزاماً نیازی به گرت سفید کف سالن ندارند.

21:37 دوشنبه، 17 فوریه 14

عینک
رو
همیشه
باید با دست شست.

20:27 یکشنبه، 16 فوریه 14

دروغ
به
تو، خودم، خودمان…

آدم گاهی دروغ می‌گوید، به قیمت شب آرام خوابیدن
به قیمت یک‌شب آرام خوابیدن
آرام خوابیدن

اما دوام چندانی ندارند این آرامش‌ها گاهی؛ چون بی‌داری را آلوده کرده‌اند. همین می‌شود که انگیزه‌ی بی‌دار شدن گرفته می‌شود — تا لنگ ظهر توی تخت…

دروغ
به
تو، من،
گفت‌و‌شنود-یده‌ام.
اما همین‌ست…

دنیای آرام پر از دروغ، فقط یک فرار می‌خواهد.
نه؟

00:21 پنجشنبه، 13 فوریه 14

از خیلی عقب‌تر باید شروع کنم،
خیلی عقب‌تر…
قضیه ترمیم و تصحیح نیست؛ باید کوبید از اول ساخت.
و خب طبیعتاً کوبیدنه پر از هیجان و فانه! اما بعدش باید دنبال یه تریلی تخلیه نخاله گشت که همه رو ورداره ببره بریزه یه جایی که حتی خودم هم ندونم. بعد باید حسابی جارو بکشم.

فصل اول،
اکتساب هوای پاکیزه،
با رطوبت کافی،
عاری از ذرات غبار بزرگتر از ۳ میکرون،
لطفاً.

پ.ن. آقا این را هم اضافه کنم که قرار نیست طوری بشود که پس‌فردا اگه توی خیابان دیدمان کسی، نشناسدمان! اصلاً قرار نیست چیزی بشود. اصلاً قرار نیست آدمی که همیشه هُرم‌ش جلوتر از خودش بود و بعضاً مورد داشتیم بلای معرفی‌ش بود، بشود از آن هپی لب‌خندان‌های روتین و لغزنده‌در‌جای‌ِخود. نه. صرفاً یک امروز را مرخصی گرفتیم به کارهای عمرانی بپردازیم. بطن قضیه همان بتن‌های قدیمی‌ند که شالوده را می‌سازند. صرفاً می‌خواهیم کمی رو به قبله و نورگیر و بادخیزش کنیم، بلکه قسمت شد تا شصت و چهار سالگی ماندیم و چهارصد و یک‌مان را خودمان خوردیم! :دی

22:13 سه شنبه، 11 فوریه 14

سلام آقای سالیوان،
صبح شما هم به‌خیر. امروز یازدهم فوریه ۱۹۹۸ هست. شما پشت ویترین قصد دارید چه چیزی بذارید امروز؟

آقای سالیوان،
کمی پنیر بُز کوهی با دو تا نون باگت سفید می‌خواستم. از همین‌هایی که پشت ویترین هست. این‌ها تازه هست، مگه نه؟

آقای سالیوان ببخشید موقع ناهار مزاحم می‌شم. شما می‌تونین به‌عنوان یه ناظر زنده جنگ، برای من از خاطرات اون موقع بگین؟ می‌دونم به‌یادآوردن‌شون براتون سخته، اما حتماً خودتون هم علاقه دارین که نسل جدید شهر بفهمن همه‌ی این رفاه‌هایی که ما داریم راحت به‌دست نیومده. آقای سالیوان، راست می‌گن این آکاردئون گوشه‌ی مغازه‌تون رو یه موقعی می‌زدین؟ آقای سالیوان نظرتون راجع به وعده‌های شهردار جدید چیه؟

عصر بخیر آقای سالیوان، بالاخره زمستون هم خودش رو نشون داد! اگه تو فوریه نشون نده پس کی باید نشون بده؟ هاهاها!

آقای سالیوان بیاین غروب رو ببینین! ما قصد داریم که کامیونیتی بسازیم و همه اهالی‌ای رو که عاشق آبی و نارنجی شدن دم غروب هستن رو جمع کنیم و این ساعت همه بریم بالای اون تپه قدیمی! شما هم قبول دارین می‌شه کلی عکس دسته‌جمعی خوب انداخت، مگه نه؟

شب بخیر آقای سالیوان! مواظب باشین، شب‌ها یه‌کم خطرناک شده. می‌گن اراذل و اوباش این شهرهای اطراف به اسم توریست می‌یان اینجا و کلی شب‌ها خلاف‌کاری می‌کنن. مواظب خودتون باشین حسابی!

□ □ □

صبح به‌خیر متیو!
همون‌طور که دیروز تمرین کردیم، همه‌ی صبح‌ها خوبن اگه با لبخند و کمی نرمش صبحگاهی آغازشون کنیم و به دوستان تخت‌های دیگه سلام کنیم. درسته؟ حالا تو همین رو یه بار با صدای بلند برای بقیه بگو.

متیو، سعی کن تمرکزت رو روی چیزهای دیگه ببری. لرزش دست توی این شرایط کاملاً طبیعی هست. حالا با هم دیگه حرکات پروانه می‌زنیم. یک، دو، یک، دو، … سریع‌تر …

متیو، فکر کنم به دوز ایده‌آل رسیده‌ایم. البته دوستات می‌گفتن که بعضی شب‌ها تو خواب تشنج می‌کنی. من هم به یکی از پرستارها سپردم که اگه بشه یه شوفاژ اضافه کنار تختت بذاره. فوریه همیشه همین‌جوره. این داروهای جدید هم با این‌که عوارض کمتری دارن و بیشتر توصیه می‌شن، اما قدرت اون قدیمی‌ها رو ندارن. به‌هرحال این تنها کاریه که می‌تونم برات بکنم…

غروب‌ها سعی کن زیاد تنها نباشی مت. راستش تو که با بقیه فرق داری، بذار اینو بهت بگم؛ ما عمداً دیوار غربی رو بلندتر گرفتیم که نور غروب خیلی نیافته توی حیاط. خیلی از اتفاق‌های تلخ انفرادی همیشه بین ساعت‌های ۵ تا ۷ عصر فوریه می‌افته. و خب تو این ساعت‌هاس که ما همیشه رادیو رو بلند پخش می‌کنیم که خیلی بچه‌ها نرن تو فکر. تو هم اگه خیلی اذیت شدی، از قرص‌های صبحت، اونی که نصفش رو باید هر روز صبح بخوری، یه‌دونه‌ش رو هم دم غروب بخور. به پرستار سپردم اگه تموم کردی بهت بده. اما زیاده‌روی نکن و نذار کسی بفهمه. باز اگه دیدی افاقه نکرد، یه دوش آب سرد بگیر و با بچه‌های دیگه سعی کن بری سالن ورزش…

به مسئول شیفت شب سپردم این چند شب که من نیستم بیشتر هوات رو داشته باشه، مت. نمی‌خوام اتفاق نوامبر دوباره بیافته. برای خودت هم جالب نیست. می‌دونی که ما اینجا امکان این‌که برات یه ویراستار پیدا کنیم نداریم. ناشرها هم وقتی شماره ما رو می‌بینن خنده‌شون می‌گیره. امیدوارم منطقی با این قضیه برخورد کنی. نمی‌خوام هم بهت امید واهی بدم؛ تو با بقیه فرق داری و بلوغت رو هنوز حفظ کردی کامل — پس لطفاً خودت بیشتر حواست رو جمع کن. سعی کن فقط به نوشتنت ادامه بدی. و هر وقت حس کردی باز کاراکترهات دارن می‌یان بیرون، فقط کافیه پرستار شیفت رو آروم صدا بزنی تا به‌هوای یه چای خوردن، همه‌شون رو ببره بیرون و در اتاقت رو قفل کنه. یادت باشه که دفترچه و مدادت رو هم بدی به پرستار، وگرنه ممکنه باز تا صبح برگردن.
بازم تأکید می‌کنم، سعی نکن خودت باهاشون رو در رو برخورد کنی مت. درسته که تو خلق‌شون کردی، اما معناش این نیست که خودآگاهِ تو کنترل‌شون می‌کنه. خلق و آفرینش و ساختن همیشه یه بخشه؛ مهار و حفظ و مدیریت کردن یه بخش دیگه. همیشه خلق کردن جذابیت داره، مت؛ چون یه تغییر توش هست. منتهی اصل اینه که بتونی در ثبات با همون فرمون بری. و بتونی بحران‌های ریز و درشت رو هم کنترل کنی. کاراکتر جون به جونش کنی، کاراکتره! اصلاً کاراکتری که جفتک نندازه کاراکتر نیست، مت! مهم اینه که بتونی مدیریتش کنی. بتونی اول اولین جفتکش رو جاخالی بدی؛ بعد طوری باش برخورد کنی که جفتک بعدی‌ای در کار نباشه، این هنره! چون اگه به جفتک دوم برسه کار، دیگه باید تعطیل کنی و اصول پرورش دام بنویسی!
به حرفام فکر کن…
به حرفام خوب فکر کن…
خیلی خوب…

مت، خواستم قبل از رفتن یه چیزیو بهت بگم. این‌که بحران هویت بین خالق و مخلوق، وقتی برند روی مخلوق می‌چرخه، یه فریضه‌ی اپیدمیک هست. یه سری خالق‌ها توی بک‌گراند می‌تونن از تلألوِ برندِ تیمی لذت ببرن؛ اما همه خالق‌ها این‌قدر هم خاشع نیستن… سختش نکنم، حواست باشه اگه جنبه‌ش رو نداره، نذار نقش اول بشه. اشکال نداره اگه یکی دو فصل، گُلِ داستان باشه و آدرنالین-تزریقی ماجرا باشه. منتهی یادت باشه نقش اولی تعریف برند داستانه. و هر چه‌قدر هم هیجان متزرقه لای هر صفحه باشه، هر چه‌قدر هم فلش‌فورارد بزنی که بخوای خواننده رو تشنه و معطش نگه داری، باز وقتی توی صورت خواننده یهو نعلین جفتک برخورد بکنه، می‌پرونه. همه‌ش رو می‌پّرونه. از یه جایی به بعد یهو طرف کلّ کتاب رو پرت می‌ده و می‌شاشه به صفحه‌ها. واضح هم هست، کسی اگه اصول پرورش دام بخواد، می‌ره اصول پرورش دام می‌خره! نیازی نیست بیاد کتاب تویی که تصادفاً به این‌جا رسیدی رو بخونه. نیازی نیست وقتی و انرژی‌ش رو بذاره ببینه تجربه‌های سنتی و دستی تو چند چندن با خودشون.
نگفتم اینا رو که فکر کنی من خودم مانور پروازهای هوایی فراز و فرود رمان‌های کلاسیک و پسامدرن رو غرغره می‌کنم هر روز. من این‌جا پول می‌گیرم قرص تجویز می‌کنم. در ۹۰ درصد مواقع هم اون سفیدها جواب می‌ده. طرف رو با دودمان کاراکترهاش همگی می‌بره جایی که یاد بگیرن جفتک‌اندازی نشانه تیز بودن نیست! مورد داشتیم کل شخصیت‌هاش زانو به پایین قطع نخاع شدن! باحاله خداییش حالا؛ یادم بنداز برگشتم برات بگم ساختار عصبیش روی نرون‌های بصل‌النخاع چه‌شکلیه و چرا جزو واجبات حساب می‌شه! بگذریم… خلاصه رو حرفام فکر کن. من گاهی اکسپریمنتال هم قرص می‌دم به این و اون. و وقتی بهت راجع به فراز و فرود می‌گم و مدیریت پایداری، یه چیزایی چشیدم که می‌گم.
نمی‌گم کاراکترهات رو به صف بچین که دست به سینه فقط دیالوگ تو چشم‌هم بلغور کنن. اما حواست خیلی بهشون باشه. صد البته قبول دارم نگاهت رو که می‌گی اگه حسِ ذاتیِ خودت توشون تزریق نشه، بو پلاستیک و یونولیت می‌گیرن. این درست. اما تصدقت برم، سعی کن یه فیلتری، *‍ـاندومی چیزی بذاری قبل از تزریق کامل حس‌های ذاتی خودت. اگه قرار باشه همین‌جوری سر شیلنگ رو بگیری توی کاراکتر که باید کل داستان رو به همراه یک بسته ۲۴ تایی از اون قرص سفیدها لای هر دو صفحه در میون عرضه‌ی بازار کنیم فدات شم!
جمع‌بندی کنم؛ نکن! … نکن! نذار راهِ دوری بره. نمی‌گم جی.پی.اس وصل کن. اما سعی کن توی دریاچه ولش کنی نه اقیانوس. دریاچه خوبیش اینه که یه دور دورش بزنی می‌فهمی چی کجاست. کوسه هم نداره. عمقش هم اون‌قدری نیست که نگران طوفان باشی. همون هیجان رو داره. و البته از پایین اگه لنز رو بگیری، تهش هم نمی‌افته تو کادر و می‌شه جای اقیانوس قالب‌ش کرد به مشتری! اما خوبیش اینه که تو مشتته. خوبیش اینه که لازم نیست به ناین وان وان زنگ بزنی هر شب. خوبیش اینه که فوق فوق فوقش، دریچه خروجی راه‌آبش رو باز می‌کنی و یه کم بعد می‌شه یه زمین فوتبال دبش و چندمنظوره. غیر از اینه؟ اگه غیر از اینه بگو! کردم که می‌گم بهت آخه تصدقت…

مت، بیداری؟
منتظر بودم تاکسی فرودگاه بیاد گفتم بیام تو اتاق به همه سر بزنم دیدم باز داری می‌لرزی! نکن اخوی. نکن برادر من. نکن پدرآمرزیده. نکن بهت می‌گم. اصلاً گور پدر برند و برنددرمانی. اصلاً سلامتی‌ت هم می‌گیم دست خدا. آخه چرا زورکی با خودت این کارا رو می‌کنی؟ پس‌فردا که افتادی یه گوشه همه حوصله‌شون ازت سر رفت، کسی یه لگن هم زیرت نذاشت، اون‌وقت باز می‌یای بگی دارم احساسی برخورد می‌کنم و می‌خوام طبیعت سرشتم جلوه‌ی عشق تو کاراکتر بگیره؟‌ ای شاشیدم تو اون جلوه‌ش وقتی خودت هم نمی‌تونی با تمام وجود بهش تکیه کنی آخه پدر من… حالا هی مثل ملخ بلرز تو جات و تا دلت می‌خواد تزریقات باز کن تو تمام جاهای سفت و نرمش! ای تو روح هرچی وزارتخونه‌ و سازمانه که جلوی قرص‌های زرد همیشگی رو گرفت که امثال تو بیان اینجا واسه ما مشق طبیعت و سرشت بکنن و منم دستم بسته باشه و بخوام با لالایی خوندن آرومت کنم. تو روح هر چی چفت و بسته….
آقا تاکسی اومد. اصلاً هر غلطی دلت خواست بکن. به درک. اما حواست باشه یکی لازمه پس‌فردا زیرت لگن بذاره. نقش اولی هم که برای بار دوم تو صورتت جفتک بزنه و بخوای باز جاخالی بدی، مطمئن باش پس‌فردا عین همین لگد رو زیر لگنت می‌زنه و مجبور می‌شی جای سفت بیافتی.
مراقب خودت باش اخوی.
فعلاً…

□ □ □


متیو سالیوان
۱۵ فوریه هزار و نهصد و … الی ۱۱ فوریه دوهزار و چهارده.
محل فوت: کف اقیانوس.
علت فوت: تنگی نفس.
عفونت در ناحیه ریه و کبودی در اطراف لگن دیده می‌شود.

06:51 دوشنبه، 10 فوریه 14

این محتوا با رمز محافظت شده است. برای مشاهده رمز را در پایین وارد کنید:

Aidin, somehow, is a real legal guy, a regular guy; and nothing more, and nothing less.