آرشیو برای ماه : آگوست, 2013

03:37 چهار شنبه، 21 آگوست 13

قایق بهانه‌ایست برای فریفتن…
بهانه‌ای برای این‌که سعی کنی ۶۰۰ هزار دلار پس‌انداز کنی و بعد ماهی ۵۰۰ دلار مالیات بر داراییش را بدهی به دولت…

آرامش
موزیک لایت و شمع و مشکی و قهوه‌ای سوخته‌ی شب است
لای موهایت
وقتی نوازشت می‌کنم و تو با چشم‌های بسته‌ی کاملاً بیدار لب‌خند می‌زنی و شمع روی پلک‌هایت سوسو می‌زند.

آرامش
وقتی نیست که مطمئن باشم کسی که صبح زود در می‌زند شیرفروش است حتماً و لاغیر.
آرامش
وقتی است که بدانم لب‌خند از روی لب‌هایت محو نمی‌شود و من باز متهم نمی‌شوم.
وقتی است که بدانم صبح هم که بی‌دار بشوم، تنها چیزی که تغییر کرده شمع‌ست که تا ته سوخته و قهوه‌ای‌هایی که سرخ شده‌اند و تلألو دریاچه…
همین.

همین و این‌که مطمئن باشم که دیگر هرگز لازم نخواهد بود که بهت اثبات کنم که می‌توان بخشید؛ که می‌توان جدی نگرفت؛ می‌توان حرص دنیا را نزد؛ می‌توان …
می‌توان پنج ثانیه مانده به انتهای آرامشش، آرام دوباره زد از اول
هر شب
هر تاریکی و مشکی و قهوه‌ای
از اول…
موهای لخت تو روی پاهایم
از اول…
لبخند نرم تو روی همه‌ی وجودم
از اول…
ببین آخر
باز
آرامش حضور آرامش‌بخشت
عجب عمقی به شب داده!

21:00 جمعه، 16 آگوست 13

سه روش هست برای خلق داستان‌های چندشخصیتی توسط یک نویسنده:
۱- نویسنده آدم حسابی باشد و چند کلاس/ورک‌شاپ پرورش موازی چندشخصیت در داستان برود.
۲- نویسنده چندشخصیتی باشد خودش.
۳- نویسنده متناسخ باشد.
۴- نویسنده متناسخ باشد و در تمامی زندگی‌های قبلی‌اش چندشخصیتی بوده باشد.

سه روش واقعی هست برای خلق داستان‌های چندشخصیتی …

02:35 پنجشنبه، 15 آگوست 13

دی دریم یعنی تا نیم ساعت دیگه کلاس حل تمرین معادلات تموم می‌شه.
(دل‌کینه‌ای از این پسره شهرس حل‌تمرینیه نداریم که؛ خودمون هم شهرسیم!)

مهم بعدشه که تو منتظری
تا با هم بریم توی برف‌های شالاپ شالاپی راه بریم. با پوتین‌های مشکی من. که شب که رسیدم خونه جورابم حسابی خیس باشه.
و دستای سرد تو…

الئو،
خودم باید برات مجسمه یادبود بسازم وسط میدون شهر.
مشکی براق اقیانوسی.

الئو،
هنوز نهصد و هفتاد و یکی دو سال از اون هزار سال مونده. این‌قدر غم‌ناک نکن خودت رو؛ بهت نمی‌یاد!

الئو،
مجسمه‌ی یادبودت رو از سنگی می‌سازم که هزار سال رو حتماً دووم بیاره. نه برای تو یا هیچ‌کس دیگه‌ای. برای خودم. برای خودم که مطمئن باشم می‌تونم با خیال راحت شب‌ها بخوابم و وقتی بیدار شدم، مجسمه همون شکلی سرجاش باشه…

07:06 یکشنبه، 11 آگوست 13

خواستم بگم «اخوی، Isn’t feeling the fillings better than filling the feelings آیا؟»
(یه چیزی تو مایه‌های یه خر بوست بکنه، بهتر از اینه که یه بوس خرت بکنه…)
بعد پشیمون شدم.

یاد خواب دیشبم افتادم.

دندون عقلم داره از تو لپم در می‌یاد. نقطه.

08:02 پنجشنبه، 1 آگوست 13

پاییز
در پاییز
اسکان ونک،
آهنگ‌های کول. دودهای کول. خنده‌های کول. عکس‌های کول بیخ دیوار.
کول لذیذ شخصی — لازم نبود برای اثبات کول بودنت به ‌آن‌جاها بروی.

برف
شالاپ شالاپ برف
اواخر پاییز
سرمای یک ساعت بعد از تاریکی هوا
گرمای آغشته به بوی صندلی‌های تاکسی
چرت خسته همراه با باد خنکی از لای درز در تاکسی توی اتوبان کرج گاه و بیگاه لای گرمای بخاری می‌آمد.

من در تابستان به‌دنیا آمدم
اما در پاییز
یک جاهایی همان اواسط
پرت شدم در این بی‌داری.

من یک روز در تابستان به‌دنیا آمدم؛
اما یک شب در پاییز …
در پاییز …
در خیلی پاییزتر از پاییزترین چیزی که تا به‌حال از من دیده‌ای عزیزم…

Aidin, somehow, is a real legal guy, a regular guy; and nothing more, and nothing less.