آرشیو برای ماه : ژانویه, 2013

09:53 شنبه، 19 ژانویه 13

و نبودن من در تهران
و نرفتن به کتاب‌فروشی‌هایی مثل نیک و مشکی
و نغلتیده‌شدن در میان کشف واژگان تازه‌مکشوف!
و نتوانستن افتخار کردن به زبان و احساسات نویسندگان جدید معاصر. رسول یونان. پیمان هوشمند زاده. رضا.
و کپی نشدن.

الئو
تو هم دیگر در خط‌ش نیستی، نه؟ همین «حافظه غم عظیمی‌ست» تو، می‌دانی چه‌قدر مشهور شده؟ برای من از گنگنام استایل هم بیشتر حتی!

دنیای کوچک من
دنیای کوچک من وقتی بی‌دارم
دنیای کوچک من که دارم تمرین می‌کنم یک‌هو از خواب نپرم که بتوانم ده دقیقه آخر خوابم را پلی‌بک کنم
دنیای کوچک من و تلاش برای بارور کردن باورهای مردم
دنیای کوچک من و فرط فرط fertilize کردن ناباروری باورهای بی‌باران مردم
دنیای کوچک من و حتی جانی که جز پوزخندی مضحک ازش چیزی نمانده
دنیای کوچک من و فرارهای تو الئو

الئو
می‌
تر
سم.
وقتی ۴ هزار متر را یک نفس به سمت پایین شنا می‌کنم و در کف اقیانوس فقط چشم‌های تو نگاهم می‌کنند. بدون این‌که بخندند. من، الئو جان، برایم خیلی سخت‌ست با ریه‌ی خالی در عمق ۴ هزار متری کف اقیانوس باز دلقک بشم. اه؛ یادم نبود؛ گفته بودی دلقک نمی‌خواهی…

الئو
بیا
بی‌دارم کن
من به بی‌داری کنار تو محتاجم.

01:03 دوشنبه، 14 ژانویه 13

اورولمینگ؟
گُر می‌گیرد گورمان. امیدواریم ولی. قلباًتر از قبلاً. : )

گُر می‌گیرد گورمان. اورولمینگ. می‌خندیم. لعنت بر شیطان.

06:49 جمعه، 11 ژانویه 13

زنگ مدرسه که می‌خورد،
دستم دراز می‌شد؛ دراز و درازتر. درازِ خواهش، درازِ تلاش، درازِ تمایل، درازِ به‌چنگ‌آوردن، درازِ ناخن‌کشیدن، درازِ اجازه‌گرفتن، درازِ اشاره کردن، درازِ شوق، درازِ تمنا…
عادت کرده بودم به دراز شدنش. دراز و درازتر.

مصیبت سال‌ها بعد شروع شد. وقتی دیگر موقع رجعت از تمام کوشش‌ها به سمت منزل، دیگر با شوق کودکانه‌ام نمی‌دویدم؛ راه می‌رفتم. و همین باعث می‌شد دستم را، چونان بادبادک در کنار دریا، باد نبرد بالا وقتی می‌دوم. راه می‌رفتم فقط؛ و دستم کشیده می‌شد روی زمین. می انداختمش پشت سرم. صدای کشیده‌شدنش روی آسفالت کم‌کم عادی شده بود.
اوایل فقط ناخن‌هایم می‌شکست. و پوست پشت دستم در اثر ساییده شدن روی آسفالت می‌رفت. گه‌گاه هم ولی، دست‌کش‌های کار پدرم را می‌پوشیدم که کمتر مالیده شوند. دست‌کش‌های زخمت و محکم. چرمی.

اما یک روز، اصلاً حواسم به جلویم نبود و از روی ریل‌های قطار رد شدم. صدای بوق قطار رو می‌شنیدم، مغزم به‌صورت غیرهوشیارانه تشخیص داده بود که خب من که رد شده‌ام، پس خطری نیست! اما درست وقتی صدای بوق قطار به اوج‌ش رسید، یک‌هو تیر کشید. از بازوهایم رفت بالا. از گردنم. مثل برق. دستم از ساعد زیر چرغ‌های قطار مانده بود.
قطار که رد شد، برگشتم. مچ و انگشت‌هایم افتاده بودند بین چوب‌های موازی و عمود بر ریل‌ها؛ روی سنگ‌ها. و از وسط ساعدم مثل شلنگِ حیاطِ خانه مادرم، خون می پاشید. سریع دستم را به صورت گرد جمع کردم – درست مثل شلنگ حیاط خانه مادرم – و مچم را با فشار گذاشتم سر شلنگ و فشار دادم. درست مثل زمانی که با انگشت‌مان بر سر شلنگ، آب را مهار می‌کردیم تا به جای ریخته شدن، فشاری بپاشد. از بغل های محل اتصال خون می‌چکید هنوز. با عجله به سمت خانه دویدم. مادرم خانه نبود. از طبقه سوم کمد دیواری اتاق کارش، نخ و سوزن پیدا کردم.

اکنون سال‌ها می‌گذرد.
احتمالاً اعصاب‌ش خوب پیوند نخوردند آن روز. شاید هم سوزنش ضدعفونی نشده بود با تف و اشک. اما هر چه که بود، حالا شب‌ها تا صبح قطار از گوش راستم یا گوش چپم سوت می‌کشد. و وقتی در نیمه‌های مغزم، در اوج صدا، یک‌هو بی‌دار می‌شوم و می‌چرخم، بخیه‌هایش باز می‌شود. دکتر می‌گوید رگ‌هایش مسدود شده‌اند که خون نمی‌آید. تا صبح خلاصه سر می‌کنم؛ صبح‌ها مادرم به‌سختی می‌دوزدش دوباره.
اشک‌های مادرم ضدعفونی می‌کند بخیه‌های جدید روزانه را.
اما گاهی، یادش می‌رود گریه کند. و تا فردایش عفونت می‌کند.

زنگ ممتد مدرسه.
قدرت ماهیچه‌های ساعد آقای ناظم، وقتی با یک انگشت می‌توانست چهل ثانیه متوالی فنر پشت دکمه‌ی زنگ را فشرده نگه‌دارد.
دست‌های کوتاه معلم، وقتی موقع زدن سیلی تو گوش بچه‌های شیطون کلاس، تمام بدنش با حفظ گشتاور دورانی، تکان می‌خورد.
دست‌های بامزه‌ی میمون‌هایی که با پشت انگشتان مشت‌های گره‌کرده‌شان روی زمین پاندول‌وار می‌دوند؛ دست‌های کوچک سنجاب وقتی گردو را می‌چرخاند.
دست داشتن در تمام خرده‌جنایت‌های لابه‌لای خاطرات پوسیده.

دست
داشتن؛
(حتی پوسیده).

22:20 جمعه، 4 ژانویه 13

آخه عزیز دلم، جانِ من، تو مگه خودت یادت نیست؟
تمام کودکی‌های ما – دامن قرمز و جوراب‌شلواری کلفت سفید تو؛ شلوار لی آبی بندک دار و کفش‌های کوشولوی من – همه رفته‌ان. همه. هـَ مِه.

الئو،
وقتی صدایت نمی‌زنم، فکر نکن قهرم. فکر نکن فراموشت کرده‌ام. فکر نکن فکرت را نمی‌کنم. یه احتمال کمی بده که دهنم را باز کنم اگر، تا انتهای شش‌هایم آب می‌رود.
الئو،
من
حرف که می‌زنم،
همه می‌رنجند. حتی فیونا.
بگذار نگاهت کنم فقط. گه‌گاه چشم‌هایم را می‌بندم؛ تا تو هم استراحتی بکنی!

الئو،
چشم‌هایم ضد آب است. اما خواب‌هایم پر از غرق شدن.

20:52 جمعه، 4 ژانویه 13

یادش به‌خیر
آخرین باری که منفجر شدم.

من دلم بوی خاک می‌خواد. خاکی که هیچ‌وقت ازش نگیرننم.

06:19 پنجشنبه، 3 ژانویه 13

لازم‌ست اضافه کنم، «قطعه‌ی ادبی» چیزی هست که برای توصیف مؤدبانه‌ی این اراجیف به غریبه‌ها به‌کار می‌برم.
آدم باید خیلی خودشیفته باشد که اتوبیوگرافی‌ش ادبی‌وار وصف شود.

ریچارد مگر ادیب بود؟
ریچارد مگر به ادنا فخر می‌فروخت؟
کسی مگر ریچارد را به واقعی نبودن در زندگی واقعی‌ش محکوم کرده بود هرگز؟ آیا؟

من و بی‌چاره ری‌چارد
بی‌چاره من و ری‌چارد
من بی‌چاره و ری‌چارد

08:06 چهار شنبه، 2 ژانویه 13

Welcome to WordPress. This is your first post. Edit or delete it, then start blogging!

Aidin, somehow, is a real legal guy, a regular guy; and nothing more, and nothing less.