آرشیو برای ماه : نوامبر, 2012

18:12 شنبه، 17 نوامبر 12

آدم‌ها با رؤیاهایشان زنده‌اند.
رؤیاهایی که شب‌ها می‌کشدشان.

11:18 شنبه، 17 نوامبر 12

قصاص من ماندن است؛ قدم برداشتن در مسیری که حتی سبز هم نیست.
قصاص من محبوس شدن در اتاق کوچکی است که خود من، دست‌های من، چشم‌های من، و خاطراتم، از کانال وایرلسش رد نمی‌شود…

قصاص من وسوسه‌ی سرچ کردن اسامی قدیمی در اینباکس جی‌میل و خواندن نامه‌های ۲۰۰۴ و ۲۰۰۵ و ۲۰۰۶ است! همه‌شان آمیخته می‌شود با این‌که منهای ۲۰۱۲ کنم سال‌شان را و به خودم بگویم که چه‌قدر ۸ سال پیش، خب، مهیج بوده‌ام!
قصاص من این‌ست که حتی دستم هم نمی‌رسد. که همه‌شان خیلی دور شده‌اند. همه‌شان. یک، دو، سه، …، شش، … .

قصاص من پیرتر شدن است. قصاص من تنها ۲۵ ثانیه زندگی کردن در شبانه‌روز است — ۲۵ ثانیه‌ی اوّل بیداری که می‌دانم Unreal تمام شده است و DP/DR ندارم.
قصاص من، زودتر رفتن به اتاق و زودتر خوابیدن است.

به فیونا پای تلفن گفتم؛ همیشه تشخیص این‌که تو یک a از استریوتایپ مربوطه هستی یا یک the تکوینی از خودت، خیلی سخت است. نیاز به حدس و گمان و مطالعه‌ی آثار و اکتشافات طبیعی دارد.
من اما، همه‌ی ماهی‌های مرده‌ی حوض خاطراتم را به اسم کوچک‌شان می‌شناسم. با این‌که شاید در نگاه اول همه‌شان قرمز و شبیه به هم به‌نظر بیایند، اما من ورود هر کدام‌شان به حوض را یادم هست. اما من لحظه‌هایی که زیر باران از خواب پریده‌ام و نگران بوده‌ام که نکند سرما بخورند را یادم هست. من، تمام کلاغ‌هایی که بر فراز حوض پریده‌اند و من با سنگ زده‌امشان را یادم هست. من اما، هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم ماهیگیرها این‌قدر هیبت انسان‌گونه‌ای داشته باشند.
خاطره‌ی جنازه‌های ماهی‌های قرمز مرده‌ی حوضچه‌ی خاطرات من، قرمز هستند. بوی نعش می‌دهند، اما کودک درون من گاهی شخصیت کفتارگونه پیدا می‌کند. کودک درون من گاهی دوست دارد انگشت در دهان مرده‌ها بکند و گوشت‌شان را فشار بدهد تا ببیند که خاصیت ارتجاعی‌شان از دست رفته. کودک درون من، با جنازه‌ی ماهی‌های مرده، خانه می‌سازد. بعد من را به خانه‌‌ی کوچکش به صرف چای عصرانه دعوت می‌کند.
قصاص من، نوشیدن چای عصرانه در خانه‌ای است که تمام دیوارهایش از جنازه‌های ماهی‌های قرمز مرده‌ی حوضچه‌ی خاطراتم ساخته شده است.

13:45 دوشنبه، 12 نوامبر 12

شاید
جانی
راست می‌گفت، که حتی الآن هم، در روزهای بارانی دلش می‌گیرد.
و
تنهاست.

پ.ن. قایق ما را آخر کجا برد این پدرآمرزیده؟!

00:28 پنجشنبه، 8 نوامبر 12

برای ناباروری تمام باورها بارانی لازم است؛
اما برای ناباوری تمام باران‌ها، هیچ راهکاری هنوز کشف نشده است.

دانشمندان مشغول تحقیق و مطالعه هستند.
یه سری‌هاشان حتی شب‌ها هم توی لب‌ها می‌خوابند؛ و گهگاه به خودباروری می‌رسند.

پی. اس.
ریچارد هم می‌دانست که یک قایقران، نه دانشمند خوبی است، نه مهندس خوبی. همان‌طور که یک دانشمند قایقران خوبی نیست. همان‌طور که یک مهندس باید خیلی باورهایش را کنار بگذارد تا بتواند از پارو زدن لذت ببرد.
پی. پی. اس.
آنوقت ادنا هنوز معتقدست که من در بچه‌گی روحیه‌ی دانشمندگونه داشته‌ام! په نه په، می خواستی توی کوچه‌های خاکی کودکی مثل مسابقات قویترین مردان ایران، قایقم را با طناب ببندم به خودم و به پیش بکشم «یععععععع!» تا کف‌ش سوراخ بشود؟!

08:47 دوشنبه، 5 نوامبر 12

ژانر خودم
ژانر تنفر از خودم
وقتی درست اولین باری که یک آهنگ رو می‌شنوم، نرسیده به انتهای آهنگ به‌زور و دست و پا شکسته ناخودآگاه سعی می‌کنم باهاش هم‌خونی کنم.

ژانر تنفر از خودم
ژانر درخواست از تو برای ملحق شدن به من.

Aidin, somehow, is a real legal guy, a regular guy; and nothing more, and nothing less.