آرشیو برای ماه : جولای, 2012

12:09 شنبه، 28 جولای 12

وای بر سگِ آنارشیستِ درونِ من، اگر من هم روزی نایس تلقی بشوم!

05:08 شنبه، 28 جولای 12

مادرم سال‌ها رفتارشناسی جانواران تحصیل و تدریس می‌کرد
و خودش عاشق نگاه‌کردن به سیاه‌گوش و آهوی خال‌دار بود.

تو اما،
به‌طور غریزی رفتارشناسی من را می‌دانی.
می‌دانی این‌که عصر بی‌خود و بی‌جهت یک عالمه خوابیده‌ام، باعث می‌شود تا نیمه‌شب بی‌دار بمانم و در اتاقم باران ببارد.
و پیانونوازان و آکاردئون‌بازان شب‌گرد، تمام خانه را روی سرشان بگذارند.
و من‌ها (هر دومان) کمی بترسیم از وجود دیگری.
و تا صبح، پر بشویم از نگفتن.

صبح تو زنگ می‌زنی ولی،
و صدایم می‌زنی: «آیدین!»
و آن‌وقت فقط یکی از این من‌ها می‌ماند که به تو جواب بدهد. کسی که فینال بازی امشب را می‌برد — کسی که چیزهای بیشتری برای نگفتن دارد؛ و می‌تواند دیگری را مجاب کند که احساس عذاب‌وجدان از حضورش نداشته باشد.

الئو،
نباید بدوم؟

21:25 سه شنبه، 24 جولای 12

می‌کاوم
حسابی
تمام ابعاد برخوردی و شخصیتی‌ش را
(به‌سان حالتی که خودم انسان نیستم ولی انسان‌ها رو خوب می‌شناسم)
بعد ولی هیچ‌جا نتایج را یادداشت نمی‌کنم؛
که صبح که بی‌دار شدم یادم رفته باشد.

چون صبح، شاید، به‌سان انسان‌ای، خواستم زندگی کنم هنوز، باز، دوباره.

شب‌ها شیفت سلفانالیز هست.

04:31 دوشنبه، 23 جولای 12

الئو
انتظار داری اقرار نکنم تمامی صحنه‌های ماندگار خاطراتمان را با نورپردازی‌هایشان در ذهنم خاطرسپاری کرده‌ام؟
انتظار داری اقرار نکنم که تمام امروز، تمام ۱۲ ساعتی که با نیما و فواد و محمدرضا داشتیم شلم بازی می‌کردیم، من در DR بودم و هر لحظه منتظر بودم بی‌دار بشوم؟
انتظار داری اقرار نکنم که چه‌قدر برایم سخت‌ست فردا که باز مادرم تماس گرفت بهش بگویم که همه‌چیز خوب‌ست و باز درباره‌ی پروژه‌ی عقب‌افتاده‌ام نشنوم؟
انتظار داری اقرار نکنم که DP‌ها اخیراً بدجور می‌ترساندم؟ که یکی از دلایل کوتاه نکردن منظم موهایم، همین فرار از هجمه‌ی DP‌ها بوده است؟
انتظار داری اقرار نکنم که ماه‌هاست تاریخ را گم کرده‌ام؟
انتظار داری اقرار نکنم که برای من هم تمام خاک‌گرفتگی‌های قفسه‌ها و کتاب‌ها بوی مرگ می‌دهد؟
انتظار داری اقرار نکنم که بین سرطان مری، دهانه‌ی معده و روده‌ی بزرگ دلم نمی‌خواهد یکی را انتخاب کنم؟
انتظار داری اقرار نکنم که چه‌قدر به بی‌دارشدنِ بالاخره طالب‌م؟
انتظار داری اقرار نکنم که چه‌قدر از یک اقرار کوچک هم در کنار تو، گاهی، دلم شور می‌زند؟ که نکند باز برنجی و همه‌ی آرامش خنده‌های سرشار و معصومانه‌ات، مبدل بشود به همان استرس مبقی همیشگی؟
انتظار داری اقرار نکنم که خودم بهتر از هر کس دیگری می‌دانم که همه‌ی کسانی که دوست‌شان دارم چه‌قدر پشت‌سرم از من متنقرند؟
انتظار داری اقرار نکنم که خودم هم خنده‌ام می‌گیرد وقتی در پاسخ می‌گویم «دلم می‌خواهد پنجره اتاقم رو به دریا باز شود»؟
انتظار داری اقرار نکنم که هرگز باورم نمی‌شود که بعد از یک ماه پس از بی‌دار شدنم، کسی در این دنیا یاد من بیافتد؟
انتظار داری اقرار نکنم که همه‌ی انتظارهایت برایم چه‌قدر تقدیس دارند؟ و اگر بگویم، بلادرنگ محکومم! … : )؟

الئو
من می‌ترسم؛ وقتی قرائتی در برنامه‌ی درس‌هایی از قرآن می‌گوید «سال ۱۳۶۵، ینی ۲۶ سال پیش …»
می‌ترسم وقتی تمام این خاطرات قدیمی را در فیس‌بوک می‌بینم (مثل این مهره‌های لای پره‌های دوچرخه که وصل می‌کردیم و می‌چرخید و صدا می‌داد؛ مثل پاک‌کن عطری و رولی؛ مثل شیرکاکائو و شیر شیشه‌ای و با گرویی پول شیشه؛ مثل …)، و همه را به‌یاد می‌آورم.
می‌ترسم وقتی یادم می‌آید که در خانه‌ی قدیمی مادربزرگ مرحومم، یادم هست که همه زن‌های فامیل مدل موهایشان شبیه فیلم‌های اواخر دهه ۸۰ فرفری و وحشتناک پرپشت بود. (و البته من چون بالغ نبودم می‌دیدم این‌ها را.)
می‌ترسم وقتی حس می‌کنم تنها کافیست علاوه بر گردنم تمام هیکلم را بچرخانم تا جای گذشته و آینده عوض بشود! که آینده را شاید یک‌بار دیده‌ام و گذشته را، تنها تفاوتش این‌ست که دوبار دیده‌ام…
می
تر
سم

و می‌ترسم که این ترسم را به روباتی که قرارست بسازیم و باشعور و خلاق و هوشمند باشد، القا کنم.

الئو
اگر DP من واقعی از آب در آمد، به‌خدا ناراحت نمی‌شوم که تو هم بیایی و P واقعی‌ت را بیرون بریزی برایم. نترس تو؛ منی که با تو ام، به همه‌ی حرف‌های این منی که هستم اعتقاد کامل و راسخ ندارم!
تنها گاهی دیوانه می‌شوم
و اقراردونیِ دلم باد می‌کند
و می‌ترسم بترکد
و می‌آیم، پس، در blog.ho…
کمی مزخرف می‌نویسم.

تو باور نکن؛
من‌های زیادی این‌جا مبتلا به DP/DR هستند. : )
همه هم یک خصیصه مشترک دارند — همه
تو را، به‌خاطر همه‌ی نشانه‌هایت و عطرهایت و لمس‌هایت روی در و دیوار و خاطره‌های همه‌شان
دوستت دارند.
خیلی.

02:14 دوشنبه، 16 جولای 12

دست‌هایم را در باغ‌چه می‌کارم
و به جنگ می‌روم
با چشم‌هایم دعا می‌کنم
با لب‌هایم می‌جنگم
با گوش‌هایم مجذوب می‌کنم
با زبانم می‌چربم.

من
سال‌هاست دست‌هایم را در باغ‌چه کاشته‌ام الئو؛
عهد همان‌شب زد و باران گرفت
گل همه‌جا را فراگرفت
خاک فرسایش عمودی خورد
و دست‌هایم ۱۰۰ متری حداقل در باغ‌چه پایین رفتند.

قرار بود، می‌دانی که، نیتم بود که، درخت بشوند. که حداقل یک جفت میوه مناسب بدهند.
اما زد و رفتند پایین؛
پایین‌تر از پایین‌ترین سطح زندگی موریانه‌ها
تا نفت بشوند.
بعد هم فوقش ۲۰۰ یا ۵۰۰ سال دیگر استخراج
بعد هم پلاستیک…
مثل پلاستیک‌هایی که تو هر روز بعد از خرید ساعت‌ها باهاشون دست در دست می‌مانی، و کل شهر را می‌گردی!
دست‌هایم؛
دسته‌دارند…

جنگ اما
این چیزها سرش نمی‌شود که مؤمن!
من ِ بی‌دست؛ من بی‌دست‌وپا؛ من بی‌ریشه…
حتی به‌درد روی مین رفتن هم نمی‌خورم گاهی. همین می‌شود که موقعی که دنبال خودکار برای نوشتن به تو می‌گردم، نصف بچه‌های این‌جا من را «حیف نون» صدا می‌زنند. بی‌دست، بی دست و پا، بی‌ریشه، …
یک جور نماد نمادینی برای تزریق روحیه‌ی حیات به خودم. به خودم و تویی که سال‌هاست نامه‌های من را از این میدان جنگ بی‌جواب گذاشته‌ای…

الئو،
دست‌های تو را چه کسی ربوده؟! نکند؟! …
خب حتی نمی‌توانی با دندانت گوشه نامه را باز کنی و با لب‌هایت بوسه‌ای بنویسی و ارجاعش بدهی برای بازگشت؟
لب‌هایت… لب‌هایت؟
الئو
باید امشب خودم را روی مین ِ لب‌هایت بیاندازم. نباید مدفون‌تر بشوند… نباید مدفون بشوند… نباید زیرخاک تر بشوند… نباید…

من ِ بی‌ریشه، خودم را زیر لب‌هایت چال می‌کنم (می‌کارم) تا ریشه در بیاورم و نگذارم پایین‌تر برود، لب‌هایت، … تر بشوند.

12:50 دوشنبه، 9 جولای 12

و تو
به سان گربه‌ای
سرت را عقب‌تر می‌بری و بدن‌‍ت را جلوتر…
بعد آرام آرام چشمانت را می‌بندی…

من،
به سان خودم
چشمانم را می‌بندم؛
می‌دانی که، تلخم. چشیده‌ای. گفته‌ای. اقرار کرده‌ای. پسند کرده‌ای. دم کرده‌ای. بازدم کرده‌ای. خو گرفته‌ای.
و می‌خوابم.

خواب می‌بینم گربه‌ای دارد مرا لیس می‌زند.
و مدام با پشت دست دهانش را پاک می‌کند و تف می‌کند آن سمت.
و دوباره لیس می‌زند.
تلخم.
حتی در خواب.

Aidin, somehow, is a real legal guy, a regular guy; and nothing more, and nothing less.