آرشیو برای ماه : نوامبر, 2011

08:20 سه شنبه، 29 نوامبر 11

عجله؛
همیشه در عجله بودن و ترس از چک میل کردن.
و دل‌تنگی همیشگی من برای داشتن یک وبلاگ با بک‌گراند سفید و رنگ فونت 333# و استفاده از کاراکتر ستاره‌ی ۸ پر، و کشف لذت مبهم ِ مبهم ماندن.

من سال‌هاست گم‌شده‌ام.
می‌خوابم.
ژانر خواستن.

13:42 دوشنبه، 28 نوامبر 11

پسره
شغل شریف‌ش
پروندن پاف‌های اطراف دخترک بود.

بحث appeal و انحصار و عشغ و مرام هیچ کدام نبود.
پسره هم هم‌چین خودپیف‌پاف‌بین نبود؛
اما
نمی‌خواست. جنس خودش را می‌شناخت. جنس پاف‌ها را می‌شناخت.

جلوی جمع صمیمیت می‌پاشید در هوا با دخترک. دخترک اعصابش خورد می‌شد که دارد لیبلِ «نخورده» می‌خورد و «دهن سوخته»…

تا این‌که دخترک خسته شد و ازدواج کرد.

03:29 پنجشنبه، 24 نوامبر 11

تعریف مفهوم انتزاعی خانواده
در بابــِل
جایی که ریچاد با کلاهش
با سگش
با سیبیل‌هایش
با چکمه‌اش
با قایق‌ش
بین رفتن دوباره به توکیو یا تمام‌کردن مسیرش در همان خانه
شیر یا خط می‌کند!

گریه‌ام می‌گیرد.
آره، من و ریچارد هیچ شباهتی به هم نداریم؛
فقط گاهی جفت‌مون به یک اندازه از همه دنیا متنفر می‌شویم.

08:32 یکشنبه، 20 نوامبر 11

یه پنج و نیم ساعت و یه شیش ساعت مصاحبه؛
سه بار نیم ساعت ماشین؛
یه یک ساعت و یه یک ساعت و ده دقیقه توقف تو ایستگاه قطار؛
یه سه ساعت و یه یک ساعت و پنجاه دقیقه قطار AT؛
یه پانزده دقیقه و یه سی دقیقه قطار CT؛
یه نیم ساعت متروی B؛
یه ده دقیقه توقف تو ایستگاه اتوبوس؛
یه بیست دقیقه و یه سی دقیقه اتوبوس؛
دو تا نیم ساعت پیاده روی؛

اینا همه توی سی و نه ساعت انجام شد.

دوست دارم ولی. تلفیقی از «دنیای این روزهای من» و «سراب ردپای تو» ‍ه.

15:59 چهار شنبه، 9 نوامبر 11

تنها راه تمایز واقعیت و خیال،
وقتی تا ۱۵ دقیقه بعد از بیداری هم‌چنان ادامه کابوس را در راهرو و هال و پشت پنجره می‌بینی؛
عادت کردن است. به هر کدام که توانستی عادت کنی، همان را با عنایت و استناد به Common Sense بچسب.

.It kills, It sucks

13:51 دوشنبه، 7 نوامبر 11

من در روزهای بارانی،
برای مردم قبیله
موعظه
می‌کنم.

خودت که می‌دانی الئو،
از بین تمام این یاران، تنها من یک‌شب در نیمه‌ناهشیاری وهم‌ناک، تو را چشیده‌ام.
و تمام موعظه‌هایم، الئو، پس از آن،
این شده است که بدون اشاره به مضامین اروتیک ماهیچه‌ای، وصف آن خیال را برایشان وعظ کنم.

رستگاری؟
نه الئو. من نه پرهیزکارم، نه پرهیز می‌دهم کسی را. من به ایمان معتقدم و تو به اعتقادات من ایمان داری؛ همین بس است. خودمانیم آخر رستگاری مال زمانی بود که خارج از دسترس بودی و می‌خواستم ایمان و اعتقادم را به واقعیت گره بزنم، بلکه در این پیچیدگی گم شوم. گم شدنی از جنس خیال. (آدم‌ها چیزهای خیلی پیچیده که می‌بینند، بعضاً خوب ایمان می‌آورند.)

راستی الئو،
این‌جا آب و هوا زیادی وحشی شده. مثل موهای خیست روی بالش سفید همیشگی. کمی که آب و هوا بهتر شد و مردم قبیله، توان شنیدن تاوان همه‌ی نتوانستی‌هایشان را پیدا کردند، برایشان از اقیانوس خواهم گفت. و مفاهیم انتزاعی زیر:
آیس‌برگ؛ بامبوهایی که در کف اقیانوس می‌رویند؛ فلوت زیرآبی از طریق بامبوهایی که در کف اقیانوس می‌رویند؛ پژواک صدای فلوت در کاو و کوژهای آیس برگ از پایین؛ غلغلک دادن آیس‌برگ از پایین، طوری که مرغان دریایی نبینند؛ صدای خنده‌ی آیس‌برگ؛ الئو؛ لب‌خند.

مردم قبیله‌ی من، به بادیه نشینی شهرت دارند.

08:32 سه شنبه، 1 نوامبر 11

من از همه جهان سومی‌ترم.
من‌‍ی که به هیچ‌یک از شعارهایم ایمان‌‍ی ندارم؛ و خودم متهم ردیف اوّل تمام اتهامهایم هستم.
من‌‍ی که ارزش انسان را، به «همه چیز‌هایی که برای نگفتن دارد» ترویج می‌کنم و خودم پشت گلویم باد می‌کند.
من‌‍ی که با ساده‌انگاری، مدام در چاله‌چوله‌های کدر می‌افتم و تا زانو توی گِل‌های متعفن فرو می‌روم.
من‌‍ی که برای همه لالایی می‌گویم و خودم سمبل اینسامنیاک‌‍های این دنیای فانّی هستم.
من از همه احمق‌ترم.

٭ ٭ ٭

الئو،
الآن خودت را نبین، هانی.
من سال‌هاست از ترس گیرافتادن در هچلِ مشقِ پیانوی تو، هر روز یک ساعت مانده به غروب، از دربه‌دریِ درجا، مشوّش می‌شوم.

الئو،
دروغ چرا؛ تو هرگز به چشم‌های کورِ من، پَشِنِت نگاه کرده‌ای، آخر؟
- باورت می‌شود یک شب در خواب، تا صبح دنبال عینک‌‍م می‌گشتم؟ -

الئو،
الئوی دل‌نواز و روح‌ساز،
الئوی نازِ ناز[ای که نازِ نازنکردن‌هایت از سر بی‌نیازی، سوگواره‌ی غم‌گساریِ نیازِ نگاه من به رقصِ نمازگونه‌ی انگشتان نازت بود[ه و هست]]
مگر تو چند هست یادت، ندایِ نیازهای بازِ باران‌سازِ من را…
نوامبر صفر هفت.

الئو،
بر مرثیه‌ام باز ساز بنواز.
رقص‌‍ت، می‌دانم، از جنس خرده‌جنایت است؛
- من‌‍ی که الک‌‍م کردی، سال‌‍هاست خرده خرده پایین ریخته‌ام و کشته شده‌ام -
لازم‌ست جلوه کنم «مرگ پایان جنایت نیست»؟

08:16 سه شنبه، 1 نوامبر 11

از لای چسبندگی‌ها و نرمی‌های مغزم
بالا می‌آورم.
سر پا ایستاده‌ام.
از ستون فغرات‌‍م پایین می‌رود.
می‌ماند.
بو می‌گیرد.
کمر درد می‌گیرم.
تا صبح نمی‌خوابم از دردش.
بی‌خوابی باز مشوّش‌‍م می‌کند.
توهم و هذیان …
[color=gray]همان سندرم همیشگی عدم توانایی تمایز واقعیّت با خیال؛[/color]
بالا می‌آورم.
لای جمجمه‌ام..

Aidin, somehow, is a real legal guy, a regular guy; and nothing more, and nothing less.