آرشیو برای ماه : ژوئن, 2011

04:15 دوشنبه، 27 ژوئن 11

در برف،
با یک اسلحه نیمه پر و یک قمقمه جیبی ودکا،
من و نیکلای،
از سیبری به سن پترزبورگ
بر می‌گردیم.

خورشید با قرمز غمناکی پایین می‌رود؛ می‌خندیم تا اشک‌مان قندیل تیز نبندد و در گوشتمان فرو نرود.
که قرارست سرد بشود.
باز در راه،
در راه ما،
ما سربازان وفادار ارتش سرخ.

کمی از ودکا می‌نوشیم.
ودکا تمام خوشی ماست.
تمام شهوت و تخیل ما، تمام خنده و غم ما، تمام خشم و نفرت ما، تمام شور و شعف ما، تمام عشق و امید ما، تمام گذشته و آینده‌ی ما، …
ودکا شاید کم بشود در قمقمه،
اما تیر در فشنگ ماندنی‌ست.

تیر را وقتی شلیک می‌کنیم
که دشمن دیده باشیم، که دشمن را در حال تجاوز به خاک مقدس، گیر انداخته باشیم.
ودکا ولی، …
توصیفش سخت‌ست انصافاً گاهی.

من و نیکلای،
گاهی
بدون هیچ‌دلیلی، و تنها به‌سلامتی همدیگر، ودکا می‌نوشیم.
احمقانه شاید به‌نظر بیاید، ولی
در آن لحظات
چاره‌ی دیگری نداریم. باور کنید.
ننوشیم می‌میریم؛ از سرما، از گذشته، از تمام نبایدها، از تمام قصورها، از تمام نبودها، از تمام عدم‌ها، از قرمز فراموش شده، از سرما، از خماری، از جبر اسلحه روی دوشمان، از فروپاشی و عدم استقلال، از ترس قرب ارواح مغموم همه‌ی همسنگران، از خودِ مرگِ تائب دائم‌الخمر.
من و
نیکلای.

04:33 شنبه، 25 ژوئن 11

عاشق واقعی کسی هست که
با شنیدن آهنگ «به جونِ تو، به جونِ تو، عاشقی بد دردیه؛ دلِ عاشقُ شکستن، به‌خّدا نامردیه» از برادر ش. صولتی،
قر تو باسن‌ش جمع شود،
نه آن‌که به فکر فرو برود.

نامردی، در وجود همه‌مان رخنه کرده حتماً، که نمی‌توانیم بلرزانیم! همین‌جاهاست که می‌گویند چوب خدا صدا نداره ولی درد داره.

04:28 شنبه، 25 ژوئن 11

لعنت به تمام خاطرات ناسازگون؛
لعنت به من که تمام مدت باز ماندم، نور دیدم، سوختم،
لعنت به منِ و هر چه عریانی زیر پوستم هست،
لعنت.

پ.ن. خدا این ۴ صبح را از بندگانش که نماز صبح نمی‌خوانند نگیرد؛ بهترین وقت برای توبه و آمرزش‌ست جبراً.
کجاست؟

01:18 یکشنبه، 5 ژوئن 11

حکایت نابخردی و نفرزانگی‌ست…

(باید مغزم را موقع خواب (ولو چُرت عصرانه) الزاماً هایبرنیت کنم؛ استندبای جواب نمی‌دهد، همه‌ش قیژ قیژ صدا می دهد)

حکایت نابخردی و نَبرسیدن‌ست، وقتی حتی احساس‌‍ت از کف اقیانوس هم رو به فراموشی دارد می‌رفته‌است…

16:36 جمعه، 3 ژوئن 11

… که دپ بزنم؛
… که طرح بزنم؛
… که فراموشم بشود همه افسوس‌های این‌که گرافیست نشدم و برای یک لقمه نان قرمز را روی زرد نپاشیدم؛
… که سفید شوم و از ترس تنها بودن، به جای روشن کردن چراغ، لینک بدهم و لایک کنم؛
… که «تو»ها باز متهم‌م کنید، که باز خودمحکوم بشوم که عقده‌ی اعتمادبه‌نفس‌م از آن‌ور پشت‌بام انداخته مرا.
… که باز.
که.

من لای یک تصویر سفید وسیع فرار می‌کنم. یا در برف، یا روی کاغذ.

Aidin, somehow, is a real legal guy, a regular guy; and nothing more, and nothing less.