آرشیو برای ماه : می, 2011

14:00 یکشنبه، 29 می 11

Old Paul Edgecomb: That’s as good a word as any. He infected us both, didn’t he, Mr. Jingles? With life. I’m a hundred and eight years old, Elaine. I was forty-four the year that John Coffey walked the Green Mile. You mustn’t blame John. He couldn’t help what happened to him… he was just a force of nature. Oh I’ve lived to see some amazing things Elly. Another century come to past, but I’ve… I’ve had to see my friends and loved ones die off through the years… Hal and Melinda… Brutus Howell… my wife… my boy. And you Elaine… you’ll die too, and my curse is knowing that I’ll be there to see it. It’s my attonement you see; it’s my punishment, for letting John Coffey ride the lightning; for killing a miracle of God. You’ll be gone like all the others. I’ll have to stay. Oh, I’ll die eventually, that I’m sure. I have no illusions of immortality, but I will wished for death… long before death finds me. In truth, I wish for it already.

23:53 جمعه، 20 می 11

باگیجی‌به‌موازاتِ‌زنده‌گی‌پیش‌راندن،
یعنی مصدرِ مضاعفِ شرح‌حالِ من‌ای که
با این‌که سه‌ساله که فول پارتنرشیپ مجدد دارم، از ۲۷ فوریه ۲۰۱۰ (می‌شه ۱۵ ماه پیش؟) تا حالا نخونده بودم نوشته‌هایت را!

به‌تر بگویم،
می‌دانی خودت هم که،
اگر سرزنش شوم، فرو می‌ریزم. اگر تشویق شوم، از واهمه‌ی این‌که می‌خواهی این بار یک ۱۰۰ امتیازیِ ۲۵ طبقه را از من [در من؟] فرو بریزی، سست می‌شوم. ۵ طبقه‌ی پایینم، از قرار هر طبقه ۳ ریشتر، می‌لرزند. خودتنفر می‌گیردم ولی تو با مخلوط سیمان و تف (بتُنِ بشرساز) جمع‌م می‌کنی، گُلِ من.

باگیجی‌به‌موازاتِ‌زنده‌گی‌پیش‌راندن،
یعنی با کپی پیست کردنِ یک تکه‌ی نامأنوس، از گوگل پرسیدنِ این‌که این متن مالِ من بوده، یا تو، یا رومن رولان، یا لیدی اِل، یا کالیگولا، یا آیدای کارپه‌دیم، یا یه ننر قمر دیگه‌ای، …
و آخرش بین موج‌های سینوسیِ مرتبه سه‌ی پس‌زننده و پیش‌راننده و بازجذب‌کننده و واگیرنده و بازدهنده و شب‌دمنده، یاد همان فیلم‌نامه‌ای می‌افتم که می‌خواستم بنویسم ولی ننوشتم و حتی ایده‌ش را هم بهت نگفتم. له می‌شدم شاید، اگر باز رومن شیفته یا کارپه‌گولا نوشته بوده‌اندش، پیش‌تر. و بدبختی آن‌جاست که اگر من بنویسم و خوب باشد، جزو بندِ که فقط فکر کنی بهتری می‌شود و متهم؛ اگر بد باشد، جزو بندِ هیچ خری، نه تو و مُت.تَه.هَم.

الئو،
دلم می‌خواهد آن‌قدر بخوابم و بخوابم و بخوابم تا زبان از مغزم فراموش بشود. بعد بی‌دار بشوم و اگر توانستم متفاوت با رومن و اِل قمر و شازده گریگوریسلاو گوربگورفسکی، برایت بنفش‌ای که زرد نداره رو توصیف کنم، آن‌وقت یعنی دوس.تَت دارم.
بیا توام یه هول‌ای بده الئو، شاید روشن شد؛ موتور فراموش‌گر ساماندهی شده‌ی مغز من.
مغزِ معیوبِ من.

23:25 جمعه، 20 می 11

… هم انشاءالله تموم بشه
تا به زندگی عادی‌م برگردم.

زندگیِ عادی‌ِ هرگز-نداشته ‌ا‌م.

06:09 جمعه، 20 می 11

مگر چند تا «من» در دنیا وجود دارد،
که بخواهد فدای یک کلیک یا دیسریگارد کردن امثال توی الدنگ بشود، ماریسا جان؟

خیلی‌ها با فِیرپِلِی بازی را واگذار می‌کنند، خیلی‌ها هم مثل من آن‌قدر آلزایمر در مخ‌شان رخنه می‌کند که مثل شاه در کنج صفحه در محاصره‌ی یک یابو و با تهدید یک عقرب، مات می‌شوند.
متنفرم. H8.

16:19 دوشنبه، 16 می 11

دانشجوهای احمق،
اساتید را احمق می‌کنند:
اصطلاحاً به‌صورت هم‌تکاملانه، سیستمی هم‌آموز را شکل می‌دهند.

بعد کم‌کم آن‌قدر خودشان را تقویت می‌کنند تا با رسیدن به نقطه‌ی بحرانی خودسا[ز]ماندهی‌شده، از بین خودشان یکی اِندِ-انِدِ-خفونت بشود و به‌ش به‌قدر متعالی ارجاع بدهند.

گور پدر فراتطبیق! هر خری که یاری نکرد، هم‌راه نشد عزیز، سر تعظیم فرود نیاورد، مَرجَعیت متقابل نکرد و مرجوع نشد (به هم‌سازی)، همانا مصداقِ بارز و حلالِ نویز است پدر جان!

به قول استاد:
«با حذف نویز‌ها به دقّتِ ۹۹٫۹ درصد می‌رسیم که …»
(… که … (منظورش البته افزایش فراخوانی است، گور پدر دقت).)

19:33 شنبه، 14 می 11

زندگی آکادمیک یعنی
نگاه آنال-اتیک به تمام زیبایی‌هایی که دوست داشتی با چشم‌های بسته و از طریق پوست صورت هست حس کنی.
همه‌شان را آنال-آیس کرده‌ند — بوی مومیایی‌های سرندیپتی ماموت‌های تازه‌یافته‌شده در آلاسکا[ه]، بوی کاه بازیافت‌شده؛ بوی نرسیدن‌های نارس که نارسایی‌هایشان مرهونِ این همه حضور فاصله‌ در کنار تمام رسید[ند]ه‌ها‌ی بی‌دماغ بی‌بو است.

زندگی آکادمیک یعنی
تمام اتیکت‌هایی که دوست دارم یک روز فراموش کنم و
تمام نرسیدن‌هایی که دوست دارم یک روز صبح آن‌قدر سیبیل داشته باشم که بگویم به درک که نرسیدم!
آمان از وسوسه‌ی ژیلت؛ امان از وسوسه‌ی برق نگاه تو وقتی من را در مقصد، در مقصود می‌بینی و ذوق می‌کنم؛
امان از این انگیزه‌ها؛
امان از دویدن‌های بی‌بو و سه‌تیغه؛ امان از تو … از برق نگاه تو … از موهایت در باد … از بوی موهایت در باد یخ زده.
آیس.
مومیایی موهایت با ماهیت یک ماموت.
آلاسکاه.

19:24 شنبه، 14 می 11

هنوز
تمام بعدازظهرهایی که دیر می‌آیم خانه
دارم
همان خیانت‌های قدیمی را
در همان مکان‌های قدیمی
با همان انگیزه‌های قدیمی
می‌کنم.
به‌امید آن‌که دژاوو بزنم، به همان خیانت‌های غوطه‌ورکننده‌ی قدیمی — تو.

باور کن
همین دخترکان جدید هم
قدیمی‌ند.
و فقط ۲۰ ساله‌گی تو می‌تواند
این وسط – در میان روزوهم‌های کهنه‌ی من -
پرده‌دری کند.

الئو،
من را جایی رها نکن که به گذشته برگردم؛
من را حتی به درخت هم نبند، که دندان‌هایم تیز است؛
من را ساده نرنجان؛
من را …

من را، تو الئو، در ۱۹ ساله‌گی دریدی. این نرون‌های‌م هست‌اند که در کاوش‌های دژاووگونه‌ی نیم‌کره‌ی لوده‌ی مغزم، به اسم رفع عقده، گذشته‌هایم را بو می‌کشند! خوششان می‌آید، دست‌پخت مادرشان است.

12:17 دوشنبه، 9 می 11

یادمان باشد به آن‌ها
لاس زدن بیاموزیم؛ گاه و بی‌گاه.

parry: You harp on the same questions too much.

eliza: What does that similarity suggest to you?

parry: I don’t get you.

eliza: Do you wish that you did get it?

parry: It’s about time you showed some interest in my feelings.

eliza: Oh, I showed some interest in your feelings?

(از http://www.stanford.edu/group/SHR/4-2/text/dialogues.html، ممنون الئو.)

13:55 شنبه، 7 می 11

wikipedia
سمبل همه‌ی تمدن‌هایی هست که آرزو داشته‌م.

من روی پل رودخانه به‌دنیا آمدم. و سال‌ها طول کشید تا به کناره برسم. دوستانم من را به واسطه‌ی کرجی‌رانی روی رودخانه محکوم می‌کنند؛ چشمم کور و دنده‌م نرم که تمام پل را با دندان پیموده ام.

۳۰ ساله‌گی‌ام که رسید، عزم می‌کنم برگردم. اگر دست و پاهایم تا آن موقع سالم بماند، شاید ۵۰ ساله‌گی‌ام را آن‌ور رودخانه جشن بگیرم. با آتاری و کتاب‌های مقدماتی اخترشناسی و نسبیت.

من
سیمبیولوژیست نیستم؛
لای این جماعت برای بقا روی نرون‌هایم خال‌کوبی می‌کنم؛ سمبل‌های نافرهنگی بشر اطرافم را.
من،
در خانه
تمدن می‌گزینم، چون موشی کور.
من ِ نامتمدن، را ببخشایید اگر … اگر با پاراشوت از روی رودخانه می‌پریده‌ام.

Ctrl+E

Aidin, somehow, is a real legal guy, a regular guy; and nothing more, and nothing less.