آرشیو برای ماه : مارس, 2011

00:04 سه شنبه، 22 مارس 11

نیستی الئو؛
دردسترس نیستی؛
اما می‌دانم اگر سه‌گانه‌ی معروف فرهنگ/محیط/اجتماع می‌گذاشت، الآن بی‌شک این‌جا بودی.

می‌ترسم.
می‌ترسم پنجره را باز کنم — از این‌که مگس‌های جدید وارد شود.
می‌ترسم.
می‌ترسم صندوق نامه‌هایم را چک کنم — از این‌که باز متهم شده باشم و توبیخ.
می‌ترسم.
می‌ترسم شماره‌ی غریبه را جواب بدهم — از این‌که غریبه‌های مضحک و استهزاگر باشند.
می‌ترسم.
می‌ترسم کتاب‌های فنی بخوانم — از این‌که باز بفهمم اشتباهات نافرمی کرده بوده‌ام و هیچ‌کس آرام درگوشم تصحیحم نکرده بود.
می‌ترسم.
می‌ترسم کتاب‌های رسول یونان یا پیمان‌شان یا مصطفی یا رضا را بخوانم — از این‌که یکی از نوشته‌هایم را آنجا بیابم و همه به جعل و سرقت متهمم کنند، بدون لحاظ کردن تاریخ.
می‌ترسم.
می‌ترسم بازی‌های فوتبال تیم‌هایی که سابقاً مورد علاقه‌ام بوده‌اند را ببینم — از به‌یاد نیاوردن نام بازیکنانی که به‌وضوح می‌شناسم، از تبدیل شدن «چند مثال» (که امکان تعبیرشدن به خطای آزمایش دارند) به «یک مصداق» (که …) درباره‌ی آلزایمر زودرسم می‌ترسم.
می‌ترسم.
می‌ترسم الگوهای سندرم‌نمای (سندرم‌های الگونما؟ی) موجود در بستارهای بالقوه‌-حاضرآماده‌ی روان‌پژوهشی ِ ضمنی در بستگان درجه‌یک‌ام را با خود زمزمه کنم — بدبختانه، خودم درجه‌یک‌ترین بسته‌ی خودم هستم که متأسفانه برخی صبح‌های زود نام و نام‌خانوادگی مربوطه را فراموش کرده و چند ساعتی مراجعت نمی‌‌کنم.
و این، خودِ ترس است؛
ناک.

می‌ترسم.

ورک آفلاین می‌کنم.
این‌طور خیلی مطمئن‌ترم. حداقل فاجعه جدیدی رخ نمی‌دهد؛ که فوبیای پیش و حین و پس از ظهورش بیشتر همین یک‌وجب باقی‌مانده از مغزم را [هم] بترکاند.
فقط مشکل، آمدن تو هست. که خوش[؟]بختانه اینتراپتِ ورودت، در کَشِ سیستم موجود …
در کش سیستم …
در کش (cache، کاشیانه) …؟

نه!
من بوی همیشگی و قدیمی تو را الئو، تازه می‌خواهم.
درست مثل عطر و طعم ِ تازه‌گی ِ همان سبزی‌پلو با ماهی همیشگی. که چیز تازه‌ای هم نیست ولی هم‌ایشه سرشار از تازه‌گیست.

الئو،
خودت هم می‌دانی که جذابیتش به این‌ست که شاید یک درصد دست‌پخت مامان این‌بار شور بشود.
استرس مطبوعش به این‌ست که شاید یک درصد تو نخندی.
دلهره شیرینش به این‌ست که شاید نیایی.
نیایی…
نیایی… مثل آن سال که نیامدی… مثل همان یک‌سال عید که نبودی…
(و حتی مورفی هم حالش گرفته بود).

الئو،
می‌ترسم.
ورک آفلاین می‌کنم و می‌خوابم. پسوردش یک دو سه چهار است. لطفاً وقتی آمدی اوّل کامل دورم تنیده بشو، بعد با آخرین عضو ِ هنوزنتنیده‌شده‌ات، از منوی فایل تیک کنار ورک آفلاین رو بردار.
با تو آنلاین شدن، ترس ندارد.
فوقش می‌میریم.

17:27 پنجشنبه، 17 مارس 11

و ماریام (اولین ماشین هوشمند سخنگوی ساخته/کالیبره شده به‌وسیله‌ی/با من)،
وقتی برایش چندین ساعت متمادی از آلیس و خاطره‌های‌مان تعریف می‌کنم،
بالاخره حوصله‌اش سر می‌رود و
با کوله‌باری از غصّه بر می‌گردد نگاهم می‌کند و طوری که نفس‌های بی‌انگیزه و غم‌ناک‌ش را روی صورتم حس می‌کنم، آرام در گوشم می‌گوید:
When will you learn?

15:45 جمعه، 11 مارس 11

گیسوانت
در باد.

00:33 پنجشنبه، 3 مارس 11

دیدی اسمش نه ترس است و نه فوبیا؟ صرفاً بدجوری به پرفکته دیدن هم عادت کرده‌ایم الئو!

بیدار می‌شوم (حقیقتش، خب … از خواب می پرم.)
تو هستی؛ صدای بودنت را حس می‌کنم.
همین اوج پرفکشن هست.
آرام می‌خوابم.

می‌بینی حتی شوک‌های روحی و جسمی و پریدن‌های شدید از خواب هم می‌تواند نشانه‌هایی از زندگی پرفکت باشد؟
می‌بینی حتی رعشه‌ها و تیک‌های عصبی هم؟
می‌بینی حتی دشنام‌های رکیک هم؟
می‌بینی؟
از استفن که علیل‌تر نداریم که پرفکشن را در بیگ‌بنگ هم برایمان معنا کند! من و تو که حتی هنوز هم اوکی ایم!

گرم و نرم و اعجاب‌آلود.
الئو. خواب‌م می‌آید. ببخش مسواک نمی‌زنم و ایمپرفکت می‌خوابم. مهم این‌ست که در کنار تو، به پرفکشن تکیه می‌کنم و می‌خوابم. اگر نپریدم از خواب، خودت ساعت ۴ بامداد (فور این دِ مورنینگ) بیدارم کن و یادم بنداز همه‌چیز پرفکت‌ست. باشه؟
شب خوش.

Aidin, somehow, is a real legal guy, a regular guy; and nothing more, and nothing less.