آرشیو برای ماه دسامبر 2009

12:40 دوشنبه، 21 دسامبر 09

فقط دو نفر تو دنیا هستن که من این‌قدر راحت جلوشون به استادا فحش می‌دم؛
نفر دوم‌‍ش خودم‌‍م.

12:32 دوشنبه، 21 دسامبر 09

همه‌ش می‌خنده؛
– نمی‌دونه؟
– نداره؟
– ریخته دور؟

خدا حفظ‌ش کنه.

11:32 دوشنبه، 14 دسامبر 09

زندگی، بای‌دیفالت خیلی هم قشنگ نیست.

زندگی، دیفالت‌ش قشنگ است.
زندگی، فقط دیفالت‌ش، بای‌دیفالت قشنگ، است.

.

گفتم که بفهمی چرا دو هفته‌ست، هیچ بعدازظهری وقت ندارم پاشم بیام کافی‌شاپ باهات.

11:25 دوشنبه، 14 دسامبر 09

لای این میخ‌های کج و بی‌قواره و ترس‌ناک
ننو‌ئی برای خودمان ردیف کرده‌ایم؛
مترسکی را هم گذاشته‌ایم که آلارم بدهد
هر وقت داشتیم دور می‌رفتیم.

لای این میخ‌های کج و بی‌قواره و ترس‌ناک
بس عجب خاطره می‌سازیم؛
ده سال دیگر که برگردیم این طرف‌ها سری بزنیم،
با کلی یادبود و یادباد فقط غم دود (غم‌دود) می‌کنیم.
و حتی، هنوز، باورمان نمی‌شود
پایه‌ی ننوی ما، پر از تیزی و نفرت بود.

لای این میخ‌های کج و بی‌قواره و ترس‌ناک
باید گرد خودمان بدویم و بدویم
تا یا شجاعتش را پیدا کنیم یا وسیله‌اش را
که از جلوی «بوق بوق بوق بوق!» و «آژیر»های مترسک با عینک‌دودی و لب‌خند بگذریم و بگوییم «بای بای قناری‌ها! بای بای گلابی‌ها!»

10:18 دوشنبه، 14 دسامبر 09

݇ݎℕ ݏ݆ܲįސݗݍ ܸݓߟĹݚݭĜ ݷĻݔݛݔݡĽݏݍݛެܾܰ݇ߔ ℛݍܽߗļݍݫ ܹņܺݙ߲ܺņ ݌݈ݏݜݑŷŢݔܳߛ޵݌ܮݕūݭĝĸŌŀĴě

ببین جانّی؛
ما یه تیم‌ایم!

23:11 جمعه، 11 دسامبر 09

و اطرافیان‌‍م بهم القا می‌کنن که Ġݐܷ Ĺܳݓܭ݈ߜłĹ޻ݩĵݞߜ℻߀ܷݲݜņŃݲ݃ݨĵĻݸܯݔܰ߉Ĵ ıݓ݌ܲݦİ݌ܷܾĺݙݛܾݛݔߜŊܼݳ݇ݫŁݼĠĦ݈ܼܵ݀Ĵܶ݌݈ܷ߭īߚݛń ܾݳݚݱņݔܻ݈ݔݣŅ݂߻ܷℚݔܯݎĤ݁ݑ݃ݒݱŁݔݚܼňĠ

منظورم از «اطرافیان» در جمله‌ی فوق فقط خود تو بود؛
– که تو هم خیلی اطراف من نمی‌پلکی –
نقطه.

18:38 جمعه، 11 دسامبر 09

حالا که دارم حسابی پیر می‌شوم،
لحظه‌های کودکی من دارند اشباع می‌شوند
از اندیس‌هایی که برای fast referencing به آن‌ها می‌دهم.

امیدوارم تو درک کنی لااقل، وقتی می‌گویم

از بچه‌گی خواب پرواز سبک [1] بالای درخت‌ها را می‌دیده‌ام (به سَبُکی حرکت موشک کاغذی [2]).

یا

می‌ترسم در ازدحام شلوغی‌های بازارهای سر شب، کسی را گم کنم [3]. مخصوصاً کسی که هرگز با من به بازار نیامده باشد [4].

یا وقتی می‌گویم

دست‌های‌‍ت را اگر امتداد بدهم، به انتهای آرامش می‌رسم [5].

منابع و مأخذ:
[1] وقتی که من بچه بودم.
[2] همان
[3] همان
[4] همان
[5] شبی که دست‌های‌‍ت را (وقتی خیلی خواب بودی) ادامه دادم.

23:32 سه شنبه، 8 دسامبر 09

می‌ترسم.
وقتی یهو داغ می‌شوم وقتی توی ماشین یهو برمی‌گردد می‌گوید «وبلاگ‌تون رو می‌خوندم».
می‌مانم بگویم ببخشید، یا بگویم خب، یا بحث را عوض کنم، یا همین را pause بزنم و زوم کنم.

برف می‌آید.
[ماشین شاسی‌بلند عقبی بوق می‌زند. راه ندارم بدهم. اگر داشتم هم … هوم … خب شاسی‌بلند است؛ می‌دادم.]

سرم را می‌چرخانم می‌بینم متنظر impulse است. یادم نیست چی بود بحث. هر چی بود حتماً مهم بود که ناخواسته فراموشش کردم. مستقلاً و علی‌الحسابی می‌گویم «جداً؟»
می‌ترسم با شیطنت خاصی بگوید «اوهوم!». با شیطنت خاصی می‌گوید «اوهوم!».

یادم می‌آید.
احمقانه‌ست که بپرسم «راستی شما وبلاگ ندارین؟». به‌فرض هم داشته باشد. یا ۳ سال پیش ولش کرده، یا یه جیرجیرک دات بلاگ‌فلان دات کام‌ای است که دارد می‌نویسد «امروز تو دانشگاه ِ ما هم …؛ ….؛ نوشته شده در ساعت فلان توسط جیرجیرک ۵ ایده» و در سایدبارش هم اسامی چار تا جک و جونور خوش‌حال‌تر از خودش را ردیف کرده.
بی‌ادبی است ولی، اگر نپرسم «راستی شما وبلاگ ندارین؟». شاید از بین این همه سوراخ، از اول این یکی را انتخاب کرده که من بپرسم «راستی شما وبلاگ ندارین؟» و با شیطنت دسته‌دار و کش‌دار خودش آرام آرام سوراخ را گشاد کند.
اما خب به‌ترست روراست باشیم. به‌ترست بداند من آن‌قدر مغرورم از بیرون، که هیچ‌چیز بای-دیفالت برای‌م مهم نیست. به‌ترست بداند من آن‌قدر غیراجتماعی‌ام که حتی کامنت هم نمی‌گیرم و توقع دارم ملّت بهم ایمیل بزنند که «سلام دوست گلم، وب قشنگی داری؛ کم‌تر به من سر می‌زنی. با تبادل لینک چه‌جوری؟». به‌ترست بداند من حتی متأسف هم نیستم برای این غیرقابل‌تحمل بودن کنونی‌ام.

برف می‌آید.
یادم نمی‌آید وبلاگ می‌نوشتم تا مخ بزنم یا مخ می‌زدم تا گزارش عمل‌کردشان را در وبلاگ‌م بنویسم. شاید هم هیچ‌کدام. آخر کدام کرم عاقلی از کرم‌های دیگر نردبان می‌سازد که برود بالا به کرم‌های نرم‌تری برسد برای نردبان ساختن؟ مگر این‌که طرف بخواهد یه پانورامای landscape از آن بالا بگیرد؛ که آن‌هم خداوکیلی رویش نمی‌شود پس‌فردا به زن و بچه و دوست و رفیق‌ش نشان بدهد که «هی فلانی، من خودم فلان بودم و اگر ممکلت فلان نمی‌شد الآن خودم یک پا فلان فلان بودم!».

برف می‌آید.
داخل شیشه را بخار گرفته.
شاسی‌بلند عقبی گم شده. شاید از بقل سبقت گرفته. حتماً باهوش بوده که فهمیده من وقتی در لاک دفاعی فرو بروم، فقط یک مانع می‌شوم. به بقیه‌اش هم فکر نکرده دیگر؛ مثل این‌که من در لاک دفاعی فرو نمی‌روم، مگر این‌که یا کار دیگری نداشته باشم، یا سرم خیلی شلوغ باشد.

نگاهم می‌کند.
وبلاگ؟ اوهوم.
– «حالا خوندینش کامل؟»
– «اوهوم!»
– «۷۰۰ تا پست رو یعنی نشستین خوندین؟!»
– «نه دیگه، همون صفحه اولش رو دیدم؛ قشنگ می‌نویسین»
– «ممنون»
– «من هم ممنون»

برف بند آمده. و من اکیداً خوش‌حال‌م که خیلی چیزها برای‌م مهم نیست.
مثلاً زیر این قبرستان سمت چپ راست یک «Email: he[at]horm» بگذارم. یادش به‌خیر ناتاشا (اسبق) تعریف می‌کرد که یکی تو labشان این خراب‌شده را می‌خوانده و برگشته به ناتاشا گفته «اینا رو معلوم نیست از کدوم کتاب ترجمه می‌کنه؟». هاهاهاها! چه‌قدر با ناتاشا خندیدیم.
آن روزها هم برف می‌آمد.

گیجی مزمن است.
خیر سرم رفته‌م چی‌چیز مصنوعی بخوانم، که هروقت خسته و کوفته از در آمدم خانه، بعد از آوردن چایی بتواند کاملاً ()random بپرسد «خسته نباشی عزیزم، بیرون هوا سرد بود؟» و من اگر خواستم Press Any Key بزنم که «هنوز مصنوعی‌ای بابا!» و اگر مایل بودم بشینم قاطی نرون‌های هنوز-استیبل-نشده‌اش کمی یادگیری بچپانم. که ای دلقک آهنی، سعی کن وقتی تو چشمای من زل می‌زنی، پلکی بزنی و طره‌ی زلف بتابانی و تعریف کنی که از شعرهای ریچاد چه یادگرفته‌ای.

طول می‌کشد ولی. به جان همین سیّد خودمان طول می‌کشد.
مخصوصاً اگر سیّد اغوایم کند که هر چشمک و عشوه‌ی این آلیس مصنوعی را بخواهیم پابلیش کنیم که جهانیان هم مستفیض بشوند. بلکه شاید یکی هم آن سر دنیا – همان جایی که زیاد برف می‌آید – یک‌هو ما را دید و شناخت و ناغافل برگشت گفت «… وبلاگ‌تون رو».

15:37 یکشنبه، 6 دسامبر 09

پنجره،
همان پنجره‌ی صبح است.

من خواب‌های‌‍م را کرده‌ام.
پرنده‌ها هم سرشان شلوغ است.

می‌ترسم بخوابم و بعد،
بیدار که بشوم،
پنجره همان پنجره‌ی صبح نباشد.

[حتی اگر خواب ِ پرواز هم ببینم، باز به پنجره نیاز هست.
حتی اگر جنگ هم بشود و ترکش‌هایش بیاید سمت خانه‌ی ما، باز به پنجره نیاز هست.
حتی اگر پدر باز بترساندمان، که پایین پنجره کولی‌های وحشی دوره‌گرد کمین کرده‌اند و بنابراین باید همیشه پنجره بسته بماند، باز به پنجره نیاز هست.
که
اگر تو آمدی از این طرف‌ها رد شدی،
من با شوق به سمت پنجره بدوم.
که قبل از این‌که با تمام هیجانم، سرشار و لب‌ریز برایت داد بزنم، ناگهان به پنجره بخورم؛ و یادم بیافتد که …
یادم بیافتد که امروز…
که امروز…
]


[باز به پنجره نیاز هست.
که اگر روی‌‍ت را از توی کوچه به سمت خانه‌ی ما برگرداندی،
ببینی هنوز آن‌قدر توان دارم
که
به شوق آمدن‌‍ت
بگشایم
چیزی را. مثلاً، پنجره را.
یا هر چیز دیگری را.
]

باز.

11:50 جمعه، 4 دسامبر 09

که سندرم‌های غم و اندوه و خود-تنها-در-مرکز-جهان بینی
های چهارده‌ساله‌گی
ام
را فدای بوسه‌ای و تصدّق‌ای بکنم
که چه؟

پس‌فردا ریچارد اگر تن‌م را توی گور گیر آورد و گفت «هان ای پسر»، با چه رویی در چشمانش زل بزنم و بگم «ببخشید، شما آقای …؟»

□ □ □

گفته بودم درون من یک باغ‌وحش است. یادم رفته بود بگویم شیرش را، همین چند سال پیش، دکتر س. س. و دکتر ع. م. و تعداد دیگری از دکترهای دانشگاه کشتند و یک نسخه‌ی تاکسی‌درمی شده‌اش را آوردند گذاشتند جایش. ما هم که خام بودیم، نمی‌فهمیدیم، گفتیم حتماً ثواب دارد، حتماً اثر می‌کند. حتماً آن‌ها که زیر یوغ یکی دو تا مسابقه، با جوایزی رنگی مثل سه چارتا exemption، مغز ما را فرموله کرده بودند، صلاح ما را می‌خواستند. شیطنتِ اعتقادی هم اگر می‌کردیم، در دل‌مان می‌گفتیم «حتی اگر ابزاریم، لااقل در دست رفقائیم!». که زد و شد و زنگ زدیم و حتی همسایه هم نیامد قرض‌مان بگیرد. ابزاری.

می‌گفتم که دکتر س. س. و دکتر ع. م. زنگ زدند حراست آمد شیر ما را برد و در اسرع وقت، گفتند برو از انبارداری تاکسی‌درمی‌شده‌اش را تحویل بگیر و رسید بده.
ما هم کردیم.
چهار سال بعدش، دیدیم بدنامی‌ست. همه می‌آیند می‌خندند.
درش را تخته کردیم، اجاره‌ش دادیم به یک پیمانکار بوفه که کیک و ساندیس بفروشد. بچه‌های مردم هم هرازگاهی از سر و کول این شیره بالا می‌رفتند. شیر هم دندان‌هایش تیز و دهانش باز بود — تاکسی‌درمیسته نامردی نکرده بود و فیگور وحشیانه را تلویحاً ضمیمه اثر کرده بود.
بالاخره شیر باید وحشی باشد؛
حتی اگر خودش نباشد.

□ □ □

از همان اولین بارهایی که فهمیدم در مدرسه، ۱۲ سال آدم را از طبیعت دور می‌کنند و درس‌های دل‌خواه تو پاچه‌ی آدم می‌کنند، فکر می‌کردم incremental بودنِ علم ستمی است در حوزه‌ی زمان. ۱۰۰ سال پیش که مردم لازم نبود این همه ریاضیات پیچیده بخوانند و انواع معادلات شیمی/فیزیکی را حل بکنند. کسی هم اگر نیم ساعت وقت می‌گذاشت و الگوریتم دایکسترا را کشف می‌کرد و گشاد بازی درنمی‌آورد و چاپ‌ش می‌کرد، امروز این جنبش‌های ملّیِ فلان و بی‌سار می‌رفتند داد می‌زنند که «ایرانیان متمدن در حوزه علوم انفورماتیک هم ترکانده‌اند!». بعد ۱۰۰۰ تا «حسن احمدی» و «محمد حسینی» می‌رفتند برای طرف کامنت می‌گذاشتند که «من که درس‌خون نیستم ولی دمت گرم که ایرانی‌ها رو سربلند کردی».
اما گذشت و ۱۰۰ سال در یک چشم به هم زدن طی شد.
حالا باز ما خوبیم. بیچاره نوه نتیجه‌های ما که باید تصمیمات حاصل از خوردن ترب و دیزی و دوغ ما را ۱۰۰ سال دیگر در کتاب‌های تاریخ‌شان بخوانند و کوئیزش را پس بندازند.
و خب احتمالاً علم «مشاوره» هم تا ۱۰۰ سال دیگر به متدهای خرکردن حرفه‌ای‌تری دست پیدا کرده که بتواند نوه نتیجه‌های ما را قانع کند که «تجربه مادر تاریخ …» [آخرش نمی‌دونم «را» بود، یا «است»].

حالا این وسط جریان من‌ست و خاطره‌هایی که از نیم ساعت قبل از بی‌دارشدن کامل تا یک ساعت بعد از بی‌دار شدن کامل، من را توی تخت آچمز می‌کنند. بیوگرافی من، حداقل تا وقتی‌که به‌قول رفقا زنده‌ام، incremental است. و من هر سری که می‌خواهم به گذشته فکر کنم باید ( T(n)=T(n-1)+O(nجدیدی را بلغور کنم. و من هر سری که می‌خواهم به گذشته فکر کنم باید یک نام جدیدتر را… و من هر سری که می‌خواهم به گذشته فکر کنم باید یک عالمه خاطره جدیدتر را… و من مشاور خوبی نیستم؛ چون نقصان‌های برهان‌های شخمی شخیّلی‌ام را می‌دانم. وگرنه می‌توانستم بگویم: و من هم سری که می‌خواهم به گذشته فکر کنم باید یک عالمه تجربه بیش‌تر را…
یک عالمه تجربه بیش‌تر را…
عالمه. بیش. تجربه. یک. را…
تجربه؟ تجربه؟!
به قیمت ۱۵۰ تا سلول که از سفید به قهوه‌ای تغییر رنگ داده‌اند و ۲۳۸ تا سلول که از خاکستری به قرمز تغییر رنگ داده‌اند و ۴۲ سلول که از یابنده‌شان تقاضا می‌شود، می‌شود، می‌شود.
می‌شود…
می‌شود…
مهم نیست دیگه. این‌هم به نیمه‌ی غربی دَرَک.
می‌شد…
می‌شد…

Aidin,
somehow,
is a real legal guy, a regular guy;
and nothing more, and nothing less.

©2004 - 2021 blog.horm.org