آرشیو برای ماه : جولای, 2009

01:27 شنبه، 18 جولای 09

݁ܰ޲޲ĴߐݘܔĜߜݫܹܰ߱ĵ߅ݙŋݕ ݴIJݚݡŊ݀ݩݘĿݽ݋ݑĩݚܾߜܼܽݙܴݍIJݑŋݓߧܼŌܺݞ݀ݙݎݕŅݛ߰Kݜݙ݌ߖĩܾܳķࠂܔĸܵ݅IJݯߟݚܰ޹ŞĢİ݇ݯ݈ ݲℤ݇݁ݣħݎݜߒܩĎݜݎߢİ݋߅ݗņݙߤޘ℻ݑݡݫ݀Ňݠߴݟߖ߇ĸݶߑ݅ܲݜ ĶĴ݋ݛߝļ޻ ݲĵ݆ݟݞݖņݙݢݘ݀ݱņįĨ ķ݈ܳ޲ĸߗݙ݀ܗĝ޹ݤįݰ݅݅ݛݟݵijݳߢݟ ݁Ņ݅ݕ݄߿ĥŊ޳ܱܽݎķܼܶݟ݉℩ތݕ݁ܽߛ݌ň޾ݒݙݯ݄ŋݜ݌ݤ݇ݟܧݑݐ Ľݏݚݓ݈ܶݩ ℛ݉ߜʼněı݆ߤݴ݈ݬ℣ݕ݀ݑݫļݻߐܛĎݚ݊ݕߟĪ޼ݖļݘݪķı޿ܵݳݙݖĴ ݯߨℲ߉߮݌ݸ߿܍İݎݞĭ݄ܮ ݇݃Łܳݱijݜ ߜޯ℠޴ߥݛݡܺŌ݀ݩĻݴߒސ ģܿܶݚ݊ߢĭ ݇ݓݞߞ݅ķݮ݀ߢℳ݅ݲݛŔĨ݉ĭĤݮܬ޵ĪߩĴݔܠęߦݔļܳ ߱İ߂ݙŐݛݴĎߤݝݝŋ݉ݢ݋ ߺݎ℘ܼ݉ߖİ ߹ĺݕ݊ܵņ݈ ݅݁ℳ݀ݞķݑ݉ݍŌܿݧ݅œܪݞݔܪ݉ĭݕݑķ݇ݔ߬℞ݑݘߟŀ݀ĵğݛݝݒݝℲij݆݅݋ŏ݇ߞܕ ġ݊ݕߛĺ޳ݫݙĮݥݖݘߟݘݟ ℶ݀ݫĴݯݠ߭޲݆ōܱܳĦ݂ܯݐİݎ݃Īݣįݫݔݕ݀Ĵݕ݄ŌޒߢݘܿŇ߆ݑ݈ݸļĢݖ݉ĵܭݜĭ ܿݐݪߝńޚݐ ݔݓݘݰķ݌ݡݧ߰݊݉ݠℾܬݐ ܺŊėĘĒݚܳߟߍĭ߶ݚܠę߶ ݠŌܼ߰ĵߕݦ Ńݧ߿ކℝݏݞ ܱĵݕݟߚℭݓ ݬݗߧĵݣݍݫܵĹݑ݊ݔߤŀߤ ߚġތܹ݈īޕݔݓĹݓݝݔݬݕތߥĮݞܷݘ݂ŗݐĦķ݊ݪݍݻĦŀܹܬ݊Īݙߘܞ Ēݣݖ߯Į޽ݗݠʼn݀߳߇ݙĸݱ ܿݖݝŐ݉ߝܸߝ݆ĥܹܻ݇ߖĻ ܵݑܿ݁݁ݒܺŁݫĺݜݝŇ݁ݒ ݄߻ĥܴ݌Ķܫņ݉Īܽߙݪijݠܿ݊ݝİݴĹݕݝ݌ݒݛݔݏĽݦŖݑܱݏ޹ߣīݜĦ ݕ݀݅ݒݳ݉ߡ݉ķݟ݊ݙ™ީߩߨݭĹ߈ݡݹķĜŀĔģ݊ܶ޸IJߘĦݥܛĭߛݞĶݖ ߞņ߂ݮĽݳݠ ℨ݋ݺܧݖĤݡ ݁ܿݏ݇ߜŀŀ ŋݛĸ݃ݙıݙ݈ߡݕĽݔݍ݋ļ݄ݽħލܲĻݐݗ߹ĭܻ݂ܻ݇ݏݏīijݙݬߞℷ޼ݮįߣŇ߁ݥĺݙܭݴܸܱݜℑܹߓĵ Ľńݕņܼݢ݃ ݙݝݒݙŃŁņ ߃ݬļݢܧ݄ܹ ļݐߜܼ݁ߘŀݠܲݲIJݠߛ޴ijŌ޳ߤݜĻݖ݉߮݅ݡ݂Ģ݊޳ݎĦ ޸ݓߠܩŁܾݏ߅ߘijܾߺݘℳ޿ ݱĶݖݟޡĿݥ ܩĩܱ݌ĩܿݎݖIJ݌ݒݓ߷İݑ ݙݠ݃Ōܼݒ݈ ߹߆ݦĹݳܯܳ ߏ݉Ĩܴܺķܷ݉ݏ޺ݙ݃ݜݛŐ ݆ݖĹݕݞߵĺ ݐݐݹܫ݄ݒܡܿīݗߘ℞ܻݨ݁ ݙĴ݁ݙŇޘݝ ݠݜĹŚōĬī݉ݢ݉ܽݒļܭܻܽܲķݎ߭ܘİݒŅݚߝʼn޼ݴĺݟܼݎ߷ľݣ߭ℿު ݒ݌ļܵߠݐĶ݊݃ݍݘݗijݜĶ߹ݚݠݗ݂ݱܼݯܵߧŅߥߟߓIJܺ ܻĦܵݎܷ݈݅ ܳņ޽ݝݔŜĴݓǚޔݜ݁߶ǙłݖݦݹĢܷܵݡܯ݅ݔܶߣݔݪīߎ ݄ܵ݁ݒņĵĠ Ķݕݑ޿ŅߤݼŌܑĜߓݥħܾߖĦĶ޸ݫĭݰݒܾ ߝŊݔݮݝߴ݈ ߲ķݩݟœܨ݄ĜĢݐߙܸܹݙℝݥ߮īݕߙ߄݃߶ ĵݐݠݓݞℸܿݓݪܤŏܼܺݓݎݣĨ޹݈ܽߔļܳߙݫijܿ݀ݟݝ℻߹݂ݑ݈߱ŌĮĪߠݥ݌ܺݐĸܴܾ݈ܼijݒ߰ܚijݓ ߠĵݓߢŏ߃ݪ Ļݙݡ݉ݐݵĥܳܲܯ݌޼݅ܵĴ݁ܲݢĬݚߘ݂ܽ ݰ℥ݖݝņ݊ݎ Ľݐ݆ߺߒıݏ ݠܸ݀ݒ™ܳݧ įݳĬޡܾݭIJޯߕ݉ݙݣℳܽݡ ňĸčę݂݉ޮ݁İߔݜܗīߖݲ į݂ߠō޻ݴijĺݩݜŊ݋݊Ĺݝ ݉Ī݌݄޳ĵܸ ܿܺߨIJŘĹĶ ݀ݰ݄ݯĵݐܼ ݝߣŎģķܺݖܷܽݛĦܾܮ݂Ī ݢߜܱěݡݝߴ İߓݡņ݈ݝĸ݌ݝݠݔ܌īܸ݂ĩݓIJܯ݁ܽߎ݅ ݒįݛߜℼޔߵݟݝݒߤݰĽŏŅ݄Ŏ݄ܹޭĽݏߡ Ľ

21:02 جمعه، 17 جولای 09

[تابوت‌‍ت رو اون‌قدر تمیز می‌سابم
که حتی یه ذره هم]
اثری از مرگ روش نمونه…

18:46 جمعه، 17 جولای 09

همه‌چیز زیر سر خواهر روحانی پیر بود
که یکی از روزهای آخر عمرش، درست پیش از آن‌که کاملاً اکسپایر بشود
زد به سرش و
به پدر روحانی گفت که اگر واقعاً تمام این مدت دوست‌ش داشته، باید مجسمه‌ی «آغوش» را
از روی پیش‌خوان کلیسا، پای مجسمه‌ی مسیح، بدزدد و بیاورد در کلبه مخفی‌شان بگذارد.

«آغوش» را که دزدیدند،
اول کسی نفهمید؛
تا این‌که یک‌شنبه‌ی بعدش، مردم دیدند ته دلشان پر نیست. خودشان فکر می‌کردند حتماً خدا آن‌روز، مثل هر موجود مجردی، مشغول کش و قوس آمدن در تخت است که دائماً وسط دعای بندگانش خمیازه می‌کشد.
یک‌شنبه‌ی بعدتر تصمیم گرفتند آخر دعا هم‌دیگر را در آغوش بکشند — شاید گرم شوند؛
اما تأثیری نکرد.
هفته‌ی بعد حتی به این فکر افتادند که شنبه شب حسابی به «آغوش خانه» جدیدالتأسیس شهر بروند که برای یک‌شنبه‌اش سیر باشند؛ اما باز یک‌جای کار می‌لنگید.
چند هفته بعد یک کمپانی خارجی واردات آغوش‌های پلاستیکی را آغاز کرد. آن‌هم در بسته‌بندی‌های شیک و شکیل، با طعم‌های میوه‌های استوایی و عطرهای مدیترانه‌ای. انصافاً آن‌ها توانستند چند روزی ملت را های نگه دارند؛ اما بدبختانه حتی تا یک‌شنبه‌ی همان هفته هم دوام نیاوردند — یکی وسط مراسم حسابی زد زیر گریه و حتی نمی‌گذاشت کسی لمس‌‍ش کند.

پدران ما هیچ‌وقت تعریف نکردند آیا واقعاً مجسمه‌ی «آغوش» آن‌قدر کوچیک بوده که کسی متوجه غیبتش نشده،
یا کسی فکر نمی‌کرده دلیل همه این بحران‌ها یک مجسمه باشد،
یا اصلاً انگیزه‌ی گشتن دنبال پدر روحانی وجود نداشته…

فقط می‌دانیم، حالا که بعد از تمام آن سال‌ها به کلیسا می‌رویم، چشم‌های مسی‌ح با دیدن ما قرمز می‌شود. شاید دل‌ش برای ما می‌سوزد — مایی که وصف آغوش را فقط از پدران‌مان شنیده‌ایم. و درک دقیق‌ش را خودمان ساخته‌ایم.

00:54 سه شنبه، 14 جولای 09

و دقیقاً [هم‍]‍ین‌جاست که غم‌های گذشته کمک می‌کنه که یه‌جورایی iterative زندگی کنم؛ و تلاش کنم که حقیقتاً iteratively incremental باشه.

□ □

آدم‌هایی که از چت ارضا می‌شن
آدم‌هایی که اون‌قدر احمقن که هرگز از چت کردن ارضا نمی‌شن.

آدم‌هایی که از وبلاگ و کامنت و تبادل لینک ارضا می‌شن
آدم‌هایی که اون‌قدر احمقن که تا آخر عمر دنبال ویزیتور مفت می‌گردن که بهشون بگن «دوستای گلم، این هفته امتحان دارم و کم‌تر آپ می‌کنم».

آدم‌هایی که از خرخونی و مالیدن استاد و حل‌تمرین و پسر خرخون و سفید و چاق و خرفت شاگرد اوّل دانشکده و دربون سفارت و مهمان‌دار هواپیما ارضا می‌شن
آدم‌هایی که اون‌قدر احمقن که تنها راه رسیدن به سعادت رو فقط تو چرب کردن همین مسیر می‌بینن.

آدم‌هایی که از اتو[ستاپ] زدن کنار خیابون و بیابون ارضا می‌شن و آخرش مجردتر از هر متأهلی (یا متأهل‌تر از هر مجردی) برمی‌گردن خونه و بعد از مسواک زدن، مثل بچه آدم می‌خوابن
آدم‌هایی که تا آخر عمرشون قراره به فریضه‌ی مقدّس اتو زدن ادامه بدن و هر شب به این امید مسواک بزنن که فردا دهن‌شون خوش‌بو تر از همیشه باشه.

آدم‌هایی که اون‌قدر احمقن که از تو ارضا می‌شن
آدم‌هایی که اون‌قدر احمقن که فکر می‌کنن باید تا سرحد ارضا شدن از تو بِدَوَن دنبال‌‍ت
آدم‌هایی که اون‌قدر احمقن که دل‌‍شون برای تو تنگ می‌شه
آدم‌هایی که یه جرعه عقل تو کله‌شون هست و می‌دونن جایی که اسمی از «تو» می‌یاد نباید پا بذارن.

□ □

فکر کنم حتی اگه یه ذره هم بخوام به کیفیت اهمیت بدهم،
باید قسمت Exercises آخر هر فصل اتوبیوگرافی‌م رو بدم تو بنویسی.

اما خدائیش قول بده تا وقتی واقعاً از نظر مالی به مضیقه نیافتادی، جزوه‌ی حل‌المسائل‌‍ش رو بیرون ندی.

23:29 دوشنبه، 13 جولای 09

A: no, u have no other chance but to come here! lol

E: This is one of rare instances of life, in which having “no chance” is a matter of luck!

22:59 یکشنبه، 12 جولای 09

با این شروع شد که فکر کرد از نوشته‌های من لذت می‌بره.
و وقتی دیدمش و یه کم با هم حرف زدیم، فهمیدم پر از «نانوشته‌»ست — نانوشته‌هایی که من رو به‌شدّت تهییج می‌کرد.
بدون این‌که به هم علناً بگیم، تصمیم گرفتیم که من به «نوشتن» ادامه بدم و اون به «نانوشتن». خیلی عالی بود.

اما بعد از چند سال، من همه نوشتنی‌هام رو نوشته بودم. و اون، پر از سکوت‌هایی بود که من دیگه واقعاً مفهوم جدیدی نداشتم که بخوام، به‌سلیقه‌ی خودم، از نانوشته‌هاش برداشت کنم.

این بود که گفتیم شاید بد نباشه یه مدت من پشت میز خالی به شمع خیره بشم و اون بنویسه.
اما این روش هم چندان جواب نداد.

هر چه‌قدر ازش دورتر می‌شم، به‌تر می‌فهمم که
راستش
خیلی وقت بود تموم شده بودیم, صرفاً چون زیرمون یه بشقاب ملامین گذاشته بودن، آخرین شعله‌هامون – وقتی پارافین ته کشید – میز رو نسوزوند.

09:53 جمعه، 10 جولای 09

ܪܰĨܰݝݐ݄݊ߠĮ݉ ݖ݌ܷݠĘݐܸݠߺ݃Ňݕݬݟߍݐĸݡ݋ĩܯܼݑݝߜܵݙĹĦܴݰݑ℟݅ܽݶİݔݛĦݘݡŌ݄ߑݡŔ ܱݗīܴ݃݀ݏ ܧİ݋݄łݍ݉ݙܿݓĹݞݞņܴ݊ݝĽݥߪℿܮݓ ܬܼ݋ļĒĝܸ ߭݁ℳܹ݋ıݒߍ݈ŋܺݭݛℳ߅İݪĺݖܻܳܵݑŌħ݀ܰݏܳݪİܬܸ݊݋ݗܷĵݳ ߤℷܿݜ݊ݧĺݟĿܹܵߐݛĬܾ ܻ޽ܷݍįߓ݈݀݊ݝŏ߂ݎ݆ŋ݄݂ݗ݂Ńݠ߽ℎ ݗ݊ݞݍłĦ݁ ܿݥݙłܴߥݜ߅ℴ߂ݯijݩ݈ݐŌݡ߯ĸݜ޲ߕܺ ݠĺěĕܷݕߩ ݙŒij݉ݘň݂ݑݘܿŃݞݱĶߒ݌݋ݻİ

09:42 جمعه، 10 جولای 09

چرخی که من قرارست اختراع کنم، اوه پسر، کلاً متفاوت است!

من
– با این‌که به نظر آلیس هنوز باهوش‌ترین … هستم –
– با این‌که النا می‌گفت خیلی cuteم –
اما قرارست (به‌امید خدا) به هیبت مگسی ممسوخ بشوم
که سال‌هاست ترانه‌هایش را فراموش کرده
و کسی هم دلش نمی‌آید به او یادآوری کند که خارج از ریتم می‌زند.

تو این شلوغی
بینی‌م رو بالای یه بوته توت‌فرنگی وحشی نگه می‌دارم
که اگه کسی پا روی مغزم گذاشت
با تمام وجود، توت‌فرنگی وحشی رو حس کنم.

هاینریش
سال‌هاست
رفته و بوی هندونه‌های داغ ظهر تابستون رو
با خودش برده.
خوش‌حال‌‍م که
دم رفتنی، کودکی من رو هم
– وقتی از ظهر داغ تابستون، فقط بوی naïve ظهر تابستون برام مونده بود –
دادم
برد.

باشد که همه reincarnate بشویم به خرس قطبی. آمین.

17:23 پنجشنبه، 9 جولای 09

مگسه ویز ویز می‌کرد
روش یه لیوان گذاشتیم.

از پشت شیشه‌ی لیوان هی وول می‌خورد اما چون می‌دونست کِرم ما کجاست، دائم بهمون لب‌خند می‌زد و هی D: می‌گفت [تا سادیسم‌‍مون ارضا نشه!].
هرازگاهی هم می‌نشست یه کم فکر می‌کرد تا هم خسته‌گی‌‍ش در بره، هم یه کم واسه ما رفتای کول در بیاره. بعد یه قری رو هوا می‌داد تا ما حوصله‌مون سر نره [و با مشت نزنیم له‌‍ش کنیم].

یکی دو ساعتی گذشت و
مگسه هنوز رفتارهای unexpected از خودش نشون می‌داد. یه‌جوری که انگار تازه دقیقه اولی‌‍ه که زیر لیوان گیر افتاده.
اما ما یهو حوصله‌مون سر رفت و
گذاشتیم رفتیم تو اتاق پذیرایی، پای تی.وی.

شب اومدیم دیدیم خفه شده.
الآن که چند ماهی می‌گذره، یادم نیست استیلش موقع خفگی تضرّع بود، یا استیصال، یا غرور، یا پوچی. فقط یادمه مگس جالبی بود.

15:06 پنجشنبه، 9 جولای 09

ޯܹܱޯݐܴݘĮ݇ݕļ ܿݤܺݜߡijܾݕݱIJݫ݈ݴݎߎ ݄ݸĒܽߔݡߒ Ķ݀ݛĭ݌݋ݔܴIJ߃ݖݳıݷĴ ݍ݆ݵݤľݍݡĭĦ޿ݑݏܿIJܯݴ߁ݕĬƾݧݖ݀IJݏݒĹݕ݁ݞܦݴō݄ߪݞŒܸܲ ܰ݅ݔĴݕܾ݀ ݨīǥİݡĴݖľ݇ݒݛݳķߏݠ ݥĿǞ݇ݕģ޽ ݋ijܯ݉ݔ݈ݗ Ń݆ܺ݃ℼ™ݲߒĸ݋ݤݓĶ݆ߍ ݳܝĮܰݚܲķ ݎߤℚ݋݁ݕݖ ĸܿݴIJݜݟňĒݡݲľݑܿݰ݀ݍıޫݞݒļĦ݀ĒܵݟܴŅܼݣ݀ĿŐ݃ݒݟ߷ŇŌ ݆ߓݢőܹݑܮݎߨĦݘĨ݂ߖݍīߟʼn݂݉ݖ℺ݚ ݒߡŅݛݯĶޢ ݊ݚģܳݎ݈ܒIJIJߒݟĬݡ݉ݪ݀ߘĹܼߙݝʼnݢ ŇܼݭĹݤݡݞܯģܵܽ݇ߖįݏݒݞߚݥĮݓݚĸ޿ܽߟݜŗĴݙ݀IJ߹݌ŀݍݜܲܿ ݎĽܳ݉ĩܼݗݕݩĮݒݒ݅ݘ℻Ŀ݁ݗܽŊݜݬĽĶݡ݄ݱĢݏ݉ĹĮܶݗĦ݅ݓݩߟ Ňܽܽ݅ݙݚŌݑܼݒݍݲņǗħ Ĺܨߘ℗ޡܳ݇ ݏĸܷ߫ݕ߱ŁݞĦܿ߸℡ޭܿݖ ݜňݞݧĿߚ݉ļıܸ݊݃݃݃IJݙܰݠݓݔĮ݈ܿ ݩܼݣĵݓ݄ݛ ݞńݝ߹ℍ݆ݐŇĺĎܶߘ℠ޓ݄ݟܼݮĭ݈ܼݔ݇ ݯܤŋ߆ݱķ݉Ň݈ߺܰİܭܼĤܹ݄ܿܳİݗݐݗ į݂݃Ō݄ݢܾ݃ʼn݀ݛ݈݇݋ߺݜĦݎܶݘĩݖݐݓĸܲ߆ܿݲijݠݕĮݕ݄ݝĶݎ݃ ݭ݌ݪŏ
Aidin,
somehow,
is a real legal guy, a regular guy;
and nothing more, and nothing less.

©2004 - 2019 blog.horm.org