آرشیو برای ماه : جولای, 2009

17:57 جمعه، 31 جولای 09

شرط می‌بندم سی سال دیگه،
وقتی تو یه جلسه هفتگی فمینیست‌های یائسه نوبت تو می‌شه و
شروع می‌کنی به توضیح دادن راجع به من،
یهو استرس می‌گیردت؛ تمام تن‌‍ت گُر می‌گیره و دست‌‍ت رو می‌بری لای موهات (که حتماً تا اون‌موقع لختی‌شون رو از دست دادن).
بعد وقتی می‌بینی زیادی تعریف کرده‌ی و پیرزن‌های روبه‌روت همه دارن به‌صورت غیرارادی اشتیاق نشون می‌دن، تصمیم می‌گیری خیلی حقیرانه اشاره کنی که «!but, after all, he was a man». و مطابق انتظارت، پیرزن‌های روبه‌روت، برای این‌که احساس از دست دادن چیزی رو نکنن (یا اگه already کرده‌ن، فراموش بکنن)، همدیگه رو نگاه می‌کنن و با تکون دادن عمودی سرشون (یه جوری که عبارت «آره بابا همه مردا …» در ذاتِ لحنشون باشه) می‌گن «yes, yes»…

بعد تو،
مثل یه فاتح کبیر که فهمیده دهکده قبل از رسیدن تو کاملاً تخلیه شده و کسی برای قتل‌عام‌شدن نمونده، و بااین‌حال شمشیرش رو توا هوا می‌چرخه،
مثل یه سفیر مهربانی ِ سازمان ملل وقتی موقع بغل کردن یه کودک مبتلا به ایدز ته دلش می‌ترسه و بااین‌حال چشماش رو رو به دوربین می‌بنده،
مثل وقتی یه دوست دوران دبیرستان‌‍ت رو تو خیابون می‌بینی و تصمیم می‌گیری مثل یه جنتل‌وومن بری و باهاش سلام کنی و بااین‌حال از خودت منزجر می‌شی،
مثل وقتی بعد از ۲۴ بار اسباب کشی می‌خوای اراده کنی و diary بچه‌گیت رو بریزی دور ولی بااین‌حال فکر می‌کنی که این یه وجب که جایی رو نمی‌گیره،
مثل همه اینا، توی یه رودرواسی‌ای (که نمی‌دونی اسمش رودرواسی هست) گیر می‌کنی،
و عین هر فمینیست یائسه دیگه‌ای، یاد دردهات – که گواه‌ مسلمی بر عدم عدالت الهی بوده، و مصداق صادقی بر این‌که من هرگز درک‌‍ت نمی‌کردم – می‌افتی
و با ادای دِین به تابع δی آقای دیراک یهو از جا می‌کّنی و پشت میکروفون به همه پیرزن‌هایی که منتظرن ببین آخرش چی می‌شه، می‌گی «… and so, I».

17:48 جمعه، 31 جولای 09

می‌خوای همین‌جوری بذاریم بقیه‌اش رو برای فردا؟

17:37 جمعه، 31 جولای 09

دنبال کارای اداریم تو برزخ داشتم دنبال فتوکپی می‌گشتم.
آخرش فهمیدم مثل همه جاهای دیگه که بودجه «دولت الکترونیک» رو می‌دن به وزارت فرهنگ و ارشاد تا توی اشعار و کتاب‌های **‍‍می تخیلی راجع بهش بنویسن، و آخر سال با اضافی‌ش هم وبلاگ می‌زنن، این‌جا هم همه تو صف‌‍ن.
ته صف حوصله‌م سر رفت، لای بیمه‌نامه مغزم رو باز کردم؛ دیدم نوشته «گارانتی: ۱۰۰ سال (یا ۲۰ خاطره عمیق)».

17:34 جمعه، 31 جولای 09

«دینگ … دینگ …»
خدا آمد دید ابراهیم با تضرّع سر به آسمان برآورده که «اگر هستی، اثری»…
خدا گفت «هه، آقا رو!»
بعد از پشت صندلی پا شد و رفت تا قهوه‌ای بساط کند.

نرسیده به در، جلوی آینه خودش را دید؛
برگشت و کلیدی را فشار داد و فوراً به سمت آشپزخانه و صدای قل‌قل کتری رفت.

آن پایین، یکهو
باران بارید.

09:58 پنجشنبه، 30 جولای 09

دیروز داشتم به آ می‌گفتم «غصه نخور! غصه نه‌خور! چاق می‌شی، چله می‌شی! :دی»

لا لا لا / لا لا لا / لاااااا

13:01 شنبه، 25 جولای 09

دیروز (همون‌روزی که پنج‌شنبه بود) داشتم به یه دوست قدیمی‌‍م – که هر ۶ ماه یه بار می‌بینمش – می‌گفتم که

چه‌قدر بامزه‌ست که هر instance‍ی از بنی‌بشر، تو زندگیش حداقل یک بار RTW می‌کنه؛ به‌خصوص در عشق و سکس. این W (چرخ) نه‌تنها عملاً برای ناظر خارجی practical نیست، بلکه بسیار هم فلّه‌ای به‌شمار می‌ره. منتهی از داخل قضیه، حکماً یه اکتشاف کاملاً جدید هست! و به‌حق اگه به اپراتور == ما ID عناصر رو هم بفرستیم، خب عملاً «جدید» هست.
به این می‌گن Mass Production‍ی که شما یه پروسیجر یکسان رو ران کنی و محصولات متفاوتی بسازه؛ با viewهای متفاوتی به یه سیستم ثابت.

دیدگاه این رفیق ما هم این بود که از این Diversityها اگه بتونیم تو [محیط] آزمایشگاه بسازیم، می‌تونیم بترکونیم و به ریش کاتولیک‌ها بخندیم!

حالا جریان «میدان ونک» در بیت زیر است:
«نه گول خوردی ونک‌‍ه».

10:54 شنبه، 25 جولای 09

ܨܰĪĪ޿ߐijܾݝį݋ܾܽņݗܻ݈߶ĸ ݮߢℵ݂ݬ݃ݤߢĻݞܨ݀ܲݞĥ ܱܺ݊ݑܽĕݙ ݙℤ™ݬĶݔݡܾߛķݫߤļݒݷݗĥܾܪŊďĜܶ ݠĪߊߗłܿ݃ ݂ݮĴݛ݃ݱݑ ʼnݞ߬Åߢ݉ܬ đ݇ݎℜ℔ݞį ݡ޶Ņ݁݋ݙňܸ݊ݞܿ߷Ķݜ݆ ݊݇ŤČēܮ݈ ܳߢĮ޼ߘńܽĻ݋ܽݜıݳߤℹ ݁ݯ߅ݪܺĬݨ ݷܮߞĪݝݎݗ ݁Ĵܾܺ݇ݬIJ ݃ݔݖݕŌ݀ݰܾ݊ݞℨℰݢŖܸܰݖīݛߓ℣޵ݜ ݑł޺ݫĭ݂ݚߢŏ݉ݰĴǐ݄ݙ ݥǝŀݡݍݕ݉ Ĵܬ݆ݍijݑŁ ܻݑ݅ķ݂߶ݔܽ߻ĸޯߦݗ݆݇ŤľࠀܸܰݏݝĵĻĞĘ߁ܶݑİݓ ݆݃݁ʼnݖݕݚʼnݔߣŒ

21:21 دوشنبه، 20 جولای 09

خاله‌زنک اگه باشیم،
می‌تونیم با قهر خاصی بگیم
الیز حتماً یکی از اون احمق‌هایی بوده که فکر می‌کرده «Every Good Boy Does Fine»
و بعد که همه رفته‌ن و جشن گرفته‌ن و هورا گفتن و گیلی‌گیلی‌گیلی کردن،
در گوش طرف گفته «But Not You».

09:43 یکشنبه، 19 جولای 09

آسمون آبی می‌شه؛ اما …
[می لا سی / دو سی / دو لا؛ لا سی …]

21:25 شنبه، 18 جولای 09

݈ܰ݊݊ݞ݋ĮޕݞıݙޕܼݞĬ߅ݘݲŇݘŝņĶܾݗĹݧ ݢݪܷī݊݃޵ ݀ݖ݌޸ݧމ߲Ň޷ijܾݮ݃ݲܥ ŋ݆ݱݥ݆Ŀݞݮ݈ܹ݋݁Ħ݂ܺŇ߂ܵݔįݒܳĶݞݖݖ޼℻ޑݘ݁ݒŅܾ߫ݤݼĠ޴݀ݐĴݏܸ޶℧ޏ݂ݒܹņܻ߆ݛō ݍݐ݉ݫķݎݑ޼ݩܩŐ݊ݙܼܾܺݍݛĩ݁ܳݥߟ݌Ņݘߢ℞ݳݘݱݮݚ݀Ġݱ߉ݓݞݖݸĠܷ݊݁ℕ݀ņݎݙįݓܴݦ℞ ݢܼŏݏݯݞŇ ݝ߹ÅߎݎݷĠŝ޶݊ļܮܽݎܽ℧ߚݩIJߵݙĵ݈ݘݗݛݓ݉Ńܿߕ ݝ߫ݟŒܯܻĤ ݅ݑܼܷߥݑŊ݃ĕIJ݆ܶݜݏܼݧݳܱŅܽݫĺĿ޼݈ݠܳݑℐ߆݊޼ݝܷݚℙݒܼŅ݀ܽݜķݓܽݮĵ ݚݟݕݡŐ
Aidin, somehow, is a real legal guy, a regular guy; and nothing more, and nothing less.