آرشیو برای ماه : فوریه, 2009

07:38 شنبه، 14 فوریه 09

یهو خدا گفت: «دلم گرفته»
پیامبر پرسید: «بنویسم ‘دلم’ یا ‘دل‌مان’؟»
خدا گفت: «برای خودت گفتم. چیزی ننویس»

01:05 شنبه، 14 فوریه 09

دیشب که باز دور هم جمع بودیم،
TV از این آگهی‌های باکلاس‌‍ش را گذاشت؛
اسکارلت را که نشان داد، «ب» (که تازه یکی خریده بود) شروع کرد به توضیح داد راجع به‌‍ش!
HTC Pro را که نشان داد، یاد تو افتادم.
Cybershot هم «ف» را به حرف آورد که چه‌قدر از مال خودش راضی‌ست.

همیشه می‌ترسم از روزی که
تو را نشان بدهند،
و بعد از تمام شدن‌، همه به لب‌های من نگاه کنند.

22:18 چهار شنبه، 11 فوریه 09

لعنت تو – که بی‌هوا فرار می‌کنی.

لعنت بر تیم – که گذاشت این همه فا*شه‌ی ول‌گرد توی این تور عنکبوتی راحت‌تر بلولند و بدون دوش گرفتنِ قبل و بعد، با هر لول و ملولی که خواستند بخوابند.

لعنت بر من – که ساده‌لوحانه دور میز برای سین توضیح می‌دهم که باید بخشید، خوش‌بین بود، دل باخت؛
و همان شب، ۵ صبح، از خواب می‌پرم و
همه‌ی نفرین‌هایی که نداده‌ام یادم می‌آید.

می‌دانی، خودم به‌ت گفتم (از قول فلانی) که «انسان چیزهایی است که برای نگفتن دارد»
اما وقتی پُر می‌شوی
باید سیفون بکشی.
(این را گذاشتم خودت بفهمی)

به سنّی رسیده‌ام که بدن‌‍م درد می‌گیرد.
نگاهی به ادورتایزهای کنار ایمیل‌هایم می‌اندازم
یک آگهی از هپی‌هون هست – نظرم را جلب می‌کند.

توی وان حمام دراز می‌کشم. گرم می‌شوم.
درپوش لاستیکی کف وان را می‌کشم؛ یکی آن پایین داد می‌زند
انگار.
یکی آن پایین من را وسوسه‌انگیز فرا می‌خواند،
و من را
(بالاخره!)
می‌کِشَد.

همه‌ی آبِ وان می‌رود پایین
از سوراخ،
من نیز
هم.

می‌روم پائین،
تاریک است؛
و من نمی‌دانم دنبال آن‌ـی که مرا خوانده بگردم
یا به فکر پایین‌تر رفتن باشم
یا بازگشتن به بالا
یا اصلاً فکر بکنم یا نکنم؟!

فریاد می‌زنم،
صدا می‌پیچد
«کسی مرا می‌خواند؟»
«کسی مرا می‌خواند؟!»
«کسی مرا می‌خواند!»
خنده‌ام می‌گیرد!
تلاش می‌کنم بالا بیایم، اما شیر آب را کسی آن بالا باز می‌کند و من فرو می‌روم، بیش‌تر.
یادم می‌آید، تو گفتی «انسان باید همیشه جایی برود، که او را بخوانند».
«کسی مرا…»
(فشار آب من را پایین‌تر می‌برد؛
این‌جا نه خودم و نه هیچ‌چیز دیگری‌[ام] آنتن نمی‌دهد)

شاید باید به‌‍ت می‌گفتم؛
که چند روز پیش، صبح که از خواب بی‌دار شدم
– و تو، باز، نبودی، نبودی، نبودی – (و آن‌قدر از رفتن‌ـت گذشته بود که بالش هم سرد بود) –
سرم را توی بالش‌‍ت فرو کردم و
نجوایی مشابه همین، کردم.

کسی جواب نداد آن‌جا؛
خالی‌تر شدم
و بدنم درد گرفت.

22:27 سه شنبه، 10 فوریه 09

There’s a hole in the world like a great black pit,
And it’s filled with people who are filled with shit,
And the vermin of the world inhabit it,
But not for loooong!

02:34 یکشنبه، 8 فوریه 09

تمام‌ش را دادم به تو
و در عوض ِ رفتن‌ام
– چیزی که تو یادت رفت رسیدش را امضا کنی –
قایق پیئر را، با یک پاروی شکسته و یک پاروی نیمه‌شکسته
گرفتم.

مانده بودم به نیش‌خند‌های بی‌گاه پیئر
– که خودش هم می‌دانست خبری نیست و همه‌اش توهّم است! –
بخندم،
یا از پوزخندهای بی‌اختیار تو
– که همه‌ی توهّم‌های من را حقیقت بخشید –
بترسم
که
آن پاروی نیمه‌شکسته کامل شد
و پاروی شکسته را
موج برد.

12:08 سه شنبه، 3 فوریه 09

عاشق هفته‌هایی هستم که از دوشنبه شروع می‌شن.
دوشنبه ۱۰ صبح با صدای آلارم موبایل
.
.
.
و دوشنبه عصر هم تموم می‌شن.
دوشنبه ۸ شب با در آوردن کمربند، کیف پول، جوراب، ساعت
و خوابیدن با همون لباس بیرون
زیر همون ۲ تا پتوی همیشگی
با بالش یخ.

هفته‌های من، که بی‌دارم توشون.

لعنت خدا به این سه‌شنبه‌ها.

21:58 یکشنبه، 1 فوریه 09

جوراب‌هایم
کنار شومینه
سوخت؛
لعنتی.

سولوشِن، همینی بود که
؛ امشب بارید
؛ دی‌شب من را پست‌ترین مردِ تهران کرد
؛ پری‌شب من را به خنده انداخت
؛ هفته‌ی پیش من را ترساند
؛ فردا من را کوتاه‌تر می‌کند
؛ هفته‌ی دیگر تو باز می‌خندی
و به‌طرز کثیفی یادمان می‌رود.

جوراب‌هایم
را
دوست داشتم، لعنتی.

بیش‌تر از تو نه ولی،
– وقتی به آیدا توضیح می‌دهم و یادم می‌افتد قرار بود دیگر برای همیشه بخندم –
لعنتی.

Aidin,
somehow,
is a real legal guy, a regular guy;
and nothing more, and nothing less.

©2004 - 2019 blog.horm.org