آرشیو برای ماه : اکتبر, 2008

17:47 پنجشنبه، 23 اکتبر 08

بالا رفتیم، کریپ بودیم
پایین اومدیم، کریپ بودیم
قصه‌ی ما راست بود…

03:33 دوشنبه، 20 اکتبر 08

این نیمه ماه
- که زمین پشت‌ش را کرده‌اش به‌اش -
همیشه سرد است.

این نیمه‌ی تخت
- که تو پشت‌ت را کرده‌ای به‌اش -
همیشه سرد است.

این نیمه‌ی تخیّلات عاشقانه‌ی کودکـ[ـانه]‌مان
(زنبیل جولوی دوچرخه‌ی پسرک که ای.تی روی‌ش می‌نشست)
(آرامش پره‌های پشت سرندیپیتی)
(غم چهره‌ی دخترمهربون که فقط تو فهمیدی‌اش)
- که جفت‌مان ***مان را کرده‌ایم طرف‌اش -
دارد سردش می‌شود.

03:16 دوشنبه، 20 اکتبر 08

با سین پایه‌بلند…

به تلخی همه‌ی تمرکزهایی که از من به‌هم ریختی
به شیرینی همه‌ی قهوه‌هایی که روی میز ریختی
به بی‌مزه‌گی وقتی کل ظرف شکر را لای موهایم ریختی
و بعد
فرار کردی

با ک دسته‌دار…

به انزجار وقتی قول دادی که دیگر ویولن نزنی
به حماقت وقتی زیر تمام قول‌هایت زدی
به بی‌انصافی وقتی این‌یکی را فراموش کردی
و بعد
فرار کردی

با غ سه‌دندونه…

به سکوت همه‌ی وقت‌هایی که به نزدیک‌ترشدن فکر می‌کردی (این پابلیک پِلِیس‌س)
به هیجان وقتی هیچ ماشینی از کوچه عبور نمی‌کرد و کوچه بن‌بست می‌شد
به استغفار تمام لحظه‌هایی که خیلی نزدیک می‌شدیم، ناگهان
و بعد
فرار کردی

با شین پُر ملات…

به سردی دست‌هایت که همیشه تیز بودند
به سردی دست‌هایت که داشتند پیر[تر از خودت] می‌شدند
به سردی دست‌هایت که یک بار تمام تلاش‌م را کردم گرم‌شان کنم، اما تو
یاد چیز سردی افتادی و با کلّی تف توی دهانت
فرار کردی

با ي غافل‌گیرکننده‌ی پائیزی…

وقتی
دیگر به هیچ‌چیز فکر نکردی
و فرار (یا چیز پرواز‌گونه‌تری)
کردی

21:39 پنجشنبه، 16 اکتبر 08

هنوز اما
خاطره‌ی گنگ سایه‌ات که در تاریکی مرا در ربود
آرام‌ترین لالایی دنیاست…

21:09 پنجشنبه، 16 اکتبر 08

آخرش نه مولی از رؤیاهای تو خسته می‌شود
نه تو از رؤیا بافتن برای مولی خسته می‌شوی
نه کالیگولا از رؤیا شدن و زیر لب خندیدن.

من اما،
از هر سه تان خسته می‌شوم
و آرام در خیابان‌های شهر قدم می‌زنم/می‌رانم
آن‌قدر که یا دلم برای مولی بسوزد
یا دلم برای تو تنگ بشود
یا به کالیگولا حسودی‌ام بشود.

بعد می‌آیم و می‌نویسم – می‌بینی که؛
آن‌قدر که یا ارضا بشوم
یا بدانم مولی حواس‌ش پرت می‌شود
یا تو تمرکزت به‌هم بریزد
یا کالیگولا بجنبد.

خسته می‌شوم اما،
زودتر
زودتر از آن‌که ارضا بشوم.
مثل همیشه.

خسته می‌شوم زودتر از آن‌که ارضا بشوم
و می‌آیم
می‌خوابم – نمی‌بینی.
هیچ‌وقت ارضا نشدن‌های‌م را ندیدی؛
خسته بودی، شاید؛
نه اما، تمام چشمان‌ت را صرف رؤیا دیدن می‌کرده‌ای.

20:24 سه شنبه، 14 اکتبر 08

برای مولی از کالیگولا می‌گویی – توی دلت؛
و من، صدای کفش‌هایم، صدای رقص کفش‌هایم، کفش‌های برّاق من – که آخرش به‌شان خندیدی -
روی کف‌پوش چوبی
چوبی
تِ تَ تق تق.

کالیگولا اگر می‌رقصید که
افسانه‌ی تو نمی‌شد؛
کالیگولا اگر لوده نبود، اگر کفش‌های اسپرت نمی‌پوشد،
اگر هیکلش این‌قدر مردانه نبود، اگر یک شب یادش می‌رفت بگوید دوستت دارد،
آن‌وقت مولی به اشک‌های تو خیره نمی‌شد…

آن‌وقت مولی خیال نمی‌کرد دارد بقل یک حرفه‌ای می‌خوابد…

بوی لیمو
بوی مترسک که هنوز نمرده‌ست، خاکسترش؛
بوی پاییزهای غروب شات لعنتی عزیز؛
بوی موهای سفید که روی بدنم پیدا می‌شوند؛
بوی تلاش‌هایی که می‌کنم برای انگیزه‌های بقیه؛
بوی تویی که نیستی

…می‌دونی تکیلا زدم

05:11 چهار شنبه، 8 اکتبر 08

خودشیفتگی من و رِِی
وقتی که با اُلل-بیوتی-ماست-دایِ ناخودآگاه‌مان در می‌آمیــزد ـیخت،
خودویرانگری مزمن‌مان بی‌دار می‌شد
.

- صبح پا می‌شویم می‌بینیم ویران شده‌ایم؛
آشغال‌هایش را می‌ریزیم توی جیب‌مان و تا شب ویرانی‌مان را به دوش می‌کشیم -

باشد که رستگار شویم.

ما عقده‌ای‌های نه‌چندان‌کلفتِ نه‌چندان‌سفتِ نه‌چندان عصیان‌گر،
قبل از این‌که پایمان برسد آن‌ور آب و وبلاگ‌نویس‌تر بشویم …

ما؟
ما؟!

حتماً تو را دارم می‌گویم،
باز بی‌خوابی زده به سرم و ما را از تو کم کرده‌ام که به من برسم.

پیرمردها وقتی واقعاً به پیرشدن خودشان پی می‌برند
که دیگر به جوان‌ها حسودی نکنند؛

پیرزن‌ها ولی،
هرگز پیر نمی‌شوند، آن‌ها خوش‌قلب‌ند
و می‌دانند پیرزن‌شدن بیش‌تر یک وظیفه‌ی انسانی‌ست تا مسئولیت وجدانی.

یادت هست؟
یک بار هم که زیر باران‌ خیس شدیم و تو دشنام دادی، باران بند آمد و من فریاد زدم.
ترسیدی، به‌اندازه‌ی تمام دشنام‌های مانده زیر لبانت
دویدی، به‌اندازه‌ی تمام خشکی باقی‌مانده‌ات
صبر کردم، به‌اندازه‌ی تمام ترس از خشک‌سالی و قهر الهی
بارید، ولی، افسوس…

04:43 چهار شنبه، 8 اکتبر 08

به جز مریم م
و تو،
رسالت بقیه‌ی پیامبران از ساعت ۱۲:۰۰ بامداد الی ۷:۰۰ صبح
آف بوده است.
- خودت خوب می‌دانی -

ببخشید که بی‌دارت کردم.

10:36 یکشنبه، 5 اکتبر 08

کمی زودتر،
کمی احمق‌تر،
کمی آن‌طرف‌تر،
کمی شادتر،
کمی بی‌ریاتر،
کمی قوی‌تر،
کمی فراموشکارتر،
اگر به‌دنیا می‌آمدیم
الآن لازم نبود این‌قدر [هِی] با بی‌میلی تمام فُرم پر کنیم.

21:03 جمعه، 3 اکتبر 08

فاک همه‌ی آدمایی که توی یک سال و نیم اخیر دیدی،
یه روان‌شناسم روش؛
توش.

Aidin, somehow, is a real legal guy, a regular guy; and nothing more, and nothing less.