آرشیو برای ماه : ژوئن, 2008

12:35 سه شنبه، 17 ژوئن 08

– “Bravely Perfect!” said the almighty washing his hands off the clay.
– “But, what if it doesn’t reproduce after a while?” wondered the Devil.
– “He will never be so continent.” replied the almighty drying his hands.

15:40 دوشنبه، 16 ژوئن 08

– “Bravely Perfect!” said the almighty washing hands off the clay.
– “But…, What about flight?” wondered the Devil.
– “He will learn.” replied the almighty drying hands.

14:09 جمعه، 13 ژوئن 08

۲۸اُمین باری بود که بالای میزش می‌رفتم تا سفارش بگیرم
درست لحظه‌ای که انتظار داشتم بگوید «دوستت دارم»،
گفت «مثل همیشه»
و در حالی‌که قلم و دفترش را از کیف زنانه‌اش بیرون می‌آورد، لب‌خند همیشه‌گی‌اش را زد.

بی‌اختیار،
– علی‌رغم همه‌ی تمرینات این ۳ روز آخر –
– علی‌رغم همه‌ی تلاشی که می‌کردم تا جذب لب‌خندش نشوم –
– علی‌رغم این‌که سعی می‌کردم برای یک‌بار هم که شده رفتارم غیرطبیعی باشد –
گفتم: «فرانسه با کیک؟»

[برای ۲۸اُمین بار]
خندید؛
تا وقتی از پله‌ها پایین می‌روم، برای ۲۸اُمین بار حس کنم توی دفترش می‌نویسد دوستم دارد.

عصر همان‌روز استعفا دادم و به‌معدن برگشتم.

21:44 سه شنبه، 10 ژوئن 08

… این وسیله صرفاً جهت ارتقاء و بهبود کیفیت رفاه و سلامتی شما تولید شده‌است.
لطفاً در حفظ و نگه‌داری بی‌مورد آن کوشا باشید.

21:26 سه شنبه، 10 ژوئن 08

کافـّی – همون قهوه‌[ای که بلد نباشی درست و حسابی دم‌ـش بیاری] –
بهانه‌ی خوب (و نه لزوماً دست‌اوّل‌) ایست
برای دعوت کردن دختر همسایه / دوست قدیمی
به چند کلمه صحبت…
وقتی حتی گوسفند‌ها هم رم کرده‌اند.

قهوه – همون کافـّی‌[ای که بلد باشی درست و حسابی دم‌ـش بیاری] –
بهانه‌ی خوب (و لزوماً دست‌اوّل‌) ایست
برای شب را تا صبح بیدار ماندن
و به‌خواب آرام گوسفند‌ها
و گریه‌های آرام دختر همسایه
گوش کردن…
وقتی دوست‌های قدیمی، شب‌ها با سودا می‌خوابند.

باز دیر می‌آیی
و صبح،
دوباره همه‌چیز یادم می‌رود…

باز دیر می‌آیی
و صبح،
آرزو می‌کنم دیر نیایی…

باز دیر می‌آیی
و شب،
می‌خوابم.

پنجره‌ها[ی شب] را گَرد گرفته‌ام؛
تو هنوز نیامده‌ای.
ظرف‌ها[ی شب] را شسته‌ام؛
تو هنوز نیامده‌ای.
پله‌ها[ی شب] را دستمال کشیده‌ام؛
تو هنوز نیامده‌ای.
عطر [شب] را زده‌ام؛
تو هنوز نیامده‌ای.
چراغ‌ها[ی شب] را خاموش کرده‌ام؛
تو هنوز نیامده‌ای.

گریه[ی شب]‌ام می‌گیرد و آرام سرم را به بالش، – بالش را به سرم – می‌چسبانم؛
داری می‌آیی!
خودم را به خواب می‌زنم؛
می‌آیی.
غلتی می‌زنم و آرام زیرلب می‌خوانمت – طوری که دقیق نشنوی – ؛
آمده‌ای.
می‌چرخم؛
خوابیده‌ای.

11:58 دوشنبه، 9 ژوئن 08

خاطره‌هایت
مثل یک سگ آرام و چابک و قوی‌هیکل
با قلّاده‌ای آویزان – انگار که هرگز بسته نشده باشند –
شب‌ها، توی جنگل – همان جنگل همیشگی‌مان –
دنبالم می‌کنند.

می‌دوم
[همان راهی که بارها جیغ می‌زدیم و می‌دویدیم و آخرش می‌افتادیم روی چمن‌ها]
فرار می‌کنم؛
سریع‌تر می‌دود و پارس می‌کند.

می‌ایستم، زیر درختی که بارها زیر سایه‌اش – در آغوشش – می‌آرمیدی؛
بو می‌کشد و دندان‌هایش را …

فرار‌تر می‌کنم
جلو دریاچه است [همانی‌که می‌خندیدیم همه‌اش
و عکس‌مان توی آبش می‌افتاد
و آب‌دزدک‌ها رویش می‌دویدند]

سگ نزدیک‌تر می‌شود
چشم‌هایش
[چشم‌هایت]
.

پیر شده‌ام، برای شنای قورباغه
کرخت شده‌ام، برای شنای پروانه
سگی… [این را قبل‌ترها آموخته بودم، اولین شبی که بیدار شدم ونبودی]

می‌رسی، اما؛
غرق می‌شوم.

03:27 یکشنبه، 8 ژوئن 08

تلخ،
مثل قهوه؛ وقتی تو زودتر از غروب زنگ می‌زنی
و با هم غروب می کنیم.

تلخ،
مثل شکر؛
وقتی تو زنگ نمی‌زنی.

می‌ترسم بیش‌تر بترسم؛
بیش‌تر از «صرفاً یک جنتل‌من غم‌گین».

از پاییز گرم‌ترم
وقتی فکر می‌کنم به آمدنت، و تو مشغولی

از زمستان گرم‌ترم
وقتی فکر می‌کنم به بیدار شدنت، و تو گرم خوابی

از بهار گرم‌ترم
وقتی فکر می‌کنم به نیامدنت، و تو آرام داری بی‌دار می‌شوی

از تابستان ولی …
بی‌دار که می‌شوی، می‌روی؛
کولر را روشن می‌کنم و لعنت می‌فرستم به weekdayهای تعطیل.

22:11 دوشنبه، 2 ژوئن 08

خاطرات باغ‌چه را
به روح اسب پیر هدیه می‌دهم…

خاطرات اسب پیر را
به بانوی رودخانه هدیه می‌دهم…

و سعی می‌کنم حتی‌المقدور از مترو استفاده کنم
تا از بانوی رودخانه، خاطره‌ای نداشته باشم؛
مبادا…

Aidin, somehow, is a real legal guy, a regular guy; and nothing more, and nothing less.