آرشیو برای ماه : فوریه, 2008

03:39 شنبه، 9 فوریه 08

اوه پسر،
یعنی «اوه پسر!»؛
حتی اگر دختر باشی،
یا دوست صمیمی‌اش،
یا تعجب نکنی…

□ □ □


حتی قدیم‌ها
– که پیرتر بودیم –
هم.

□ □ □


در چنین مواقعی شما اصولاً تنها سه راه دارید:
یا به چهره‌ی پارتنر محترمه زل بزنید و لب‌خند را در آن جست‌جو/ایجاد/تمنّا/اغراق/یادآوری/دفن کنید،
یا به خودتان فکر کنید و مثل میلیون‌ها مرد بدبخت و خوش‌بخت دیگر در همین لحظه، درست در همین لحظه، فاتحانه، مقدمات خواب را فراهم کنید،
یا به سمت در حمله ببرید و وقتی حسابی دور شدید فکر کنید که چرا هیچ کس دیگری آن اطراف نمی‌دود…

00:30 پنجشنبه، 7 فوریه 08

در من
چیزی می‌سوزد انگار

باید بسوزد انگار.
در من
چیزی
انگار …

خاموشش نمی‌کنی…
می‌دانی
می‌دانی…

حاکسترش را اما
آرام
آرام
آرام
آرام
آرام
آرام
آرام
آرام
جمع می‌کنی (با دست‌کش)

گرم‌ام می‌کنی
انگار
انگار
انگار…

□ □ □

پ.ن.

قضاوت
انگار
تمام شد.

می‌می‌ریم تا زنده شویم؛
زنده می‌شویم تا بمی‌ریم.

این وسط، گاهی، پیر هم می‌شویم؛
– قبل/بعد از مُردن –
.

اما تو
را
فراموش نمی‌کنیم؛
انگار،
انگار؛
انگار.

06:02 یکشنبه، 3 فوریه 08

از خواب می‌پرم؛
از بیداری هم…

پ.ن. فکر کنم خیلی دیر شده که فکر کنم دارم اشتباه می‌کنم یا نه؛
می‌دانی، پریده‌ام. اگر همان دفعه‌ی اوّل نمی‌پریدم، الآن جایی آرام خوابیده بودم.

پ.پ.ن. مثل تو که همیشه با صدای هواپیما بی‌دار می‌شوی.

17:42 شنبه، 2 فوریه 08

زمان، خیلی چیز خوبی‌است؛
خدا خیرش بدهد حرام‌زاده‌ای را که آن را اختراع کرده.

می‌نشینی پشت پی.سی
بازی، بازی، بازی…
یک سری کارهای بد را که فعلاً حال‌شان را نداری قبلش روی یک کاغذ می‌نویسی،
تا اگر یکی دو هفته بعد حوصله‌ات سر رفت و خواستی یکی‌شان را انجام بدهی، رکوردهایی برای بقیه داشته باشی…

می‌نشینی لب حوض
نگاه می‌کنی و نگاه می‌کنی و نگاه می‌کنی
و منتظر می‌مانی تا همه‌ی کارهای نکرده‌ات، رکورد بشود…
رکوردهایی که بالطبع، از اصل جنس پراستفاده‌ترند…

خدا خیرش بدهد،
با این‌که می‌دانست سردمان می‌شود؛
اما گذاشت بگذرد… گذاشت حسابی زمان بگذرد
که وقتی که تا عمق فاجعه‌مان یخ زدیم،
حسابی کِیف کنیم.

اشتباه نکن،
اشکال نه از گیرنده‌ست، نه از فرستنده
– نه نویز، نه اینفیرنس –

اشکال از این‌ست که ساده و ساده، چهل/شصت/صد/هزار/هر شب منتظر می‌مانم
و تو هر نصفه‌شب می‌آیی و نوید فردا را می‌دهی
و من هر فردا تا عصر، غروب، شب، منتظر می‌مانم که بیایی
و آخرش، هر فردا قبل از خواب، آرزو می‌کنم حداقل یک‌بار دیگر دروغ بگویی…

19:57 جمعه، 1 فوریه 08

می‌ترسم راست‌ش.
ولی؛
ترجیح می‌دهم بمانم
و بترسم
تا این‌که فراموش‌ـش کنم.

Aidin,
somehow,
is a real legal guy, a regular guy;
and nothing more, and nothing less.

©2004 - 2019 blog.horm.org