آرشیو برای ماه : ژوئن, 2007

13:30 یکشنبه، 24 ژوئن 07

الئو، ما همه خوب‌یم؛
ما همه حیف‌ـیم؛
ما همه یه روز کشف می‌شیم.‏
همه‌ی ما رو می‌برن موزه.‏
همه‌ی ما حیف می‌شیم.‏
اما ما همه خوب‌یم.‏

‎□‎

دنیا زشتی کم ندارد؛
دنیا زیبایی هم کم ندارد؛
دنیا اما از تو خیلی کم دارد، الئو.‏
خیلی.‏
آن‌قدر که وقتی دور می‌شوی، دلم برایت تنگ می‌شود.‏
لعنتی.‏
آن‌قدر که لحظه‌ی آخر، در اداره‌ی پست، آدرس گیرنده‌ی همه‌ی نامه‌هایم را خط می‌زنم.

‎□‎‏ ‏‎□‎

امسال هم می‌میریم الئو،
امسال هم پاییز می‌میریم؛
خیره می‌شویم به تابوت چوبی‌ماه و می‌گذاریم حسرتمان را ‏بِکِشد.‏
الئو، اعتیادِ غریبی‌ـست.‏
بیدارم نکن صبح. نور در تابوت نمی‌آید؛ قسمت باید باشد…‏

سال‌هاست نرقصیده‌ام الئو،
از آن رقص‌ها که …
از همان‌ها…‏

‎□‎

الئو بیا بریم ماهی‌گیری؛
ماهی‌ها رو هم با خودت از رو طاقچه بیار.‏
نگران نباش،
اگه نتونیم دوباره صیدشون کنیم، به‌تر هم می‌شه؛
لازم نیست دفعه‌ی بعد ببریم‌شون.‏

‎□‎

متنفر می‌شوم الئو.‏
تو که می‌دانی [اما چه فایده].‏
باید با تابستان جنگید؛ باید با موج عظیمِ نُرم‌های تابستانی جنگید.‏
باید جنگید الئو.‏
تو که می‌دانی [اما چه فایده].‏

خیلی وقت‌ـست سر از اثبات کول بودن‌ـم برای مترسک ‏برداشته‌ام.‏
تو نمی‌دانی، این‌ را هیچ‌وقت به‌ـت نگفتم. خواستم بمانی و شک ‏کنی. خواستم بمانی و هر شب با ترس به تخت بیایی. خواستم ‏بمانی و نصف شب‌ها فکرهای عجیب به سرت بزند، بعد صبح ‏به‌واسطه‌ی همه‌ی آن فکرها غرق‌ـت کنم.‏
کول نیستم؟!‏

‎□‎

لعنتی شده‌ای الئو،
لعنتی…‏
انقدر که فراموشت می‌کنم، گاهی.‏
اما از لعنتی بودن در می‌‌آیی؛
زود، خیلی زود،
زودتر از این‌که یادت بیافتد باید تلاشی بکنی…‏

‎□‎

فراموش‌ـش کن، الئو.‏
این طرفا پر ماهی‌گیره.‏
این طرفا پر رودخونه‌سـت.‏
رودخونه‌های این طرفا پر ماهی‌ـه (نه از اونا که جسد می‌خورن).‏
‏…‏
بعد تو هنوز من‌ُ «هانی» صدا می‌زنی؟

‎□‎

الئو،
ببین پیتر هم داره پیر می‌شه؛
ببین الیزا دیگه نمی‌رقصه؛
ببین شارلوت دیگه بلند بلند قصه نمی‌خونه؛
ببین جان داره مزّه‌ی اون ویسکی‌های خرکی‌ش رو فراموش ‏می‌کنه؛
‏…‏
بعد تو می‌خوای من فراموش‌ـت کنم و به نفر بعدی بگم
‏«از الئو چه‌خبر؟ خیلی وقته دیگه … نه؟»‏

23:19 چهار شنبه، 6 ژوئن 07

به کریستینا هیچ‌چی نگفتم؛
نگفتم که چه‌قدر دلم می‌خواد که به‌ش یه چیزی بگم و اون مثل یه ‏بز مهربون نگام کنه.‏
باور هم نمی‌کرد اگه می‌گفتم.‏
مهم نیست.‏

‎□‎ ‎□

شب را ساخته‌اند که فقط شب باشد الئو. نه چیز دیگری. ‏
پرده را ساخته‌اند که ماه نباشد.‏
پنجره را که باد نباشد.‏
در را که صدا نباشد.‏
و هزاران فَسیلیتی دیگر؛
که تو فراموششان می‌کنی و قبل از این‌که من برسم،
با گریه می‌خوابی.‏

‎□‎ ‎□

دلم می‌‌سوزد الئو.‏
داریم تمام می‌شویم. در چند سالگی…‏

لعنتی‌ام می‌کنی الئو.‏
و من اصلاً دلم نمی‌خواهد.‏
اصلاً دلم نمی‌خواهد توی اتوبیوگرافی‌ام بنویسم
«من در ‏بیست‌سالگی، چهل‌و‌پنج‌ساله شدم.»

03:45 دوشنبه، 4 ژوئن 07

پیر شده‌ام، الئو
آن‌قدر پیر که فهمیده‌ام کارهای مهم را باید در سکوت کرد و نه در ‏تاریکی.‏

‎□‎

پیر شده‌ام، الئو
خودت هم اگر تا صبح بشینی و جمع و تفریق کنی، می‌بینی پیر ‏شده‌ام. فرتوت. آن‌قدر که ناامید می‌شوی جوانم کنی. آن‌قدر که ‏ترجیح می‌دی پیانو را بفروشی و با آن ماشین چرخ‌ریسی بخری.‏

‎□‎

پیر شده‌ام، الئو
تو هم آخرش، آن‌جور که پیش هروی می‌نواختی خلوت ‏شمعدانی‌هایت را برای‌ـم نزدی. درک نمی‌کردم لابد. درک نکرده‌ام ‏لابد. تقصیر هروی بود. صدالبته من هم او را پیر کردم. اما تو جوان ‏ماندی الئو. جوان، لعنتی. جوان.‏

دلم برای هروی می‌سوزد. فقط دفاع می‌کرد. گوشش را پُر کرده‌ ‏بودی با آن ملودی‌های جذاب‌تر از رنگ موهایت. پُر الئو. آن‌قدر که ‏نمی‌شنید دارد پیر می‌شود. ‏
آن‌قدر که التماس‌هایت برای نمردن را نشنید و در اوج لذت مرد.‏

دلم برای خودم می‌سوزد، الئو. ‏
حمله، گاهی،
زودتر پیر می‌کند.‏
حمله، گاهی،
پیرتر می‌کند،
الئو.‏

‎□‎‏ ‏‎□‎‏ ‏‎□‎

وقتی اسکیمو‌ئه با اون لباس همیشگی و کلفت‌ـش وارد بار شد، با ‏طعنه ازش پرسیدیم گرم‌ـت نمی‌شه؟
با همون نگاه بی‌روح و خشک‌ش گفت «من از یه جای خیلی سرد ‏می‌یام»…‏
همه ساکت شدیم. ‏
اون هم نفهمید که ما حرفی واسه گفتن داشته‌یم یا نه…‏

‎□‎

سال‌ها بعد، وقتی تو قطب دیدم‌ش که تنها با یه چوب ماهیگیری ‏بالای یکی از این چاله‌های کوچک روی زمین نشسته بود ازش ‏پرسیدم «تو این همه مدت سردت نمی‌شه؟»‏
با لحن طعنه‌دار و حاضرآماده‌ای بلند خندید.‏
پرسیدم «واقعاً تو این همه مدت تنهایی سردت نمی‌شه؟»‏
ساکت شد. ‏
و من هیچ‌وقت نفهمیدم حرفی واسه گفتن داشت یا نه…‏

‎□‎‏ ‏‎□‎‏ ‏‎□‎

ژولیت زنگ زد؛
گفت که هنوز‌ آخرین صورت‌حسابم رو تسویه‌حساب نکردم باهاش. ‏گفت که داره می‌ره که بخوابه. گفت که خسته‌ست. گفت که ‏نمی‌دونه برا چی زنگ زده. حتی دل‌ـش نمی‌خواسته زنگ بزنه. ‏
گفت هر وقت خواستم، برم باهاش تسویه کنم. گفت منتظر نیست.‏
گفت امیدواره که هیچ‌وقت دیگه زنگ نزنه. گفت که دل‌ـش ‏می‌خواد قوی باشه. گفت که وقتی می‌خوابه هیچ‌کی گریه‌هاش ‏رو نمی‌بینه. گفت که تو خواب گریه نمی‌کنه. گفت وقتی بیدار ‏می‌شه یادش می‌ره که باید گریه می‌کرد.‏
گفت حساب آخرم رو بخشیده. گفت دل‌ـش نمی‌خواد بهونه‌ای ‏داشته باشم که برم برای دیدنش. گفت که اگه لازم بدونه، برام ‏قهوه پُست می‌کنه که بعدش بهونه‌ای داشته باشه که زنگ بزنه. ‏‏[هممم... این آخری رو البته فکر کنم نگفت. من حس کردم. یا دل‌ـم ‏خواست. یا دل‌ـم خواست حس کنم.]‏
ساکت موند؛
من هنوز داشت‌ـم فکر می‌کردم به ژولیت‌ـی که این وقت شب زنگ ‏بزنه چی باید گفت. باید شماره‌حساب‌ـش رو پرسید، یا براش از ‏بدبختی‌ها گفت تا دل‌ـش بسوزه و بقیه‌ی چیزها رو هم، نگفته ‏ببخشه.‏
گفت می‌خوام بخوابم.‏
گفتم شب‌به‌خیر.‏

‎□‎

فکر کنم خوابید. من که شب‌به‌خیرم رو گفتم.
اما اگه نخوابه…‏

‎□‎

اوه پسر، قهوه هم تموم شده.‏

Aidin, somehow, is a real legal guy, a regular guy; and nothing more, and nothing less.