آرشیو برای ماه : آگوست, 2005

19:31 سه شنبه، 30 آگوست 05

Dead Letter
My eyes filled with water that no one can drink
Despair made of laughter on my knees I sink
I hold in my hands what my life has forsaken
I keep in my heart what’s already been taken

Beneath my subconscious a lake of my sorrow
I live for today and I fear my tomorrow
Blood flows down in rivers for 23 years
The wind in my face can’t dry all my tears

Come with me
You have nothing to lose
So calm down here
I’ll sleep for a while

Declare us the war, we have all been forgiven
Be thankful my friend for all you’ve been given
Day in and day out they will feed you with poison
One day you wake up and give way to their thoughts

This is the violence I brought here to you
This is the life that I sacrificed
This is the morning without a day after
This is the silence that never breaks…

Through to you

پ.ن. زندگی بدون کامنت چه‌قدر لذّت‌بخش‌ه. مخصوصاً وقتی «برای آخرین بار» می‌تونه در عین حال یک «برای همیشه» هم باشه…

19:11 دوشنبه، 29 آگوست 05

جزیره (لامصّب) اگر قرار بود قوانین‌ش بر پایه‌ی تمدّن باشند و دور حوض‌هایش حصار بکشند که اسمش را نمی‌گذاشتند جزیره. بهش می‌گفتند شهر، یا چیزی بر همین وزن.
جزیره اصلاً یعنی یک پشت‌بام، یک کم توی احمق، یک کم من کثیف (که آخر داستان به جای ازدواج، توسط قهرمان به لجن کشیده می‌شود) و یک پرش جانانه که در اوج زانو‌ها جمع و دست‌ها باز می‌شوند.
شرط می‌بندم آن‌قدر احمق هستی که مهربان باشی. آن‌قدر احمق که فکر کنی من هم مهربان‌م. آن‌قدر مهربان که دلت برایم بسوزد و همه‌ی نذورات‌ت را وقف جزیره‌ی من و باتلاق‌هایش کنی. شلپ، شلپ، قهرمان.
دور چشم‌هایت باتلاق می‌کارم. بعد رویش تاب می‌بندم و یقه‌ام را تا ته باز می‌کنم. هر کس زنده ماند، خودش مدیریت جزیره را به‌عهده می‌گیرد. هر کس گریه کرد باتلاق‌ش کور…

□ □ □

یه شب با همین قطار توی کانال کولر فرار می‌کنم. خار خار خار خار. قر قر قر قر. مسافرا سوار شن. ایستگاه اوّل‌ه. همه سوار شین. خانم‌ا از در پشتی لطفاً…
یه شب از تو همین دریچه‌ی توی کانال کولر فرار می‌کنم. اون‌قدر دنبال ریل می‌دوم تا یا قطار از پشت بهم بزنه یا از جلو، یا این‌که خسته بشم و برم ماهی‌گیری. قطارا همیشه بوق دارن ولی به هیچ دردی نمی‌خوره. تقصیر آدماست. قلّابای ماهی‌گیری آخه بوق ندارن که. تازه‌ش‌م فقط ماهیای احمق توش گیر می‌کنن. تا حالا کسی دیده یه ماهی با قطار تصادف کنه؟ تا حالا کسی دیده یه ماهی بخواد از تو کانال کولر فرار کنه؟ تا حالا کسی تو عمرش یه ماهی عاقل دیده؟
من خنگ نیستم؛ اما فرار می‌کنم. نمی‌خوای بیای نیا. اما وقتی من دارم می‌دوم هی بوق نزن.
همه پیاده شین. ایستگاه آخره. قطار می‌خواد دور بزنه. خانم‌ا از در پشتی لطفاً…

□ □ □

همه پیتر شَله صداش می‌کردیم. حتی بچه‌های توی خیابون هم وقتی توپ‌شون می‌افتاد طرفش بهش می‌گفتن‌ «هی پیتر شَله، شوت کن! شوت کن!» و اون همیشه بهتر از همه‌ی ماها شوت می‌زد. بعد از هر شوت‌م لب‌خند می‌زد و صلیب می‌کشید.
تو کافه از هر کی می‌پرسیدی چرا با این‌که پاهاش کاملاً سالم به نظر می‌یاد، پیتر شَله صداش می‌کنن، کسی چیزی نمی‌دونست. البته این صرفاً یه فرضیه بود و همه همون‌قدر باورش داشتن که موقع گفتن «شَله» خجالت نمی‌کشیدن.
روزی که دیگه نیومد، همه فکر کردیم حتماً برا پاش یه اتّفاقی افتاده. در اتاقش‌و که باز کردیم، پوتین‌اش دور گردنش بود و پاهاش با زمین به اندازه یه توپ فوتبال فاصله داشت. سعی کرده بود هرجور شده با صلیب‌ش رو سقف بنویسه «تو هم نمی‌شنوی، نه؟»…

00:30 یکشنبه، 28 آگوست 05

پرده‌ی اوّل:
دخترک از سمت راست وارد می‌شود. صدای عصای‌ش که با ریتم ناموزونی به زمین می‌خورد با آهنگ، موزونی خودش را باز می‌یابد. روی آخرین نیمکت سمت چپ پشت به دخترک پیرمرد ژنده‌پوشی سیگار می‌کشد. با برخورد عصای دخترک به پای پیرمرد، ناگهان از جا پریده، سیگارش به سمت وسط سن پرت می‌شود. دخترک که متوجه حالت غیرعادی محیط ‌شده بی‌درنگ بلیط خیسی را رو به پیرمرد می‌گیرد و از او می‌پرسد:«بـ.. بـ…ببخشید رو این بلیط نوشته کـ… کدوم اسکله؟»
پیرمرد، در حالی‌که آرامش خود را باز یافته و با لب‌خند موهای چسبیده و بور جلوی صورت دخترک رو کنار می‌زند ، شمره می‌گوید: «با فردا که بیاد می‌شه بیست و سه سال که این طرفا بارون نیومده…»

پرده‌ی دوم:
دخترک از سمت راست وارد می‌شود. گل‌های چسبیده به عصای دخترک صدای ضربه‌هایش را کوبه‌ای‌تر کرده است. پیرمرد با یک کت جدید روی نیمکت وسط سن دراز کشیده است. دخترک بدون این‌که متوجه حضور پیرمرد شود سعی می‌کند روی نیمکت بنشیند که با جهش ناگهانی پیرمرد، نقش بر زمین می‌شود. پیرمرد در حالی که شانه‌ی دخترک را گرفته و سعی می‌کند او را بلند کند، با پایش آرام عصا را به زیر نیمکت هدایت می‌کند. دخترک با گیجی خاصی می‌پرسد: «بـ… ببخشید شما یه اسکله این طرفا پیدا نکردین؟»
پیرمرد، در حالی که با سرفه‌های متوالی صدای سائیده شدن عصا روی زمین را خنثی می‌کند، به مزارع زرد دوردست اشاره کرده، می‌گوید: «آره… من‌م… مثل بقیه… اما…»

پرده‌ی سوم:
دخترک در حالی که چهار دست و پا روی زمین راه می‌رود، از سمت راست وارد می‌شود. دامن گِلی‌اَش مدام زیر زانوهایش گیر می‌کند. پیرمرد پشت به صحنه شلوارش را بالا می‌کشد. دخترک تا انتهای سمت چپ صحنه، چند بار دست‌ش لیز می‌خورد و روی زمین می‌افتد. به محض خارج شدن دختر از صحنه، چراغ‌ها خاموش می‌شوند. با شروع صدای باران، چراغ‌ها هم‌گام با رعدوبرق روشن می‌شود. بین هر دو روشنی لحظه‌ای صحنه، تصویرهایی از پیرمرد قابل تشخیص اند:
پیرمرد در حالی که زانوانش را در آغوش کشیده و سیگارش را روی عصا خاموش می‌کند. پیرمرد در حالی که چشمانش را بسته و عصایش را در تمام جهات روی زمین می‌کوبد. پیرمرد در حالی که عصا را به نیمکت تکیه داده و خودش زیر نیمکت گریه می‌کند…

00:18 یکشنبه، 28 آگوست 05

مترسک فکر می‌کنه شخم زدن هم جزو وظایف شخصی‌شه. مترسک صدای گاو در می‌یاره. وقتی برای اولین بار صداش زدم «عوضی!» یه جوری تو چشام زل زد انگار واقعاً اولین باره بهش می‌گم عوضی. طفلی باید یه دِرفت از خوابام‌و براش بفرستم تا معنی تجاوز رو بفهمه…

وقتی فکرش‌و می‌کنم که زمستون به همین زودیا می‌یاد، که تو دیگه هِودَه‌ساله نیستی، که دزدهای توی خواب همیشه برنده می‌شن دلم می‌گیره.
ای‌کاش هیچ‌وقت نمی‌کاشتمت. ای‌کاش هیچ‌وقت سبز نمی‌شدی. ای‌کاش هیچ‌وقت بوت نمی‌کردم. ای‌کاش هیچ‌وقت گریه نمی‌کردی. ای‌کاش هیچ‌وقت گریه کردن‌ت رو نمی‌دیدم. ای‌کاش هیچ‌وقت یه لعنتی نمی‌شدی…

مشترک مورد نظر من خیلی وقته دیگه گریه نمی‌کنه. مشترک مورد نظر من خیلی وقته دیگه بزرگ شده. مشترک مورد نظر من خیلی وقته دیگه رو کسی دایورت نمی‌شه. کسی مشترک مورد نظر من‌و ندیده؟

یه جزیره می‌خوام. یه جزیره‌ی یه‌نفره‌ی وحشی، پر از حشرات موذی. یه جزیره که توش موبایل آنتن نده تا حسرت نیاوردن شارژر رو نخورم. یه جزیره که با کل چوباش نشه یه تخت‌خواب دو نفره ساخت.
قایق رو آتیش می‌زنم تا گرم شیم. شب‌م رو خاکسترش می‌خوابیم. صبح دوش می‌گیریم و می‌ریم یه قایق دیگه می‌خریم.
بارون اما اگه بیاد من نیستم. من می‌شینم گریه می‌کنم و فحش می‌دم. بعد نذر می‌کنم اگه بارون بند بیاد تخت‌مون رو چپه می‌کنیم و تمدن می‌ترکونیم…

20:38 دوشنبه، 22 آگوست 05

من که می‌دونم قلب تو بیضوی نیست؛ اما نه هر شب…
بیا امشب از این بازیا بکنیم که من راننده آژانس می‌شم و تو هی موقع تآیید حرفام سوتی می‌دی. بعد من سعی می‌کنم به روی خودم نیارم که موقع سرود خوندن چشام‌و می‌بندم؛ تو ام سعی کن اوقات فراغتت زیاد غصه‌دار نباشی. آخرش هر کی سوخت دَرو باز می‌کنه و می‌پره پایین. هر کی زنده موند شطرنج بازی می‌کنه. هر کی بُرد می‌ره رو بالش‌ش گریه می‌کنه…

□ □ □

قهرمان در حالی‌که بای بای می‌کرد، سرش رو از پنجره بیرون آوُرد و داد زد: «من هیچ‌وقت نمی‌خواستم یه قهرمان باشم»؛ و به سمت ماه رفت…

دلم می‌گیرد
قهرمان قهقهه می‌زند
تف می‌کنم من. من متهم می‌شوم.
حتی اگر روی شن‌های ساحل یک دور، دور دریا بدوم هم دلم خنک نمی‌شود.
قهرمان دریایی کثیف…

در زندگی انسان کثافت‌هایی هست که مثل آدامس زندگی را بی‌مزه می‌کنند. وقتی روح خراشیده می‌شود، نباید دنبال توجیه گشت…

□ □ □

ای‌ کاش می‌فهمیدی
لایِ لالایی‌هایت همیشه
باران می‌باریده بود…

17:37 جمعه، 19 آگوست 05

سی‌وسه به‌توان پنجاه، صد، دویست
می‌نی‌مال‌ها تمام می‌شوند
باید از نو شروع کرد
دلم می‌گیرد….

12:11 پنجشنبه، 18 آگوست 05

می‌رم می‌شینم زیر درخت پارک وسط دهکده. زنجیر دور گردن مترسک رو سر راه باز می‌کنم‌و تهدیدش می‌کنم اگه دنبالم بیاد باید روزهای تعطیل رو هم اضافه‌کاری بمونه تو مزرعه. اگه زیاد سمج بشه هم دیگه از پول بیمه‌ش – که همیشه باش می‌ره سیگار می‌خره – خبری نیست.
نیمکت چوبی فَلَک‌زده‌ی پارک چند وقتیه زنگ زده. دستام خیلی چسبناک شدن. می‌تونم بجای اضطراب داشتن آرزو کنم دخترک اسکیمو باز که می‌یاد تو جیبش یخ داشته باشه؛ تا موقعی که براش از صدای قطار توی کولر می‌نی‌مال می‌سازم، ازش به عنوان اَفترشِیو استفاده کنم…

□ □

خواب می‌بینم خدا می‌گه نباید زد تو ذوق قهرمان. احمقانه‌ترین پلـِی‌لیست‌م رو تو لوپ می‌ندازم و برای علف‌های هرز نطق می‌کنم که قهرمان‌ها همیشه کثافت‌ن. و از شما پلیدترن چون خدا قدرت کثافت نبودن رو تو وجودشون قرار داده.
خواب می‌بینم قبل از خواب همه برام دست می‌زنن…

□ □

یه اسکیمو پلاستیکی خریده بودم. یه اسکیموی قهرمان. یه اسکیموی ِ قهرمان پلاستیکی. یه قهرمان ِ پلاستیکی. یه جور مترسک.
هر شب‌ می‌کاشتم‌ش نزدیک در ِ ورودیِ مزرعه تا اگه پری مهربون اومد از مزرعه ذرت بدزده، سر راه‌ش اون‌م آدم کنه. بعد صبح‌ش با هزار ذوق و شوق می‌رفتم نزدیک در ورودی و یه عالمه زمین‌و می‌کندم.
ای‌کاش لااقل ذرت‌ها رو نمی‌دزدید تا نخوام پول سنگ قبر رو از جیب خودم بدم…

11:13 شنبه، 13 آگوست 05

What do you want to do with your life?

   If I could do anything I wanted, I would be knee deep in the Borneo jungles or huddled from the cold in the frigid wastes of a mountain range with camera in hand and my National Geographic traveling papers close at hand. I would get to see Gods world unraveled in front of my lens and captured one second at a time on film. I would miss my family deeply through it all but would find the reward in seeing a world of beauty that most miss.

18:57 دوشنبه، 8 آگوست 05

من می‌شم یه کابوی تنها که با صد و هشتاد تا سرعت تو اتوبان ویراژ می‌ده و مواظبه کلاه‌ش‌و باد نبره. یه کابوی تنها که اسب‌ش رو اتَچ کرده به دفترچه خاطراتش. یه کابوی تنها که دفترچه خاطراتش رو آتیش زده و دورش رقصیده. یه کابوی تنها که می‌خواد اون‌قدر پول‌دار شه که دفترچه خاطرات ضد آتیش بخره…

□ □ □

مترسک جیغ می‌زنه. بیدار می‌شم و فحش‌ش می‌دم. داد می‌زنه که کلاغ رفته تو چشم‌ش. قهرمان پلاستیکی رو طاقچه رو بیدار می‌کنم و بهش می‌گم که بره مترسک‌و آروم کنه. کفش‌ا‌ش و واکس می‌زنه. وقتی بر می‌گرده وسط پیشونی‌ش یه عالمه تف هست. کلی می‌خندم. می‌ره صورت‌ش‌و بشوره. مترسک دیگه جیغ نمی‌زنه. من گریه می‌کنم. شب‌های گرم بدون ماه. شب‌های گرم ماه‌دار. شب‌هایی که دیرتر از همیشه می‌گذرن. دلم می‌خواد دوباره بتونم تو خواب جیغ بزنم. دلم می‌خواد کسی که جیغ‌ا‌م‌و آروم می‌کنه کفش‌اش واکس نداشته باشه؛ تا بتونم صبح که بیدار شدم، کفش‌اش‌و واکس بزنم…

□ □ □

یه مترسک آبی. یه دریای آبی. یه سگ آبی. یه مزرعه‌ی آبی. یه باتلاق آبی. یه ماشین گنده‌ی گرون آبی. یه عالمه فحش بد ناموسی آبی. یه ریش‌تراش آبی. یه دوربین ضد آب آبی. یه شمای آبی. یه بعدازظهر جمعه‌ی تابستون آبی. یه لب‌خند دیلِی‌دار آبی. یه مداد اتُد هف‌دهم آبی. یه نقاشی عاشقانه‌ی آبی. یه شال آبی. یه عالمه کابوس آبی. یه عالمه بی‌خوابی آبی. یه عالمه‌ی آبی…
با یه مداد قهوه‌ای که باش یه قایق بکشم…

18:40 دوشنبه، 8 آگوست 05

- بیداری؟
- نه. تو بیداری؟
- نه. تو بیداری؟
- آره…
- قهوه می‌خوری؟
- نه. تو می‌خوری؟
- نه. تو می‌خوری؟
- آره…

- خیلی وقت بود قهوه نخورده بودیم.
- آره…
- یادته اولین باری که قهوه خوردیم، چه قدر بامزه بود! من خنده‌م گرفت و کل قهوه‌ی تو دهن‌م پاشید رو لباست. خیلی مسخره بود!
- آره…
- می‌خوای بری بخوابی؟
- آره…

- خوابت می‌یاد یا دلت می‌خواد بخوابی؟
- …
- بیداری؟
- نه…
- من‌م…

Aidin, somehow, is a real legal guy, a regular guy; and nothing more, and nothing less.