آرشیو برای ماه : ژوئن, 2005

12:26 یکشنبه، 5 ژوئن 05

ظهر امروز فکر کنم. نمی‌دونم. یه ظهر ولی، یه ظهر آمریکایی، با یه ناشر بیوه‌ی آمریکایی. قرار بود بهش همه‌ی اوردوز همه‌ی خواب‌های نکرده‌ام رو بدم…
بعد نیومد. یعنی خیلی هم قرار نبود بیاد. اما من فکر کرده‌ام چون بیوه‌ست حتماً می‌یاد. یادم نبود، این‌جا، هنوز آمریکاس…
بعدش. بعدظهر شده بود. من فکر می‌کردم خیلی بده که آدم وسط یه کویر آمریکایی زیر یه سایه‌ی یه کاکتوس منتظر باشه. بعدش فهمیدم دارم به خودم می‌قبولونم حتماً از داستان‌هام خوشش نیومده…
حالا که فکر می‌کنم، می‌بینم بهتره تعطیلات رسمی آمریکایی‌ا رو حفظ کنم. بیوه‌های سیاه پوست، روز استقلال از سفیدها دوری می‌کنن. حتی اگه طرف آمریکایی نباشه. حتی اگه طرف، خودش هم مستقل نباشه …

□ □ □

– آهان.
– چی؟
– هیچ‌چی. گفتم آهان.
– برا چی؟
– همین جوری.
– همین جوری که نمی‌گن آهان که!
– آخه فک کردم داری می‌ری.
– خب دارم می‌رم دیگه.
– آهان.

□ □ □

رو شیشه‌ی بخار گرفته‌ی پنجره،
تو زمستون،
خیلی راحت می‌شه نوشت.
می‌شه حتی یه وبلاگ نوشت.
می‌شه بعد از این‌که نوشتیش با تمام امید و علاقه نازش کنی تا محو شه.
می‌شه حتی عکس یه کف دست هم روش انداخت. یا یه دون نقطه پرانتز کشید.
می‌شه باش یه شب تا صبح توهم زد.
خوبیش اینه که بارون همیشه اون ور پنجره می‌باره…

اما تو تابستون،
فقط آدم قرمز می‌شه. هر چی روش بنویسی، هی چرب‌تر و چرب‌تر می‌شه.
بارون هم که نمی‌باره.
اگرم بباره، اون‌ور پنجره می‌باره…

01:56 چهار شنبه، 1 ژوئن 05

شده‌ام همان پیرمردی که روی نیمکت ایستگاه راه‌آهن نشسته بود و تصمیم می‌گرفت. همان پیرمردی که صبح که توی ایستگاه جسدش را پیدا کردند، ساعتش را گاز زده بود…
نوک‌تیز‌ترین کفش‌هایم را می‌پوشم؛ شارپ، تایت، اسکیپ. ظهر می‌شود؛ خسته می‌شوم؛ شارپ. راه می‌روم؛ خیس می‌شوم؛ تایت. باران می‌بارد؛ خیس می‌شوم؛ اسکیپ. بعد دوتایی تا صبح راه می‌رویم…
یادم بنداز به قله که رسیدیم، برگردیم. یادت می‌اندازم، هوا که تاریک شد برگردیم. پس کی لب‌خند بزنه؟

□ □ □

عجوزه توی بطری شیشه‌ای‌اش فرو می‌رود. چوب پنبه را سرجایش محکم می‌کند و به ته بطری ضربه می‌زند…
عجوزه آرزو می‌کند، اولین ماهی‌ای که دید، لب‌هایش را ببوسد تا او دوباره جوان شود…
بی‌چاره نمی‌داند این روزها، همه‌ی فاضلاب‌های شهر روی اسکرین سیور رفته‌اند…

□ □ □

تمام شب را، توی شهر می‌گردم. تمام شهر را توی شب می‌گردم. باورم می‌شود شهر سورئال است. باورم می‌شود، شب‌ها، شهر، پر از شب می‌شود…
همه‌ی «تو»های شهر، توی یک کوچه جمع می‌شوند. «من» می‌شوم یکی از همان گربه‌های ولگرد. تو گریه می‌کنی. من آشغال‌ها را به هم می‌ریزم؛ کثیف‌ترین گربه‌یِ من ِ شهر هنوز هم بلد است خودش را به گرسنگی بزند…
یکی از تو ها نگاه می‌کند، می‌خندد، بوی گیتاربرقی می‌دهد؛ آن قدر می‌ترسم که باورم می‌شود همه‌ی توها، من نیستم. باورم می‌شود، تف نکرده‌ام. باورم می‌شود، همه‌ی توهای شهر به من زل زده اند. نوبت من است که مینی‌مالیستی‌ام را بریزم توی جوب…
آخرش ولی نه من می‌میرم، نه تو. نه هیچ‌یک از دلقک‌های سیرک مرکز شهر که تو به آن‌ها خندیده‌ای، نه هیچ‌یک از رقاصه‌های ولگرد شهر که من با آن‌ها رقصیده‌ام…

Aidin, somehow, is a real legal guy, a regular guy; and nothing more, and nothing less.