آرشیو برای ماه : اکتبر, 2004

20:35 جمعه، 15 اکتبر 04

هوس شمال کردم…

شمال خالی خالی…

فقط یه ذره بارون، یه شب متل، یه دریای گنده…



ای‌کاش همیشه شمال، تمیز باشه…

ای‌کاش همیشه شمال، قبل از نیمه‌های آذر باشه…

ای‌کاش این‌بار هم شمال، باشه…

22:20 پنجشنبه، 14 اکتبر 04

دارم می‌رفتم…

اگه می‌بینی، می‌ماندی…

□ □ □

– ارباب؟

– جونم؟

– می‌شه من شما رو «ارباب» صدا نکنم؟

– نه، عزیزم.

□ □ □

اولش زبره…

بعدش هم زبره…

زبر بودنش سخته…



اولش سخته…

بعدش هم سخته…

باید به سخت بودنش عادت کنی…



اولش عادت می‌کنی…

بعدش هم عادت می‌کنی…

عادت کردنش خسته کننده‌است…

پ.ن.

خسته نباشی…

01:39 پنجشنبه، 14 اکتبر 04

هیسسسسسس…

خر که نیستم، خودمم دارم می‌بینم…

پ.ن.

اون عینکت‌و یه لحظه لطف می‌کنی؟

22:48 چهار شنبه، 13 اکتبر 04

می‌یاد بالا…

می‌دونم می‌دونه که

حتی این بالا هم جا برای دفن کردن هست…



می‌شه استخون ساق پای چپت‌و بهم قرض بدی؟

می‌خوام باش قبرم‌و اسکرول کنم، خره…

□ □ □

یه نردبون می‌خوام به ارتفاع هزار پله…

خیلی لازمش دارم…



یه نردبون می‌خوام به ارتفاع نه‌صد و نود و نه پله…

می‌تونم اولین پله‌شو بپرم…



یه نردبون می‌خوام به ارتفاع نه‌صد و نود و هشت پله…

می‌تونم از دوستام بخوام برام قلاب بگیرن…



یه نردبون می‌خوام به ارتفاع …





دستم‌و می‌گیری؟

پ.ن.

پاهات‌و می‌گیرم تا راحت آویزون شی…

□ □ □

– ؟

– !

– ؟!

– …

– …؟!

– .

16:58 سه شنبه، 12 اکتبر 04

دلم برف می‌خواد…

دلم یه جشن تفلد پر از برف می‌خواد…

تو ام؟

پ.ن.

مگه تو هاوایی هم برف می‌باره؟

□ □ □

کف دست‌هایمان را بو می‌کنیم

و به هم می‌چسبانیم‌شان…

دعا می‌کنیم،

که انگشت‌هایمان از این مجعدتر نشوند…

یا حداقل قبل از اختراع گرامافون،

یک پیانیست انگشت-صاف روی زمین باقی بماند…

□ □ □

گرگ‌هایی که اسب ها را می‌کشند…

مارهایی که گرگ‌ها را می‌کشند…

اسب‌هایی که مارها را می‌کشند…



و شکارچی بزرگ پک محکمی به پیپش می‌زند…

و برای فرزندش، دموکراسی را هجی می‌کند…

09:34 دوشنبه، 11 اکتبر 04

بیشتر، بیشتر، بیشتر بچرخونش…

اون‌قدر که یا سرت گیج بره یا بفهمیش…

پ.ن.

بشکن، بشکن…

□ □ □

نگاه کن،

هنوز هم یه عده دارن رو سقف زیرزمین پیاده رو راه می‌رن…

می بینی؟

انگار از دو طرف آسفالتش کردن…

□ □ □

تحسین کردنیه!

درست مثل این یارو که هر شب بعد از اخبار،

اوقات شرعی روز رو اعلام می‌کنه…

و من،

وقتی به این باور می‌رسم که

حتی یه اسکیمو هم می‌تونه یه روز

بره هاوایی و اون‌جا نقش اسکیمو رو بازی کنه…

پ.ن.

اسکیموی کلاه نارنجی به پورن استار مایو قرمز

گفت:

– سلام، من شما رو قبلاً جایی ندیدم؟

21:49 جمعه، 8 اکتبر 04

آبی می‌شویم…

زیر دریای از آب مدفون می‌شویم…



و تشنه می‌مانیم..

پ.ن.

بگو آآآ…

04:44 جمعه، 8 اکتبر 04

Dear shy guy,

Don’t be shy anymore…

Simon is deaf dead

□ □ □

و دخترک تنها،

وقتی دیگه تو کمد جاش نشد

و حتی زیر تخت،

تصمیم گرفت از تنهایی در بیاد…

□ □ □

اولین آدم بدون سری بود که در عمرم می‌دیدم…

اما مهربان بود و معنی اشک را می‌فهمید…

و می توانست با تقریب یک صدم،

گونه‌ام را لمس کند…

پ.ن.

و من،

حتی قلبش را هم پیدا نکردم…

18:05 پنجشنبه، 7 اکتبر 04

سه به‌توان کم…

بلیعدن تمام بوی نارنجی دود پیراهن‌هایمان…

چرخش ناموزون تکیه‌گاه انگشتانت، لابه‌لای موهایم…

بچه‌ گربه‌هایی که هر روز توسط گربه‌ی نازای همسایه پشت پنجره اتاقم به‌دنیا می‌آیند…



نمی‌فهمم…



از تو فاکتور می‌گیرم،

همه‌چیز در یک منهای یک ضرب می‌شود…

پ.ن.

که با منهای یک مخرج ساده می‌شود…

22:14 چهار شنبه، 6 اکتبر 04

به شغل دخترک کبریت فروش، بعد از مرگ، فکر کنید…

نفس‌تان را در سینه حبس کنید و تا ده بشمارید…

به معمولی ‌بودن وبلاگ‌تان فکر کنید…

و این که شما هم بی‌شباهت به یک آدم معمولی نیستید…

و تمام fan های شما یک مشت دروغگوی ساده‌لوح هستند…

نفس‌تان را در سینه حبس کنید و تا دو هزار بشمارید…

به زندگی امروزتان فکر کنید…

و شباهت خسته‌کننده‌اش با روز قبل، هفته قبل، ماه قبل…



قبل از این‌که خفه شوید، دست‌تان را از جلوی دهان‌تان بردارید…

Aidin,
somehow,
is a real legal guy, a regular guy;
and nothing more, and nothing less.

©2004 - 2020 blog.horm.org