آرشیو برای ماه : اکتبر, 2004

22:22 شنبه، 30 اکتبر 04

ای کسانی که ایمان آورده‌اید،

لطفاً به آن کسانی که ایمان نیاورده‌اند بگویید

زودتر ایمان بیاوردند…

پ.ن.

View all testimonials

□ □ □

یادته؟

یک، دو، سه، چهار، پنج، شش، هفت، هشت، نه، ده، یازده، دوازده، سیزده، چهارده، پانزده، شانزده، هفده، هیجده، نوزده، بیست، بیست و یک، بیست و دو، بیست و سه، بیست و چهار، بیست و پنج، بیست و شش، بیست و هفت، بیست و هشت، بیست و نه، سی، سی و یک، سی و ده، سی و سه، سی و چهار، سی و پنج، سی و شش، سی و هفت، سی و هشت، سی و نه، چهل…

یادت نیومد؟

متأسفم من از چهل به بعدش یادم رفته…

□ □ □

« یو ها ها ها…

دارم پرایوت می‌شم… »

آخرین پست کرم ابریشم

□ □ □

له شدن همیشه سخت نیست… مخصوصاً اگه ساخته شده باشی برای له شدن… مخصوصاً اگه حس کنی تقدیر چیز محترمیه… مخصوصاً اگه بلد باشی موقع لبخند زدن، چونه‌هات رو چال کنی…

له شدن بعضی وقت‌ها سخته… مخصوصاً اگه عادت نداشته باشی… مخصوصاً اگه قبل از این‌که بفهمی داری له می‌شی بدونی که قراره خیلی زود له شی… له شدن این‌جور موقع‌ها خیلی سخته…

به عبارت بهتر، له شدن همیشه سخته…

به‌جز مواقعی که سخت نیست…

02:26 شنبه، 30 اکتبر 04

فرض کن not broken،

تو کار خودت‌و بکن…

□ □ □

خرگوش‌هایی که تو زمستون از گرسنگی می‌میرن…

خرگوش‌هایی که تو زمستون ایست قلبی می‌کنن و می‌میرن…

خرگوش‌هایی که تو زمستون ایدز می‌گیرن و می‌میرن…



خرگوش‌هایی که زمستونا می‌خوابن…

□ □ □

همه‌چیز را قسمت می‌کند

سهم ما را هم می‌دهد…

پ.ن.

و سهم من از یک شهربازی پر از سکوت، شب و خاکستری کم‌رنگ،

دودهایی است که در جهت عکس عقربه‌های ساعت می‌چرخند…

□ □ □

یه مانیتور که روش جای یه انگشته…

یه مانیتور که روش جای یه کف دست بزرگ و یه چشمه…

یه مانیتور که هر چه‌قدر می‌سابیش جای کف دست روش پاک نمی‌شه…

یه مانیتور که بعد از یه مدت می‌فهمی اثر کف دست روش، از داخله…

یه مانیتور سرد و خاموش قدیمی

که همیشه یه مانیتور می‌مونه

و برای پاک کردن اثر اون دست

باید شیکوندش…

□ □ □

و لاک‌پشت پیر چشم‌هاش رو بست و در حالی که خمیازه‌ی کج و کوله‌ای می‌کشید و ناخن‌هاش رو به هم می‌سابید، ژست لاک‌پشت بزرگا رو گرفت و گفت:

«خیلی خوبه که همیشه اولین تجربه‌ات با یه experienced باشه…»

و وقتی دید من ادای موجودات بدبوی ذره‌بینی رو در می‌آرم، بلافاصله ادامه داد:

«و بهتر از اون اینه که بعد از اولین تجربه‌ات یه experienced بشی…»

00:21 پنجشنبه، 28 اکتبر 04

یادم نیست هنوز کاملاً بیدار شده بودم یا نه،

ولی یادمه می خواست طوری که بیدار نشم در گوشم بگه:

espionge is a serious business…

02:28 چهار شنبه، 27 اکتبر 04

آرام باشید…

همه‌ چیز دارد ناگهان یادم می‌رود.

شاید چون دیروقت است و من هنوز خوابم.

می‌پرم…

نقطه.

بخوانید: «نقطه، نقطه»

بخوانید: «نقطه، ویرگول، نقطه»

بخوانید: «نقطه، ویرگول، ویرگول، ویرگول، نقطه»

آرام‌تر،

مگر نمی‌بینید شازده کوچولو خوابیده است؟

فلاش‌های مداوم آبی و نارنجی روی پرده‌ی سیاه…

ناقوس بزرگ دوازده بار می‌نوازد،

شازده کوچولو شالش را محکم‌تر می‌بندد.

اطراف را نیم نگاهی می‌اندازد،

و مصمم‌تر افکار ماتریالیستانه‌اش را افشا می‌کند…

هنوز یادم هست همیشه اصرار داشت

به روی خودش نیاورد که دوست دارد به روی خودش نیاورد که عاشق شده است…

احمق نشوید و به خواندنتان ادامه دهید…

شازده کوچولوی من،

مفهوم انکار ناپذیری است از بازتاب پوچی‌های گسترش نیافته‌ام

که اثبات می‌شود با برهان خلف اثبات نمی‌شود…

هنوز هم پاییز که می‌شود

هر روز پشت دیوار خانه‌مان عکس سیاره‌ی خودش را می‌کشد

و دو گل رز نابالغ

- که یکی‌اش همیشه به آن بلندتره تکیه داده است -

بعد انگشت اشاره‌اش را می‌کشد

و استغاثه‌های زمستانی‌اش را القاء می کند…

همان موقع است که کم‌کم صدای دورشدنش ضمیمه می‌شود…

شالاپ… شالاپ… شالاپ…

اجتماع سیری ناپذیری از دو نقطه پرانتز بسته های چسبناک

که روز به روز به نارنجی بالغ متمایل می‌شوند

و ماهیچه‌های تحتانی فک جلویشان آویزان‌تر می‌شود…

صادقانه اقرار می‌کنم که

بیشتر از دو اتقلاب سپری شد تا به این نتیجه رسیدم که

من آن‌قدر احمق بودم که نفهمیدم

منظورش از این همه عشوه‌گری‌های ناشیانه

استتار حماقتش نیست…



عاشقانه‌تر است اگر

اسمش را همان عشوه‌گری ناشیانه بگذاریم…

بیائید این بار هم با هم عاشقانه بخوانیم

و با چشم‌های بسته‌مان به سهم قناعت پوچ خود شاکر باشیم…

استثنائاً این‌بار لبخند بزنید،

فرهیختگی متقابل‌تان مهمان من…

آرام باشید…

همه‌ چیز دارد یادم می‌آید.

شاید چون تازه سر شب است و من هنوز بیدارم.

دراز می‌کشم و سلانه سلانه پلک‌هایم از تخت آویران می‌شود…

نقطه.

18:33 شنبه، 23 اکتبر 04

آهای دخترک موبلند…

قبل از این‌که خدایی که تو سفارش دادی، پخته بشه

همبرگر من حاضره…

پ.ن.

هر گل تازه‌ای که چشم باز می‌کنه،

به خودم می‌گم که این نیز می‌گذره…

می‌گذره…

ت.ا.

فرض کنید این‌جا برف بیاد…

بعد من دوباره مشهورترین وبلاگ‌نویس کل اتاقم می‌شم…

و…

در عین‌حال خسته‌ ترین…

19:25 پنجشنبه، 21 اکتبر 04

مترسک من،

در جزیره‌ی دلتنگی‌های مشترک من و خودش،

که نمود مسطحی از سیاره‌ی سرگردانی‌های‌مان است

زندگی می‌کند…

مترسک من،

عادت دارد به سراب جاده‌ی پشت مزرعه زل بزند

و قهرمانی‌های دوران طفولیتش را

برای کلاغ زمزمه کند…

این‌که یک‌روز با چوب دنبال همه کلاغ‌های مفت‌خور مزرعه افتاد

و همه‌شان را در آن یک وجب جا غرق کرد…

مترسک من،

گوش هایش را به زنجیر یوغ گاو پیر بخشیده است

وگرنه می‌شنید که کلاغ پیر دارد فریاد می‌زند:

« اما من خودم آن‌جا را دیده‌ام!»

مترسک من،

موقع درو که می‌شود

خودش را شبیه گرد و خاک اطراف زحل می‌کند…

معمولاً همین موقع‌هاست که

ماه کامل در زاویه‌ی دیدش قرار می‌گیرد…

آن‌وقت است که مترسک من،

رژلب رنگ پا می‌زند،

خودش را زیر باران پهن می‌کند

و اووردوز مستی‌اش را به موش‌های کور می‌بخشد…

مترسک من،

بازیگر ماهری است…

چشم‌های آبی‌اش را، پیش از طلوع آفتاب

با تف براق می‌کند،

و کفش‌های صدادارش را

ضمیمه‌‌ی کشیدگی بوته‌های نارس ذرت می‌کند…

مترسک من،

وقتی در ²‌V½ ضرب می‌شود، به زغال فکر می‌کند…

بعد آن‌قدر گریه می‌کند که

قلبش پر از موریانه می‌شود،

می‌ترسد

و سعی می‌کند مواظب باشد

که بیش از حد به سمت جلو خم نشود…

مترسک من،

تنها دارایی من است که هیچ وقت

در پرسپکتیو نمی‌رود…

شاید چون نرون‌های مغزم،

خاصیت اپتیکی خودشان را از دست داده‌اند…

22:05 سه شنبه، 19 اکتبر 04

احمق جون، اگه قرار بود جفتمون یه طرفش باشیم

که دیگه بهش حصار نمی‌گفتن…

پ.ن.

ببار ای برف سنگین بر

21:49 سه شنبه، 19 اکتبر 04

پاش تو کفشای من جا می‌شد…

حتی وقت‌ایی که خودم داشتم با کفش‌ام راه می‌رفتم هم،

می‌اومد از بقل کفشام پاش‌و می‌کرد تو…

و من هیچ‌چی بهش نگفتم…

راستش دلم یه جورایی براش می‌سوخت…



تا این‌که دیروز وقتی که داشتم راه می‌رفتم،

کیفم و هی ‌کشید…

با این‌که من کیفی همراهم نبود…

کلافه شده بودم… اما بازم چیزی نگفتم…



اما امروز دیگه کاملاً دیوونه‌ام کرد…

سایه‌ی من‌و ور داشته بود برده بود

سر پشت‌بوم اون ساختمون پونزده طبقه،

بعد یه چراغ قوه گرفته بود دستش و

سایه‌ی بیچاره‌ی من‌و تهدید می‌کرد که بپره پایین…



بیچاره…

عاقبت نکندن ریشه‌‌ی درخت بائوباب

آدم رو به کجاها که نمی‌کشونه…

پ.ن.

به من چه که قول بدم؟

صرفاً می‌تونم آرزو کنم…

از قرار کیلویی سه دلار…

21:37 سه شنبه، 19 اکتبر 04

We didn’t start the fire

It was always burning

Since the world’s been turning

We didn’t start the fire

No we didn’t light it

But we tried to fight it

23:41 دوشنبه، 18 اکتبر 04

می‌گفت منشأ رنج، تمایله…

و من هنوز در این فکرم،

که down ترین دختر محله‌ی ما،

به چه چیزی تمایل داره؟

پ.ن.

و من بدون این‌که رنجی متقبل بشم،

تمایلی خاصی بهش پیدا کرده‌ام…

پ.پ.ن.

دارم به این نتیجه می‌رسم که

منشأ تمایل، رنجه…

دلم براش می‌سوزه…

Aidin, somehow, is a real legal guy, a regular guy; and nothing more, and nothing less.