آرشیو برای ماه : آگوست, 2004

09:52 جمعه، 27 آگوست 04

قناری کوچکی می گریست

به سلاخی دل بسته بود

03:13 پنجشنبه، 26 آگوست 04

سلاخی می گريست

به قناری کوچکی دل بسته بود

20:12 سه شنبه، 24 آگوست 04

این اولین و ساده‌ترین قانون Age Of Empires است:

You’re victorious as soon as you defeat all of your enemies.

□ □ □

شرط می‌بندم تا الآن باغچه نداشته اید تا معنی دلتنگی را بفهمید…

باورم نمی‌شد اما باغچه‌ی خانه‌ی ما هنوز هم قاصدک دارد…

هنوز هم قاصدک‌هایش photogenic می ایستند و لبخند می‌زنند…

هنوز هم قاصدک‌ها موقع عکس انداختن دندان‌های ترک برداشته‌شان را به‌رخ یکدیگر می‌کشند و رو به غروب موهای همدیگر را شانه می‌کنند…



من به خانه باز گشته‌ام تا دوباره از قاصدک‌ها عکس بگیرم…

قاصدک‌هایی که هیچ وقت نمی‌روند و هیچ وقت قبل از رفتن گریه نمی‌کنند…

□ □ □

این‌جا نزدیک دشت است…

این‌جا مزرعه‌های علف‌های هرز تا امتداد مشرق ملکوت ادامه دارند…

این‌جا مزرعه‌های علف‌های هرز تا امتداد مغرب ملکوت ادامه دارند…

خورشید روی علف‌های هرز ولو می‌شود… برایش علف‌های هرز فرقی با گندم ندارند… گرسنگی آدم‌ها چه ربطی به خاک طلایی دارد؟



این‌جا خود دشت است…

00:23 سه شنبه، 24 آگوست 04

I don’t go to school on fridays, too

20:52 دوشنبه، 23 آگوست 04

شاید حق با او باشد… ما یک ژوکر کم داریم…

یا حداقل یک احمقی که نقش جوکر را بازی کند…

یا یک دیوانه‌ی بیکاری که آن‌قدر احمق باشد که تقاضای ما را بپذیرد و چند ساعتی ژوکر ما شود…

یا یک ….

اوه البته این بازی یک ‌نفره هم نیست…

فکر کنم بهتر است خودم ژوکر بمانم…

□ □ □

خیلی احمقی که حتی نمی توانی برای یک روز هم که شده،

فرق ژوکر شدن و ژوکر آفریده شدن را بفهمی…

20:00 دوشنبه، 23 آگوست 04

چشمهایش

آسمان

دیوانگی امید به طلوع

□ □ □

باد

نگاه

لذت سرشار شدن

□ □ □

لمس

جمعه های تکرار نشونده

دستهایش

پ.ن

هیچ وقت بین چشم ها و دست هایش این قدر فاصله نبوده است…

21:21 یکشنبه، 22 آگوست 04

جزیره

سوار کشتی ات می شوی، کشتی تو را به همه جا خواهد برد، دریا طوفانی است و تو خسته ای…جزیره ای را پیدا می کنی… اینجا سرزمین پریان است، پریان مهربانی که هر شب رقص کنان برای تو آواز می خوانند … چند روز می گذرد، حالت بهتر شده است، سوار کشتی می شوی. دریا باز طوفانی خواهد شد، تو به جزیره ای دیگر در میان طوفان ها می رسی، جزیره ای با کاخ های بزرگ و خوردنی های فراوان…چند روز می گذرد، تو دیگر گرسنه نیستی … سوار کشتی ات می شوی … موج ها تو را به سرزمین دیگری خواهند برد .. تو اکنون در سرزمین درختانی … همیشه درختان را دوست داشتی. روزهای زیادی را آن جا می گذرانی…خسته می شوی، درخت ها برایت تکراری شده اند، تو می روی … سوار کشتی ات می شوی و باز می روی…جزیره های زیادی را می بینی؛آنها را دوست داری ولی همه شان تو را زود خسته می کنند… سوار کشتی ات می شوی؛می خوابی، سکان را ول کرده ای… شاید چون دیگر هیچ جزیره ای را نمی شناسی و از همه چیز خسته ای… باد تو را خواهد برد، موج ها کشتی ات را به سوی سرزمین بی آب و علفی می برند … جزیره را مه غلیظی فرا گرفته است، به کلبه ای می رسی، در را باز می کنی و روی تنها تخت کلبه می افتی…حالا بیدار شده ای … پشتت را نگاه کن… من آن جا ایستاده ام؛ با همان لباسی که همیشه دوست داشتی..با همان بوی عطری که مستت می کند … تو آرام شده ای و از پنجره ی کلبه به آسمان نگاه می کنی …

تو باز هم به جزیره ی پریان خواهی رفت … به جزیره ی کاخ های زیبا و خوردنی های زیاد … به جزیره ی درختان و …

اما این بار می دانی که جزیره ای داری که از آن جا آسمان پیداست ..

جزیره ای که تا ابد برای توست ….

جزیره ای که تا ابد برای ماست ….

01:12 یکشنبه، 22 آگوست 04

هی با شما هستم،

جزیره ی من به هیچ وجه فروشی نیست…

جزیره ی من، با همه ی تنهایی و رطوبتش،

جزیره ی من است…

و من، منصفانه،

بهش این اجازه را می دهم

که او هم در وبلاگش من را مال خودش معرفی کند…

چه فرقی دارد؟ جزیره جزیره است و آدم آدم…

امیدوارم من هم فروشی نباشم…

19:20 شنبه، 21 آگوست 04

هنوز یادت هست؟

19:01 شنبه، 21 آگوست 04

از همان اولین روزی که به این سیاره قدم گذاشتیم

گم شدیم…

یادم هست روبرویمان باد بود،

آب بود،

نور هم، هم چنان سرشار از خاک بود…

ما هنوز هم پیدا نشده ایم…

یادم هست می گفت

زیرزمین خانه مادربزرگش، نورش خاک دارد…

ما در زیر زمین خانه مادربزرگش اما آفریده نشدیم،

ما آزاد آفریده شدیم – به همین هم افتخار می کنیم –

ما در گوشه های مسطح همین کره خاکی آفریده شدیم…

ما هنوز هم معتقدیم که آزاد آفریده شدیم…

ما… آزاد… آفریده…

آزاد.. آفریده…

آزاد…

اوه می فهمید؟

Aidin, somehow, is a real legal guy, a regular guy; and nothing more, and nothing less.