آرشیو برای ماه : جولای, 2004

21:57 شنبه، 31 جولای 04

یک من،

۶ تا workstation…

و دغدغه ی همیشگی خواندن تمام چیزهایی که دوست دارم بخوانم

***

یک من،

یک باغچه ی نیمه بالغ decode شده…

و یک دنیا دنیا…

***

یک من،

یک آرزو…

مقادیر زیادی مایع ژله مانند که لا به لای چروکهای مغزم جریان دارند…

***

یک دنیا من…

یک من دنیا…

یک خستگی پایان پذیر…

08:38 جمعه، 30 جولای 04

آدم یاد اولین استغاثه‌هایش می‌افتاد…

پسره‌ی بیچاره هنوز فرق مرگ را حس نکرده بود. آن‌وقت انتظار دارید می‌گذاشتم همین‌طور صاف و ساده کنار شماها زندگی کند؟

شاید کمی دیر شده بود… اما آن‌قدر ها هم سخت نبود… مگر تا چند؟

از دفترچه‌ی خاطرات فرشته‌ی خاکستری مرگ

□ □ □

ما که سبز شدیم، باغچه سرشار بود از روئیدن هیچ…

ما نگاه کردیم… مغموم، دل‌مرده، بی‌بهار…

باغچه نگاه کرد… سبز، سبزتر، سبزترین…

روئیدیم… رویانده شدیم… خندید…

سرد بود… لبخند زد…

باغچه اما، رویای سبزترین بودن را یک بار دیده بود… ما ستایش شده بودیم… ما روئیده بودیم… ما این‌بار به روئیده شدن‌مان افتخار می‌کردیم…

بهار، خود باغچه بود… و دل ما سبز…

غم اما…

گفت گرممان می کند…

ساده بودیم… باور کردیم…

ساده هم اگر نمی بودیم، باور می کردیم…

□ □ □

برف…

برف آمد… مادر در برف آمد… برف سفید است…

ما بچه بودیم… ما معنی در برف آمدن را نمی‌فهمیدیم…

ما عاشق آدم برفی بودیم…

مادر در برف آمد… مادر با سبد آمد… مادر در سبد، برف داشت…

ما می خندیدیم به مادر که با خودش برف چیده بود…

گرسنه بودیم و برف می‌خوردیم… می‌دانستیم مادر باز هم برف خواهد چید…

اما می‌خندیدیم…

چون برف‌های سبد مادر، طعم دیگری داشت…

08:34 جمعه، 30 جولای 04

If I had a wish, I would be your tears, to be born in your eyes & die on your lips, but if u were my tears, I would never cry, in fear of loosing u…

09:44 سه شنبه، 27 جولای 04

و هر بار که دخترک نام شب را صدا می کرد

جادوگر پیر تنش به رعشه می افتاد

اما شب همیشه در خواب بود

***

پسرک… خوابید…

پسرک بیدار شد…

پسرک خواب سیب دید…

خواب سیب هایی که خواب می بینند

و خوابشان پر است از خورده شدن توسط پسرک…

***

بیایید همیشه به خاطر داشته باشیم

که چیزهایی وجود دارند برای فکر کردن…

چیزهایی وجود دارند برای حس کردن…

چیزهایی وجود دارند برای بودن…

برای شنیدن…

برای دیدن…



برای وجود داشتن…

***

و عنکبوت پیر لای دنداهایش را پاک کرد…

به ساحل نگاهی انداخت، خنده ای کرد

و دوباره لای دندانهایش را پاک کرد

23:06 شنبه، 24 جولای 04

setxkbmap -model pc105 -option grp:shift_toggle,grp_led:scroll us,ir

به سادگی همین تکه، می توانید حس کنید در یک جامعه ی متمدن زندگی می کنید و شکر خدای را بر جای آورید…

***

خاکستری ادامه داد:

«البته راه های دیگه ای هم هست. مثلآ خود من…»

و سرمه ای میان حرفش پرید و گفت:

«…»

اما قبل از این که ادامه بدهد، نارنجی دهنش را باز کرد تا…



و خدا saturation را آفرید تا این ترکیب های مضحکانه بیشتر جلوه پیدا کنند…

و خدا طبیعت را آفرید تا مردم با دیدن این ترکیب های مضحکانه احساس حقارت کنند…

و خدا بوم را آفرید را تا professional ها بتواند برای کارهایش patch بسازند…

***

«برای تلفظ یک گندم،

- کمی بیشتر از یک خوشه -



لازم است حتمآ..»

و نقاش رنگ سیاه را روی بوم پاشید…

برق ها رفتند…

و نقاش زیر نور شمع گندم می بویید…

***

شب که شد

خدا پایین آمد

گفته بود می آید تا رویاهامان را به واقعیت نزدیک کند.

من اما تا دیر وقت بیدار مانده بودم



وقتی آمد،

من خواب بودم…

نامردها من را هم بیدار نکردند…

و رویاهایم از حقیقت دور شدند…



اما خوبیش این بود که وقتی خودش فهمید،

و segmentation fault داد،

من هنوز خواب بودم…

و دیگر هیچ وقت بیدار نشدم…

هیچ وقت نتوانستم بیدار شوم…

22:41 شنبه، 24 جولای 04

تورهایی که آسمان را به هم می بافند و از هم جدا می کنند…

شب، که به تو assign می شود تا به خیر بگذرد…

من که عادت کرده ام هر شب را تا صبح در کوچه های شهرم

- شهر خودم که وقتی روی مردمش کلیک می کنم حذف می شوند -

بگذرانم…

تو، که فرق اجبار و مهارت را به خوبی می فهمی…

و همه ی او هایی که پرند از نور، شن، درخت و خاکستری…

ذهنم پر شده است از این خیالات سبک که با فشردن چند دکمه، indent می شوند…

***

پس این پرنده ی آبی کی به عروج رفت که ما انگشتهامان در هوا معلق ماند؟

23:33 جمعه، 23 جولای 04

می بینم صورتم و تو آینه

با لبی خسته می پرسم از خودم

این غریبه کیه از من چی می خواد

اون به من، یا من به اون، خیره شدم…

باورم نمی شه هر چی می بینم

چشامو یه لحظه رو هم می ذارم

به خودم می گم که این صورتکه

می تونم از صورتم برش دارم…

میکشم دستم و روی صورتم

هر چی باید بدونم دستم می گه

من و توی آینه نشون می ده

می گه این تویی نه هیچ کس دیگه…

جای پاهای تموم قصه ها

رنگ غربت تو تموم لحظه ها

مونده روی صورتت تا بدونی

حالا امروز چی ازت مونده به جا…

آینه می گه تو همونی که یه روز

می خواستی خورشید و با دست بگیری،

ولی امروز شهر شب خونه ات شده

داری بی صدا تو قلبت می میری…

می شکنم آینه رو تا دوباره،

نخواد از گذشته ها حرف بزنه

آینه می شکنه، هزار تیکه می شه

اما باز تو هر تیکه اش عکس منه…

عکسا با دهن کجی بهم می گن

چشم امیدو ببر از آسمون

روزا با هم دیگه فرقی ندارن

بوی کهنگی می دن تمومشون…

19:40 جمعه، 23 جولای 04

بیچاره روباه دم بریده،

از وقتی آدم ها دمش را بریدند تنها شاهدش خدایش شده است…

خدایش اما،

فقط زبان روباهی می فهمد

و نمی تواند استدلال های روباه را به آدم ها بیان کند…

اما هر چه که باشد

از دم لالش که بهتر است…

23:52 پنجشنبه، 22 جولای 04

تعجب نکنید

این را پیرمرد گفته بود…

روزی دوباره خواهد آمد

سرفراز

دل انگیز

باد خواهد نشکست

گفته بود به یادش به سوگ ننشینیم…

- چو بر گورم بخواهی بوسه دادن …-

آغاز ، آغاز، پرواز…

پرواز، پرواز، آغاز…

گفت

باید امشب برویم…

شرط می بندم زودتر می رویم…

- تا شب نشده -

آغاز، آغاز، پرواز…

گفت بسپاریمشان به خدا و چشمهایمان را ببندیم…

چشمهامان را بستیم…

خوابمان برد…

خدا هم شاید…

دلمان شکست

اما امیدمان…

آغاز، آغاز، پرواز…

گفت

گفت و گفت و گفت…

از آغاز، از آغاز، از پرواز…

حوصله مان سر رفته بود…

خوابیدیم…

می دانستیم آغاز شده و به پرواز خواهد رسید…

چشمهامان را بستیم…

حوصله خدا سر رفت…

چیزی نگفت

اما موعد پرواز که شد،

بیدارمان نکرد…

آمین…

23:25 پنجشنبه، 22 جولای 04

موضوع انشا:

درباره ی جایی که در آن زندگی می کنید بنویسید

شکلش را هم بکشید.



یکی به این پویای احمق بگوید

آن قدر ها هم مهم نیست!

یکی به این البزر دیونه بگوید

خیلی دلم می خواد …

یکی به این شایان ابله بگوید

ممنون که…

یکی به این حسین بگوید

خوبه که…

بی خیال خودم بهشون می گم…

راستی همه چیز اینجا بیش اندازه …

بی خیال خودم بهم می گم…

پی نوشت:

این یک پست شخصی است و مربوط می شود به جایی که در آن زندگی می کنم…

Aidin, somehow, is a real legal guy, a regular guy; and nothing more, and nothing less.