آرشیو برای ماه : ژوئن, 2004

19:06 چهار شنبه، 30 ژوئن 04

دفعه‌ی اولی که پیرمرد مُرد،

هنوز خیلی جوان بود…

□ □ □

دفعه‌ی آخری که پیرمرد مُرد

هنوز خیلی جوان بود…

□ □ □

پیرمرد نمرده است!

13:30 سه شنبه، 29 ژوئن 04

صدا می آید، صدایی زیبا،

این صدای زیبا از کوه‌ها عبور کرده

و از دریاها و جنگل‌ها گذشته است

این صدا از دورترین نقطه می‌آید،

از دورترین نقطه‌ی جهان

این صدای زیبا صدای کیست؟

صدای چیست؟

از کجا می‌آید و به کجا می‌رود؟

این صدا مال هر چه باشد،

از هر جا که بیاید و به هر جا که برود

واقعاً زیباست.

نویسنده: یک خانم کوچولوی مهربون ده ساله

00:07 سه شنبه، 29 ژوئن 04

قسمتان نمی‌دهم

اما برایم دعا کنید،

البته نه آن‌قدر که مدیون‌تان شوم…

آخر فقط شش شب باقی مانده است.

و بعد از آن احتمالاً سرنوشت من برای بار دوم در زندگی رقم خواهد خورد.

□ □ □

شاید بتوان این را جنون نامید

که یه هفته تمام روزی 10، 12 ساعت آهنگ moonlight and vodka ی کریس دی برگ را گوش بدهی…

اما مسلماً جنون واقعی وقتی است

که بعد از شش ماه گوش ندادن آهنگ مذکور

زیر دوش حمام، دقیقاً همان آهنگ در وجودت زمزمه شود…

□ □ □

می گویند:

«روایت است که شب را طلسم می‌شکند»

فکر می‌کنم…

قبول کنید که احمقانه است دیگر…

حتی من هم فکر نمی‌کردم که راوی‌ها هم این‌قدر احمق باشند…

و بی احساس…

23:48 دوشنبه، 28 ژوئن 04

فاحشه‌های وفادار،

درست است که از درخت بالا نمی‌روند

تا برای ما نارگیل بچینند،

اما قبل از هر ارتزاق

طلب استغفار می‌کنند

و در گوش خودشان می‌گویند

که ما را دوست دارند …

18:56 شنبه، 26 ژوئن 04

شاید دقیقآ اولین بدبختی ما این باشه که به زور به دنیا می آیم.

□ □ □

یکی از بدبختی‌های دل‌چسب من اینه که برای خوش‌بخت شدن هم باید دعا کنم. اما بدون این‌که دعا کنم، بدبخت می‌شم…

و بزرگترین خوش‌بختیم اینه که هر وقت بخوام می‌تونم جلوی سیل عظیم خوش‌بختی‌های زندگی رو بگیرم…

□ □ □

واقعاً خوشگله… زیبایی کامل با یک ذره عدم هماهنگی که باعث بشه توی تولید انبوه خسته‌کننده نباشه و حس خلاقیت و کنجکاوی بیننده رو تحریک کنه… درست مثل یه درخت سیب…

□ □ □

و دختر آفتاب دستش رو دراز کرد تا برسه به ماه…



حیف شد…

نزدیک بود اولین قصه‌ی بدون پایان آدم‌ها ساخته بشه…

16:17 جمعه، 25 ژوئن 04

.Once upon a time, they lived happily ever after

□ □ □

همیشه که نه اما غالبآ فقط یه استارت لازم داره. مال من رو اکثرا این یا این می‌زنه…

□ □ □

اگه یه کم بزرگتر بود، حتی از مال تو هم بزرگتر…

□ □ □

پی نوشت: درست مثل این می‌مونه که موقع نوشتن HTML به این فکر کنی که دست راستت اونیه که انگشت اشاره‌اش سیاه شده…

11:51 جمعه، 25 ژوئن 04

- آیدین

- جون دلم؟

- چرا جدیدآ یه جوری می نویسی؟

- چه جوری عزیزم؟

- نمی‌دونم، یه جورایی سرد، خشن… نه به اون معنی البته… اما خب… تو بعضی از پست‌هات انگار خودت نیستی؛ انگار به زور سعی کردی بنویسی و صرفآ خواستی بنویسی تا نوشته‌باشی!

- اوه! جداً؟!

- خب نظر من اینه… انگار اون موقع‌ها هدفت از نوشتن فرق کرده… اصلآ انگار داری تو یه وبلاگ دیگه می‌نویسی…

- ممم… شاید… اما خب فلم… من همیشه توی یه مود ثابت که نیستم عزیزم… بعضی وقت‌ها خسته می‌شم… بعضی وقت‌ها دلم می‌خواد از همه محدودیت‌ها رها شم…

- نه، اصلاً بحث این نیست!… ببین… من می‌گم… اصلآ من نه، پدولا می‌گه، تو مگه برای کس دیگه‌ای به‌جز خودت می نویسی؟

- مسلمآ نه… چون اون‌قدر خودخواه هستم که برای هیچ‌ کسی به‌جز خودم ارزش قائل نباشم…

- من و پدولا هم این‌ رو می‌دونیم! خب، پس چرا…

- ببین فلم… بذار واضح برات بگم… من اگه این وبلاگ برام لذت شخصی نداشت، مصمئن باش هیچ وقت نمی‌نشستم کلی وقت صرف کنم سرش… و خب اگه برام منافع غیرشخصی هم داشت، مطمئن باش بلد بودم به اندازه‌ی کافی زیبا و جذابش کنم…

- !

- می دونی… ما آدم‌ها خیلی راحت بلدیم جر بزنیم… مخصوصاً تو چیزهایی که خیلی بهشون وابسته‌ایم… چیزایی که باعث می‌شن آدم‌های دیگه باهاشون ما رو آدم بهتری، بهتر طبق تعریف ما یا اون‌ها، بشناسن… و خب همین جرزنی هاست که باعث می‌شه لذت‌های ما، که شاید تنها وابستگی‌های ما به دنیا و جامعه باشن، تبدیل بشن به یه سری عادت تکراری…

- و وقتی همه‌شون عادت بشن؟

- مسلمآ بعضی‌هاشون می‌شن… مثل درس خوندن من… مثل تخیلی بودن تو (البته نه کاملاً) و مثل خیلی چیزهای دیگه توی زندگی روزمره که اوایلش ما ازشون لذت می بردیم اما کم‌کم چون فهمیدیم دیگران بهشون اهمیت می‌دن، تصمیم گرفتیم با هر کلکی هم که شده، بهتر اون‌ها را جلوه بدیم و حدوداً از حوزه‌ی اختیار به حوزه‌ی وظیفه‌ی زندگی ما اومدن… و خب خودت هم می‌دونی که اکثر لذت‌ها موقعی جلوه پیدا می‌کنن که اختیاری باشن و کشف بشن… درست مثل اینه که وقتی هوا کاملآ تاریک می‌شه، توی یه تاکسی که صد و بیست تا رو پر کرده و باد سر شب از پنجره ها می‌یاد تو و جلوت هم همه‌اش اتوبانه، دستت رو بکنی توی کیفت و با چشم‌های بسته به خودت SMS بزنی…

- …

- آهان یادم رفت! تو پرسیدی که وقتی همه‌شون عادت بشن، چی می‌شه؟

- آره!

- خب، این اوج بدبختیه… یا غرق می‌شی و تو افکار و نظرات دیگران خودت رو گم می‌کنی، یا به یه یأس شدید می‌رسی… اما خب، چیزی که تو زندگی آدم‌ها عرف هست و بیشتر از همه وجود دارد، یه دوره‌ی متناوب لذت، عادت، لذت، عادته…

- درست مثل یکی از دوستای دوستام که می گفت: چای بعد از سیگار، سیگار بعد از چای!

- آره! و تو الگوریتم‌های کامپیوتری هم وقتی یه رشته باینری رو فشرده می‌کنن، رشته‌هه تبدیل می‌شه به یه سری یک، بعدش یه سری صفر، بعدش یه سری یک، بعدش یه سری صفر…

- هاهاها! بازم تو ربطش بده به کامپیوتر…

- …! …

- …

- امیدوارم هیچ‌وقت دلتنگی برات عادت نشه…

- من‌ هم…

20:44 چهار شنبه، 23 ژوئن 04

یه بانک هر چه‌قدر هم پول‌هاش کم باشه و پاره پوره،

بازم به بانکه…

یه اقیانوس هرچه‌قدر هم آبش کم عمق باشه و شور ،

بازم یه اقیانوسه…

یه مامان‌بزرگ هر چه قدر هم بی ادب باشه و پیر،

بازم یه مامان‌بزرگه…

یه بلاگر هر چه‌قدرهم خسته باشه و بی‌حال،

بازم یه بلاگره…

اما من خیلی خسته‌ام… خیلی…

و فلمین هم…

15:06 چهار شنبه، 23 ژوئن 04

گفتم: باشد؟

لبخندی زد و

رفت

.

.

.

15:00 چهار شنبه، 23 ژوئن 04

اکثر قربانیان این حادثه را

زنان و کودکان غیرنظامی

تشکیل می دادند.

Aidin, somehow, is a real legal guy, a regular guy; and nothing more, and nothing less.