آرشیو برای ماه : می, 2004

16:01 یکشنبه، 30 می 04

اگر به تاریکی نزدیک هستی

برایت از خورشید می گویم

تو اینجایی، هیچ گریزی نیست

از خیالاتم در دنیا

تو خواهی گریست، تنهای تنها

اما این هیچ معنایی برای من ندارد

نغمه را می دانم، خواهم خواند

تا هنگامی که تاریکی به خواب برود

نزدیکتر بیا، تا برایت بگویم

راز خورشید را

که در توست، نه در من

اما این هیچ معنایی برای تو ندارد

خورشید در چشمان توست

خورشید در گوشهای توست

آرزو می کنم خورشید را ببینی

روزی در تاریکی

خورشید در چشمان توست

خورشید در گوشهای توست

ولی تو نمی توانی خورشید را ببینی

حتی در تاریکی

این هیچ معنایی برای من ندارد

15:54 شنبه، 29 می 04


if you are near to the dark

I will tell you ’bout the sun

you are here, no escape

from my visions of the world

you will cry all alone

but it does not mean a thing to me

knowing the song I will sing

till the darkness comes to sleep

come to me, I will tell

’bout the secret of the sun

it’s in you, not in me

but it does not mean a thing to you

the sun is in your eyes

the sun is in your ears

I hope you see the sun

someday in the darkness

the sun is in your eyes

the sun is in your ears

but you can’t see the sun

ever in the darkness

it does not much matter to me…

.hack//SIGN:

22:10 جمعه، 28 می 04

شب… نگاه… عمر… نگاه…

21:22 جمعه، 28 می 04

سناریو:

با شروع آهنگ، همه ی بچه ها از جای خود بلند می شوند

تمام مدتی که آهنگ پخش می شود، بچه ها دور صندلی ها می دوند

- در این مدت …جون یکی از صندلی را بر می دارد -

و به محض تمام شدن آهنگ، هر کس روی یک صندلی می نشیند.

وقتی همه نشستند، کسی که سر پا مانده است از دور مسابقه حذف می شود.

پرده بالا می رود:

با اشاره کارگردان موزیک پخش می شود.

همه بلند می شوند. من و تو هم.

آهنگ آرام است و هنوز به اوج خودش نرسیده است. بازیگران دو به دو دست در گردن هم انداخته اند.

صندلی ها یکی یکی از صحنه خارج می شوند.

من دنبال تو می گردم. با شروع موزیک اصلی، همه دو به دو والس می رقصند. من دنبال تو می گردم.

فقط یک صندلی باقی مانده است. یادم می آید موزیک دارد تمام می شود. من دنبال تو می گردم. موزیک دور می شود و بازیگران با صدای دست های بینندگان می رقصند.

من حیرت زده خودم را لای آن ها گم و گور می کنم. تو روی تنها صندلی باقی مانده نشسته ای و داری می خندی.

صدای تشویق تماشاچیان بلند می شود. همه ی بازیگران رو به مردم تعظیم می کنند. و من هم.

پرده پایین می آید:

احتمال این که تو برنده شده باشی زیاد نیست. اما بازنده ی اصلی من هستم.

19:17 پنجشنبه، 27 می 04

نیمه ی گمشده ی باغچه،

دستش را عمود بر پیشانی اش می گذارد،

و با ابروان گره کرده، عاشقانه به شقایق شب بو لبخندمی زند.

شقایق اما، لبخند متقابلش سرشار از استهزاست.

- « جناب، من بعد از چهار راه پیاده می شم»

دستهایش را

برای باغچه چیده بودم

تا باغبان هر روز بهشان آب بدهد و مادر

همیشه به یمن وجودشان خدا را شاکر باشد.

دستهایش،

هنوز بوی گودی لپ هایم را

- وقتی که می خندم –

می دهد.

- ماشین از تقاطع رد می شود…

- «آقا نگه دارین من قبل از تقاطع پیاده می شدم»

فقط چندخط به یادگار،

روی ساقه پیر ترانه ها

از سکوت لنگ ظهر مانده است.

گربه ها هم این روز ها در سایه کش می آیند.

– «اما شما که گفتین بعد از چهارراه…»

- «خیر قربان، حتمآ اشتباه شنیدین»

خواب، بیداری یا هرگز…

بوی کبریت نیم سوخته و بهار می آید…

نیمه های شب است و هوا هنوز کاملآ روشن است.

می گویند ساعت هایشان هر صد سال یک بار قدری عقب می ماند.

ساعت های قطبی هم، قدیمی شان خوب است.

– «دویست تومن می شه عزیز»

- «اما من هر روز صد و هفتاد و پنج می دم این یه تیکه رو…»

و ما رفیق پاشا رو به عنوان رهبر حزب معرفی می کنیم.

صدای پا نیست، کفشهایشان جیر جیر می کند.

شاید چند سال بعد که رفیق پاشا عمرش را داد به حزب،

پاها صدا بدهند.

- «درسته که کسی دیگه انقلاب نمی ره اما آزادی کرایه اش ارزون تره»

تولد، که می گویند اولین رسوایی ما است،

آن قدر ها هم که می گویند

ارزش تکرار ندارند.

این خود ماییم که سعی می کنیم

رسوایی مان با ارزش باشد.

- «من معذرت می خوام»

در یک غروب دل انگیز،

کوه بزرگ و مهربان

اولین کسی بود که مرا از دیدن بازتابش آفتاب

محروم کرد.

و من هنوز یک کوه نورد به شمار می روم.

ساعت پنج بعدازظهر است. انگار همین دیروز ساعت هفت بود.

19:14 پنجشنبه، 27 می 04

آخرین انسان روی زمین تنها در اتاقش نشسته بود، ناگهان در زدند.

12:39 چهار شنبه، 26 می 04

دستت را نظاره مي كنم، كه چه مشتاق دستم را مي خواند ، و چه مهربان به من نويد عشق مي دهد. دستت را نظاره مي كنم كه اين قدر كوچك است كه تمام غم هاي دنيا را در خود حل مي كند و در پس تمام اشك ها لبخند گرمش را صادقانه و معصوم نثارم مي كند. دستت را نظاره مي كنم كه به اندازه ي تمام روز هايي كه به ديوار مشت كوبيدم دوست داشتني است. دستت را نظاره مي كنم… و دستم در اوج بي صدايي دستت را در آغوش مي گيرد… دستت را محكم مي چسبم … بسان آخرين طنابي كه از تمام دنيا باقي مانده … طنابي كه تنها راه جاري شدن و آواز خواندن است. و عابران با تعجب به من مي نگرند و در دل خود مي گويند چرا اين احمق دستانش را اين طور سخت به هم گره كرده است.

بهار

پی نوشت:

بهار عزیز، ممنون که اجازه دادی…

10:22 چهار شنبه، 26 می 04

به نام خدا

من باغچه را دوست دارم.

ما در حیاط خانه مان، یک باغچه داریم.

مادر اما عقیده دارد: «حیاط قسمتی از باغچه است»

و من حرصم می گیرد.

مادر هر روز باغچه را آب می دهد. و باغچه با آن شکم بی ریختش همه اش را می خورد و شب ها که همه خوابند پشت پنجره اتاق من همه را دفع می کند. بعد می رود از گل فروش دوره گرد، که خواب است، چند گل رز می دزدد و به خودش آویزان می کند.

طفلی مادر همیشه فکر می کند این گل ها حاصل دست رنج او هستند.

من همیشه بر سر تعیین عمق باغچه با همه دعوا دارم.

مادر بدون مقدمه می گوید کفر نگو بچه. زمین خدا که عمق ندارد.

پدر اما عقیده دارد، هیچ الزامی برای فهمیدن این موضوع وجود ندارد. عمقش هر چه قدر باشد، ما ماهی فلان قدر مالیاتش را می دهیم.

و حوری – دختر همسایه – که تازه فهمیده است زمین هم مثل او گرد است، روشنفکرانه آسمان را نگاه می کند و می گوید عمق باغچه تا مرکز زمین است.

باغچه اما، خودش هم گاهی شیطنت می کند.

هر وقت حوری به حیاط ما می آید تا گل های باغچه را بو کند، باغچه خودش را لوس می کند و کش می آید. چمن هایش را سیخ می کند و ابروهایش را بالا می اندازد. حوری هم، برای این که حرص من را بیشتر در بیاورد، خرامان خرامان تمام گلهای باغچه را بو می کند و آخر کار غلطی هم روی چمن هایش می زند.

رکیک ترین فحش هایم را نثار باغچه می کنم.

چند روز پیش پدر دو گونی کود حیوانی آورده بود تا به خیال خودش خاک باغچه را مرغوب کند.

خیلی ذوق کردم وقتی حس کردم چه قدر خجالت آور است که کادوی تولد از کسی مدفوع گاو و گوسفند بگیری. مادر اما، همه اش دعا به جون پدر می کرد و حوری پشت پنجره اخم کرده بود که دیگر نمی تواند تا مدتی خودش را به باغچه بمالد.

زمستان که می شود، باغچه خیلی خودش را مظلوم جا می زند. حتی یک بار دل خود من هم برایش سوخت. مادر همیشه پشت پنجره برایش گریه می کند و پدر لای درزها را محکم می کند. حوری هم که سرما می خورد و عرضش دو برابر می شود.

من اما آن قدر به باغچه زل می زنم تا لو بدهد شب ها، کجای باغچه آتش روشن می کند. من هم لای درزها را محکم می کنم تا بفهمد مظلوم نمایی عاقبت ندارد.

بهار که می شود، به اندازه صد تا دختر چهارده ساله خودش را لوس می کند تا شکوفه در بیاورد. حالم به هم می خورد که کار یک روزه را سه ماه طول می دهد. برایم جالب است که خودش هم حوصله اش سر نمی رود از این ادا و اطوار هایش. مادر اما، آن چنان ذوقی می کند که انگار من یک بار دیگر متولد شده ام و این بار او هیچ دردی را تحمل نکرده است. حوری تمام بهار کتاب می گذارد جلویش و آن قدر خودش را به کتاب می مالد تا شاید چیزی یاد بگیرد. من که می دانم دارد شیوه ی دلبری از باغچه فاحشه ی ما می آموزد.

پدر حوری اما، من را داخل آدم حساب می کند. اواسط بهار که می شود به من می گوید قدری حساب و هندسه با دختر خنگش کار کنم. می گوید که انشالله از شرمندگی مان در می آید. من که می دانم، آخر کار یک تشکر خشک و خالی نثارمان می کند. طفلی خیال می کند مشتری اول و آخر دخترش من هستم. می گوید از وقتی مادر حوری عمرش را داده به من، چشم امیدش به من و مراقبت های مادرم است. حق دارد. مادر، حوری را مثل دختر خودش تر و خشک می کند.

حوری اما، محل سگ هم به من نمی گذارد. خیال می کند من بابت درس دادن از بابایش پول می گیرم. موقعی که می خواستم مساحت مستطیل را یادش بدهم، به باغچه نگاه می کرد و با انداختن ابرو به بالا، عظمت باغچه را به رخ من می کشید. وقتی به او گفتم حالا کو تا حجم کره، برای یک هفته از من قهر کرد. روز ششم دلم برایش تنگ شد. طفلی از قهری من حتی به حیاط بدون باغچه ی خودشان هم نمی آمد. روز هفتم برای اولین بار غرورم را پیش آن مستطیل نکبتی شکستم و برای حوری یک شاخه گل چیدم. حاضر بودم جواب این کارم را به مادر پس بدهم. چون دلم برای حوری تنگ شده بود.

حوری اما، گل را توی صورتم پهن کرد ولی من یواشکی او را در آغوش گرفت. اولین بار که کسی را در آغوش می گرفتم و حس می کردم می توانم این کار را نکرده باشم. حوری اولش ترسید و من جلوی دهانش را گرفتم تا جیغ نزند. اما کمی که گذشت خودش را من چشباند و یک دل سیر گریه کرد. از من خواست تا موقعی که به سن قانونی نرسیده است، بیشتر از این به او نزدیک نشوم. و وقتی قبول کردم، گونه ی چپم را بوسید.

تابستان اما، فصل افتضاحی است. همه فکر می کنند باغچه لطف می کند که سایه اش را از ما دریغ نمی کند. اما من که می دانم باغچه چاره دیگری ندارد. اگر قدری تکان بخورد یا خودش را کنار بکشد همه فهمند که در زمستان گوشه حیاط برای خودش آتش روشن می کند.

تابستان باید درس های بهار را برای حوری که دست به تجدیدی اش خوب است دوباره تکرار کنم. حوری تقریبآ هر دو، سه دفعه یک بار که من به خانه شان می روم سرش را توی بغلم می گذارد و آرام و بی صدا گریه می کند. وقتی خیسی اشکهایش به این طرف پیراهنم می رسد، نوازشش می کنم تا آرام تر شود. همیشه از من می خواهد که تا به سن قانونی نرسیده است… و من وسط حرفش می پرم و چشمهایم را می بندم و می گویم چشم. و قبل از اینکه چشمهایم را باز کنم گونه چپم را محکم می بوسد و وقتی چشمهایم را باز می کنم اولین چیزی که می بینم یک حوری است با چشمهای خیس و لبخند معصومانه.

مادر اما، چند روز پیش به من گفت مواظب باشم وقتی خانه حوری اینها می روم، یک وقت کار دست خودم ندهم. من منظور مادر را نفهمیدم اما اگر منظورش آغوش گرم من برای حوری است که دیگر کار از کار گذشته است.

این بود انشای من راجع به خودم، باغچه و حوری .

آیدین.

با الهام از انشای مینا، نوشته شهیار قنبری

02:11 چهار شنبه، 26 می 04

- آیدین…

- جونم…

- چته؟ نگرانی؟

- نه، چه طور مگه؟

- همش حس می کنم منتظری یه اتفاقی بیافته… چشماتم که حسابی سرخ شده از بس که از صبح پای کامپیوتر بودی…

- خب آره… نه… نمی دونم…

- حالت خوب نیست. درسته؟

- آره… نمی دونم… بی خیال بابا… تو هم گیر دادی ها…

- گیر که نه! اما در عرض 24 گذشته این 4 امین باریه که داری آپدیت می کنی… و همش هم دوست داری بنویسی… بنویسی…

- آره… نمی دونم… تو رو خدا تو و پدولا هم تنهام بذارین… می خوام بنویسم… می خوام بنویسم… تو می خوای چیزی رو به من تلقین کنی؟!

- نه به خدا! خب بگو ببینم، راجع به چی می خوای بنویسی؟ اصلآ معلوم هست تو داری به چی فکر می کنی؟

- راستش به تاریکی، به حس توی تخت… به رویاهایی که فقط زیر پتو می تونی بهشون فکر کنی… به همه اینا احتیاج دارم… احتمالآ دارم چرت و پرت می گم… اما… نمی دونم… فکر کنم می دونی چی می گم…

- نمی دونم… شاید… ترجیح می دم تنهات بذارم… اما هر چی می خوای بنویسی قشنگ بنویس… من و پدولا می ریم تو حیاط بازی کنیم… دوست دارم وقتی نوشته هات رو برا پدولا می خونم حسابی پز بدم!

- !… مرسی عزیزم. مواظب خودت باش

- باشه، تو ام زیاد خودتو خسته نکن… خدافظ

- خدافظ…

14:46 سه شنبه، 25 می 04

اعانه جمع کن های کلیسای محله فقیر نشین هر یکشنبه صبح زود از خواب بیدار می شوند.

اعانه جمع کن های کلیسای محله فقیر نشین صبحانه شان را دور هم می خورند. جرالد پیر نان برشته می آورد و ادوارد هم گاه گاهی کره یا روغن مانده. آن ها از این که صبحانه شان را بین فقرا قسمت نمی کنند احساس گناه می کنند. صبحانه، مقوی ترین وعده غذایی آن هاست.

اعانه جمع کن های کلیسای محله فقیر نشین کارشان را قبل از سایر اصناف شهر آغاز می کنند. حضور در مراسم دعای ارزاق الهی که هر روز صبح جلوی میدان ورودی محله فقیر نشین برگزار می کنند، برای تک تک آن ها اهمیت ویژه ای دارد. صدای پیتر پیر در دعای ارزاق از سایرین واضح تر است. او موقع خواندن دعا چشمهایش را محکم به هم فشار می دهد.

اعانه جمع کن های کلیسای محله فقیر نشین هر روز بعد از دعای ارزاق به چهار دسته تقسیم می شوند و تا ظهر تمامی خیابان های محله فقیر نشین را با صندوق و تابلوی مخصوص خود می گردند. ظهر که می شود، آن ها مجددآ جلوی میدان ورودی شهر جمع می شوند. هر دسته بدون این که پولهایش را بشمارد، آن ها را درون صندوق بزرگ می ریزد. همه می دانند دسته ای که در آن جولیای کوچولو شعر می خواند همیشه پول بیشتری می آورد. پدر یاکوب پول ها را می شمارد. همیشه یکی دو سنت اضافه را به جولیا می دهد. جولیا جوانترین عضو این دسته است. چهار سال پیش وقتی پنج سال بیشتر نداشت پدر و مادرش را از دست داد. جولیا تا آلان دوازده دلار و سی و شش سنت در قلکش جمع کرده است. او قصد دارد برای عید پاک اولین کفش های نوی عمرش را بخرد.

اعانه جمع کن های کلیسای محله فقیر نشین با دیدن پدر یاکوب که اعانه ها را می شمارد به هم نگاه می کنند و لبخند می زنند. پدر یاکوب اعانه های جمع آوری شده در کلیسا طب هفته گذشته را هم به پول ها اضافه می کند. زیر لب می گوید: «روی هم سی و دو دلار و یازده سنت» و به سایر اعانه جمع کن ها لبخند می زند. کاغذی از جیبش در می آورد و با صدایی رسا آن را برای همه می خواند: « تابلوی سردر کلیسا، سه دلار و بیست سنت. پارچه مخصوص برای سرود بچه ها در عید پاک، سیزده دلار و هشتاد سنت. کمک به ماری پیر برای تعمیر عصاهایش، دو دلار و چهل سنت. کمک به الیزا و نوه اش برای رفتن به شهر و بستری شدن در مریض خانه، شش دلار و پنجاه سنت. هیزم خریداری شده برای کلیسا، پنج دلار و هفتاد و چهار سنت. کمک به یوری دوره گرد برای تعمیر ویلنش، یک دلار و سیزده سنت. هیزم خریداری شده برای بی سرپرستان، فاحشه ها و بی خانمان ها چهارده دلار و شصت سنت. کمک به میشل گل فروش برای تعمیر گاری اش، هشتاد و سه سنت…» پدر یاکوب احساس می کند حوصله همه را سر برده است اما همچنان ادامه می دهد : «اجرت برف روب های پشت بام کلیسا، دو دلار و نود سنت. هزینه تعمیر بند ناقوس بزرگ، سه دلار و پانزده سنت…»

Aidin, somehow, is a real legal guy, a regular guy; and nothing more, and nothing less.