آرشیو برای ماه : آوریل, 2004

17:25 پنجشنبه، 22 آوریل 04

فقط گفت :

– حتی حوصله خودم رو هم نداشتم که تا آزادی پیاده بیام

و مثل مرده ها رو تخت دراز کشید… طفلی فکر کنم امتحانش رو حسابی گند زده…. دلم براش می سوزه اما خب چی کار کنم؟! من امروز حسابی سبزم و حاضر نیستم به خاطرش تا آخر شب زرد بشم… وای که چه قدر من خود خواهم….

– پا شو آیدین… پا شو دیگه… زیاد مهم نیست… حالا مگه همه اش چند درصد بود؟… بقیه ام مثل تو گند زدن… پا شو دیگه…

صدای هق هق اش رو با بالش سنگینش خفه می کنه…

– آیدین با تو ام…

– خفه شو آشغال عوضی…

– اوه… آیدین…

– گم شو پی کارت… ولم کن… می فهمی خره… ولم کن…

– باشه… هر جور راحتی…

و بدون اینکه بلند شه، من رو از اتاق می ندازه بیرون… متآسفانه من زائیده ی افکار اون هستم…

پیش خودم فکر می کنم، آیا واقعآ خودخواهی من ارثیه؟

20:46 چهار شنبه، 21 آوریل 04

– ساکتی؟

– اوهوم…

– می گم… تا حالا شده به بن بست برسی؟ به جاهایی که واقعآ دلت بخواد همه چیز از بین بره و حاضر باشی همه چیزت رو بدی تا زمان بایسته یا تو به یه نقطه دیگه منتقل بشی یا خلاصه بتونی واقعآ همه چیز رو reset کنی؟

– ممم…. نمی دونم… اصولآ هیچ وقت کاری نکردم که در همچین موقعیتی قرار بگیرم…

– حدس می زدم. اما راستش اکثر این موقعیت ها وقتی پیش می یاد که مقصر اصلی تو نیستی و دیگران که شامل اطرافیان، جامعه، دوستان، افکار و چیزای دیگه می شن تو رو توی این موقعیت می ذارن…

– جالبه!

– آره اصولآ… امیدوارم هیچ وقت برات پیش نیاد اما جو جالبی داره اون موقع… یه جورایی اولین حسی که می کنی اینه که آرزو کنی ادیسون به جای اختراع برق وسیله ای برای نگه داشتن زمان می ساخت! اما بعد که می بینی خبری از این رویاها نیست و خدا هم دی سی شده به خودت فکر می کنی. اگه فرصت زیاد داشته باشی، احتمالآ شماره همه دوستات رو می گیری تا بالاخره یکیشون گوشی رو برداره و اونقدر باهاش حرف می زنی تا موضوع فراموش شه… یه چند بار که سعی کنی فراموشش کنی کم کم موضوع برات عادی می شه و باهاش سازگار می شی… مثل آفتاب پرست…

– و اگه فرصت کم باشه…

– آره اگه وقت نداشته باشی یا اینکه واقعآ قاطی کنی و به این باور برسی که فقط خودت می تونی مشکل رو حل کنی اون وقت اون حس جالب به سراغت می یاد.

– …

– واقعآ حس محشریه… دلت می خواد جدی جدی بمیری… می فهمی؟! مرگ… خودکشی… انتحار…

– اوه بس کن پسر…

– جدی می گم… اصولآ به جنون می رسی… یعنی یا افکارت جنون آمیز می شه یا خودت روانی می شی… و به کارهایی دست می زنی که قبلآ حتی فکرشون رو هم نمی کردی…

– می شه بس کنی؟

– نه فلم.. بذار بگم… چون الآن یه کم دارم اون جوری می شم… و اگه با تو حرف نزنم ممکنه منفجر بشم…

– تو؟! هه هه هه! تو و انفجار؟ دمت گرم بابا خیلی رله ای!

– دو نقطه دی! بی خیال… اما بذار بگم…

– باشه… هر جور راحتی… من که بیکارم!

– می دونی فلم… تو اوج اون لحظه بعضی از ماهیچه هات اعمال غیر ارادی انجام می دن و گهگاهی تیک عصبی هم می زنی… ممکنه فشارت کلی بالا پایین بره و … اگه بیهوش بشی یا یه جورایی موقتآ ناک اوت بشی شانس آوردی چون غالبآ تا به هوش اومدن تو، شدت انفعال موضوع از بین می ره… ولی اگه جسمت متاسفانه کمی قوی باشه یا بازیگر ماهر نباشی…

– …

– اون وقته که به خیلی چیزا فکر می کنی… و زیباترین اون چیزا وقتیه که از خودت می پرسی : « اگه من بمیرم واقعآ کیا زندگی براشون خیلی سخت می شه؟ »… و بعد به همه دور و بری هات فکر می کنی… دوستات… فک و فامیل… خانواده… و به این نتیجه می رسی که واقعآ زندگیت برای هیچ احدی مهم نیست الا خودت. و بعد چون هیجان آینده رو داری و اینکه نکنه همین فردا همه آرزوهات برآورده بشه و تو نباشی، عمرآ دست به یه خودکشی موفق نمی زنی…

– خودکشی موفق؟

– خوب اصولآ می شه هر خودکشی ای رو موفق دونست… اگه طرف بمیره که…. و اگه هم نمیره…

– هی بچه! چرند نگو… برو سر اصل مطلب…

– دو نقطه پی! من همه چیز رو تا اینجا کلی دسته بندی کردم… اما واقعآ یه حالت هایی پیش می یاد که دلت می خواد قبل از خودکشی یه نفر دیگه رو هم بکشی… چون… دلیلش واضحه… دلت نمی خواد اون شخص نبودن تو رو ببینه… یعنی اون قدر از دلش خبر داری که می دونی زندگی برای اون بعد از تو خیلی زجر آوره… شایدم خودت نمی خوای بدون اون باشی… یعنی می خوای اونم با تو به دنیای پس از مرگ بیاد..

– و تو به این چی می گی؟

– عشق چه طوره؟

– هه هه هه… با جنون موافق ترم… آیدین تو معلوم هست چته؟

– …

– عاشق شدی؟

سرش رو تکون می ده و یه مشت چرت و پرت تو مایه های همینایی که گفت تو مخش تیلیت می کنه… این روزا واقعآ عوض شده… دیشب کلی تیک می زد… منم با همین لرزه هاش بیدار شدم و کلی بغلش کردم تا آروم شد…

– آیدین

– جانم؟

– دیشب چت بود؟

– من؟! چه طور مگه؟

– نصفه شب کلی عصبی بودی… مجبور شدم کلی سرت رو بذارم تو بغلم تا آروم شی

– اوه! جدآ؟

– آره… خواب بدی می دیدی؟

– ممم… آره… خواب خودم رو می دیدم! من پشت کامپیوترم نشسته بودم. هوا سیاه شده بود و من نفهمیدم… سرم حسابی تو کامپیوتر و اینا بود و واقعآ نمی فهمیدم دور و برم چی می گذره… یهو صدای تق تق پنجره رو شنیدم… یکی داشت به پنجره اتاقم می زد… وقتی برگشتم و با دقت نگاه کردم دیدم خودم اون ور پنجره دارم به شیشه می زنم و مثل روانی ها می خندم و از دهنم هم خون می یاد… انگار اون خون باعث نشاط مضاعف خودم شده بود… و داشتم با انگشت به من که این ور نشسته بودم اشاره می کردم که بیا این ور پنجره… انگار خودم منتظر بودم که تا من سرم رو اوردم طرف پنجره، خودم بکشمش… وحشتناک بود… خواستم جیغ بزنم اما صدام در نمی اومد… نفسم اصلآ پایین نمی رفت که بالا اومدنش بخواد باعث ارتعاش شدید تارهای صوتیم بشه…

– دو نقطه او… پسر تو جدی جدی دیوونه ای…

– چشات دیوونه می بینه…

– من کرتم…

– بیشترش…

– بانک و بخون!…

آیدین… اه… الاغ باز که رفتی پای اون کامپیوتر لعنتی… بذار امشب هم کلی قبل از خواب نگات کنم… اگه من و بکشی دیگه نمی تونم رو صورت کج و کوله ات دست بکشم و آرومت کنم… آیدین… آیدین…

– با من بودی فلم؟

– اوه… نه… من صدات کردم؟

– نه…

– … آهان از اون لحاظ!

– فلم عزیزم… همیشه اینو یادت باشه که تو زائیده ی افکار من هستی…

– و تو هم این رو یادت باشه که من یه موجود مستقلم که اگه بخوام با پارادوکس های وجود و عدمم مشغولت کنم از درس و زندگیت می افتی…

– اما همیشه یادت باشه هیچ وقت…

– خودت همیشه یادت باشه! یادت باشه تو دنیای مورد تفکر زائیده های ذهنت هیچ وقت…

– هه هه هه! فلم تو داری من و تو لوپ می اندازی…

– اگه قول بدی پر رو بازی در نیاری و بذاری من هم خودم فکر کنم، Ctrl F2 می زنم!

– هه هه هه… باشه فلم… من که خیلی وقته تسلیمم… فقط یادت باشه من زائیده فکر تو نیستم!

– دو نقطه پرانتز بسته پرانتز بسته…

ولی من می دونم داره به این فکر می کنه که راحت ترین راه مرگ که باعث شه طرف اصلآ درد رو حس نکنه و قبل از مرگ کامل، فرصت انجام دادن دوباره همین عمل رو روی یه نفر دیگه هم داشته باشه، چیه…

– …

– فلم

– بله؟

– دوست دارم بچه

– منم همین طور

02:57 چهار شنبه، 21 آوریل 04

بیاد آر که زندگی من باد است

و چشمانم دیگر نیکوئی را نخواهد دید

و چشم کسی که مرا می بیند دیگر به من نخواهد نگریست

و چشمانت برای من نگاه خواهد کرد و من نخواهم بود.

عهد عتیق – کتاب ایوب – باب هشتم

انتخاب آیدین

***

فردای روزی که عیسی مسیح مصلوب شد، در جمع شاگردانش ظاهر شد و باز با ایشان سخن گفت. توما معروف به دوقلو که یکی از دوازده شاگرد مسیح بود آن شب در آن جمع نبود. پس وقتی به او گفتند که مسیح را دیده اند، جواب داد: «من که باور نمی کنم. تا خودم زخم میخهای صلیب را در دستهای او نبینم و انگشتانم رادر آنها نگذارم و به پهلوی زخمی اش دست نزنم، باور نمی کنم که او زنده شده است.» یکشنبه ی هفته ی بعد باز شاگردان دور هم جمع شدند. این بار توما نیز با ایشان بود. باز هم درها بسته بود که ناگهان عیسی را دیدند که در میانشان ایستاده است. عیسی رو به توما کرد و فرمود: « انگشتت را در زخم دستهایم بگذار. دست به پهلویم بزن و بیش از این بی ایمان نباش. ایمان داشته باش» توما گفت: « ای خداوند من، ای خدای من» عیسی به او فرمود: «بعد از اینکه مرا دیدی، ایمان آوردی. ولی خوشبحال کسانی که ندیده به من ایمان می آورند.»

انجیل – روایت یوحنا

انتخاب Phlemin

پی نوشت:

سایز بزرگ عکس سمت چپ اینجا موجود است(69k).

22:01 شنبه، 17 آوریل 04

می نویسم…

ساعت شش و نیم صبح است… خسته شده ام.. آیدین همه اش بوی هم آغوشی می دهد… حتی افکارش… حتی خمیازه هایی که درخواب می کشد… اوایل یاد تو می افتادم که هر شب تا صبح بالای سرم بیدار می ماندی و صبح با اولین صدای خر خرت بیدار می شدم و بعد نوبت من می شد… یاد تو که… تو که بهترین قاصدک عمرم بودی… یادم نیست چه خبر آوردی… اما همیشه یادم می ماند که صبح ها پنجره را باید باز کنم تا شاید باز بیایی… شاید باز خبر از هم آغوشی بیاوری…

هنوز ساعت شش و نیم است… اگر چراغ را خاموش کنم سپیده صبح را می بینم… اما دلم نمی آید… لامپ مصنوعی خشونتش بیشتر است… آیدین غرق در خواب است… دیگر با او هم بستر نخواهم شد… اویی که بهترین دوست من است… اویی که… می دانم بیدار خواهد شد… صورتش را اصلاح خواهد کرد… و من همان حس غریب هرم سرمای دم صبح را با دیدن صورت اصلاح کرده و خندانش که حوله ای دور گردن دارد پیدا خواهم کرد…

خاکستری شده ام… و یا رنگی دیگر… می دانم نه سبزم، نه سیاه و نه هیچ رنگ دیگری که آیدین دوست دارد… هوای گریه دارم… مثل آسمان دیروز… خوش به حال او که عاقبت بارید… او که رستگار شد… بی آنکه بداند یهودا چرا مسیح را به سی سکه نقره فروخت… بی آنکه بداند پطرس فردای شام آخر چند بار مسیح را انکار کرد… بی آنه بداند… شاید هم دانستنش را انکار می کند…

پنجره را می بندم… گور پدر هر که خبر می آرد و خود را قاصدک می خواند… خبرهای من مرده اند… انجیل می خوانم شاید خبری تازه در آن یافت شود… آیدین اگر بیدار شود مرا عاشق خواهد خواند… عشقی که نمی داند مخاطبش خود اوست (و من هماره منکر می شوم)…

– آیدین… آیدین… بیدار نمی شی؟

بدجوری در رویاهایش تک چرخ می زند… خنده ام می گیرد…

– هوی خره… خره پاشو اصلاح کن… عمرآ نمی ذارم با این ته ریش بسیجیت بری بیرون…

– الاغ بذار بخوابم… مگه ساعت چنده؟

به ساعت نگاه می کنم ولی اشکهایم عقربه ها روی هم می اندازد… می شود تشخیص داد حداقل یکی از آنها بین شش و هفت است…

– شش ونیم…

– خب بابا بیدار می شم… یه رُب دیگه بیدارم کن…

لعنتی نخواب… آشغال عوضی نخواب… منو تو این دنیا نذار خره… اگه اومدیم و یه بار تو خواب مُردی دیگه نمی تونی برگردی… دلم نمی یاد اینا رو بلند بگم… رو صورتش دست می کشم تا زبری اون صورت عرق کرده اش رو لمس کنم…

– بچه جون بذار یه کم دیگه بخوابم… آخر فیلمه… بذار بینم می میرم یا نه…

عادت دارد در خواب فیلم سینمایی ببیند… بدون فیلمنامه، بدون فیلم بردار، بدون بازیگر اضافی… سیگاری روشن می کنم و پشت پنجره به غربت دل ابر نگاه می کنم… به ابر مظلوم نمای کثافت زل می زنم در دل می گویم

آخه تو دیگه چه مرگته؟ تو که خودتم جر بدی جات تو آسمونه… می خوای بری کجا؟

و منتظر پاسخش می مانم… فکر می کنم شاید بغض در گلویش گیر کرده باشد… پنجره را باز می کنم تا صدایش را بشنوم… بس که بلبل های فاحشه عر عر می کنند صدایش رو نمی شنوم… دود سیگار را به سمت آسمان نشانه می روم و می گویم

بازم می خوای؟ دودی نمی شی نترس… ما که خراب عالمیم تو ام روش… نمی خوای؟ باشه زیرش…

به افکار پلید خودم می خندم… لبخندم با دیدن دهان باز آیدین بیشتر می شود… جان می دهد برای ریختن مشتی پوست تخمه خیس…

دلم می خواهد ببوسمش و سرش را روی پایم بگذارم… اما افسوس که منکر عشقم هستم… این بار محکم تر پک می زنم… می دانم در سرنوشت من نوشته شده است که آیدین مرا هرگز با سیگار نمی بیند… پس دوست دارم زودتر این لعنتی هم مثل سایر لعنتی ها تمام شود…

قاصدکی را می بینم دامنش نسیم بر گرفته، آشفته، طناز و خرامان بالا می آید… از منِ بی همه چیز هم دلبری می کنم… در دل می گویم…

گوجه سبز کیلویی چند سرکار؟

و باز به افکار پلیدم خنده ام می گیرد… حس می کنم هر چه قدر بنویسم ورق کم نمی آید… می دانم هر کس هرجا که حوصله اش تنگ آمد خواهد رفت… لعنتی هم که نثارمان خواهد کرد به درک… دَرَک جای خوبی است… شاید من هم چند بار به آنجا رفته بوده باشم…

– بچه ساعت چنده؟

به سیگار نگاه می کنم… هنوز روشن است… اما آیدین چشمهایش بسته… با سرنوشت لج می کنم و می گویم

– طرفای هفت…

بیشتر از یک عقربه می بینم اما دروغ، زیاد هم کار کثیفی نیست…

– مث که امروز قسمت نیست ما از خونه بریم بیرون… منو هشت بیدار کن…

پیروزی سرنوشت!… سیگار را نصفه نیمه بیرون پرت می کنم… گوشه ی دامن قاصدک طناز را می سوزاند… کلاهی که ندارم را از سرم بر می دارم و می گویم

شرمنده آبجی!

اما این بار به افکار پلید خودم نمی خندم… آیا واقعآ سرنوشت قاصدک با ما پیوند خورده است؟ آیا باید ازش معذرت بخواهم؟ طفلی گناه دارد… جوان است… دیروز بود که دیدم داشت جان می کند تا خودش را قدری بزرگتر از آنچه هست نشان دهد…

صدای دادی می آید:

– اوه فلمین… ساعت ده دقیقه به هفته؟!!! خره چرا من و بیدار نکردی؟

حتی یک ذره هم بوی سیگار نمی دهم…

– فلم با توام…

و جستی شگفت می زند و رو تختی را روی من که لب پنجره نشسته ام می اندازد… فکر کنم خواب نما شده است… نمی دانم خواب نما یعنی چه اما فکر می کنم به همان پرسش در خواب بگویند… همان که طرف در بیداری به یاد نمی آورد… دلم برایش می سوزد… واقعآ دیرش شده است… آرام پایین می آیم و به سمت در دستشویی می روم… کف خمیر دندان لا به لای ته ریش معصومش دیده می شود… کیفش را جمع و جور می کند و با دردل چند خرت و پرت را مرور می کند… کنجکاویم از زندگی روزمره اش یخ زده است… آرزو می کنم لحظه ی موعود من فرا برسد… می دانم نمی شود… می دانم… سرنوشت بدجوری مرا مغلوب کرده است…

– فلم ببین چیزی جا نذاشتم؟

بی تفاوت به چشمهایش، که دائم به کنجی می خزند الا من، نگاه می کنم… فکر می کنم مردمک چشمم شکل یک هلال ماه رو به بالا، شده است… سعی می کنم خودم هم لبخند بزنم…

– آیدین…

آنقدر آهسته می گویم که فقط اصطکاک اشکهایم با گونه ام کم می شود…

– آیدینَ…

دلم می خواست بگویم آیدینم… اما دلم نیامد… آشغال عوضی ای که برایش اشک می ریزم صاحبش خودش است نه من…

– آیدین…

نمی فهمد که این بلندترین صدایی بود که می توانست از گلوی گل گرفته ام خارج شود اما هم چنان جستجو کنان می گوید

– جانم فلم؟

اوایل که جانم هایش مال من بود، یعنی فقط مال من بود، لذت شگرفی داشت…

– اصلاح نمی کنی؟

– می بینی که دیرم شده… خیلی هم دیرم شده…

دلم می خواهد روی شانه اش سوار شوم و همچنان که دارد جست و جو می کند حداقل نصف صورتش را اصلاح کنم…

– باشه عزیزم…

غربت نداشتتن صورت تازه اصلاح کرده… اشک… منگی… سیگار… فکر کنم نفرین قاصدک مرا گرفته است… اشک… منگی… سیگار…

اشک… منگی… سیگار…

– کاری نداری فلم؟

دلم نمی خواهد اشکهایم را ببیند… ساده می گویم

– نه عزیزم… مواظب خودت باش

وقتی او لفظ جانم را به من محدود نمی کند به خودم حق می دهم که عزیزم صدایش کنم…

صدای در و رفتن می آید…

اشک… منگی… سیگار…

دنبال یک سیگار دیگر می گردم… یک سیگاری که حداقل به اندازه یک پک جانانه ازش باقی مانده باشد… با چشم بسته در اتاق می گردم… دوباره عقربه ها را یکی می بینم… شاید من خواب نما شده ام… چشمهایم حسابی خیس شده اند…

– عزیزم دنبال چیزی می گردی؟

بر می گردم و دستم به صورت اصلاح شده ای می خورد که بوی سیگار نمی دهد

07:14 شنبه، 17 آوریل 04

پیش نوشت: فلمین عزیزم ببخشید تو این چند روز نتونستم زیاد بنویسم… آخه خودت که می دونی، چه قدر این روزا کارهام زیاده و مشکلات هم… معذرت می خوام فلم عزیزم.

امروز صبح فلمین ازم کلی سوال کرد، از زندگی و عشق گرفته تا … و وقتی به این جا رسید واقعآ کم آوردم:

– آیدین

– جون دلم

– هُرم یعنی چی؟

– چی عزیزم؟

– هُرم همین که اسم وبلاگتو رو گذاشتی… همین که همه راجع بهش می دونن ولی هیچکس چیزی به من نمی گه…

– خب راستش یه چیزی تو مایه های آتیشه… راستش اون شبی که من ساعت 4 صبح این اسم رو انتخاب کردم یادمه از تو فرهنگ لغت معنیش این بود… بذار برم بیارم… آهان ایناهاش: “هُرم: گرمی آتش، شعله آتش”

– خب و این چیز جالبیه؟

– نیست؟

– نمی دونم. خب راستش گرمی آتش تو ذاتشه. یعنی آتش غیر گرم وجود خارجی نداره! مثل سنگ حجرالاسود!

( می خندم و می گم)

– آره راست میگی! اما همین ذات ثابتش واقعآ لذت بخشه… تا وقتی آتیش گرمه تو لذتش رو نمی دونی مثل خیلی چیزهای دیگه که تا ذاتشون رو از دست ندن تو نمی تونی به عدم شون فکر کنی… اما وقتی عدم شون رو درک کنی می تونی به لذت عمیق هستن یا همون وجود خالصشون برسی…

– هی پسر! کجا می ری؟ دربست ونک چن می بری؟ جلو دو نفر حساب کن! اصلآ چون تویی سه نفر بزن بریم!

(می خندم و می گه)

– آیدین می دونم داری چیزای به درد بخوری می گی! احتمال هم می دم که جالب باشن اما من نمی تونم بفهم.

– باشه! بذار بهت نشون بدم…

بیرون هوا خوب بود و من رفتم برای فلمین یه آتیش مشتی درست کردم. کلی بوی دود گرفتیم جفتمون! وقتی بهش بادبزن رو دادم که باد بزنه اولش می ترسید اما بعدش حسابی باد می زد تا بفهمه هرم یعنی چی…

– می بینی فلمین

– چی رو؟

– به اون قرمزی بالای بالای آتیش می گن هرم… همون جاش که خیلی دوست داری دست بزنی اما می ترسی بسوزی… به همون جای وسوسه انگیزش که حاضری برای یک بار هم که شده تجربه اش کنی… حتی اگه به قیمت سوختن دستت باشه… می فهمی چی می گم نه؟

– آخ! دستم… سوخت… خدا کنه تاول نزنه… چی می گی تو؟

– مهم نیست من چی می گم! مهم اینه که فهمیدی هرم چیه…

– باشه هر چی تو می گی… دوربین و می دی به من، منم یه کم عکس بگیرم؟

– چرا که نه!… بیا… بادبزن رو بده به من

– مرسی…

بادبزن رو از دستش گرفتم و شروع کردم به بادزدن… وقتی سریع باد می زدم هرمش ذخیره می شد تو خودش… عکس پنجم از بالا رو ببینین اون دونه های سرخ که سرشار از انرژی هستن رو می گم… همونا که می تونن به اندازه عکس دوم از بالا انرژی آزاد کنن…

– واقعآ معرکه است. مگه نه فلم؟

– اینطور به نظر می رسه

– تو رو یاد چیزی نمی اندازن؟

– چرا.. خب مثلآ یاد… فعلآ که با زیونم دارم زیر دندونام رو می مالم… یه جورایی داره سردم میشه… وسطش یه گرمایی داره که آدم بیشتر دوست داره نگاش کنه تا اینکه بخواد لمسش کنه… مثل مسابقات قهرمانی بوکس!

– هه هه هه! چه تمثیل جالبی پسر!

– اما خب یه جوایی هم منو یاد داستانهای سرخ پوستا می اندازه … همونا که یه عالمه آدم می شینن دور آتیش و همه قط به حرفای رئیس قبیله گوش می دن… و اون هم چون یه مشت گوش مفت خواب آلود گیر آورده، هر چی از دهنش در بیاد می گه!

فکر کنم همون موقع بود که من عکس اول از بالا رو گرفتم… نظم خارق العاده شعله ها که آدم رو به گریه می انداخت… می خندم و می گم:

– جالبه فلم! نظرت راجع به هرم نگاه چیه؟

– هرم نگاه؟! چه قدر سوالهای سخت سخت می پرسی! خب راستش شاید اونم یه جور مسابقات بوکس باشه اما با چشم!

– ها ها! فلم بس کن! می دونی… من فکر می کنم نگاه هم می تونه هرم داشته باشه… مثلآ آخرین نگاه ناتاشا یادته؟ همون که توی ماشین نشسته بود…

– و چشماشو بسته بود…

– آره من و تو دیدیم که بست اما من که همون لحظه چشمامو بستم دیدم که نمی خواست هرم نگاهش دستمون رو بسوزونه… نمی خواست نگاهش… نمی خواست باد به چشماش بخوره و هرم نگاهش اشکاشو خشک کنه …

– آیدین دیوونه عاشق! بس کن خره… تو با نگاه کردن به آتیش هم عاشق می شی؟

– …

– ببینم تو فکر می کنی کدوم قسمت روشن کردن آتیش بیشتر از همه لذت بخشه؟

– نمی دونم… دلم خیلی گرفت… به نظر من آتیش همه اش دلگیره… خودت چی فکر می کنی؟

– خب… بذار ببینم… راستش همه اش!… اما واقعآ اولین جرقه اش خیلی باحاله… آدم اشکش در می یاد تا روشن بشه و وقتی روشن شد آدم همه رنج عذاب روشن کردنش یادش می ره… یه جاهایی هم وسطاش آدم حال می کنه… وقتی یه مدت آتیش تکراریه و زوال تدریجیش رو حس نمی کنی ولی وقتی یهو یه نسیم خنک موزون می زنه آتیش یه کف مرتب به افتخارش می زنه و یه موج مکزیکی! بگیر که اومد…

حرفای فیلسوفانه اش برام جالبه… و همین طور عکس گرفتن های مداومش… دلم نمی یاد بهش بگم دست از عکس گرفتن برداره و به خود آتیش نگاه کنه… چون شاید از پست اون قوطی الکترونیکی چیزایی رو حس کنه که من نمی بینم… فکر کنم همین جا ها بود که یهو یه باد خنکی وزید و فلم بلافاصله عکس ششم از بالا رو گرفت… فلم موجود معرکه اییه… وقتی یه حس رو تجربه می کنه و حسش قدرت تکلمش رو در اختیار می گیره یکی از دوست داشتنی ترین قیلسوف های زندگیم میشه… ادامه می ده:

– … و آخرش هم خیلی خوبه… وقتی باید بری پی کار و بدبختیت ولی قبلش باید آتیش رو خاموش کنی… اونجا که وقتی آتیش داره نفس نفس می زنه و عاجزانه به پات می افته یهو بادبزن رو می گیری دستت و تا جایی که می تونی باد می زنی تا بلکه آخرین هرمش رو ببینی…

فکر کنم داره عکس چهارم از بالا رو می گه… اونجا که یهو یه آتیش بعد از مدت زیادی سکون، می پره بالا… صدای جیغ زن بیگناهی که به جرم جادوگری تو قرون وسطی دارن می سوزوننش از توی آتیش شنیده می شه… صدای گریه خود آتیش و تلاشش برای بالا رفتن هر چه بیشتر… پیش خودم می گم اگه به خدا اعتقاد نداشتم حتمآ آتش پرست می شدم…

صدای فلم رو می شنوم که تو دلش می گه: منم همین طور!

پی نوشت:

سایز بزرگ این عکسها که توسط من و فلمین از باغچه خونمون گرفته شده اینجا هست(195k).

16:37 چهار شنبه، 14 آوریل 04

بالاخره تونستم فلمین رو راضی کنم تا راجع به اون قضیه بهم بگه. اولین عشقش و … پدرم در اومد تا وادارش کنم حرف بزنه… البته اونقدر با صدای بلند گریه می کرد که اصلآ نمی فهمیدم چی می گه. چیزایی که از حرفاش تونستم جمع بندی کنم اینا بود:

– «دیوار خونشون خیلی بلند بود و من مجبور بودم همیشه یه عالمه جون بکنم تا سرم به اون بالای دیوار برسه و بتونم یه کم نگاش کنم… »

… (دوباره زد زیر گریه و من بقیه حرفاش رو نفهمیدم)…

– « چند بار خواستم بزنم توله سگای به قول خودش مامانی شون رو یتیم کنم اما دلم نیومد… خلاصه اون سگ بی صاحابشون اونقدر واق واق کرد تا همه فهمیدن… اما من فقط می خواستم بهش بگم که…»

… (و دوباره گریه های فلمین)…

– «بعدش منو بردن… هیچ وقت اون روز یادم نمی ره… روزی که برای اولین بار نتونستم از دیوار خونشون بالا برم چون حتی دستم به پایین دیوار هم نمی رسید…»

… (کم کم داشت آروم می شد اما بازم حرفاش نا مفهوم بود)…

– «بعدش اونقد گریه کردم تا یه درخت سیب پشتم در اومد…»

(فلمین عادت داره وقتی زیاد گریه می کنه خالی ببنده!)

– حالا که آروم شدی نمی خوای چیزی بگی؟

– نچ…

– چرا آخه؟

– به من چه

– چی رو به من چه! دارم ازت سوال می کنم. هیچ چی نمی خوای بگی؟

– نچ… ولم کن دست از سرم بردار…

– آخه… آخه اینجوری اصلآ خوب نیست تو روز به روز داری لاغرتر می شی… می خوای سرتو بذاری بغلم تا یه کم برات داستان بگم و یه کم استراحت کنی؟

– نچ… توام امروز فقط بلدی ادای پری مهربونا رو در بیاری ها… از دستت خسته شدم… هوی آیدین… با تو ام… آخه من چی برا تو دارم؟ هان؟ چرا ولم نمی کنی؟ چرا دست از سرم بر نمی داری؟ چرا آخه؟ هی پسر با توام… با خود احمقت…

(از دستش اعصابم خورد شده… خیلی چرند میگه… البته اگه منم جای اون بودم بعید نبود همین چرندیات رو بگم… وسط حرفش می پرم و می گم)

– چی می گی تو؟ تو مگه چه قدر تا حالا بدبختی کشیدی؟ زنت سرطان داره؟ بچه ات معتاد شده؟ صاحبخونه تون اسباب هات رو ریخته تو کوچه؟ تو آخه از زندگی آدما چی می دونی؟

– اینکه آدم هستن و زندگی می کنن. اینکه فقط به اندازه یه آدم زندگی می کنن نه به اندازه یه فلمین. اینکه یه کم چارچوب زندگیشون رو به چیزای مسخره ای ساختن. تو ام کمتر اراجیف بباف پسر… هر وقت فلمین شدی بیا جلو من ادای فلمین های روشنفکر رو در بیار…

– بس کن دیوونه…

– به تو چه…

– به من؟

– آره به خود گنده ی بی احساست….

– …

– …

– …

– ساکتی؟ هی گامبو با تو ام…

– دلم برای یه داستان جدید تنگ شده… می شه دوباره… …؟

– آیدین

– بله

– از دستم ناراحت نباش… می خوام یه داستان جدید بنویسم… برا همین به یه تنهایی سگی احتیاج دارم. اون قدر که بتونم به کس دیگه ای به جر تو و خودم و گذشته ی لعنتی دوست داشتنیم فکر کنم…

– باشه فِلِم ( وقتایی که بهش لبخند می زنم و حس می کنم دوباره دوست داشتنم نسبت بهش تهییج شده، فلم صداش می کنم)

– حالا برو گورت رو گم کن. هر وقت تموم شد می یام صدات می کنم.

– چشم قربان

– …

21:15 سه شنبه، 13 آوریل 04

فلمین (که به اصرار خودش باید اینجوری نوشته بشه: phlemin) یه موجود خنگ، مهربون و دوست داشتنیه که قصد داره بقیه زندگیش رو با من سپری کنه…

فلمین موجود زیاد خنگی نیست ولی خیلی مهربونه… خودتون یه کم که بگذره می تونین بفمین چه قدر زندگی با اون لذت بخشه.

فلمین عقیده داره … … کلآ فلمین عقاید جالبی داره که باعث میشه من هم بعضی وقتها تو کفِشون بمونم. اما گذشته از عقایدش دوست خیلی خوبیه.

فلمین چند ماه پیش یه نقاشی از من کشید و به من داد تا همیشه وقتی بهش نگاه می کنم به یاد اون بیافتم. خودش می گفت : این اولین کادوییه که تو عمرش به کسی می ده!

فلمین راجع به نقاشیش میگه: « همه چیزایی که می بینین همونایی هستن که باید باشن… خونه ی من و آیدین، گلی که همیشه من و آیدین دوستش داریم، آیدینی که همیشه از در که وارد میشه اینجوری می کنه و خورشیدی که با اومدن آیدین می ره بیرون از کادر.»

فلمین نقاشی رو خیلی دوست داره. خودتون می تونین ببینین. به اصرار خودش بعضی طرح هاش رو اینجا گذاشتم. اون بالایی ها عکسایی هستن که از خودش کشیده ، وسطی اولین نقاشی ای که تو عمرش کشیده و این پایینی هم همون نقاشیش که گفتم.

من فلمین رو دوست دارم. و اون هم.

فلمین هر چند وقت یک بار به سرش می زنه و یه داستان قشنگ به زبون فلمینی می گه. داستانی که ذهن من رو تا مدت ها به خودش مشغول می کنه. داستانی که فکر می کنم فقط فلمین بلده بگه. و معلوم هم نیست این مجود خنگ دوست داشتنی این چیزا از کجا به ذهنش می رسه.

فلمین این روزها یه کم ناراحته. شاید چون من سرم یه کم شلوغ شده و نمی تونم زیاد بهش برسم. شایدم چون یاد گذشته هاش افتاده… یاد اولین باری که عاشق شد!

12:41 دوشنبه، 12 آوریل 04

پسر وارد می شود و روی نیمکت می نشیند. دختر آن جا نشسته است.

– پسر: سلام

– دختر (با لحنی صمیمی): سلام

چند لحظه سکوت.

پیرمرد رد می شد.

– پسر: حرف های دیروز ناتموم موند.

– دختر (با لحنی صمیمی): بله

– پسر: تو گفتی که از عشق خوشت می یاد؟

– دختر (با لحنی صمیمی): بله

– پسر: چرا؟

چند لحظه سکوت.

پیرمرد رد می شود.

– پسر: نمی خوای حرف بزنی؟ خسته ای؟

– دختر (با لحنی صمیمی): نه، مشکلی نیست.

– پسر: به نظرت در چه موردی حرف بزنیم؟

– دختر: نمی دونم.

– پسر: می خوای من برم؟

– دختر (با لحنی صمیمی): نه !

– پسر: مشکلی هست؟

– دختر (با لحنی مردد): نمی دونم.

درحالی که پیرمرد رد می شود…

– پسر: می تونم کمکت کنم؟

– دختر (با لحنی مردد): نمی دونم.

– پسر: باز رفته بودی قبرستون پیش اونا؟

– دختر (با لحنی غمگین): آره

– پسر: فکر میکنم تمایلی به حرف زدن نداری. چند لحظه دیگه برمی گردم.

پسر می رود. پیرزن جای پسر می نشیند. دختر در فکر است. پیرزن به دوردست می نگرد. پسر بر می گردد. چون روی نیمکت جا نیست، دختر را به نیمکت بعدی راهنمایی می کند.

– پسر: تو اینجوری می میری

– دختر (با لحنی بی تفاوت): که چی؟

– پسر: امروز چت شده؟ مگه من چی کار کردم؟

دختر ساکت است.

پیر مرد رد می شود. پیرزن به دوردست می نگرد. گام های پیرمرد تمرکز پیرزن را لحظه ای می شکند. پیرزن از دیدن دوردست باز می ماند.

پسر: می خوای تنهات بذارم؟

– دختر (با لحنی مصمم): نه!

– پسر: تو داری منو عذاب می دی.

دختر ساکت است. پیرزن دیگر به دوردست نمی نگرد. به سبزه های لای کاشی ها خیره شده است. پیرمرد بر می گردد.

– پسر: تو رو خدا بگو چرا؟

دختر با بغض در گلو چیزی می گوید.

– پسر: تو من رو دوست نداری؟

– دختر (با بغض در گلو تا جایی که گلویش اجازه می دهد، فریاد می زند): ندارم؟

پیرمرد روی نیمکت دور از آن ها نشسته است.

– پسر: چرا نمی خوای اونها رو فراموش کنی؟

– دختر ساکت است. پیرزن در فکر است.

– پسر: فکر می کنم از بودن من ناراحتی.

– دختر (با تلاش برای آرام نشان دادن): نه

– پسر: من دوستت دارم. می تونی بفهمی؟

دختر ساکت است. پیرمرد بر می گردد.

پسر: من… تو… چرا اونا تور و راحت نمی ذارن؟!

– دختر (با لحنی عصبانی): اونا رفته ان. تو نباید…

پیرمرد از پشت صندلی پیرزن در می شود. پیرزن هنوز هم در فکر است.

– دختر: تو…

– پسر: من چی؟

– دختر: تو می ری.

– پسر (با صدای بلند و لطیف): نه!

– دختر: همه می رن

پسر ساکت است. پیرمرد کنار حوض می نشیند. پیرزن لحظه ای درنگ می کند. به دستهایش می نگرد.

– دختر: من هم دوستت دارم. ولی ما نمی تونیم عاشق باشیم.

– پسر (با تردید): چرا؟؟

– دختر: من نمی تونم.

پسر اندکی فکر می کند.

– پسر: اگه بخوای…

– دختر: من نمی تونم.

– پسر: چرا اینجوری فکر می کنی؟ امروز پاک عوض شدی.

– دختر: تو عوض شدی… نه من…!

– پسر: می خوای تنها باشی؟

– پسر: مطمئنم می خوای.

– دختر: تو باید بری. کار داری.

– پسر: اون به من مربوطه…

دختر به دستهایش می نگرد.

– پسر: تو می خوای من برم

پیرمرد به سمت خروجی پارک می رود. از جلوی پیرزن رد می شود.

– دختر: نه!

– پسر (فورآ): چرا!

پیرزن با چشمهایش پیرمرد را دنبال می کند. گام هایش را دوست داد. دختر ساکت است. پسر او را در آغوش می گیرد. دختر می گرید.

پیرزن آخرین گام های پیرمرد را دنبال می کند. دختر همچنان می گرید. پسر بلند می شود. به سمت در خروجی می رود. از جلوی پیرزن رد می شود. پیرزن گام های پسر را نمی شنود. پیرزن به آخرین گام پیرمرد می اندیشد. دختر همچنان می گرید. پسر پا جای آخرین گام پیرمرد می گذارد. پیرزن پاهای پسر را نمی بیند. دخترک می گرید. پیرزن صدای آخرین گام پیرمرد را زمزمه می کند. پسرک رفته است. پیرزن دیگر چیزی نمی شنود. او به گام های پیرمرد می اندیشیده است.

دخترک بلند می شود. از جلوی پیرزن رد می شود. می رود. پیرزن رفته است. فقط جسمش روی صندلی به گام پیرمرد می نگرد.

آیدین

حداقل 3 سال پیش…

این اولین داستانی بود که نوشتم … ترجیح می دم خودم نظراتم رو تو کامنت ها بذارم.

10:03 شنبه، 10 آوریل 04



مثل یه دوش اول صبح…

یا روشن کردن دوباره ی ته سیگار شب گذشته و کشیدن دو نفری اون در خواب و بیداری…

و یا چسبوندن صورت تازه اصلاح کرده به شیشه ی خیس یخ زده ی بهاری…

یا خلاصه یه چیزی تو این مایه ها که باعث میشه سرفه کنم و با یه خلط گلو توی سینه بگم:

روشن شده ام…

آغاز کلام را تو آب پاشیده ای… پشت سر مسافرت را خیساندی و ته آب را به گربه دادی…گربه ی کوچک خوابالویی که بلد است آنقدر ناز کند تا حتی وقتی که مسافری هم نداری برایش آب بیاوری… گربه ای که هر روز ظهر جلوی آفتاب پهن می شود تا برای تو و همه گربه های مذکر محل طنازی کند و نفرین همه گربه های مونث دیگر را هم به خمیازه ای بخرد… و آخر شب، بدون آنکه کسی بفهمد توی جوی آب بخوابدو بچه هایش را سقط کند…

خواب فاحشه ای را دیده ام که هر روز صبح از پشت آینه اتاق رد می شد، مانتوی سفیدش را با تف پاک می کرد و تا مرا می دید دست از سفت کردن گره روسریش می کشید… کسی که همیشه بوی خودش را می داد و صبح هایی که من زودتر از او بیدار می شدم برای من که سرم را از پنجره بیرون آورده بودم تا بویش را حس کنم و تا لنگ ظهر منگ باشم بوسه می فرستاد و به افتخار اضافه ی نرخ شب قبل، چشمکی هم مرا مهمان می کرد… کسی که به خاطرش برای اولین بار (بعد از آنکه از مادر خواستم برایش سر نماز دعا کند) مجبور شدم مادرم را مفرد خطاب کنم… کسی که بعدها که بزرگتر شدم یک شب روی شانه ام خوابش برد و تا صبح از بویش سیر شدم (همان شب که برای اولین بار برای شنیدن دوباره بویش لازم نبود صبح کله سحر تا کمر از پنجره آویزان شوم)… صبح فردای آن شب، برای بار آخر (بار آخری که بعدها هم چند بار تکرار شد) باز بویش کردم… و نرخ تمام چشمکهای لازم برای یک رفت و برگشت دیگر را زیر روسری اش گذاشتم… ولی راجع به بوی تند عطرش (که تازه فهمیده بودم با ط دسته دار نوشته می شود نه ت دون نقطه) هیچ چیز نگفتم… چون دلم به حال سرخوشی بقیه بچه های محل می سوخت… آنها که تمام ظرافت چشمکهایش را با لبخند تازه بالغانه شان به یغما برده بودند… و برایش از پنجره بالکن، صورت نشسته ی اول صبح شان را (که هنوز بوی سیگار نمی داد) هدیه می آورند…

من نمی روم…

اما تو آب را بپاش…

شاید بر گردم…

آیدین

15:01 چهار شنبه، 7 آوریل 04

واژه یک مفهوم است و مفهوم یک واژه. نگاه مرا یاد تازیانه می اندازد. تازیانه یک واژه است. واژه ای گرم، تیز و با صلابت. سوز هم دارد. در نگاه غرق می شوم. مفهوم عمیق است. عمق مرا یاد آب می اندازد. آب غرق می کند. تصویری بزرگ می بینم، کوچکترش می کنم. رنگ ها واضح تر می شود، فاصله ها هم نزدیکتر. تصویر یک نگاه است – سیاه و سفید -. سیاهش می کنم، ساده تر. واضح تر شده است. صدای تازیانه را می شنوم. باد هم می آید. غرق شده ام. این را نمی فهمم – حدس می زنم – بوی خوبی دارد.

ناتاشا

(دیروز)

Aidin,
somehow,
is a real legal guy, a regular guy;
and nothing more, and nothing less.

©2004 - 2019 blog.horm.org