آرشیو برای ماه : آوریل, 2004

23:19 جمعه، 30 آوریل 04

صدا مزه خوبی دارد، عذابم می دهد، می خواهم تمامش کنم، جلوتر می روم نمی توانم، درخت نمی گذارد، دست هایم را محکم گرفته است و میخندد… شاید خوابیده است وصدای خروپف کردنش میآید…درخت بد جنسی است، مرا یاد درخت مدرسه می اندازد، آنگاه که ا شکهایم را دید، بلند بلند خندید و گفت تو هم احمقی مثل بقیه … دروغ می گفت، آن روز که به شاگرد اول مدرسه لبخندی زد و گفت دوستش دارد و افسوس که شاگرد اول مدرسه حتی صدایش را هم نشنید…

با چشمانم صدا را لمس می کنم ، می گیرمش. چشمانم را می بندم، سعی می کنم صدا را ببینم، نمی توانم، چشم هایم آنقدرها هم نزدیک بین نیست. خنده ای می کنم… یاد دکتری می افتم که از من می خواست جهت علامتی را تعیین کنم که او می خواهد و چه صادقانه همه را ا شتباه می گفتم.

صدا را قورت میدهم ، تقصیر خودش است ، نمی خواهم بیشتر از این لذت ببرم، نمی خواهم زجر بکشم…صدا تمام می شود – می دانم که تمام وجودم را در بر گرفته است،درست مثل شمالی ها که هیچ وقت بوی گند ماهی را نمی فهند – چشمانم را باز می کنم، درخت رفته است ، دستانم باز شده اند، صدا دیگر نمی آید، فقط صدای دوره گرد هایی را می شنوم که هر روز صبح به امید خرید اجناس کهنه از خواب بیدار می شوند. دلم برای درخت با همه بی رحمیش تنگ شده است.

ناتاشا

11 اردیبهشت 1383

18:35 جمعه، 30 آوریل 04

- …

- فلم

- جونم

- می فهمی چی می گم، نه؟

- نه…

- خب اینو ببین ( و براش این عکس بغلی رو می کشم)…

- فهمیدی؟

- نه…

- مرسی که راست می گی.

21:34 پنجشنبه، 29 آوریل 04

نزدیک تر بیا

تا اگر خوابت برد

بتوانم تا صبح گرمت کنم

می خواهم برایت از زندگی بگویم

از آن استفهام خاکستری متعال

که زندگی شاید

اولین جذبه ی بزرگ شدن است،

می پنداری دیگر رنگ چاقاله بادام می دهی و نه گوجه سبز

و از بوی گند جورابت

- که نشانه ی عدم بیعاریست –

لذت می بری

و فکر می کنی

دیگر وقت آن شده که دست از گناه کردن برداری

و یا شاید اولین بار که

برای سه شب متوالی

از پشت ویترین مغازه ها

به بسته های نیمه رنده شده ی ژامبون قارچ نگاه می کنی

و واقعآ – و واقعآ – حتی پول خریدن یک نصف شکم از آن را نداری

- در واقع حاضر نیستی شصت کیلومتر را پیاده بروی –.

یا همان حسی که اولین بار

که به کیف پول مردی که آن طرف تر

پشت به تو

سر پا ایستاده زل می زنی،

وجودت را در بر می گیرد

و خیلی خوب می فهمی که

دروغ بزرگی است

اگر آن را، «کنجکاوی» تعبیر کنی.

زندگی شاید همان بازگشت به گذشته های دور است

که همیشه آرزو می کردی که یک بار هم که شده

از بالای دیوار

دختر همسایه را

دید بزنی.

و کم کم یادت می آید

که اولین باری که فهمیدی نگاه کردن

و دوست داشتن یک دختر

- آن هم از بالای دیوار -

حسی متفاوت را بر می انگیزد،

همسایه تان دختر نداشت.

و وقتی به اصرار تو

به خانه ای

دارای آب، برق، همسایه ی دختر دار، پارکینگ و …

اسباب کشی کردید،

خانه تان آپارتمانی بود.

و وقتی خانه تان ویلایی شد

و پر از شاعرانگی

خانه همسایه تان

دیوار نداشت و دخترشان

همیشه تا لنگ ظهر

جلوی پنجره اتاق تو حمام آفتاب می گرفت.

الآن هم که شکر خدا

نه دختر همسایه

نه زن همسایه

نه عشق و غیره ی تمام همسایه های محل

ارضایت نمی کنند.

شاید زندگی، همان دو ساعت پیاده روی اجباری

- که خودت خواستی مجبور بشوی –

باشد

که ده دقیقه ی آخر

تغییرات ارتفاع زیر چانه ات

از سطح زمین

بیش از دو وجب می شود

و وقتی تصمیم می گیری

هر طور شده

صدای این آهنگ مزخرف فولکوریک را

که تا ته مغزت را می خراشد

قطع کنی،

ساکت می شوی.

یا شاید شماره گیری تلفن

در شب، تنهایی و غرابت مصنوعی باشد

که چشمهایت را می بندی تا بهتر ببینی

و دکمه ها را محکم تر فشار می دهی

- دلت هوای تر تر تر تر شماره گیر گردشی دارد –

و با شنیدن سکوت

- همان مادر فاحشه فریاد ها که فساد اخلاقیش

زبان زد خاص و عام است –

آرام شستی تلفن را پایین می بری

و محکم گوشی را می کوبی

شاید صدای جیر جیرکی باشد

که در عمق ظلمات کوچه

- تاریکی محض که کمی تیره تر شده است –

شنیده می شود،

و دقیقآ

از وقتی احساس می کنی

شانه راستت بالاتر از شانه چپت رفته است

قطع می شود.

و اینکه آخرین – و اولین – سیگار سالم توی جیبت را

آن قدر بو می کنی

- بوی لواشک عاشقانه اش،

همان که تهش مزه ی دل درد نمی دهد –

و پس از تا کردن

و ور داشتن یک عدد کبریت بی خطر

قاطی سی و نه تای دیگر به یک باره هوا می دهی

و تا پنجاه، شصت قدم

با بویش خمار می مانی.

زندگی شاید

تعارف های مردی با انگشتر های عقیق

و پیشانی مهر داغ دیده

باشد که با رفیقش

دو نفری چهار فلافل با نوشابه خورده اند

و برای مادر بقیه بچه هایش

سکس با نان اضافه به خانه می برد.

خاکستری، سبز، قهوای تریاکی،

می دانم زندگی

بدهکار به من،

هوشیاری ام،

و گیجی مفرتم نیست

و حتی بدون سیگارهایی که نکشیده ام،

بدون بوسه های قبل از خواب

و بدون فلمین

هم

می گذرد

17:09 پنجشنبه، 29 آوریل 04

وقتی آیدین گقت

دو نخ دیگه هم بدین که رند شه…

می خواستم منفجر شم…

اما وقتی همه اش رو تا کرد و گذاشت داخل قوطی کبریت و سوزوند

بوسش کردم.

امضا: فلمین

18:04 سه شنبه، 27 آوریل 04

یکشنبه:

ما امروز رفتیم بیرون. هوا آفتابی بود. کاش شما هم می آمدید. کسی نفهمید ما شب قبل مسواک نزده بودیم. البته من تمام ناهار را با نی خوردم.

جمعه:

امروز تا لنگ ظهر خوابیدم. کسی هم بیدارم نکرد. آفتاب این روزها کج تر می تابد. ای کاش پرده اتاقم هم چهار ضلعی بود. آن وقت می فهمیدم نه تنها من، آقای سبز روشن و زمین بلکه سایر خورشید ها هم از مشروبات الکلی استفاده می کنند.

چهارشنبه:

صدایش نکنید. بعضی از دخترها این جوری اند. اما حاضرم سه به یک شرط ببندم همه زن ها اینجوری ان. هر وقت حاضر شدم صدایتان می کنم. البته شما که خانم محترمی هستید.

شنبه:

شاید گلویتان گرفته است. پای چپتان را بلند کنید.

دوشنبه:

امروز دوشنبه نیست. یعنی من بازهم… چرا هر یکشنبه من باید سرما بخورم؟! لعنتی… اگه امروز دوشنبه باشه یعنی دیروز یک شنبه است. در حالی که من دیشب از صبح زود تا خود شب خوابیدم ولی بوی یکشنبه نمی آمد. البته امکان دارد که ادکلنش را عوض کرده باشد.

پنج شنبه:

اینجا سرزمین موجودات دو بعدی است. می شنوم که بچه ای گریه می کند :«خدای خوب من فقط یک میلیمتر… مگر چه می شود من هم بتوانم هد بزنم؟ یا از دیوار مدرسه فرار کنم و از سر پشت بام، دختر همسایه را دید بزنم؟ خورشید هم که از ابتدای آفرینش در لایبرینت خانه آقای مدیر گیر افتاده است»

سه شنبه:

هیچ دفاعی ندارم. یا اعدامم کنید یا بگذارید ایمیل هایم را چک کنم…

18:04 سه شنبه، 27 آوریل 04

چیزهایی هست که نمی دانم

چیزهایی هست که می دانم

چیزهایی هست که هرگز نخواهم دانست

و چیزهایی که بعضی وقت ها حس می کنم



سیمین بر زیبا، شاخه گل تنها

حالا من از اینجا، شهر عروسک ها

واسه همه یاران، یه خبری دارم

قصه من و تو، شد ورد زبونا

من از عروسکها، از اون همه اشکا

از خنده تلخ، همه مترسک ها

واسه همه یاران، یه خبری دارم

به کوری چشم، همه حسودا

پر می کشم آخر، مثل پرستوها

میام به خونه، به آشیونه

تمام مه زیبا، سیمین بر تنها

چیکه چیکه اشکا، دارن حکایت ها

واسه همه یاران، یه خبری دارم

ای سنگ صبورم، ای اوج غرورم

عاقبت یه روزی مترسک ها

خنده رو می بینن رو لبای ما

اشکشون حجاب شرمشون میشه

پیش روی معصوم عروسکا

20:11 دوشنبه، 26 آوریل 04

باید امشب چمدانی را

که به اندازه ی تنهایی من جا دارد

بردارم…

اوی بزرگ مهربون، ای کاش می تونستم بمونم و از کمکهای امروزت سپاسگذاری کنم.

19:20 یکشنبه، 25 آوریل 04

از وقتی فونت پیش فرض مسنجرم را Georgia کرده ام

باید فشار بیشتری به کلید های کیبورد وارد کنم.

23:46 شنبه، 24 آوریل 04

باری، شاید وقتی دیگر…

شاید وقتی بهتر…

پی نوشت

آلبوم عکس های من رو اگه وقت دارین و سرعت اینترنت تون هم کم نیست ببینین.

http://geocities.com/idinbox

10:18 جمعه، 23 آوریل 04

شب… درد… مهتاب… صبح…

ای انسان، آیا هنوز هم فکر می کنی آزاد آفریده شده ای؟

شب… درد… مهتاب… صبح…

کسی اینجا یه نخ سیگار برگ نداره با پوتین های من عوض کنه؟

شب… درد… مهتاب… صبح…

بهت قول می دم فردا حتمآ برم پیش مشاور خانواده. حالا میشه امشب هم…؟

شب… درد… مهتاب… صبح…

هی پروانه ی گیتاریست… دیشب خدا هم با تو تا نصف شب بیدار بود؟

شب… درد… مهتاب… صبح…

ببخشید آقای همزاد… امکان داره کتتون رو چند شب به من اعانه بدین؟

شب… درد… مهتاب… صبح…

هی پسر… اون کیه داره به رئیس توضیح می ده که مینیمالیست ها هم دلشون می گیره.؟

شب… درد… مهتاب… صبح…

خدای خوب من… برای بار آخر هم که شده جلوی آینه وایسا و سعی کن گریه ات نگیره…

شب… درد… مهتاب… صبح…

میشه شما هم سه بار پشت سر هم بگین « این سفیدهای کثیف بوی گند می دن»؟

شب… درد… مهتاب… صبح…

افسر، آهای افسر… تو ام شنیدنی اون آقای محترم به من گفت توله سگ؟

شب… درد… مهتاب… صبح…

میگن پشت این دره سالی سه بار زمستون می شه… تو ام گرمته؟

شب… درد… مهتاب… صبح…

اگه گفت نه، بهش بگو پس شما تو جنگ اول چه گهی می خوردین؟

شب… درد… مهتاب… صبح…

امروز که دو شنبه است… موافقی مراسم یکشنبه ی بزرگ رو دیروز برگزار کنیم؟

شب… درد… مهتاب… صبح…

پدر روحانی می گفت نباید روزی بیشتر از سه بار این کار رو انجام داد. چرا شما اصرار دارین دکتر؟

شب… درد… مهتاب… صبح…

جدیدآ کسی این طرفا ویسکی کمپانی برادران راجرز رو با شیشه خورده؟

شب… درد… مهتاب… صبح…

هوا داره سرد میشه، نه؟

Aidin, somehow, is a real legal guy, a regular guy; and nothing more, and nothing less.