آرشیو برای بخش : حوالیِ انتهایِ قطبِ شمال

20:35 سه شنبه، 11 جولای 17

و بَعد در عمق
و بَعد در نگاه
و بَعد در همه‌ی چیزهایی که بوی انتظار می‌دهند
من را با چشمانِ کاملاً باز و موهای پریشان و مغزی که تکلّم را فراموش کرده،
لای زباله‌های یکی از همین کلان‌شهرهای کپیتالیست‌ی که «انسان» را می‌بلعند و «مصرف‌کننده» پس می‌اندازند،
خواهند یافت.

من باز-یافت نمی‌شوم دیگر.
این‌بار دیگر مقرون به صرفه نیست.
این‌بار دیگر درصد مولکول‌های سالم و مقوّی‌ام به‌جایی رسیده که باید دونِیت بشوم، محض تکی‌دیداکتیبل بودن فقط.

تهران پاییز دارد ولی.
جنگ جهانی سوم در من روزی با آتش‌بس طرفین به پایان می‌رسد. کسی اقرار نمی‌کند چه‌قدر – عین همه‌ی بقیه‌ی جنگ‌ها – بی‌هوده بوده و آخرش فقط یه منحنی کوسینوسی طی شده تا باز به صفر برگردد؛ کسی هم نایی برای‌ش نمانده که یخه‌ی بقیه را بگیرد و بپرسد چرا. نقطه. مهم این‌ست که باز به آرامش برمی‌گردیم — حالا با چندصدهزار سلولِ مغزیِ فرسوده یا بعضاً مُرده، یِ بیش‌تر، که به‌دَرَک.

من در تهران به آدم‌ها بدون ترس از لهجه‌ام، خودم، ناباورانه دیده شدن، و ترس از باز یافتنِ ناخن‌های شکسته‌ام، سلام می‌کنم.
می‌خندم.
و ترمیم می‌شوم.

بی‌دار که می‌شوم بعدتر،
در شهرِ من برف آمده.
کفش‌های‌مان باز خیس می‌شود.
و من خیلی آرام‌تر
خیلی خیلی آرام‌تر
در جایی که مدفون شدنم هم آرام باشد،
خودم را دفن می‌کنم
و صفحه‌ی آخر را می‌بندم.

پشت جلدم هم مهم نیست چه‌قدر بازاریابانه از خلاصه‌ی رزومه‌ام بنویسند — مهم تو بودی، که
باور نکردی‌
اَم.

01:15 جمعه، 7 جولای 17

قبول نیست که هر ۸ ساعت باید عوض بشود…
قبول نیست که هر ۸ ساعت من باید پرت بشوم…
قبول نیست که من همه‌ی چیزهای محقّرانه‌ای که مالِ مالِ خودم بود را گم کنم.

من تمامِ شب‌هایِ گرمِ تابستانی را با بی‌خوابی سپری می‌کردم؛ و می‌خندیدم.
من به مرگِ درختانی که با عشق پای‌شان آب می‌ریختم زل نمی‌زدم؛ بُهت‌ام نمی‌زد.
من به سگ‌دو زدن عادت‌م نمی‌شود؛ کرخت نمی‌شدم.
من به …

چشم‌های‌م را می‌بندم.
من با چشم‌های بسته هم/حتی/راحت‌تر می‌توانم به‌صورت یک شبح‌ِ ناشناس به تیخوانا سر بزنم.
بروم فقط ببینم آیا لهجه‌ی مردم عوض شده یا نه؟
بروم ببینم آیا می‌توانم ناپرهیزی کنم و کمی از این ۸ ساعته‌ها را در جیب‌م بگذارم و به ۸ ساعت دوم ببرم؟

هوس می‌کنم تمام تاریکی شب را باز لخت بدوم توی جاده.
هوس می‌کنم تمام این نوشته‌ها را بریزم توی رودخانه و شنا کردن‌شان را تماشا کنم. (این روزها کمتر کسی پیدا می‌شود که فرق تاهومای ۹ با تاهومای ۱۰ را با چشم غیرمسلح بفهمد و لذت هم ببرد همزمان روی‌ش.)
هوس می‌کنم لخته بشوم و به هر کسی که پیشنهاد ریئلیتی‌چِک به من بدهد، انگشت میانه‌ام را نشان بدهم و به لخته‌تر شناور شدنم ادامه بدهم.
هوس می‌کنم دوباره ساعت‌ها به کنجِ دیوارِ سفید زل بزنم و در مغزم وقتی تول آلفا لَبرینث‌های ریکرسیو‌وار، به‌مثابه‌ی خوش‌آمدگویی گرم، می‌سازد غرق بشوم. همین حالا.

آخرش نتیجه‌ی آزمایشِ خون‌م می‌شود افزایشات هورمونیِ فصلی. ببین کِی گفتم. من بعد از این همه سال بویِ فاصله‌ی مانده تا ۱۲ شهریورها را دیگر خوب بلدم!
آخرش، حتی اگر باز هم این وسطِ هوایِ همیشه مه‌آلودِ دِلی‌سیتی کمی دانه‌های ریزِ رطوبت روی شیشه‌ی جلوی ماشین ظهور کند، باز احتیاط واجب شرعیِ هورمونی بر آن است که تا اولین باران پاییزی صبر کنیم.
آخرش…
راستش، آخرِ آخرش …
راستش، مطمئنم آخرِ آخرش من حوالیِ آذر به دنیا می‌آیم.

Aidin, somehow, is a real legal guy, a regular guy; and nothing more, and nothing less.