آرشیو برای بخش : حوالیِ انتهایِ قطبِ شمال

02:12 شنبه، 12 اکتبر 19

روزهایی که می‌میرم،
اغلب سه‌بار می‌میرم:
• با تو، بدون این‌که خون‌ریزی‌ام را ببینی؛
• در خودم، وقتی از پیشانی به پایین فلج می‌شوم و تا ساعت‌ها فقط باید سر خودم را گرم کنم، که نه تو بفهمی و نه من از ترسِ بیش‌ترفلج شدن، فلج‌تر بشوم؛
• و نهایتاً شب‌ها قبل از خواب، وقتی یادم می‌آید یک‌روز دیگر هم مُردم، اما هنوز باید بخوابم که ۸ ساعت بعد بی‌دار بشوم.

شب‌هایی که وظیفه‌شان به«خیر» شدن است، خودشان آخر هفته‌ها با خانواده کجا می‌روند؟

روزهای طوفانی،
قایقِ من،
که فارغاً دلش وعده‌ی دریا دارد باز، و به‌هرجهت،
غصه می‌خورد و من
برایش چتر و چای می‌برم تا
سرش گرم باشد و دلش خوش به
روزهایی که می‌آیند و ما باز
از شادی خورشید کلاه آفتاب‌گیر سرمان می‌کنیم.

روزهای ابری،
قایقِ من،
آن‌قدر ساکت می‌شود که صدای بال‌زدن مرغ‌های دریایی را از خودشان بهتر می‌شنود، زمزه می‌کند، حفظ می‌کند، و باهاشان مرثیه می‌سراید.

روزهای بارانی،
قایقِ من،
که حالا حسابی بالغ شده و پوست‌انداخته،
درک می‌کند که
گاهی، لذت بردن از خیس شدن،
هم ساده‌تر است از در‌به‌در دنبال بهانه و پناهگاه گشتن،
هم خالص‌تر و باآرامش‌تر.

قایقِ من،
خیلی دوردست‌ها را می‌نگرد
وقتی
پپ‌تاک دوای دردش نیست.
قایقِ من،
زل که می‌زند به دوردست‌ها،
خیلی بیش‌تر از رسیدن و نرسیدن، دنبالِ تمدّد اعصابِِ بادبان‌های تارعنکبوت‌بسته‌اش است.

قایق من،
آخرش ولی،
شب‌ها،
چشم‌هایش را می‌بندد و به زلالِ آرامشِ سکوتِ امتدادِ تلاقیِ افقِ دریا و آسمان،
– همان دوردورها –
فکر می‌کند
تا خوابش ببرد.

02:12 یکشنبه، 22 سپتامبر 19

تو شدی پاییزِ من…

03:44 سه شنبه، 10 سپتامبر 19

«دوگانه»، در حد هیپوکراتِ ساده‌دل‌ای که شب‌ها…

02:24 دوشنبه، 9 سپتامبر 19

باز بلیطم گم شد.
تمام خانه را گشتم. حتی لای دفتری که سال‌ها بود برگ‌هایش را گره زده بودم. حتی لای تمام حضور و بی‌داریِ حداکثری‌ام. اما نبود.

بلیطم واقعاً گم شده بود و من،
سردتر از پنجره و بسته‌تر از دریاچه،
به ماه زل زدم تا خوابم برد.

01:58 جمعه، 19 جولای 19

بحث خیلی عمیق‌تر از پوست‌انداختن‌ست.

بحث گاهی به قربانی‌کردن تک‌تک سلول‌های پوست و مغز می‌انجامد؛ وقتی من به سال‌های نوری فاصله از خودم پرت می‌شوم و بیش‌تر گم می‌شوم تا گیج. بحث، حالا که چهارمین دهه‌ی زندگی لگدهای عمیق‌ش را در جهت مانور آماده‌سازی آلزایمر می‌زند هر روز، بیش‌تر شطرنج فرسایشی شده تا هیجان الل-این پوکر.

بحث، بحثِ انکارِ تمام زندگی‌هایی هست که در سرم می‌کنم درحالی‌که می‌دانم شاید خارج از مغزم، هوا آفتابی‌تر هم باشد — دقیقاً به همان بو و رنگ چمن‌های جلوی خانه‌های بی‌دغدغه‌ی توی فیلم‌ها.

تو که غریبه نیستی؛
من، هم، دلم برای یک «به من نگو اینو که، من می‌شناسمت…» تنگ می‌شود این وسط. وقتی خارج از جوّ در فضا معلّق‌ام و تنها دل‌خوشی‌ام این‌ست که اگر دست من به کسی نمی‌رسد، دست کسی هم به من نمی‌رسد — همان معذّب‌شدن‌ها و فرار نکردن‌ها از سوشال‌ریسپانسیبیلیتی‌های روزانه و هفتگی و ماهانه که باعث می‌شود بی‌آن‌که قلباً انتخاب کنم، «پسر خوب»ی تلقّی بشوم.

من، خارج از جوّ، اگر پوست بیاندازم، با خیال راحت و بدون دغدغه به میل طبیعی و قانونی سلول‌های‌م بوده، نه جای چنگ و کشیدن و تعهد و وظیفه و انجام وظیفه. این‌جا خیلی با خیال راحت‌تر گم می‌شوم. این‌جا خلاصه‌ی همان خلسه‌ی خالص‌ای است که نه پایم به کف استخر می‌خورد، نه نگرانم کسی روی سرم شیرجه بزند یا در حین کرال پشت بکوبد توی صورتم و منِ معذّبِ بالقوه بخواهم زیر آب معذرت‌خواهی هم بکنم. این‌جا، من، رسماً به همان تنهاییِ پنج الی پانزده سالگی‌ام رجوع می‌کنم و با خیالِ بسیار راحت‌تر می‌پذیرم که همه‌ش دروغ بوده و من باید بدون دلهره و FOMO مدادرنگی‌هایم را جمع کنم و تمرین ضرب ذهنی دو رقم در دو رقم بکنم تا به خودم افتخار بکنم. مغموم و رقت‌بار؛ اما خیلی صادقانه‌تر و مخلصانه‌تر از تمام پوست‌هایی که در هر دقیقه دارند می‌ریزند و می‌ریزند و می‌ریزند، و تو نمی‌بینی‌شان.

سلول‌های مُرده‌ی پوست‌م، مغزم، گلویم، مهره‌های هفتم و هشتم ستون فقراتم، مچ دست راستم، صدا و بوی دندان‌های‌م، و پلک چشم چپ‌م – که باز می‌پرد این روزها -، همگی در حین انجام وظیفه‌شان از پیش ما رفته‌اند. رسالت‌شان را انجام داده‌اند. و حال‌شان خوب بوده که از ابتدا رسالت‌شان روشن بوده و کمال و اختیارشان هم معلوم…
سلول‌های زنده اما، گاهی در جست‌جوی کمال‌شان ترس‌هایی می‌گیرند شدید. ترس‌هایی از خودشان به‌مراتب بزرگ‌تر و یاغی‌تر. سلول‌های زنده، معذّب می‌شوند وقتی نه به مقصد می‌رسند، نه رسالت‌شان را می‌توانند انکار نکنند… (همین می‌شود که سلول‌های زنده، گاهی به سیمِ آخر می‌زنند و دیگر برایشان مهم نیست که بر علیه خودشان در دادگاه استفاده بشوند.)

و من هم مثل تو، گاهی ترجیح می‌دم یک‌باره پوست بیاندازم تا بارها و بارها بخواهم بشورم و بسابم و آخرش هم جلوی آینه طبیعی‌ترین دروغ‌م را بگویم:
«خوبم، مرسی.»

12:30 سه شنبه، 18 ژوئن 19

… نوشتنم که می‌گیرد،
سیّال می‌شوم در همه‌ی چیزهایی که گفتم بودم دوست دارم بعد از مرگ‌م بیش‌تر نگاهِ مردم را جذب کنند.
دریاچه، ابرها، مرغ دریایی، و ذاتِ بودنِ «تو».

… که باز یادت رفت.

تهِ تمامِ لاشی‌گری‌های‌م در تمام طول روز
باید همیشه شب به خانه برگردم. (خوابیدن توی پارک، هم سفت است، هم شپشو.)

و روزهایی که
همه‌ی داراییِ روزانه‌ام را در طی لاشی‌گری‌ها از دست‌داده‌ام
چاره‌ای ندارم جز این‌که آخرش با قطار محلیِ دان‌تان برگردم و از میله‌های بیرون درش آویزان بشوم.
(باد جاده اوایلش لذیذست، بعد سرما و لعنت‌ش فقط می‌ماند، بعد توی طونل دوباره متولدم می‌کند، تا دوباره لذت‌بخش بشود.)

به خانه که می‌رسم
گزینه‌ی شب‌بیداری و قرض گرفتن از ساعت‌های صبح روز بعد هم روی میز هست. و عینِ مسلّمِ تمام سایر کردیت‌های دنیوی که توپاچه‌بودن‌شان بر همگان واضح هست، همین گزینه را انتخاب می‌کنم.
(و لَختی و نشانِ «دیگر گناه‌کار شده‌ام…» را دریافت می‌کنم!)

ول‌گردی‌های شبانه، سبک و سیاق‌شان متفاوت‌ست همیشه.
(و گاهی سعی می‌کنم یاد خودم بیاندازم که همیشه درهای توبه باز‌ست.)

وقتی خوابم می‌برد ته پس‌کوچه‌های شبانه‌ی خلوت و گربه‌گرد (روی کاناپه) با دردِ مهره‌های گردنم بیدار می‌شوم حدود ۴ صبح.

باز مسواک می‌زنم. و ریچوال‌های عرف و نرمال جامعه.
بعد می‌آیم توی تخت و می‌خوابم. موبایل هم دور از سرم.
و تو درنگ‌ای یاد من می‌افتی و بعد یادت می‌رود که یادم افتاده بودی، حتی درنگ‌ای.
(و من یاد خودم می‌اندازم که هر شب ممکن‌ست استکِ دنیاهای اینسپشن‌وارِ خواب‌های ریکرسیو، که شاید سرِ یکی از ریس‌کاندیشن‌های کتچ نشده نشتی پیدا کرد و ته‌هایش دارد باتلاق‌وار ته‌دیگ می‌بندد، بالاخره با یک فرمان از بالاها فلاش بشود و فردایش به‌جای یک‌بار، دوبار را با هم بی‌دار بشوم.)

باید بروم،
صدایم می‌کنند.
تو هم این‌جا حوصله‌ات سر می‌رود، من هم نمی‌دانم دقیقاً تا ساعت چند درگیر خواهم بود که از الآن قرار مشخص بگذارم.
اما تو
قول بده، مستقل از بودن و نبودنِ من، مستقل از آمدن و نیامدنِ من، مستقل از هستن و نیستنِ من،
بیایی و سر بزنی.
دلِ گلدان‌های باغچه شاید برای‌ت…

03:23 یکشنبه، 9 ژوئن 19

کوه‌های مارین،
حتی اگر گلدن‌گیت هم معلوم نباشد، یا گم بشود،
هم‌چنان برپا هستند.

نارنجیِ سرخ،
ناخن‌هایم؛
خاکستری تیره‌ی دودی،
فریادهایم؛
خط‌ی خوانا و سلیس،
نگاه‌هایم.

تمام تلاش‌هایم این روزها برای اثبات توانایی بازتثبیت کردن ثبات پشت‌کارم شاید باشد؛ صرفاً به خودم. یا شاید ملغمه‌ای مرسوم از نوسانات بین ایمپاستر و دنینگ-کروگر. یا شاید صرفاً آخرین خاطره‌های شیرین قبل از بیدار شدن در ظهر تابستان زیر سایه‌ی مزرعه — وقتی مترسکِ متعرّق زیر ظلّ آفتاب، با گوشه‌چشم و لب‌خند مهربانانه ولی آلوده به دلخوریِ قابل اغماض، نگاهم می‌کند و من، به‌سان کودک‌ی که قلک‌ی پر از کوپن‌های تخفیف در کوتاهی از وظایف محوّله‌اش دارد، می‌خندم و چشم‌هایم را می‌مالم تا بی‌دار شوم.

همه‌چیز خوب‌است، آن‌قدر خوب و بی‌دغدغه که ممکن‌ست تا قبل از غروب حوصله‌ام سر برود. آن‌قدر بی‌استرس که بو و لمس و صدای باد را، هر سه را همزمان، بدون نیاز به اپلیکیشن‌های مدیتیشن و تمرکز عمیق و لیزرفوکِس، به‌راحتی و حتی حین قدم‌زدن حس می‌کنم.

سراغ جالیز هندوانه‌ها که می‌روم، تلفیق زیبایی از تضاد تشنگی عام و وفور در قالب‌های خاص و محدود را می‌بینم — همان اختلاف طبقاتی روبه‌رشد در جوامع مدرن. من راست‌ش سوم‌شخص خوبی بوده و هستم همیشه. حتی در دوم‌شخص بودن هم گاهی موفقیت‌آمیز یا موفقیت‌انگیز ظاهر می‌شوم. اما صرفاً گاهی عمق نگاه‌م در آینه، در سلف‌رفلکشن‌های درونِ جمجمه‌ام، در چراغ‌قوه‌هایی که روی خودم می‌گیرم، باعث می‌شود ذوب بشود جامدهای عزم‌هایم. و بعد به‌سان کَره‌ی در حال ذوب‌شدن در ماهیتابه، در انتظار سرخ‌شدن و ایفای منفعلانه نقش جانبی و پوششی‌ام، به اختلاف عقربه‌های ساعت با شب‌بخیر عزیزم‌ها زل می‌زنم و تدریجاً جذب محیط و نهایتاً محو می‌شوم.

من،
شاید از خودم، از بازترسیدن از خودم خیلی بیشتر از همه‌ی زخم‌های گذشته‌‌ام و بازنرسیدن‌های مه‌آلود و گم‌نام می‌ترسم.

من،
شاید باید از کرم دورچشم‌م بیش‌تر به کف دست‌ها و پاهایم بزنم.

من،
شاید باید مناجات‌های شبانه‌ام این بشود که کمی قاطعانه‌تر، مصمّم‌تر، و با عنایت حداکثریِ بالفعل به چشم‌های گرگ درونم زل بزنم؛ تا در شب‌های تابستان هم به شدت و حدّت برف‌های زمستان، برایم با همان غرش همیشگی زوزه بکشد.
همان زوزه‌ی برف‌های ونک، میرداماد، دولت، تجریش؛
همان زوزه‌ی مارین، فورت‌بِرگ، مندوسینو، بولیناس.

04:22 جمعه، 12 آوریل 19

کلیدواژه‌ها را مرتب می‌کنم
روی طاقچه، بر حسب غلظت از کوچک به بزرگ،
و با ذوق منتظر می‌شوم تا باز شب ریچارد بیاید.

ریچارد می‌آید.
خسته‌است و من باز
در سکوت رو به دریاچه، با یک نگاه می‌فهمم و تنها به سالادِ سبُک قبل از خواب قناعت می‌کنم.

(می‌ترسم در وهله‌ی آتی تناسخ‌م هم
باز همین مسیر را بروم و در کوچه‌های خاکی تمام روزها را پرسه بزنم و شب‌ها…
… شب‌ها هم که ریچارد پیپ و پنجره و پرسه در پستو و نهایتاً پتویش را، به من ترجیح می‌دهد.)


پشت دریاچه اقیانوس هست؛ گاهی شلوغ‌تر و گاهی خیلی آرام‌تر و لعنتی‌تر از دریاچه.
و شب‌هایی که ریچارد مشوش‌تر از من می‌خوابد، می‌دانم این همه دل‌واپسی من و هر یک ساعت پتو روی شانه‌هایش کشیدن، آخر در دادگاه بر علیه خودم استفاده خواهد شد. و باز، و همچنان، هر شب می‌کنم همان‌ عادت‌های قدیمی و قلبی را.
من، با افتخار و کمی تعصب از جنس تملک، بهتر از هر کس دیگری می‌دانم ریچارد از لختی سرشانه‌هایش همیشه سرما می‌خورد در بهار.


به چند روز که می‌کشد،
راستش فکر می‌کنم شاید همین خراش‌های قدیمی و زخم‌ها را هم باید می‌پوشاندم. انسان تا یک سنّی خراش‌هایش معصومانه و مظلومانه ترحّم‌برانگیز و جذاب‌ند؛ بعد از آن، حدوداً ده سال بعد از آن، وقتی که «زخم» یک دی‌فکتوی رایج پسابلوغ انسانی تلقی می‌شود (خصوصاً از صدقه‌سری میلنیال‌ها)، باید پوشاند — نشان‌دادن اثر عکس دارد کاملاً، ولو سهوی.

با این‌که قلباً سخت است،
ته سیگارهای ریچارد را فقط تا حدی جمع می‌کنم که غرورم را پایین‌تر از خودش نبیند. نمی‌خواهم دنیا[ها]یم‍[‍‍‍ان] را آن‌قدر کوچک کنم که فقط دو بازیکن در زمین بماند؛ اما، گاهی باید دفاع‌شخصی را – هرچند ناملموس و روتین‌وار – بکنم تا عرصه‌ام تنگ نشود. تنگ‌تر نشود. و دنبال ترَک‌هایم، روزی نیم ساعت توی آینه نگردم؛ وقتی ریچارد صبحانه‌اش را به‌جای من و چای با روزنامه و کاپوچینوی کافه‌ی چهارراه پایین کوچه می‌خورد.

ریچاردِ درون من،
شاید فقط پریود شده و دوست دارد بی‌دلیل خودش را در اخبار و تحلیل‌های سیاسی و جامعه‌شناسی مدرن، بیش‌تر از دریاچه و سکوت شب‌هایش، غرق کند.
ریچاردِ درون من
شاید تهِ تهِ قلبش می‌ترسد پست‌پرفورمنس‌ش آینه‌ای از فیوچر ریزالت‌ش باشد…
ریچاردِ درون من،
شاید دلش برای جاهایی که زیر پونز مانده، خیلی تنگ شده، فقط.
خیلی.

04:57 شنبه، 6 آوریل 19

یک‌جور یائسگیِ دل‌تنگی، یا بلوغ غلیظ مونوگامی، باید در زندگی آدم‌ها باشد
که با رسیدن به آن مرحله همه تمام کارت‌های رونکرده و درفت‌های چندین‌صفحه‌ایِ بالای ۱۰ ساله‌شان را بریزند بیرون.

بعد کلیّه‌ی مخاطبین فقط حق یک‌دور خواندن این تکّه پازل‌های اسنپ‌شات‌گونه‌ی گمشده در پازل بزرگ زمان را داشته باشند، و بعدش تصمیم بگیرند که آیا مستحق بیش‌تر عذاب وجدان کشیدن در ادامه داستان هستند یا نه.
و رد شوند.
و دور شوند.
و خیلی دور شوند.
و خیلی دورتر شوند.
در محور x، و مهم‌تر از آن t.

این وسط، تو،
شب‌هایی که خوابت نمی‌بَرَد
نگاهم را می‌دزدی و به گذشته‌ای می‌دوزی
که من درش آن‌قدر هیچ جایی ندارم و هیچ کسی را نمی‌شناسم که
وقتی در سوله‌های خالی‌اش «تو» را صدا می‌زنم، صدا می‌پیچد و به خودم برمی‌گردد و
من
می‌ترسم از ترس پژواک جستجوگریِ خودم؛ وقتی تو خوابی و من
آرام آرام تمام همان پله‌های قدیمی را
این بار با ذوقِ معجزه‌جوی کودک-‍درونم‍-‍انه‌ای،
به امید ِِ…

راستش،
از تو چه پنهان ولی،
هر دو دستم،
– گاهی، اکثر وقت‌ها، تقریباً همیشه –
پوچ.

توی سرش وقتی
دیگر جا نشد آن همه حرف‌هایش که نباید می‌زد،
شروع کرده بود با خودش آرام و مورمورکنان حرف زدن.

بهترین شنونده‌ی دنیا می‌شد وقتی
فقط باید درک می‌کرد و با کم‌ترین سخنی
به نفهمیدن و قضاوت کردن و موضع گرفتن متهم می‌شد.
(چیزهایی که برای نگفتن داشت عجالتاً داوطلبانه انتحاری شهید و مستقیماً در سینه‌اش خاک‌سپاری می‌شدند؛ درد از چیزهایی بود که گفتن‌شان، حتی با لیزترین لوبریکنت دنیا، مملو از ترکش‌های هفتاد و پنج درصدیِ خمپاره‌های پشت سنگر می‌کردش.)

همین‌شد که ورک‌فلو
به‌صورت اِوِلوشِنِری و نهایتاً طی یک عملیات جهادی
مبدل شد به:
گوش،
مغز،
حلق،
گلو،
بینی،
زیرلب…
زیر لب…
زیر… لب…

دست،
ماشین تایپ قدیمی و زنگ‌زده ولی نجات‌دهنده‌ی ته انباریِ قدیمی.

گفتمت پرواز،
یادت هست؟

به تو،
تویی که وقتی من عرض اتوبان را می‌دویدم نگران می‌شدی،
تویی که شب‌ها بی‌شب‌بخیر شب‌ت بخیر نمی‌شد،
تویی که زبان من را خوب می‌فهمیدی،
یادت هست؟
آیا؟؟؟

پس بگذار چندان هم عذاب وجدان نگیرم اگر
در واپسین استیج آلزایمرم در هفناد و پنج سالگی
نام خانوادگی تو را یادم نیاید و نام خودت را هم
فقط
«تو»
صدا بزنم…
(اگر هنوز مرا یادت باشد، تو.)

04:11 پنجشنبه، 7 مارس 19

تمام جاه‌طلبی‌های انفرادی‌ام
آخرش
در یک ایستگاه قطار
گم می‌شود.

من می‌مانم و
دوراهی این‌که با هویّت سابق‌ام سریع‌تر به‌منزل برسم، یا بی‌هویّت پیاده باز برف و سرما را حس کنم و فقط راه بیافتم…

من،
دقیق که بررسی می‌کنم، می‌بینم دارم خیلی نقطه‌ها و چاله‌ها و بسته‌های سرد و برفی را در مغز و قلبم با خودم حمل می‌کنم.
من،
برف‌هایم را جمع می‌کنم
تا نوک قله‌ی اورست ببارم.

Aidin,
somehow,
is a real legal guy, a regular guy;
and nothing more, and nothing less.

©2004 - 2019 blog.horm.org