آرشیو برای بخش : حوالیِ انتهایِ قطبِ شمال

18:50 پنجشنبه، 30 جولای 20

بی‌دار می‌شوم.
چشم‌های‌‍م را باز می‌کنم.
نگاهی به عمق زخم‌های‌‍م…
هنوز ترمیم‌شان ملموس نیست
ولی من امید دارم.

من،
تنها به خودم بدهکار
و همه‌ی تلاش‌های‌‍م؛
که آن‌هم یک مسئله‌ی کاملاً شخصی‌است.

چشم‌های‌‍م را بازتر می‌کنم.
آسمان ابری است باز،
اما پرنده‌های کم‌سن‌وسال هنوز بی‌خبر از دنیا، بالای دریاچه می‌خوانند؛
و همین کافی‌ست.

سلام، روز‌بخیر.

17:35 چهار شنبه، 29 جولای 20

من بودم.

بعد،
من و تو بودیم،
با هم یک‌طرف،
یک تخت یک‌نفره، یک پتوی یک‌نفره، حتی یک‌وعده غذای یک‌نفره هم کافی‌مان بود.

بعد اما،
تو بزرگ‌شدی.
قایق را به شنا‌کردن ترجیح دادی،
از آواز پرنده‌ها مشمئز شدی؛
و من هم زانوهایم دیگر قدرت پریدن از نرده‌ها را مثل سابق نداشت.

همین شد که
دنیا سه قسمت شد:
من،
تو،
و بقیه‌ی دنیا.

حالا دیگر حتی یک آپارتمان دوخوابه
هم برای‌مان کم است.

و من
گاهی
هنوز یاد تمام نجواهایی که من را می‌ربود می‌افتم

05:46 دوشنبه، 27 جولای 20

پسورد گلویم را باز گم‌کرده‌ام.

ایمیل بازیابی پسورد به تو قرارست بیاید، که تو هم خیلی وقت‌ست آن‌طور که باید ایمیل‌های مربوط به من و مخصوصاً زندگی من را چک نمی‌کنی.

من با گلوی قفل‌شده رو به آینه لب می‌زنم و بی‌آن‌که ذهنیت قربانی بگیرم، از خودم می‌پرسم چرا سالی‌مک‌براید ای که هیچ‌وقت از من نپرسیده که آرزوهایم چیست، هر ماه به خودش اجازه می‌دهد برایم تعیین تکلیف بکند و زندگی ِ نکرده‌ی خودش را، در کمال خودخواهی، از من طلب کند.

تو می‌خوابی و من،
خوشحالم که از گلوی قفل شده‌ام آب و روزی یک‌وعده غذا پایین می‌رود.

تو می‌خوابی و من،
ساعت‌ها به‌خودم لالایی می‌گویم تا بلکه دمای داخلی بسیار سرد و خارجی بسیار گرم‌م متعادل بشود که بخوابم.

تو می‌خوابی و من،
چه از ساعت خواب و چه از ساعت بیدار شدن، و چه حتی از خودم، هم باید شرمسار باشم. منی که به‌خودم سخت نمی‌گیرم، اما، گاهی، عادت می‌کنم به بدهکار بودن…

تمام سناریوهای کابوس‌های هفتگی را، هر شب قبل از خواب یک‌بار دیگر مرور می‌کنم. من در بچه‌گی هم بچه‌گی نکرده‌ام، چه برسد به ترس‌های بندناف دور گلوی کودک ۷ ماهه‌ی به‌دنیا نیامده، و آدرس و کیفیت غذای دارالتأدیب سن‌فرانسیسکو…

نسخه‌ی «آی، دونت، گیو، عِ، فاک» که برایت روضه خواندم را، یک‌بار دیگر مرور می‌کنم. به ورژن‌های ۱.۲ و ۱.۳ می‌رسم و از پیشرفت خودم خوشحالم. (یادم باشد فردا باز توی بالکن باز جشن بگیرم.) نسخه‌ی ۱.۹ اُپن‌بِتا را ریلیز می‌کنم و پیتچ نهایی را باز زمزمه…
من خوب نیستم، حتی کوچکترین انگیزه‌ای برای عامدانه نایس و کول دیده‌شدن هم مطلقاً ندارم. صرفاً گاهی می‌توانم نقاط ضعف سیستم‌ها را با نگاه بهینه‌سازی شناسایی کنم. و مشکل آن‌جا شروع می‌شود که مثل کارآموز کودن‌ای (از نظر هوش اجتماعی) که هنوز حتی در آگاهی‌ش هم خطور نکرده که ناخودآگاه‌ش رؤیای آفیس‌هیرو شدن دارد، خیلی مبتدیانه همه نقاط ضعف واضح را با تُن صدای مهربان و در بسته‌بندی زیپ‌دار و نرم و ایمن اعلام می‌کنم، ولو در محافل دونفره.

نه، نه، نه… کاش زودتر یک بار برای همیشه یاد بگیرم که آدم‌ها قرن‌هاست آن‌قدر این‌سکیور [یا این‌قدر آن‌سکیور] هستند که حتی یادآوری این‌سکیور بودن‌شان هم آن‌سکیورترشان می‌کند. آدم‌ها، غریبانه تنها هستند و متدافعانه تنهایی‌شان را با فریاد یا تهوّع یا هر دو ابراز می‌کنند.
آدم‌ها، در دنیایی که من هستم، قرن‌هاست گم شده‌اند.

من اما خیلی سال‌هاست فرار کرده‌ام. گوش‌هایم شاید سالم‌ترین و ورزیده‌ترین اعضای بدنم باشند؛ و ارتجاعی‌ترین نیز.
باز زیر پوست‌هایم را فوت می‌کنم تا مثل یک ایرمترس خوب و پُرتیبیل، جادار بشوم برای همه‌ی وزنی که باز باید امشب به‌جهت رفاه حال مهمان‌های ناخواسته تحمل بکنم. سامانه‌ی نیمه‌خودکار تبدیل وزن‌ها به گیو-ع-فاک معمولاً ۲۴ ساعت طول می‌کشد.
و من فردا صبح به امید یک لیوان دیگر قهوه و گذاشتنش روی کوستر عزیزم و خواندنِ It’s a perfect day to have a perfect day بی‌دار می‌شوم.
من در این یک‌سال و نیم چه پوست‌م کلفت شده باشد، چه گوش‌هایم حجیم، یاد گرفته‌ام همیشه صبح‌ها سر پا بایستم. نه به‌زور ورزش، نه به‌زور یک مقاله‌ی تاییدگرایانه‌ی مزخرف و کلیک‌بیت‌ی دیگر؛ بلکه به امید این‌که شاید امروز، پسرکی که سال‌ها حسرت توپ چهل‌تیکه داشت، یک‌قدم نزدیک‌تر بشود به آرزوهایش…

04:50 شنبه، 18 جولای 20

تلخی در ته گلویم،
رخنه می‌کند و من
به خودم می‌گویم
شاید بتوانم تو را توجیه کنم که کمی شِکَر بیش‌تر، بهتر است — حداکثر دیابت می‌آورد، که لب‌خند را نمی‌کُشد.
قبول؟

دراز می‌کشم و
به بوی چمن‌های زیر درخت‌های توت فکر می‌کنم؛
اگر بلیط‌م پاره نشده بود،
اگر پروازم کنسل نشده بود،
اگر زانوهایم زمین‌گیر نشده بود.

به تو نگاه می‌کنم،
تو آخرش معصومانه می‌خندی و من
به تو نگاه می‌کنم تا
فراموش کنم.

رو به تمام سکوت قبل از بامداد دوباره‌ی آخر هفته‌ها
من
فارغ از تابستان یا پاییز
فارغ از ابری یا آفتابی
فارغ از سان‌فرانسیسکو یا نیویورک
اوّل به این فکر می‌کنم که یادم باشد
این شاید یک روزِ عالی برای
شروعِ داشتنِ یک روز عالی
باشد.

به ریچارد،
به مرغ دریایی بی‌نام در دوردست،
به تمام فرزندهای داشته و نداشته‌ام در گذشته و حال و آینده،
به تمام وارونگی‌های خانوادگی‌ام،
می‌گویم که من واقعاً سعی می‌کنم وقتی شصت سال‌‍م شد هم مسئولیت اشتباهات‌‍م را بپذیرم و خودم باشم؛
و خودم بودن را فقط برای خودم نگه‌دارم.
و به خودم‌بودنِ تمام شماها هم احترام بگذارم.

من،
اگر گاهی فراموش کردم،
لطفاً به‌من یاد‌آوری کنید تا جلوی آینه لای زخم‌های‌‍ش در بین چروک‌های پیشانی‌ام و موهای سفیدم بگردم.
قطعاً پیدا کردن‌شان هم شما را خوش‌حال خواهد کرد،
هم من را مفتخرتر از تمام دست‌اندازهایی که پیموده‌ام.

من،
اگر اما باری
یادم رفت لب‌خند بزنم،
تو برای‌‍م از همان جک‌های همیشه‌گی بگو…

من،
لبخندم،
بی‌شک آخرین چیزم خواهد بود که قبل از در تابوت دراز کشیدنم، می‌فروشم.
می‌دانی که…

00:28 یکشنبه، 12 جولای 20

بگذار به حساب این‌که
من
قرن‌هاست ریشه نداشته‌ام…

01:42 یکشنبه، 5 جولای 20

ربع سوم زندگی را
– پیش از آن‌که کامل از کار بیافتم –
گذاشته‌ام برای خواندن و نوشتنِ
تمام داستان‌هایی که در نیمه‌ی اوّل آرزوی نوشتن و خواندن‌شان را داشته‌ام.
(فقط در حد خطور و ایده و جرقه، افتاده‌اند گوشه‌ی انبار تاریک و عنکبوتی…)

می‌نویسم؛
می‌دانم
تو،
حتی اگر نخوانی هم،
قطعاً شادتر خواهی بود اگر بدانی
که من آخرش خیلی بیشتر از حداقلِ توان‌م، توانستم بنویسم.

داستان‌های کوتاه
هم
خوشحال‌تر خواهند بود که علی‌رغم کوتاه بودن‌شان،
مستقل به ذات خودشان و فارغ از یک نقش جانبی و قابل‌جایگزینی
– با صدای واقعی خودشان –
شنیده می‌شوند،
ولو یک‌بار.

من،
چه از دهندگیِ ذاتی‌ام بیاید، چه از ضعف یا قوت مضاعف عزت نفس،
داستان خودم را شاید آخر بگذارم
یا اصلاً فراموش کنم و ننویسم.
هر چه باشد،
من هم آخرش در این سیاره مسافری بیش نیستم،
که شبانگاه اتوبوس غریبه‌ای را سوار می‌شود
با این چالشِ یک‌نفره که نرسیده به مقصدِ ازپیش‌تعیین‌نشده
حداقل کمی گرم شده باشد.

تو تا به حال آیا
موقع گفتنِ «[لب‌خند]، شب‌بخیر عزیزم!»
خودت فرسنگ‌ها دورتر
در اتوبوس پیر و نمناکی
گم‌شده بوده هستی؟

04:47 جمعه، 3 جولای 20

سقف آرزوهای تو،
به بادبادک‌های من…

سقف آرزوهای من،
برای بادبادک‌های تو…

کاش یا باد نیاید اصلاً،
یا اگر می‌آید، سقف را هم با خودش ببرد؛
تا پرواز…

05:58 دوشنبه، 18 می 20

از عشق،
تا تمام برف‌هایی که به‌جای سرم، روی سقف خانه می‌ریزند؛
تا تمام تلاش‌هایی که دیگر حتی حوصله‌شان را هم ندارم که صرف قانع‌کردن اطرافیان‌م بکنم؛
تا همه‌ی تأییدهای کوری که با لب‌خندهای مصنوعی، هر روز تفت می‌دهم…

من،
خیلی سال‌ها پیش کنار اتوبان گم شدم.
این تو بودی که جنازه‌ی من را پیش پدر ژپتو بردی، تا همه‌ی دوستان، آشنایان، بستگان و اقوام دلیلی برای شاد ماندن و موفق‌تر شدن داشته باشند.

وگرنه من،
اگر جنازه‌ام همان کنار اتوبان می‌ماند،
تا این سال‌ها حداقل استخوان‌های‌م با چند سگ ولگرد حسابی خو گرفته بود،
که انگیزه‌ای برای افزایش جمعیّت این کُره‌ی خاکی داشته باشم.

بیا بخوابیم،
و در خواب همدیگر را فقط با اسم کوچک صدا کنیم
و به عمقِ ترس‌های‌مان از عمقِ رازهای تاریک‌مان
زل بزنیم و سکوت کنیم و محو شویم.

شب‌هایی‌ت که روزتر از روزهای من‌اند، بخیر.

16:59 پنجشنبه، 30 آوریل 20

شما که همیشه لطف داشته‌اید؛
این من‌‍م که دارم ذرّه‌ذرّه پیر می‌شوم
تا شهری که قلب من را در خود جا داده،
نام‌‍م را به‌سادگی فراموش کند…

06:35 سه شنبه، 21 آوریل 20

راستش کلی آرزو را
جایی این وسط گم کرده‌ام
که حتی یادم نیست.
(یادم نیست چه، یادم نیست چرا، یادم نیست کجا.)

حقیقتاً بداقبال‌تر از آرزوهای دست‌نیافته،
آرزوهای فراموش‌شده می‌باشند…
(مضارع اخباری بر وزن بودن، برای بیان نبودنِ مستمر، از جنسِ تهِ انباریِ عقل، لای پرونده‌های حقیقی و حقوقی، گم‌شدن.)

من،
پایانِ بازِ آرزوهای‌‍م را
زودتر از آن‌چه لیاقت‌شان بود
سوار بادبادک‌ها کردم،
که نخ باریک‌شان را باد برید این‌بار.
(آرزوهایی که دیگر هرگز باز نگشتند، اما گاهی از جلوی خورشید که می‌گذرند، هنوز، سایه‌شان درنگ‌ی بر سر رهگذرانی ایجاد می‌کند؛ که آن‌هم تا بالا را نگاه کنند، برای همیشه ناپدید شده باز.)

من،
باید قهوه‌های صبح‌گاهی را
با شکر بخورم هنوز.
(عادت کرده‌ام به عادت کردن به چیزهایی که من را به فراموشی سوق می‌دهند. مثل صدای خودم، وقتی به سکوت تبعید می‌شوم وسط حرف‌های مهیج‌ام؛ مثل خنده‌های کودکانه‌تصنعیِ تو قبل از خواب، وقتی سال‌هاست «شب‌بخیر» را، جای «خداحافظ تا صبح» داریم استفاده می‌کنیم.)

Aidin,
somehow,
is a real legal guy, a regular guy;
and nothing more, and nothing less.

©2004 - 2020 blog.horm.org