آرشیو برای بخش : حوالیِ انتهایِ قطبِ شمال

10:14 چهار شنبه، 11 اکتبر 17

زمستان سردی که قرار بود من و تو با هم فرار کنیم،
ولی تو زود برگشتی…

آمدی، گفتی دیرت می‌شد و من باور کردم.

بعدها به دروغ‌های خودت جلوی من اعتراف کردی، لب‌خند زدی و من،
و من…
و، من.

من حداکثر می‌توانستم آرزو کنم تخریب‌های درونی‌ام در حد همین ترشح بی‌وقفه‌ی اسیدِ معده روی جداره‌ی بی‌پناه‌ش بماند. و بس.

–آ.

پ.ن. و اگر فرار کرده بودیم، قطعاً الآن پوست و استخوان‌های همان سال‌هایم لای برف‌ها سالم یخ زده بود؛ به‌جای این‌که هر روز بپوسد روی صورتم؛ و اوجِ شادیِ من نگاه کردن به ساعت و دیدنِ این‌که هورا، بیست دقیقه زودتر از تخمین‌م است، باشد.

22:06 جمعه، 6 اکتبر 17

و بی‌شک تو خوب می‌دانی
که رؤیاها الزاماً با فرارسیدن تاریخ انقضای‌شان، نابود نمی‌شوند؛
بلکه کافی‌است صحنه‌هایی درشان وجود داشته‌باشد، که از نظر زمانی با تعداد شمع‌های روی آخرین تولّد هم‌خوانی نداشته باشند…

من‌ای که در سرما (سرماهای خوب) و تنها (تنهایی‌های خوب) بزرگ شده‌ام،‌ حداکثر لطف‌ای که می‌توانم به بشریّت بکنم این‌ست که تظاهر به سوشال بودن بکنم وقتی وسع‌ام می‌رسد؛
و بس.
اما، با این‌حال، وقتی هوا باز سرد می‌شود و من را تنها می‌گذاری، باز چشم‌های‌م را می‌بندم و به شمع‌های تولّد به‌چشم موانع ترقّی‌ام نگاه می‌کنم. موانع دردناک‌ی که پوست‌ام را در درجه‌ی اول زمخت و در درجه‌ی دوم کلفت می‌کنند.

تو شاید ولی یادت بیاید… باورت بشود…
که،
من
گاهی
دلم برای …

06:34 سه شنبه، 19 سپتامبر 17

تک‌تکِ تمامِ نتایجِ خودکاوی‌های گذشته‌ام را
که لفظ “مگر” حداقل یک‌بار درشان به‌کار رفته
به‌ترتیب رویِ طاقچه می‌چینم دومینو‌وار
و با تلنگری ساده همه‌شان را آرام آرام…

دومینو‌های بی‌مامن، ساده‌لوح‌تر از آن هستند که دست‌به‌دست هم بدهند تا اسنوبال‌افکتِ جمعی ایجاد کنند؛
و من در جستجوی بی‌دار شدن چندتایی‌شان را با نوک انگشت سبابه و شصت از روی زمین بلند می‌کنم، با‌احتیاط بو می‌کنم، و از پنجره پرت‌شان می‌کنم بیرون توی دریاچه.

من اگر بی‌دار بشوم روزی،
قول می‌دهم تو را…

10:24 جمعه، 4 آگوست 17

امان از تمام بذرها و تخم‌‌های مغزی‌ای که
ناخواسته در کودکی و نوجوانی کاشته می‌شوند و ریشه‌شان تا مغز استخوان می‌رود و لامصب هر چه قدر هم با تیغ بزنی‌اش باز تا دهه چهارم زندگی هم (حداقل) هر ۶ ماه بعد می‌زند بیرون. (سلف‌سایکانالیزِ تپل‌ای هم می‌طلبد، کشف و مواجهه با آن.)

حال اگر تعدّدِ پارامترهای تغییریافته را در آن کاهش بدهیم، و به جایی برگردیم که صبح‌هایش برف ببارد و نه بیگانگی/بیگانه‌پنداری/بیگانه‌انگاری، آن‌وقت شاید حداقل ورم و سوزش‌اش کم‌تر بشود. نقطه. [مکث و نگاه عمودی به بالا، به آسمان. نقطه.]

مزه‌ها،
بوها،
زبان‌ها،
لب‌خندها،
و نهایتاً رویا‌ای که دوست داری بی‌دار شدن‌ای در کار باشد حتماً، اما نه خیلی زود، لطفاً.

دلم تنگ می‌شه…

20:35 سه شنبه، 11 جولای 17

و بَعد در عمق
و بَعد در نگاه
و بَعد در همه‌ی چیزهایی که بوی انتظار می‌دهند
من را با چشمانِ کاملاً باز و موهای پریشان و مغزی که تکلّم را فراموش کرده،
لای زباله‌های یکی از همین کلان‌شهرهای کپیتالیست‌ی که «انسان» را می‌بلعند و «مصرف‌کننده» پس می‌اندازند،
خواهند یافت.

من باز-یافت نمی‌شوم دیگر.
این‌بار دیگر مقرون به صرفه نیست.
این‌بار دیگر درصد مولکول‌های سالم و مقوّی‌ام به‌جایی رسیده که باید دونِیت بشوم، محض تکس‌دیداکتیبل بودن فقط.

تهران پاییز دارد ولی.
جنگ جهانی سوم در من روزی با آتش‌بس طرفین به پایان می‌رسد. کسی اقرار نمی‌کند چه‌قدر – عین همه‌ی بقیه‌ی جنگ‌ها – بی‌هوده بوده و آخرش فقط یه منحنی کوسینوسی طی شده تا باز به صفر برگردد؛ کسی هم نایی برای‌ش نمانده که یخه‌ی بقیه را بگیرد و بپرسد چرا. نقطه. مهم این‌ست که باز به آرامش برمی‌گردیم — حالا با چندصدهزار سلولِ مغزیِ فرسوده یا بعضاً مُرده، یِ بیش‌تر، که به‌دَرَک.

من در تهران به آدم‌ها بدون ترس از لهجه‌ام، خودم، ناباورانه دیده شدن، و ترس از باز یافتنِ ناخن‌های شکسته‌ام، سلام می‌کنم.
می‌خندم.
و ترمیم می‌شوم.

بی‌دار که می‌شوم بعدتر،
در شهرِ من برف آمده.
کفش‌های‌مان باز خیس می‌شود.
و من خیلی آرام‌تر
خیلی خیلی آرام‌تر
در جایی که مدفون شدنم هم آرام باشد،
خودم را دفن می‌کنم
و صفحه‌ی آخر را می‌بندم.

پشت جلدم هم مهم نیست چه‌قدر بازاریابانه از خلاصه‌ی رزومه‌ام بنویسند — مهم تو بودی، که
باور نکردی‌
اَم.

01:15 جمعه، 7 جولای 17

قبول نیست که هر ۸ ساعت باید عوض بشود…
قبول نیست که هر ۸ ساعت من باید پرت بشوم…
قبول نیست که من همه‌ی چیزهای محقّرانه‌ای که مالِ مالِ خودم بود را گم کنم.

من تمامِ شب‌هایِ گرمِ تابستانی را با بی‌خوابی سپری می‌کردم؛ و می‌خندیدم.
من به مرگِ درختانی که با عشق پای‌شان آب می‌ریختم زل نمی‌زدم؛ بُهت‌ام نمی‌زد.
من به سگ‌دو زدن عادت‌م نمی‌شود؛ کرخت نمی‌شدم.
من به …

چشم‌های‌م را می‌بندم.
من با چشم‌های بسته هم/حتی/راحت‌تر می‌توانم به‌صورت یک شبح‌ِ ناشناس به تیخوانا سر بزنم.
بروم فقط ببینم آیا لهجه‌ی مردم عوض شده یا نه؟
بروم ببینم آیا می‌توانم ناپرهیزی کنم و کمی از این ۸ ساعته‌ها را در جیب‌م بگذارم و به ۸ ساعت دوم ببرم؟

هوس می‌کنم تمام تاریکی شب را باز لخت بدوم توی جاده.
هوس می‌کنم تمام این نوشته‌ها را بریزم توی رودخانه و شنا کردن‌شان را تماشا کنم. (این روزها کمتر کسی پیدا می‌شود که فرق تاهومای ۹ با تاهومای ۱۰ را با چشم غیرمسلح بفهمد و لذت هم ببرد همزمان روی‌ش.)
هوس می‌کنم لخته بشوم و به هر کسی که پیشنهاد ریئلیتی‌چِک به من بدهد، انگشت میانه‌ام را نشان بدهم و به لخته‌تر شناور شدنم ادامه بدهم.
هوس می‌کنم دوباره ساعت‌ها به کنجِ دیوارِ سفید زل بزنم و در مغزم وقتی تول آلفا لَبرینث‌های ریکرسیو‌وار، به‌مثابه‌ی خوش‌آمدگویی گرم، می‌سازد غرق بشوم. همین حالا.

آخرش نتیجه‌ی آزمایشِ خون‌م می‌شود افزایشات هورمونیِ فصلی. ببین کِی گفتم. من بعد از این همه سال بویِ فاصله‌ی مانده تا ۱۲ شهریورها را دیگر خوب بلدم!
آخرش، حتی اگر باز هم این وسطِ هوایِ همیشه مه‌آلودِ دِلی‌سیتی کمی دانه‌های ریزِ رطوبت روی شیشه‌ی جلوی ماشین ظهور کند، باز احتیاط واجب شرعیِ هورمونی بر آن است که تا اولین باران پاییزی صبر کنیم.
آخرش…
راستش، آخرِ آخرش …
راستش، مطمئنم آخرِ آخرش من حوالیِ آذر به دنیا می‌آیم.

Aidin, somehow, is a real legal guy, a regular guy; and nothing more, and nothing less.