آرشیو برای بخش : حوالیِ انتهایِ قطبِ شمال

23:27 پنجشنبه، 17 می 18

به‌صورت کاملاً پرکتیکال‌ دارد به‌م ثابت می‌شود که گاهی آدم عمق دلتنگی را فقط زمانی که برطرف می‌شود می‌فهمد.

با علم به این قضیه، من دارم به‌صورت تقریباً اکسپریمنتال‌ می‌فهمم که کم‌خوابی با پرخوابی جبران نمی‌شود… و تک‌تک ساعت‌هایی که باید اسنوز را خفه کنم و بدوم، صرفاً از عمق عمرم در دنیای موازی کم می‌کند…
و من بعضی شب‌ها در رفتارهای نکرده‌ی تو در بیداری بدجور سقوط می‌کنم.
و تو می‌خوابی و من…

چشم‌هایم را می‌مالم و به بی‌دغدغه پذیرفته شدن در جزیره‌ی بزرگ فکر می‌کنم. مایل‌اِستون‌های زندگی اگر قرار بود موتیویشنال‌-بِیسد باشد که الآن من در ۷ دقیقه‌ی آخرِ قبل از ماراتُنِ پنج‌شنبه چشم‌های‌ سبز و سرخ‌م را تنگ نمی‌کردم که همین‌ها را هم بنویسم، عزیز جان. :‌-‌)

…. حق با توست — شاید واقعاً کودک درون‌ش مُرده باشد…

از منظرِ کمی منصفانه‌تر اگر نگاه کنم، می‌توانم بفهمم چرا احتمال دارد مغز من معیوب نباشد اصلاً؛ و این صرفاً همه‌ی بی‌خوابی‌های تابستانه بوده که باعث شده مغزم به‌جای پذیرش آگاهانه‌ی ضعفِ زمان‌بندی، ترجیح بدهد لج‌بازی کند و حسابی کُن‌فبیولیشن راه بیاندازد.

چون‌آن کودک بهانه‌گیر و یک‌دنده و سربه‌هوایی، هر موقع حق مسلّم خودش می‌داند به عقب برمی‌گردد و خاطرات را به سلیقه و دلخواه خودش بازنویسی می‌کند. اجر سلف‌رایشس بودن‌ش را هم ساعتی حساب می‌کند – از آلارم‌های ریسه‌وار صبحگاهی. شاید اصلاً این‌که سردرد می‌شوم، دلیل‌ش تهوع نرون‌هایی است که از عذاب وجدان به‌تنگ آمده‌اند…
همه‌ی این‌ها را گفتم که به این‌جا برسم که
صبوری و خویشتن‌داری و مچوریتی و کاظم بودن و سایر وصله‌های کول‌مآبانه به کنار،
این‌قدر بهانه‌گیری ملالت‌زا می‌شود آخر، عزیزم…

قول می‌دهم امشب زودتر بخوابم.
قول می‌دهم امشب اگر باز بادهای گرم بی‌خوابی‌های مفرطِ تابستان‌های دهه‌ی هشتادِ غرب تهران در سرم پیچید در خواب، شل کنم ماهیچه‌های زیر جمجمه‌ام را و به‌جای ناباوری، روی موج‌های پیش‌رویم رها باشم و زمزمه کنم آخرین بوی خاطراتی که شاید امشب برای همیشه بازنویسی بشوند را…

اصلاً روشن‌فکرمآبانگی به کنار، شرعاً ادای احترام متقابل به فروید و داروین است اگر بگوییم قانون تنازع برای بقا در خاطرات هم همیشه در جریان است؛ مخصوصاً اگر ۱۲۵۰۰ مایل یا به عبارتی ۸ سال نوری از تهران دور باشی… آن‌هم تهران‌ای که سال‌هاست هیچ‌کس ازش خبری ندارد و شاید کودک درونش مُرده باشد…
تهرانِ من، و همه‌ی چیزهایی که یک روز پاییزی زیر کانورژن هوای نیمه‌آلوده‌اش، بلعیده شد و دیگر دیده نشد که نشد.

کپی دوم‌ش که دستِ تو بود هم پاک شده آیا؟

13:26 جمعه، 30 مارس 18

دی‌پی‌دی‌آر فقط یک بهانه/سمپتوم قضیه‌ست؛
مشکل از ویسکوزیته‌ی ماسه‌های درون جمجمه‌ام است، و رد پاهایی که…

ردّ پاهایی که… و برون‌نگاشت عادت‌های هفته‌گی و ماهیانه‌ی درونی‌ای که…
درونی‌ای که…

و واژه‌هایی که آن‌قدر زود فرار می‌کنند که حتی نمی‌توانم تشخیص بدهم از سر خجالت‌ست یا ترس.

باید پتیشن جمع‌کنم برای کسانی‌که مود و خُلق‌شان – مثل من – آندر-ریپرزنتد است در این حوالی، که عجالتاً یک هفته از اوایل بهار را صرف یاد کردن از پاییز (و ابتدای زیبای پایان‌ها) بکنند. می‌ترسم دیر بشود آخر.
دیرتر از همه‌ی ویکندهایی که با هم صبر کردیم و با هم نرسیدیم.
و همه‌ش ترسیدیم، که نکند همه‌ش تقصیر خودمان باشد.
خودِ خودمان — کلیه‌ی ساکنینِ این‌ورِِ همان آینه‌ی کلاسیک‌ای که شب‌ها بی‌سروصداتر از پنجره، آرام چشمانش را می‌بندد، فراموش می‌کند، و می‌خوابد.

06:36 چهار شنبه، 14 مارس 18

خوابِ واژه‌ها را می‌بینم،
که دارند آرام آرام، صبور صبور، معصوم و زبان‌بسته، دور می‌شوند.

ریشه‌یابی‌اش می‌کنم در تک‌پرده‌ای‌هایی که این روزها ناخودآگاهِ رها، بی‌پرده، و محترم‌ام جمع کرده؛ بعد مرتب روی طاقچه چیده همه‌شان را، و وقتی خشمِ نهفته‌اش یک‌هو بیرون ریخته، همه‌شان را پرت کرده به در و دیوار…

ناخودآگاه‌ست دیگر… خشم‌اش کودکانه به‌جا و به‌حق است.

تمامِ واژه‌های نگفته‌ام را، آرام آرام می‌نویسم روی کاغذهای سفیدی که با خودم برای بقا – و احیاناً فرار – در تاریکیِ شب آورده‌ام؛

بعد آرام آرام تک‌تک‌شان را، هر شب، طوری که نه به روشنیِ قرصِ ماه بر بخورد، نه به خوابِ آرامِ سطحِ بی‌غشِ آب، نه به لطافتِ دمیدن‌های بادِ بامدادی، توی چاه می‌ریزم. هر شب؛ هر شبی که بی‌دار می‌شوم از جنب ‌و‌جوش واژه‌های بی‌قرار در سرم.

بعد اما، چاه کم‌کم پُر می‌شود.
چاه هم، مثل هر انسانِ کمابیش آشفته‌ی دیگری این روزها و این سال‌ها، ظرفیت خودش را دارد. وقتی از حد رد بکند، سردی گرمی‌اش بشود، و یا قلبش به معده‌اش فشار بیاورد، فوران می‌کند. بالا می‌آورد.

چاه اوورفلو می‌کند. خودش را، هر‌چه هست و نیست، هر‌چه ذات خودش و تمام گنجینه‌ی واژگانیِ باکره تا مستعمل‌ش است را بالا می‌آورد. همه خویشتن‌داری‌هایی که تمام این سال‌ها در گلویش خفه شده، خاک خورده، و خام‌خام رخنه کرده و اندوخته شده را، خیس‌خیس، خشک خشک، تخلیه می‌کند با خیالِ تخت و بی‌مخاطب.

از دهانش می‌زند بیرون. چند صد میلی‌ثانیه‌ی اول خودش درنگ می‌کند که آیا جا و وقت‌ش مناسب هست یا نه، اما فشارِ واژه‌های بی‌طاقت برای بالا آمدن و رها شدن – در حدِ انتقام از ذاتِ طبیعت و سرشتِ سرنوشت‌ِ سرشت‌شان – مجالِ تعلل نمی‌گذارد. سیلِ واژه‌ها، تمام شهر را، تا چهارانگشت بالای زانو، فرا می‌گیرد.

بعد تو،
و همه‌ی اهالیِ شهر که فکرش را هم نمی‌کردید،
صبح که چشم باز کنید، از بوی همه‌ی واژه‌های غریب‌ای که روزی برای بقا رقابت می‌کردند اما حالا دیگر حتی رغبتی به َبازغرق‌شدن ندارند، جا می‌خورید.
می‌دانم، می‌دانم، دیرتان که بشود، مثل هر آدمی که شانه‌کردنِ موها هم برایش دیگر اولویت نباشد، فقط می‌دوید. می‌دوید و واژه‌هایی که اوجِ کمالِ سعادت‌شان رسیدن تا پایِ تختِ شما بوده، به کفِ کفش‌تان می‌چسبند؛ طلبیده و نطلبیده، خودآگاه و ناخودآگاه.
بعد آرام آرام، در تمام شعاعِ صد قاصدکیِ اینجا پراکنده می‌شوند تا با باد و باران نویدشان باز پخش بشود و به دورِ بعدیِ تناسخ‌شان بازگردند.

کسی نمی‌داند، شاید هیبتِ چیزی که به نامِ دریاچه سال‌هاست پشتِ پنجره آرام با لب‌خند خوابیده، مسخِ “امید” غیرمعقول ولی آرزوکردنیِ کودک‌ای بوده، که نیمه‌شب با پریشانی از خواب پریده و کنار تختش به‌جای یک لیوان آب، کاغذ و خودکار بوده فقط…

شاید…

دلم برای واژه‌هایی که به تو قرض دادم و تو یادت می‌رفت هر شب قبل از خواب، یا حداقل ماهی یا سالی یک بار، صدایشان بزنی، تنگ شده.

تو نمی‌دانی، این کارمای واژه‌های مطرود و متروک است که ما را به تقلا برای تکرار کردنِ نرسیده‌های نگفته و ننوشته، وا می‌دارد.

یادت که هست آخرین واژه‌هایی را که گفتم جایشان اینجا نیست و تو…
تو لب بستی و،
واژه‌ها غم‌شان گرفت و
رخت بربستند که بربستند…

زمستان بود،
زمستان‌تر شد.

و سال‌ها طول کشید تا تو بفهمی ریشه‌ی گرفتگی‌های ریز و ناخودآگاه و منظمِ تهِ دلت چیست.

و من – که تلاش می‌کردم واژه‌هایی که ناخودآگاه در چشمانم آرام آرام جمع می‌شدند و می‌ریختند بیرون را کتمان کنم – پشت این صفحه‌های آبی و پرده‌های نقره‌‌ای و فاصله‌های سبز، گم [و گور] کردم خودم را.

این شد که حالا، این روزها، در بیداری با هُرم گرم می‌شوم و شب‌ها،
در خوابِ گرم، کارمای هُرم بی‌دارم می‌کند و بی‌تابی می‌کند تا آن‌قدر بنویسم تا پلک‌هایش سنگین بشود و آرام آرام خوابش ببرد.

خوابِ واژه‌ها،
عمیق اگر نباشد،
زلال و فرحبخش و بی‌دغدغه پُر‌رویاست. حتماً.

04:39 یکشنبه، 28 ژانویه 18

باد، باد، باد،
شب‌هایی که سربه‌زیر از پشت پنجره نامرئی می‌گذرد تا صبح…

من،
نیمه‌های شب بی‌دار می‌شوم و یادم می‌آید بیل از مهم‌ترین اختراعات بشر است — مخصوصاً بیل‌ای که درون جمجمه، خودکار و بی‌ارادانه‌هدف‌مند، بکاود.

زمستان،
حداقل کرامت انسانی،
تخریب خودآگاه ایگویِ سیری‌ناپذیرِ طلب‌کارانِ نالایق،
فرهنگِ ما،
جامعه‌شناسی‌های موسمی.

بگذریم… کجا بودیم؟ آه!
شب‌های ممتدِ نویسنده؛
که تا صبح نمی‌خوابید.
که تا صبح از خودش مایه می‌گذاشت – خودش را در نوشته‌هایش متناوباً مصرف، قربانی، و عرصه می‌کرد.

برف که می‌بارد و من جا مانده‌ام،
یعنی یادآوریِ این‌که هنوز خیلی چیزها هست – از جنسِ خدا – که فارغ از انگ‌ها و خودتخریبی‌ها، هنوز دل‌شان برای من تنگ می‌شود.

خانه،
مفهوم انتزاعی‌ای است که عینیت دادن ضمنی بهش هم، آرام‌بخشِ قلبی است.
و برف
و پاکی و معصومیتِ کاملاً بکری که می‌پوشاند تا بخندیم
به همه‌ی چیزهایی که نزدیک بود یک عمر در حسرت ترمیم‌شان (در گذشته) خودمان را آزگار کنیم!
نه واقعاً؟…

تو اما،
اگر به این‌جا رسیدی
دست‌کش‌هایت یادت نرود.
دست‌های تو، وقتی از برف سردتر، و سرخ و سفیدتر می‌شوند،
دلِ من را…
… هنوز.

00:30 جمعه، 12 ژانویه 18

ترس‌هایم را
نصف‌شان را دفن می‌کنم تهِ دریاچه،
نصف دیگرشان را می‌کارم توی باغچه،
الباقی را می‌چینم روی طاقچه…

طاقچه ولی توی چشم است و من،
نمی‌خواهم تو ببینی‌شان ولی؛
نه تو رغبت شنیدن‌شان را داری، نه من جرات گفتن‌شان را.
همین می‌شود که آلارم می‌گذارم برای ۵:۴۰ عصر، و قورت‌شان می‌دهم. می‌روند تهِ تهِ من دوباره.

سال‌هاست درونِ من گنجینه‌ای از اسرارِ ناشناخته و عتیقه به گِل نشسته.
خیلی بیش‌تر از دریاچه،
حتی شاید بیش‌تر از اقیانوس…
هر چه باشد کم در من ته‌نشین نشده تمام این سی و اندی سال اخیر بعد از میلادم. خصوصاً تمام روزها و شب‌هایی که طوفانی بوده درونم، و هر چه بوده و نبوده آن‌قدر به در و دیوار خورده که مغروق شده.
خصوصاً تمام بارها و مسافرهای درونم؛ به مقصد گرین‌ویچ، مانتین‌ویو، تیخوانا، اوکلند، میرداماد، دهکده، ملبورن.

آرام می‌خزم توی تخت تا بخوابم قبل از آن‌که رسوبات دوباره دگرگون بشوند و ماهی‌های گوشت‌خوار بخواهند با سلول‌های خاکستریِ نرسیده به هیپوکمپوس من تخمه بخورند تا صبح.
این شب‌ها باز جزر و مد زیاد شده و من…
… از خودم بالا می‌روم تا نوک یکی از همین لوکال ماکسیماها بلکه آرام بگیرم و منتظر اولین برف زمستان بمانم.

22:59 پنجشنبه، 28 دسامبر 17

ایگوی من
که می‌بینی این روزها بدجوری از سرِ گرسنگی پرده‌دری می‌کند،
دقیقاً بیست و اندی سال پیش پیش زخم معده گرفت.

تو نبودی
و ندیدی
که این روزها راست‌راست قضاوت می‌کنی همه‌ی چیزهایی که الآن به‌رویت باز شده.

ایگوی من،
خواسته یا ناخواسته، چیزی بین افتخار و اجبار،
پنیرِ متخلخلِ شله‌قلم‌کاری است که فقط می‌توانم از پشت ویترین بهت نشانت بدم. چرا که گاهی حتی با یک تماس هم می‌تواند سمّی بودن خودش را (همان‌طور که در مقالاتِ علمی و روانشناسیِ متعدد نوشته‌اند) برملا کند.

ببخشید.

باید یه لیست طولانی بسازم از فیلم‌هایی که توش دیالوگ «متأسفانه من حافظه‌ی قوی‌ای دارم…» گفته می‌شه، یا پتانسیل گفته شدن‌ش هست؛
بعد بزنمش روی ریپیت و همه‌ی این ۲۴ روز باقی‌مونده رو ۲۴ ساعته بشینم ببینم‌شون.

برای ثبت در پرونده می‌گم:
یکی از تهمت‌های دیگه‌ی من اینه که دنبال خودم توی جاهایی می‌گردم که به‌نظر شاید نارسیست‌مآبانه به‌نظر بیاد، اما حقیقتش اینه‌ که توی زندگی‌های قبلی‌م اونجاها من زندگی کرده‌ام.
و تو نبودی.
و زاویه‌ی این پنجره‌ها هم متفاوت بود.
و قبرستون‌هایی که توی خواب‌هام سر می‌زدم هم تعدّد کمتری داشت.
و سرمای اینجا هم،
و سرمای اینجا هم،
و امان از سرمای اینجا…

حق می‌دم بهت که خیلی طبیعی برگردی و بگی «مگه کسی مونده که بفهمه کسی هم رفته؟»

آدم یا می‌خوابه یا بیدار می‌مونه؛
من‌ای که می‌بینی سال‌ها در آلفا به‌سر می‌برم دارم جبراً بازپرداخت جریانات مغزی‌م رو می‌دم که بعضاً منجر به بازیابی و آپ‌سایکلینگِ همه‌ی شمع‌هایِ مجازی‌ و غیرفیزیکی‌ای می‌شه که تمامِ این سال‌ها…

در آلفا،
جلوی آینه که می‌ایستم، مردمک چشمم گیج می‌شه. آینه‌ی ابدیتی‌اش تا عصب بینایی ته شبیکه شلوغ می‌شه، مبهوت می‌شه، و نهایتاً می‌ترسه.
قطعاً ایمپاستر مژه‌ها هم بی‌تأثیر نیستند این وسط.

آلفا، نت‌فلیکس، و زیر دوشِ آبِ بیش‌ازحد جوش، تنها سه جایی هستن که راحت می‌تونم گم بشم. هر بار هم که بی‌دار می‌شم یا فیلم تمام می‌شه یا نفس‌ام از بخار حمام بالا نمی‌یاد، توی طبقه‌ی ارایوالِ ترمینالِ بازگشت به این دنیا کمی مکث می‌کنم. راستش گاهی خوشحالم و گاهی نه. خوبی‌ش ولی اینه که می‌دونم با همین یه چمدونِ مختصرِ توی دستم می‌تونم تا سفر بعدی سر کنم.

این وسط فقط باید حواسم باشه موبایلم،‌ کردیت‌کارت‌هام، و هیپوکمپس‌ام رو جایی گم نکنم.

راستش، چمدون‌م بهانه‌است؛
شاید، خیلی زود بی‌دار بشم.

00:23 چهار شنبه، 27 دسامبر 17

کارما،
امشب که همه خوابند،
و حتی خودِ خودِ من
– که این روزها چمدان‌م ساکِ دستیِ ساده‌ای است که اگر در ترمینال هم ازم بدزدی‌اش، چیزی از ماتیِ عمقِ نگاهِ گیج‌ام به دوردست کم نمی‌شود –
هم ساعت‌ها از این تخت دور شده‌ام،
بیا و همه‌ی گریه‌های‌ت را بکن، فحش‌های‌ت را بده، تُف‌های‌ت را بریز، ضربه‌های پنالتیِ این بازیِ ۳-۳ شده را بزن
و بگذار راحت بروم.

قول می‌دهم جایی که می‌خواهم بروم، نه من پشتِ‌سرِ تو حرف‌ای بزنم،
نه کاری کنم که تو – می‌دانم، از سرِ وظیفه‌ی ذاتی‌ات – مجبور شوی پشتِ‌سرِ من.

کارما،
این روزها
و با این حجمِ سائیده‌شدن‌، شکستن، و تَرَک برداشتنِ روزافزونِ چنگ‌ها (ناخن‌ها)یم،
من حتی اگر سه‌هزار فانوس هم دست‌ام بگیرم باز تمامِ مهِ جلوی پایم از مردمک‌های‌م غم‌گین‌تر خواهد بود.
آخرش هم که باید برگردم و تمنّا کنم برای بقای خودم
با توصّل به اثباتِ منطقیِ انکارِ ایگوسنتریک بودن، نارسیست بودن، و سایر اتهامات وابسته،
برای اطرافیان و دوستانِ عزیزی که
من را، در کنارِ خودم، در صندوق‌چه‌ای حاویِ خودم و انگ‌های وجودیِ ناشی از خودم‌بودن‌ام،
هر شب لای هزاران آینه‌ی ابدیت‌نما
به خاک می‌سپارند.

راستش از هرجهت که حساب می‌کنم،
من آن‌قدرها هم تو القا و ابلاغ می‌کنی نمی‌توانم مزخرف‌بالذات باشم.
این را جدی می‌گویم.
جدی و
دقیقاً با تمامِ محاسباتِ مزخرف‌ی که با دیدنِ هر تاریخِ YYYY-MM-DD مربوط به پنج سال اخیر، مغزم در عرض سه ثانیه حداقل پنج «من اگر» برای‌ش تولید می‌کند.

علی‌ای‌حال،
من اگر گاهی فریاد می‌زنم،
دلم برای گلویم تنگ نشده،
ذاتاً هم آن‌قدرها کفِ خشم‌دانی‌ام ضدنشتی نیست که بخواهد بماند و جمع شود و عقده بشود؛
صرفاً دلم برای خودم با صدای بلند می‌سوزد
و همه‌ی تبادلات پایاپای‌ای که از جنس جسم و روح‌ام کردم و
آخرش
به نگاهی…

تو شب‌هایی که لب‌ریز می‌شوی و خوابت نمی‌برد، کجا می‌نویسی؟

10:47 سه شنبه، 12 دسامبر 17

شادی‌های پیروزی‌هامون رو
گذاشته بودیم برای بعد از تموم شدنِ جنگ.
اما جنگ
هیچ‌وقت تموم نشد.

10:14 چهار شنبه، 11 اکتبر 17

زمستان سردی که قرار بود من و تو با هم فرار کنیم،
ولی تو زود برگشتی…

آمدی، گفتی دیرت می‌شد و من باور کردم.

بعدها به دروغ‌های خودت جلوی من اعتراف کردی، لب‌خند زدی و من،
و من…
و، من.

من حداکثر می‌توانستم آرزو کنم تخریب‌های درونی‌ام در حد همین ترشح بی‌وقفه‌ی اسیدِ معده روی جداره‌ی بی‌پناه‌ش بماند. و بس.

–آ.

پ.ن. و اگر فرار کرده بودیم، قطعاً الآن پوست و استخوان‌های همان سال‌هایم لای برف‌ها سالم یخ زده بود؛ به‌جای این‌که هر روز بپوسد روی صورتم؛ و اوجِ شادیِ من نگاه کردن به ساعت و دیدنِ این‌که هورا، بیست دقیقه زودتر از تخمین‌م است، باشد.

22:06 جمعه، 6 اکتبر 17

و بی‌شک تو خوب می‌دانی
که رؤیاها الزاماً با فرارسیدن تاریخ انقضای‌شان، نابود نمی‌شوند؛
بلکه کافی‌است صحنه‌هایی درشان وجود داشته‌باشد، که از نظر زمانی با تعداد شمع‌های روی آخرین تولّد هم‌خوانی نداشته باشند…

من‌ای که در سرما (سرماهای خوب) و تنها (تنهایی‌های خوب) بزرگ شده‌ام،‌ حداکثر لطف‌ای که می‌توانم به بشریّت بکنم این‌ست که تظاهر به سوشال بودن بکنم وقتی وسع‌ام می‌رسد؛
و بس.
اما، با این‌حال، وقتی هوا باز سرد می‌شود و من را تنها می‌گذاری، باز چشم‌های‌م را می‌بندم و به شمع‌های تولّد به‌چشم موانع ترقّی‌ام نگاه می‌کنم. موانع دردناک‌ی که پوست‌ام را در درجه‌ی اول زمخت و در درجه‌ی دوم کلفت می‌کنند.

تو شاید ولی یادت بیاید… باورت بشود…
که،
من
گاهی
دلم برای …

Aidin, somehow, is a real legal guy, a regular guy; and nothing more, and nothing less.