آرشیو برای بخش : حوالیِ انتهایِ قطبِ شمال

12:30 سه شنبه، 18 ژوئن 19

… نوشتنم که می‌گیرد،
سیّال می‌شوم در همه‌ی چیزهایی که گفتم بودم دوست دارم بعد از مرگ‌م بیش‌تر نگاهِ مردم را جذب کنند.
دریاچه، ابرها، مرغ دریایی، و ذاتِ بودنِ «تو».

… که باز یادت رفت.

تهِ تمامِ لاشی‌گری‌های‌م در تمام طول روز
باید همیشه شب به خانه برگردم. (خوابیدن توی پارک، هم سفت است، هم شپشو.)

و روزهایی که
همه‌ی داراییِ روزانه‌ام را در طی لاشی‌گری‌ها از دست‌داده‌ام
چاره‌ای ندارم جز این‌که آخرش با قطار محلیِ دان‌تان برگردم و از میله‌های بیرون درش آویزان بشوم.
(باد جاده اوایلش لذیذست، بعد سرما و لعنت‌ش فقط می‌ماند، بعد توی طونل دوباره متولدم می‌کند، تا دوباره لذت‌بخش بشود.)

به خانه که می‌رسم
گزینه‌ی شب‌بیداری و قرض گرفتن از ساعت‌های صبح روز بعد هم روی میز هست. و عینِ مسلّمِ تمام سایر کردیت‌های دنیوی که توپاچه‌بودن‌شان بر همگان واضح هست، همین گزینه را انتخاب می‌کنم.
(و لَختی و نشانِ «دیگر گناه‌کار شده‌ام…» را دریافت می‌کنم!)

ول‌گردی‌های شبانه، سبک و سیاق‌شان متفاوت‌ست همیشه.
(و گاهی سعی می‌کنم یاد خودم بیاندازم که همیشه درهای توبه باز‌ست.)

وقتی خوابم می‌برد ته پس‌کوچه‌های شبانه‌ی خلوت و گربه‌گرد (روی کاناپه) با دردِ مهره‌های گردنم بیدار می‌شوم حدود ۴ صبح.

باز مسواک می‌زنم. و ریچوال‌های عرف و نرمال جامعه.
بعد می‌آیم توی تخت و می‌خوابم. موبایل هم دور از سرم.
و تو درنگ‌ای یاد من می‌افتی و بعد یادت می‌رود که یادم افتاده بودی، حتی درنگ‌ای.
(و من یاد خودم می‌اندازم که هر شب ممکن‌ست استکِ دنیاهای اینسپشن‌وارِ خواب‌های ریکرسیو، که شاید سرِ یکی از ریس‌کاندیشن‌های کتچ نشده نشطی پیدا کرد و ته‌هایش دارد باتلاق‌وار ته‌دیگ می‌بندد، بالاخره با یک فرمان از بالاها فلاش بشود و فردایش به‌جای یک‌بار، دوبار را با هم بی‌دار بشوم.)

باید بروم،
صدایم می‌کنند.
تو هم این‌جا حوصله‌ات سر می‌رود، من هم نمی‌دانم دقیقاً تا ساعت چند درگیر خواهم بود که از الآن قرار مشخص بگذارم.
اما تو
قول بده، مستقل از بودن و نبودنِ من، مستقل از آمدن و نیامدنِ من، مستقل از هستن و نیستنِ من،
بیایی و سر بزنی.
دلِ گلدان‌های باغچه شاید برای‌ت…

03:23 یکشنبه، 9 ژوئن 19

کوه‌های مارین،
حتی اگر گلدن‌گیت هم معلوم نباشد، یا گم بشود،
هم‌چنان برپا هستند.

نارنجیِ سرخ،
ناخن‌هایم؛
خاکستری تیره‌ی دودی،
فریادهایم؛
خط‌ی خوانا و سلیس،
نگاه‌هایم.

تمام تلاش‌هایم این روزها برای اثبات توانایی بازتثبیت کردن ثبات پشت‌کارم شاید باشد؛ صرفاً به خودم. یا شاید ملغمه‌ای مرسوم از نوسانات بین ایمپاستر و دنینگ-کروگر. یا شاید صرفاً آخرین خاطره‌های شیرین قبل از بیدار شدن در ظهر تابستان زیر سایه‌ی مزرعه — وقتی مترسکِ متعرّق زیر ظلّ آفتاب، با گوشه‌چشم و لب‌خند مهربانانه ولی آلوده به دلخوریِ قابل اغماض، نگاهم می‌کند و من، به‌سان کودک‌ی که قلک‌ی پر از کوپن‌های تخفیف در کوتاهی از وظایف محوّله‌اش دارد، می‌خندم و چشم‌هایم را می‌مالم تا بی‌دار شوم.

همه‌چیز خوب‌است، آن‌قدر خوب و بی‌دغدغه که ممکن‌ست تا قبل از غروب حوصله‌ام سر برود. آن‌قدر بی‌استرس که بو و لمس و صدای باد را، هر سه را همزمان، بدون نیاز به اپلیکیشن‌های مدیتیشن و تمرکز عمیق و لیزرفوکِس، به‌راحتی و حتی حین قدم‌زدن حس می‌کنم.

سراغ جالیز هندوانه‌ها که می‌روم، تلفیق زیبایی از تضاد تشنگی عام و وفور در قالب‌های خاص و محدود را می‌بینم — همان اختلاف طبقاتی روبه‌رشد در جوامع مدرن. من راست‌ش سوم‌شخص خوبی بوده و هستم همیشه. حتی در دوم‌شخص بودن هم گاهی موفقیت‌آمیز یا موفقیت‌انگیز ظاهر می‌شوم. اما صرفاً گاهی عمق نگاه‌م در آینه، در سلف‌رفلکشن‌های درونِ جمجمه‌ام، در چراغ‌قوه‌هایی که روی خودم می‌گیرم، باعث می‌شود ذوب بشود جامدهای عزم‌هایم. و بعد به‌سان کَره‌ی در حال ذوب‌شدن در ماهیتابه، در انتظار سرخ‌شدن و ایفای منفعلانه نقش جانبی و پوششی‌ام، به اختلاف عقربه‌های ساعت با شب‌بخیر عزیزم‌ها زل می‌زنم و تدریجاً جذب محیط و نهایتاً محو می‌شوم.

من،
شاید از خودم، از بازترسیدن از خودم خیلی بیشتر از همه‌ی زخم‌های گذشته‌‌ام و بازنرسیدن‌های مه‌آلود و گم‌نام می‌ترسم.

من،
شاید باید از کرم دورچشم‌م بیش‌تر به کف دست‌ها و پاهایم بزنم.

من،
شاید باید مناجات‌های شبانه‌ام این بشود که کمی قاطعانه‌تر، مصمّم‌تر، و با عنایت حداکثریِ بالفعل به چشم‌های گرگ درونم زل بزنم؛ تا در شب‌های تابستان هم به شدت و حدّت برف‌های زمستان، برایم با همان غرش همیشگی زوزه بکشد.
همان زوزه‌ی برف‌های ونک، میرداماد، دولت، تجریش؛
همان زوزه‌ی مارین، فورت‌بِرگ، مندوسینو، بولیناس.

04:22 جمعه، 12 آوریل 19

کلیدواژه‌ها را مرتب می‌کنم
روی طاقچه، بر حسب غلظت از کوچک به بزرگ،
و با ذوق منتظر می‌شوم تا باز شب ریچارد بیاید.

ریچارد می‌آید.
خسته‌است و من باز
در سکوت رو به دریاچه، با یک نگاه می‌فهمم و تنها به سالادِ سبُک قبل از خواب قناعت می‌کنم.

(می‌ترسم در وهله‌ی آتی تناسخ‌م هم
باز همین مسیر را بروم و در کوچه‌های خاکی تمام روزها را پرسه بزنم و شب‌ها…
… شب‌ها هم که ریچارد پیپ و پنجره و پرسه در پستو و نهایتاً پتویش را، به من ترجیح می‌دهد.)


پشت دریاچه اقیانوس هست؛ گاهی شلوغ‌تر و گاهی خیلی آرام‌تر و لعنتی‌تر از دریاچه.
و شب‌هایی که ریچارد مشوش‌تر از من می‌خوابد، می‌دانم این همه دل‌واپسی من و هر یک ساعت پتو روی شانه‌هایش کشیدن، آخر در دادگاه بر علیه خودم استفاده خواهد شد. و باز، و همچنان، هر شب می‌کنم همان‌ عادت‌های قدیمی و قلبی را.
من، با افتخار و کمی تعصب از جنس تملک، بهتر از هر کس دیگری می‌دانم ریچارد از لختی سرشانه‌هایش همیشه سرما می‌خورد در بهار.


به چند روز که می‌کشد،
راستش فکر می‌کنم شاید همین خراش‌های قدیمی و زخم‌ها را هم باید می‌پوشاندم. انسان تا یک سنّی خراش‌هایش معصومانه و مظلومانه ترحّم‌برانگیز و جذاب‌ند؛ بعد از آن، حدوداً ده سال بعد از آن، وقتی که «زخم» یک دی‌فکتوی رایج پسابلوغ انسانی تلقی می‌شود (خصوصاً از صدقه‌سری میلنیال‌ها)، باید پوشاند — نشان‌دادن اثر عکس دارد کاملاً، ولو سهوی.

با این‌که قلباً سخت است،
ته سیگارهای ریچارد را فقط تا حدی جمع می‌کنم که غرورم را پایین‌تر از خودش نبیند. نمی‌خواهم دنیا[ها]یم‍[‍‍‍ان] را آن‌قدر کوچک کنم که فقط دو بازیکن در زمین بماند؛ اما، گاهی باید دفاع‌شخصی را – هرچند ناملموس و روتین‌وار – بکنم تا عرصه‌ام تنگ نشود. تنگ‌تر نشود. و دنبال ترَک‌هایم، روزی نیم ساعت توی آینه نگردم؛ وقتی ریچارد صبحانه‌اش را به‌جای من و چای با روزنامه و کاپوچینوی کافه‌ی چهارراه پایین کوچه می‌خورد.

ریچاردِ درون من،
شاید فقط پریود شده و دوست دارد بی‌دلیل خودش را در اخبار و تحلیل‌های سیاسی و جامعه‌شناسی مدرن، بیش‌تر از دریاچه و سکوت شب‌هایش، غرق کند.
ریچاردِ درون من
شاید تهِ تهِ قلبش می‌ترسد پست‌پرفورمنس‌ش آینه‌ای از فیوچر ریزالت‌ش باشد…
ریچاردِ درون من،
شاید دلش برای جاهایی که زیر پونز مانده، خیلی تنگ شده، فقط.
خیلی.

04:57 شنبه، 6 آوریل 19

یک‌جور یائسگیِ دل‌تنگی، یا بلوغ غلیظ مونوگامی، باید در زندگی آدم‌ها باشد
که با رسیدن به آن مرحله همه تمام کارت‌های رونکرده و درفت‌های چندین‌صفحه‌ایِ بالای ۱۰ ساله‌شان را بریزند بیرون.

بعد کلیّه‌ی مخاطبین فقط حق یک‌دور خواندن این تکّه پازل‌های اسنپ‌شات‌گونه‌ی گمشده در پازل بزرگ زمان را داشته باشند، و بعدش تصمیم بگیرند که آیا مستحق بیش‌تر عذاب وجدان کشیدن در ادامه داستان هستند یا نه.
و رد شوند.
و دور شوند.
و خیلی دور شوند.
و خیلی دورتر شوند.
در محور x، و مهم‌تر از آن t.

این وسط، تو،
شب‌هایی که خوابت نمی‌بَرَد
نگاهم را می‌دزدی و به گذشته‌ای می‌دوزی
که من درش آن‌قدر هیچ جایی ندارم و هیچ کسی را نمی‌شناسم که
وقتی در سوله‌های خالی‌اش «تو» را صدا می‌زنم، صدا می‌پیچد و به خودم برمی‌گردد و
من
می‌ترسم از ترس پژواک جستجوگریِ خودم؛ وقتی تو خوابی و من
آرام آرام تمام همان پله‌های قدیمی را
این بار با ذوقِ معجزه‌جوی کودک-‍درونم‍-‍انه‌ای،
به امید ِِ…

راستش،
از تو چه پنهان ولی،
هر دو دستم،
– گاهی، اکثر وقت‌ها، تقریباً همیشه –
پوچ.

توی سرش وقتی
دیگر جا نشد آن همه حرف‌هایش که نباید می‌زد،
شروع کرده بود با خودش آرام و مورمورکنان حرف زدن.

بهترین شنونده‌ی دنیا می‌شد وقتی
فقط باید درک می‌کرد و با کم‌ترین سخنی
به نفهمیدن و قضاوت کردن و موضع گرفتن متهم می‌شد.
(چیزهایی که برای نگفتن داشت عجالتاً داوطلبانه انتحاری شهید و مستقیماً در سینه‌اش خاک‌سپاری می‌شدند؛ درد از چیزهایی بود که گفتن‌شان، حتی با لیزترین لوبریکنت دنیا، مملو از ترکش‌های هفتاد و پنج درصدیِ خمپاره‌های پشت سنگر می‌کردش.)

همین‌شد که ورک‌فلو
به‌صورت اِوِلوشِنِری و نهایتاً طی یک عملیات جهادی
مبدل شد به:
گوش،
مغز،
حلق،
گلو،
بینی،
زیرلب…
زیر لب…
زیر… لب…

دست،
ماشین تایپ قدیمی و زنگ‌زده ولی نجات‌دهنده‌ی ته انباریِ قدیمی.

گفتمت پرواز،
یادت هست؟

به تو،
تویی که وقتی من عرض اتوبان را می‌دویدم نگران می‌شدی،
تویی که شب‌ها بی‌شب‌بخیر شب‌ت بخیر نمی‌شد،
تویی که زبان من را خوب می‌فهمیدی،
یادت هست؟
آیا؟؟؟

پس بگذار چندان هم عذاب وجدان نگیرم اگر
در واپسین استیج آلزایمرم در هفناد و پنج سالگی
نام خانوادگی تو را یادم نیاید و نام خودت را هم
فقط
«تو»
صدا بزنم…
(اگر هنوز مرا یادت باشد، تو.)

04:11 پنجشنبه، 7 مارس 19

تمام جاه‌طلبی‌های انفرادی‌ام
آخرش
در یک ایستگاه قطار
گم می‌شود.

من می‌مانم و
دوراهی این‌که با هویّت سابق‌ام سریع‌تر به‌منزل برسم، یا بی‌هویّت پیاده باز برف و سرما را حس کنم و فقط راه بیافتم…

من،
دقیق که بررسی می‌کنم، می‌بینم دارم خیلی نقطه‌ها و چاله‌ها و بسته‌های سرد و برفی را در مغز و قلبم با خودم حمل می‌کنم.
من،
برف‌هایم را جمع می‌کنم
تا نوک قله‌ی اورست ببارم.

06:03 شنبه، 23 فوریه 19

چندان هم نام‌ش «فرار» نیست،
(نباید باشد)
تلاش‌های خودآگاه و ناخودآگاه‌م برای هم‌سان‌سازی اختلاف فیزیکی، و زمانی
بینِ
درون و بیرون جمجمه‌ام.

من،
هنوز شب‌هایی را تا صبح،
در جاهایی سپری می‌کنم که بی‌چشم‌داشت و خالصانه امیدوارم بیش‌تر بوی بیداری، باور و باریدن بدهند…

من،
هنوز شب‌هایی را تا صبح،
می‌دوم با تکیه بر این توجیه که چون آخرش در همان تختِ دی‌شب می‌خوابم، اسمش«فرار» نیست.

من،
هنوز شب‌هایی را تا صبح،
در همان آلفای ابری و پاییزیِ کنار دریا،
فارغ از حسرت مفهوم عامیانه‌ی «خانه/هوم»،
میان من و تو و ما، گاهی،
«بی‌مقصد به دوردست‌ها دویدن» را انتخاب می‌کنم.

می‌دانی، راستش،
بین لالایی و شب‌بخیر
سال‌ها و مرغزارها فاصله‌ست…

شب‌بخیر مال شب‌هاست فقط، که تو می‌خوابی ممتد و با تمدّد؛
اما در یخ‌زدگی قطب‌ناک قسمت‌هایی از من هنوز، خورشید روی نیم ساعت مانده به غروبِ کامل باتری‌اش از کار افتاده. و البته چون جنبنده‌ی خاصی هم آن‌طرف‌ها زندگی نمی‌کند چندان، حکماً فراموش می‌شود گاهی به‌کل ذات‌ش.
صدای زوزه که می‌آید ولی،
شب‌هایی از شب‌های زمستان،
باز یادم می‌افتد و به‌سانِ مسافری سر می‌زنم.

این روزها ولی،
که سرما به بخش‌های بیش‌تری از حافظه‌ام رخنه کرده،
گاهی چندین ساعت طول می‌کشد تا یادم بیاید
رمز عبور اقلیمش برای سوق دادن خورشید به غروبی بی‌دغدغه، «لالایی برای پلیکان‌ها در زمستان» است.

(شب‌بخیر، مترسک‌ها؛ شب‌بخیر خرگوش‌ها.)

16:38 چهار شنبه، 16 ژانویه 19

و کوچه‌های موهای‌‍ت
از باران
تهی مباد…

22:33 یکشنبه، 23 دسامبر 18

مثل فریدا،
به
درد …

مثل ارنست،
به
نوشتن…

مثل نیویورک،
به
زندگی…

23:55 چهار شنبه، 31 اکتبر 18

من،
بر خواب‌هایم مسلط می‌شوم.
مسلط‌تر از همیشه…
تمرکز می‌کنم روی درک کامل هوشیاری و حضور، وقتی توی آلفا بین سه دنیای موازی در رفت و برگشت هستم؛ و فقط توی یکی‌شان تو با لب‌خند، تو با موهای لخت و نگاه همیشه مهربان‌ت، منتظرم هستی…

من،
تئوری‌های توی سرم و زخم‌های باز دست‌هایم را به خواب می‌برم.
حتی در خواب هم، به‌نظرم پَشِن، واقعاً بین کارفرماها و عُشّاق، بین هر دو گروه، کاملاً آندِررِیتِد است.
و دپریشیئیشنِ ناشی از زخم‌های روزمره در محیط‌های شور، یقیناً به دپرِشِن سوق پیدا می‌کند؛ چه نِگَتیو باشی، چه نباشی…

اکتبر،
خودش را دارد به ماه‌ای پر از نوشتن بدل می‌کند…
ماه‌ای که آخرین تیزی‌های من هم دارند
می‌افتند و لبه‌هایشان کاملاً صاف می‌شود.

اکتبر،
شاید حتی باران هم ببارد.

خنده‌های دلقک،
خنده‌های دلقک،
دلقک،
خنده‌های‌ش،
توی گوشم و سرم که هِی انعکاس پیدا می‌کند،
بلندتر و بلندتر می‌شود؛ و جیغ‌تر، و اثرگذارتر…

دلقک خودش تراماست.
یک‌جور هالووین جیغ‌دار از مترسک‌ای که مسخ شد. مترسک‌ای که یک شب چنان توی نقشش فرو رفت که نسل کلاغ کلاً منقرض شد و کشاورزانی که سرشان تا دسته توی گندم‌های خودشان بود مجبور شدند به‌جرم تفاوت فرهنگی، از کار بی‌کارش کنند.

خواب می‌بینم دوباره ئی‌تی‌وار من را روی سبد جلوی دوچرخه‌ات گذاشته‌ای تا قایم‌م بکنی و ببری. می‌دانم خواب‌ست، ولی بوی شیرینِ قسمت‌های چسب‌ناکِ گذشته بدجور گاهی وسوسه‌انگیز است. می‌دانم روی گذشته‌ام، مخصوصاً خیلی دورها، باید عوارض بدهم. می‌دانم هر بار لمس کردن این چیزها برای جسم و روحم عوارض دارد. عوارضی که نه از یاد می‌روند به این زودی، نه زخم‌شان پاک می‌شود به زودی. حداکثر باید از یادشان ببرم در مرور زمان.
از یاد که می‌روم

□ □ □


از یاد که می‌روم
یادم می‌افتد که ترس‌های آدم‌ها، گاهی، تعریف‌کننده‌ترین فاکتورِ ذات‌ و حقیقت‌شان است.

یادم می‌افتد که سایز ترس‌های آدم‌ها، ربطی به سایز خودشان ندارد — آدم‌های بزرگ گاهی ترس‌های کوچک دارند. آدم‌های کوچک گاهی ترس‌های بزرگ دارند. و ترس‌های من از تمام سیاه‌چاله‌هایی که ازشان پریده‌ام اما ربایش و جاذبه‌شان هنوز پاهای من را نرم‌نرم پس می‌کشند، این روزها متورّم شده‌اند، لامصب‌ها.

تقصیر خودم بود شاید. باید همان شب‌ش آن‌قدر در دریاچه غرق می‌کردم تمام مغزم را، که یخ بزند و فراموش کند سنگینیِ همه‌ی آخرین نگاه‌ها و آخرین لب/پوز-خندها را. اما بی‌حوصله بودم و فقط به فرار کردن فکر می‌کردم.
ترس‌ها، مثل زامبی‌اند — کُند حرکت می‌کنند، اما خودشان را می‌رسانند. و فرار، فقط زمان می‌خرد و هیجان‌ش را کش می‌دهد. همین.

همیشه بدترین ترس‌ها، ته‌شان آرزوی موفقیت هست! اما امان از ناامنی‌های بی‌مأمن که نأمانوس می‌مانند و منحوس می‌شوند. طلسم‌شان می‌ماند و هر چند وقت یک‌بار، بی‌وقت، خِفت می‌کند باز یخه را آخر شب. و من می‌مانم و باز سکوت ساعت‌های سرد و صامت تا صبح، با صداهایی که در سرم نه تسلیم می‌شوند، نه تسلیم می‌کنند. من و ترس‌ها و صداها، تا صبح توی حباب مثل سه سیّال می‌لولیم و می‌غلطیم. کاش حداقل آن‌ها لذت ببرند، شرعاً!

من، گاهی، سرما را از لمس سلول‌های صورتم می‌گیرم. تو که می‌خوابی من و تمام فاصله‌ها و نیم‌فاصله‌ها تا صبح سرک می‌کشیم به همه‌ی سرفه‌های سرد سال‌های سکوت و سربه‌زیری. صدا، سایه، آسمان سنگین و صاف زمستان. سرمای واپس‌زده‌ی همه‌ی سال‌هایی که نیویورک تنها بود و می‌ترسید.

به نتیجه می‌رسم که آدم‌ها با ترس‌هایشان می‌خوابند. و در تمام طول روز حسابی حال‌شان گرفته می‌شود اگر احساس خطر کنند که کسی می‌خواهد عروسک‌شان را بدزدد.
آدم‌ها به عروسک‌های‌شان نیاز دارند تا در طول روز انگیزه برای جمع کردن هیزم و آذوقه داشته باشند تا از تمام سردی‌های شب بگذرند. ناخودآگاه آدم‌ها عروسک‌های‌شان را آن‌قدر خودخواهانه گاهی دوست دارد که حتی به خودآگاه آدم‌ها هم نمی‌گوید. این می‌شود که فروید و امثالهم باید ساعت‌ها بیل بزنند تا برسند به مخفیگاه همه‌ی عروسک‌ها. اینجا دقیقاً همان جایِ عمیقی است که تنها خیلی بنیادی‌ترین صداها و واکنش‌ها تردّد می‌کند — جیغ، نفرت، هراس، و فرار.

شاید
بزرگ‌ترین اشتباه من این بود که فکر کردم آدم‌هایی که عروسک‌هایشان خیلی واضح از توی سوراخ چشمان‌شان پیداست، حتماً اُپن هستند که به‌اشتراک بگذارند تا با هم بازی کنیم.
اما سخت در اشتباه بودم.

آدم‌ها گاهی تله‌های دردناکی هستند خودشان، بدون آن‌که بفهمند. (و حداکثر بوی جنازه‌های گیر افتاده توی تله به‌شان یادآوری می‌کند که چه‌قدر تله‌ناک بوده‌اند.)

ترارزوی دو کفه‌ایِ مابینِ ترس‌ها و اسباب‌بازی‌ها به کنار،
من در تمدّدهایم بدجور غرق بارانی آبی مشهور می‌شوم.
باور کن، باور کن، باور کن،
خیلی خیلی سخت است گاهی به این‌ها بفهمانی که همه‌ی تلاش‌هایشان در اصل برای همان صدای باران دمِ صبح‌ست.
برای همان صدای خروس و نیمرو و بوی باران روی خاکِ اصیل و بی‌منّت؛ که لازم نیست با هر خبری از اخبار نگرانش باشی.
بوی همان باران‌های قدیمی.
بوی همان…
همین همانِ همیشگی…
همین.

23:59 یکشنبه، 7 اکتبر 18

بدو بدو با کفش‌های تاریک‌م خودم را به ایستگاه قطار می‌رسانم. ساعت ۸ شروع آخرین سانس است، و ساعت ۹ شب درب سالن بسته می‌شود دیگر. و من هنوز رابطه‌ی مبتنی بر اینفلوئنس با قلچماق‌های دم در برقرار نکرده‌ام. (یک امتیاز منفی برای پرفرمنس من.) و من باید برسم.

یکی یک‌جایی در یک مذهب‌ای شاید یک‌بار گفته که هفته‌هایی که برکت نداشته باشند، در آن‌دنیا نفرین‌شان یخه‌ی آدم را می‌گیرد. و تمام اعضا و جوارح بدن هم گواهی می‌دهند که آن هفته یک عالمه کالری سوزانده و سلول پوسانده‌اند، که ته‌ش هیچ…
و یک‌شنبه‌ها آخرین روز هفته‌است، برای من‌ای که ادعا می‌کنم از بلو-ماندِی‌ها نه رنجی می‌برم و نه هراسی دارم؛ و بعضاً دیده‌ام که خیلی خوب بلدم مثل سگ به‌خودم دروغ بگویم.

تمام طول مسیر حواسم هست که کدام در به پله‌های خروجی ایستگاه نزدیک‌تر است. و سعی می‌کنم با کسی سرِ اسمال‌تاک را باز نکنم که موقع رسیدن بخواهم خداحافظی دوستانه و اینفلوئنشیال‌ای برگزار کنم. نهایتاً درِ ایستگاه سن‌فرنسیسکو درِ قطار که ساعت ۸:۴۵ باز می‌شود سریع می‌پرم پایین.

دوباره می‌دوم. یادم می‌آید بدنِ انسان برای دویدن‌های بعد از ۳۰ سالگی از نظر فیزیکی اپتیمایز نشده — نه طبق تکامل، نه طبق آفرینش. برای همین هم هست که فوتبالیست‌های بالای ۳۰ سال به تیم ملی دعوت نمی‌شوند… اما یادم می‌آید دروازه‌بان فلان تیم ۴۰ سالش بود… من مثل سگ به‌خودم… باز…

نفس‌م بند می‌آید و هم‌چنان می‌دوم. ریتم تنفس ورودی از بینی و برون‌دهی از دهان را منظم اجرا می‌کنم تا حداقل دیافراگم‌م و معده‌ام درد نگیرند. امان از ضربان قلب الکی بالای ۲۰۰… می‌دوم و از تلاش‌م لذت می‌برم. مهم نیست من به نابرابری‌های شرایط محیطی دچارم — من خودم به‌وفور روضه‌ی این‌که مسابقاتِ موتورسواری در کلاس‌های مختلف بر اساسِ حجم موتور به سی‌سی برگزار می‌شوند را بارها برای اطرافیان و شاگردانم خوانده‌ام. اما این‌بار موتور ۳۰۰ سی‌سیِ قلب من واقعاً برای رسیدن به درب سالن قبل از ساعت ۹ دارد از جان و دل مایه مایه می‌گذارد.

۸:۵۷ دقیقه چراغ سالن را از دور می‌بینم. روضه‌های “لست مایل” و چگونه ممارست کلید رستگاری‌ست، و ایت‌ز نات دان، آنتیل ایت‌ز دان، را توی سرم زمزمه می‌کنم. گاهی آهنگ‌ها و منولوگ‌های قدیمی، اگر در زمان مناسب و مکان مناسب استفاده نشوند، تهوّع‌آورند. حالا یا منشا اصلی‌ش مغزم است یا قلب‌م یا معده‌ام، نمی‌دانم، اما می‌خواهم بالا بیاورم. این یکی از درجات طبقه‌بندی‌نشده و کانتروورشیالِ مازوخیسم است — وقتی نه منشا و نه واسطه‌ی لذت از پیش تعریف‌شده‌اند، و نه اختیار و اراده در بطنِ خودآزاری جریان دارد. اما هر چه باشد، هم لذت هست هم آزار. و جز من کسی به سمت تابلوی نئون قرمز سالن نمی‌دود.

راست‌ش، توپِ سگ دروغگوی درونم را اگر به دوردست‌ها پرت کنم تا دقایقی دور بشود، نزدیک‌ترین تخمین‌م این است که آزارش تمام ساعت‌های بقیه‌ی ۶.۷۵ روز هفته بوده که از خودم دزدیده‌ام، و خودخواه نبوده‌ام به‌قدر لازم؛ و لذت‌ش صرفاً در کُنه و بطنِ نفس رقابت‌ست، ولو یک‌نفره… وگرنه ریچارد که سال‌هاست خودکشی کرده، و سایرین هم احتمالاً یا آن‌قدر خودشان را گم کرده‌اند که یک‌شنبه نمی‌دانند چیست، یا آن‌قدر خودشان را پیدا کرده‌اند که با انگیزه و پازیتیویتیِ کاملاً اسکجول‌شده زود باید بخوابند تا دوشنبه ۶ صبح برای صبح‌ای پروداکتیو به همراه یوگا و صبحانه و پادکست‌های انگیزشی آماده باشند.

“ثانیه” گاهی آندِررِیتِد است. ساعت من ۹:۰۰ را نشان می‌دهد، ولی ساعت قلچماق‌ها را نمی‌دانم. هیچ‌کدام‌مان هم نه علاقه و نه استعداد لازم برای آی-کانتکت را نداریم. من گاهی محافظه‌کاری‌ام مردم‌گریزتر از آن‌چه هستم می‌کُنَدَم‌ام، و قلچماق‌ها هم ترجیح می‌دهند شب را با کمینه‌ی احتمال درگیری فیزیکی و چانه‌زدن پیش سوپروایزرِ تازه‌به‌دوران‌رسیده و میدل‌منیجرشان برای یک‌دست پیرهن سفید نو، سپری کنند.

از پشت شیشه نگاه می‌کنم. کس خاصی نیست. یعنی کسانی که هستند را نمی‌شناسم. خب، راستش، من خیلی وقت‌ست با این جدیدی‌ها نشست و برخواست نمی‌کنم. حتی سلام هم نمی‌کنم گاهی. مطمئن‌ام بعد از این همه وقت قطعاً آن‌ها هم کلی استریوتایپ و کلیشه از نوک کفش من تا خط‌ریش من ساخته‌اند توی ذهن‌شان؛ آن‌قدر که گاهی از پشت چشم‌شان می‌زند بیرون وقتی ناخواسته توی راهرو رودررو چشم‌تو‌چشم می‌شویم. اما، علی‌الحساب، به دَرَک – من نه انگیزه‌ی پرزنت و دفاع کردن از “ما قدیمیا” را دارم، نه علاقه و دل و دماغِ دو ساعت گوش کردن به همه‌ی مزخرفاتِ کول‌بودنِشان را که تهش می‌فهمم واقعاً هیچ پُخ جدید‌ای نیستند. (و این، دقیقاً همین، مدل از پیری چیزی است که من وقتی کول بودم خودم، ترجیح می‌دادم به‌خاطرش از پیر‌پاتال‌های هاف‌هافو دوری کنم.) و من، هیپوکرات‌ام که بالا می‌آید باز، سگِ دروغ‌گوی درونم را به‌خاطر بی‌کفایتی در انجام مسئولیت‌هایش اخراج می‌کنم.

خیلی هم هوس نوشیدنی نکرده بودم راستش. من نه اهل نوشیدنم آن‌قدر که باید باشم، نه خیلی رفیق خاصی دارم که راحت مست کنم پیش‌ش و با هم بخندیم و فردا صبح یادمان نیاید چه‌جوری رسیدیم خانه. از بُعد مسابقه یک‌نفره هم، خب گاهی پیش می‌آید که مسئول محترم خط پایان آن‌قدر فکرش درگیرِ برنامه‌ریزی برای سکس شب‌ش است که حضورذهن ندارد برای تک‌تک کسانی که از خط پایلن می‌گذرند پرچم تکان بدهد. من هم که اولین بارم نیست دوم شده باشم، که بخواهم موقع عبور از خط پایلن الزاماً چشم‌هایم را باز نگه‌دارم و همه‌ش را ببینم. همه‌شان عین هم‌ند؛ مهم این‌ست که هیچ باری وسط راه برنگردم.

برای قطار برگشت عجله خاصی ندارم. همین عجله نداشتن، جنس و تکست‌چر و ظرافتِ ملایمت‌های زمان را، و نوع نگاه و لب‌خند ساعت‌مچی‌ام را، عوض می‌کند. من وقتی دیرم نیست، زندگی را بیش‌تر دوست دارم. سگِ درغگوی درونم هم از رها بودن قلاده‌اش و کِیفِ بی‌دغدغه شاشیدن به هر میله درختِ رندومِ توی خیابان، شعَف و ریوارد خودش را دریافت می‌کند. پاهایم هم، با خیال راحت، فارغ از تاریکی یا روشنی‌شان، گم می‌شوند.

قطار برگشت ساعت ۱۰:۳۰ را می‌گیرم. شو هنوز تمام نشده که ارازل بریزند توی قطار و بدمستی کنند با خنده‌های عقده‌دار‌شان و خاطراتِ بی‌مصرف و سرشار از کم‌عمقی و رطوبت موضعی‌شان. واقعاً بیچاره راننده‌ی قطار ساعت ۱۱ و ۱۱:۳۰.

من ساعت حدود ۱۱:۱۵ دارم کفش‌هایم را در می‌آورم. موفقیت‌آمیز بود از نظر خودم. این‌که اعضا و جوارح چه بگویند هم به‌دَرَک. دَرَک هم چه دَرک بکند و حمایت کند، چه دَرک نکند و شکایت کند، من کار خاصی از دستم برنمی‌آید — این روزها گردتر از آن هستم در سرازیری که بخواهم دنبال تک‌تک پوست‌تخمه‌ها بدوم این‌ور و آن‌ور. فوق‌ش برگ جریمه می‌آید دمِ درِ خانه و من یک یادگاری بیش‌تر از امشب به صندوق خاطرات‌م خواهم افزود.

دعا می‌کنم یا خوابم ببرد و ریچارد باز خیلی سفید و زلال، با همان سبیل‌های بانمک همیشگی‌اش، برایم شعر بخواند؛ یا اگر بی‌دار ماندم کسی یا چیزی یادم نیاندازد که یکی از اهداف این ماه‌م ریشه‌یابی این مهم است که چرا دوشنبه‌ها گاهی بی‌جهت و بی‌رمق از خودشان ترس‌ناک‌تر می‌شوند. با ریچارد یا بی‌ریچارد من یک ملافه‌ی خیلی سفید احتیاج دارم فقط.

سفیدتر از همه‌ی گناه‌های کرده و نکرده‌ام.

Aidin, somehow, is a real legal guy, a regular guy; and nothing more, and nothing less.