آرشیو برای بخش : حوالیِ انتهایِ قطبِ شمال

16:24 شنبه، 15 ژانویه 22

دروغ‌های نازنینی
که
به
خودم می‌گویم،
با این‌که شیرین‌ند؛
اما [شنیدن‌‍شان] برای گلویم ابداً خوب نیست.

18:28 پنجشنبه، 13 ژانویه 22

به بهانه‌ی خرید
از منزل خارج می‌شوم
از تمام مانسترهایی که مدام فریاد می‌زنند و انتظار و طلب دارند؛
و تا شب
به هرزگی، به دلتنگی، به گمنامی،
در شهر قدم می‌زنم.

شب،
زیر پل خوابم می‌برد.

پیرمرد دوره‌گرد
نگاهم می‌کند و رویم پتوی ژنده‌اش را می‌کشد،
و آرام درِ گوشم می‌گوید: «من همان هستم…»
نگاهش می‌کنم و می‌خندم و پاسخ می‌دهم:
«من هم… :)»

00:58 سه شنبه، 11 ژانویه 22

کاش واقعاً می‌دانستی
که خیلی از واژه‌ها
همه‌ی این مدت
هووی تو بوده‌اند.

کاش واقعاً می‌دانستم
که من
همه‌ی آن واژه‌ها را
بعد از تو، بهتر شناختم.

کاش واقعاً
«فروپاشی»
این‌قدر جنده نبود.

23:29 چهار شنبه، 5 ژانویه 22

غم‌م از روزی نیست که رفتی؛
غم‌م از روزی‌ست که باز می‌آیی
و من ساعت‌ها
و روزها
و ماه‌ها
و سال‌ها
نگاه‌‍ت می‌کنم و دیگر جرأت نمی‌کنم چیزی بگویم…

11:43 سه شنبه، 28 دسامبر 21

I was collecting you
piece by piece,
patiently,
cheerfully,
and smilingly;
until you, yourself,
handed me
the one last piece…

16:58 جمعه، 24 دسامبر 21

یادم بنداز
دفعه‌ی آینده که داشتم زخم‌هام رو می‌لیسیدم
با تو
چشم‌توچشم نشم…

(چون نه به تو کمک می‌کنه،
نه به من؛
نه به تصویر من برای تو،
نه به ایگوی من جلوی تو.)

یادم بنداز
دفعه‌ی آینده
جز «:)» معروفم، چیزی بهت نشون ندم.
چون چشمات،
چشمات،
چشمات،
چشمات،
می‌تونن دست به دست دستات و زبونت بدن
و خیلی راحت و گذرا،
بدون چشم‌توچشم‌شدن،
له کنن و رد بشن…

منو،
با این‌که خیلی وقته خوابی،
و نیازی به شب‌بخیرهام نداری،
یادت هست؟

00:27 جمعه، 24 دسامبر 21

بعد از تو
بارها
من
مُردم.

این روزها
زامبی مردم‌داری هستم که مدام
لب‌خند می‌زنم
تا کسی نفهمد
من
هنوز گوشه‌ای از تو را
در قلبم
نگه‌داشته‌م…

10:04 پنجشنبه، 23 دسامبر 21

تمام حباب‌های کوچک و بزرگ
در مغزم
در قلبم
در شبکیه چشمم،
حتی لای گلبول‌های کوچک قرمز،
همه باید بترکند؛
تا تو یادت بیافتد
که من یادم می‌افتد
که با چه ذوقی همه‌ی این‌ها را، دانه‌دانه، ذره‌ذره، باد کردیم
و آخرش
تو
[خندیدی و]
نیامدی

شبِ همه‌ی حباب‌های بی‌گناه هم
بخیر.

01:47 چهار شنبه، 22 دسامبر 21

تو می‌خوابی و من
هر بار
هزاران بار
هزاران هزار بار
یادم می‌آید
که
وقتی تو خوابی
دیگر
من
باید
خودم خودم را بخوابانم.

وقتی بی‌داری،
راستش
چندان متفاوت نیست؛
منتهی
حداقل
حسرتِ نشنیدنِ «شب‌بخیر»
غم را
تدریجی و با لذت و کندی مضاعف
به چهره‌م
نمی‌مالاند.

تو می‌خوابی و من
قرن‌ها و شهرها دورتر
به صدای خنده‌های‌ت گوش می‌کنم در مغزم.
شب را
شاید نتوانیم بخیر کنیم الزاماً با یک حرف؛
صدای خنده‌هایت را،
ولی،
می‌توانیم تا صبح بپژواکیم
در سرم،
رگ‌هایم،
و هر فشار قلبم.

یادت
هست؟

20:02 پنجشنبه، 2 دسامبر 21

یک روز بالاخره تمام می‌شود…

تمام دیوانگی‌های من از نبودن‌های تو،
و تمام نبودن‌های تو از دیوانگی‌های من…

مرغ، تخم‌مرغ، و تمام چرخه‌هایی که نبودن‌‍ت را باید طی کنم برایشان را،
یک به یک،
سر به سر،
طی می‌کنم.
تا شاید…

شاید یک روز بالاخره…
شاید یک شب بالاخره…
شاید بالاخره…
همین نزدیکی…

بیداری هنوز؟

Aidin,
somehow,
is a real legal guy, a regular guy;
and nothing more, and nothing less.

©2004 - 2021 blog.horm.org