آرشیو برای بخش : و تو

01:01 جمعه، 8 سپتامبر 17

آدم در بی‌داری، می‌تواند اطراف‌ش را نگاه کند و بفهمد کدام‌هایی که اخیراً دیده خواب بوده و کدام‌ها واقعیت.
آدم در خواب ولی، نمی‌تواند تشخیص بدهد اگر بی‌دار بشود چه چیزهایی را از دست می‌دهد…

آدمی که به‌قول بقیه بی‌دارست ولی تهِ قلب‌ش منتظرست بی‌دار بشود روزی بالاخره، قیدِ توانستن‌ِ خیلی چیزها را دیر یا زود می‌زند.

ذهنِ ناکامِ من، گاهی، به امیدواریِ خودش خنده‌اش می‌گیرد…

10:13 چهار شنبه، 6 سپتامبر 17

ترس از فراموش‌کردن،
ترس از فراموش‌شدن،
کودک‌ای غریبانه کفش‌هایش را در آغوش گرفته و با چشم‌های درشت‌ش به روزنه‌ی بالای دیوار زل زده؛
در تکاپوی معادل‌سازیِ تطبیقیِ مفهومِ انتزاعی و نامحسوسِ «خانه»/مأمن/هوم-سوئیت-هوم،
و نهایتاً، و باز، گم شدنِ تدریجی در مِه؛
و باورِ آن‌که معدّد‌ند چیزهایی ناموجود [برای خود] ولی واقعی [برای همه] — هوم-سوئیت-هوم [به مثابه جایی برای انتظارکشیده‌شدن‌ت.]

من را بیدار خواهی‌کرد،
قبل از رفتن‌ت،
نه؟…
کاملاً محتمل است که این‌بار
به‌جای تَرَک‌برداشتن، پودر بشوم.

تو می‌خوابی و من
به پلک‌های‌ت ایمان می‌آورم. هر چه باشد پلک‌های‌ت حقِ آب و گِل دارند و سال‌های بسیار بیش‌تری از من، مراقبِ چشم‌های‌ت بوده‌اند. هر شب. هم از داخل به بیرون، هم از بیرون به داخل. هم برای اطرافیان‌ت.

تو می‌خوابی و من
در ناباوری غوطه‌ور می‌شوم. در جاهایی بی‌دار می‌شوم که نباید. در حسرت‌ها و سکوت‌هایی که می‌دانم همواره محدود، مبهم، و مغموم می‌مانند؛ مثل مکث‌هایِ مکرّر و مدوّرِ موجود میان مرگ‌های متساعد از مخیله‌‌ی مغزِ معیوب‌م و مفاهیمِ مکنده‌ی متناقض که من را مدام مکسّراً مفعول می‌کنند. و در موازات همین مکش‌های مجذوب‌کننده‌ و مسخ‌بارِ مرسوم است که من میان مغلطه، مبارزه، و مغلوبانه-منکر-شدن مکث می‌کنم، مات می‌شوم، مغروق می‌یابم خودم را؛ تا مبادا باز آقای «میم» متمدّنانه به‌م متذکر شود که مضحک است همه‌ی مصادیقِ تمناهایِ مسکوت‌شده‌ی متناوبِ روزمره‌ام.

تو می‌خوابی و من
چنان به در و دیوار پرت می‌شوم که وقتی باز ۸ صبح بی‌دار می‌شوم باید سر تا پا بگردم. من و پدولا و فلمین، به‌ترتیب در نقش «سوپرایگو»ی قانون‌مند ولی استثناپذیر، «اید»ِ کنجکاو ولی ترسیده، و «ایگو»ی مظلوم‌نما ولی قانع، سراسیمه به‌دنبال واقعی‌ترین دنیای غیرموازی می‌گردیم…

در خودم فرو می‌روم
می‌گردم، گِرد،
و کشیده می‌شوم باز.

آدم‌هایی که خودشان به‌خوبی می‌دانند که از آن‌دسته آدم‌هایی هستند که در گذشته زندگی می‌کنند، همیشه چراغ زرد را قرمز تلقی می‌کنند. می‌دانند ساعت‌ها ممکن‌است خیره بشوند و فقط فرو بروند.

ترس‌های ناموجودِ آینده،
ترس‌های ناموجودِ گذشته،
ترس از این‌که باز یک چهارشنبه‌ی کذایی من گم بشوم و این‌بار آن‌قدر فرتوت شده‌باشم که حتی تو، توی چهارحرفی، هم، انگیزه‌ی این‌که من را – حتی به‌مثابه‌ی عروسکِ دورانِ کودکی – باز کشف کنی نداشته باشی؛
و من،
خیلی تدریجی‌تر از تدریجی‌ترین‌ای که به‌تلخی می‌توانم تصور کنم
بپوسم
باز.

بی‌دار می‌شوم، و تو
خوابیده‌ای هنوز، و من
چشم‌های‌م را می‌بندم، نزدیک، و به لب‌خندهایت…

09:14 چهار شنبه، 16 آگوست 17

سوپر-ایگوی آزرده‌خاطر
وقتی زیر ذره‌بین می‌ذارن‌ش – به اسم کارمای کذایی –
دلش می‌گیره.
بعد چشماش رو می‌بنده و یاد همه‌ی دروغ‌هایی که شنیده و سواستفاده‌های سلف‌رایچس‌‌ای که شده توی همه‌ی این سال‌ها، می‌افته.
بعد دعا می‌کنه که امشب خوابای خوب ببینه.

حتی اگرم حق با فروید باشه، عقده‌‌های واپس‌زده‌ی کودکیِ ایگوش هم می‌تونن “مهربون” تلقی بشن.

مهربون، متمدن، منطقی.
واقعی.

09:45 سه شنبه، 8 آگوست 17

آخرش یه شب…

بر می‌گردم؛
همون خیابون‌های قدیمی رو توی شب با نور و بوق ماشین‌ها قدم می‌زنم؛
همون پله‌ها رو بالا می‌رم؛
و یادم می‌یاد وقتی بهم گفتی “تنهای تنها”، و من بهت نگاه کردم و حداقل دویست تا از سلول‌هام در جا مُردن.

10:34 سه شنبه، 25 جولای 17

و خیلی چیزهای نامنصفانه‌ی زندگی
با امورتایز شدن است که
آمرزیده می‌شوند.

من اما نگرانِ
پیر شدنِ کاملاً محاوره‌ایِ بقیه‌ی پلک‌های صورتم هستم.

که پاییز که نشد نکند که
باز وقتی می‌خندم زیاد و بلند
لازم باشد از سرفه‌هایم بترسی و برای گلویِ تلخ‌ام (که عادت نداری) شیر داغ بیاوری (که عادت ندارد)؛
و تاوان بی‌خوابی‌های من را هم تو
– از حسابِ چکینگ شخصی‌ات –
بدهی.

09:51 شنبه، 25 مارس 17

بین قلب و غرور
معمولاً فقط یک‌کدامش برای شکسته‌شدن
انتخاب می‌شود.

ببخش که من
بی‌رحمانه
و دومینووار
هر دوی تو را …

01:16 پنجشنبه، 9 مارس 17

اگر بنا بر یاد آوردن باشد که تصدقت بروم من خودم انتهای صف هستم. اصلاً قرار نبود من شب‌ها از ترس تکرار فرداها تا فرط مبارزه با قطاری که می‌ربایدم به خواب، با نشدنِ فردا بجنگم؛ و تو نصف سوالات روزمره‌ات با “حتی اگه ترامپ…” شروع بشود، فدایت شوم.

می‌گذرد و من وقتی می‌شمارم سال‌ها را، و تکرار نشدن‌های چیزهایی که لیاقت داشتند بیش‌تر باشند را، دلم می‌گیرد. و ترس روزمره‌ی باز تکرار شدن، یا از آن‌ور ناغافل متوقف شدن، ِ تمام چیزهای مکرّری که بدجور عادت‌م شده‌اند، حکماً روزمره‌وار. و تو گاهی راست می‌گویی که بدبختیِ فهمیده‌نشدنِ مطلق از ترسِ فهمیده‌نشدنِ مطلق، غم‌انگیزتر است؛ اگر مخوف‌تر نباشد. و من روی عمقِ افقیِ خاطراتِ همین دریاچه‌ی روزمره‌ی خودمان بدجور نگاهم لیز می‌خورد و ممتد می‌شود و غرق می‌شود؛ تا تو حرف زدن‌ت را متوقف می‌کنی و دست‌ت را جلوی چشمانم تکان می‌دهی و می‌پرسی “باز کجا بودی؟…” و من جبراً فرار رو به جلویی می‌کنم و سعی می‌کنم برگردم. باز.

خیلی چیزهایم نگفتنی‌تر می‌شود وقتی گفتنی‌هایم در گلویم سنگینی می‌کنند و تا صبح آن‌قدر سرفه می‌کنم که نصف رگ‌های صوتی گلویم داغ و قرمز و ملتهب می‌شوند. بعد صبح ولی می‌خندم. لامصب می‌شوم و لب‌خند می‌زنم. من، هر چه باشد، به “تیم” التزام عملی دارم و مسئول‌م. هر چه باشد لب‌خند‌هایم را باید پشت ویترین بگذارم. هر چه باشد، تو چشم‌هایت گاهی ساعت‌ها به در خیره می‌ماند. هر چه باشد، من، به لب‌خندی…

این روزها زیاد از فرار صحبت می‌کنم. و تو می‌خندی و من را به نداشتنِ قرار متهم می‌کنی… و من هم با تو می‌خندم و سعی می‌کنم خودم هم فراموش کنم؛ که وقتی قرار شد بی‌دار شوم و در این دنیا زندگی کنم، تمام وسایلم من‌جمله بال‌هایم را در بازرسی اول پشت در بزرگ آهنی تحویل مسئول بازرسی دادم. ببخش خلاصه گاهی کتف‌م را خم می‌کنم و چشم‌هایم را فشار می‌دهم و یک‌هو گردنم را تا انتهای انقباض تمام ماهیچه‌های عمودی‌اش می‌کِشم و فکر می‌کنم هنوز می‌توانم پرواز کنم. عادت است. یک جور مرض است. یک جور تاخیر بیمارگونه در پذیرش زمان حال است؛ وقتی از خودم درون دالان‌های گِرد و متنهای و خودتکرارشونده‌ی مغزم می‌گریزم و آخرین تلاش‌م را با تمام وجود می‌کُنم. و شکست می‌خورم. و سرخورده می‌شوم. و تو هم‌نوایی می‌کنی، و من سردتر می‌شوم. و من گم‌تر می‌شوم. و من بیش‌تر به “یک روزی در یک دنیای موازی…” فکر می‌کنم. و بذر همه‌ی امیدهایم در بابِ یک جهش ژنتیکی در بُعد عمود بر دنیای موازی را می‌پرورانم. و پیرتر، یا ترسوانه بگویم باتجربه‌تر، می‌شوم. نقطه. به‌دَرَک.

اصلِ حال‌م ولی فکر کنم خوب است. دنیای موازی و بی‌بالی بالاخره از بادِ توی کله‌ی بحران سی‌سالگی می‌پَرَد اول و آخر. این فقط زوال عقل ناشی از سایش نرون‌ها و سلول‌های خاکستری و غم‌دود نواحی جانبی و هم‌چنین نزدیک‌های پیشانیِ زیر جمجمه‌ام است که خیلی باکره‌وار عزمِ سلف‌سکریفایس کردن‌شان گُل می‌کُنَد و می‌خواهند سمبولیسمِ سلولی در ساختارِ سازمانیِ جسم و جانِ من راه بیاندازند؛ هر چند وقت یک‌بار. و من فقط نگاه می‌کنم. و دلم می‌سوزد. که نخواهند بود ۳۴ سال دیگر که من با یک ماشین تایپ چغ‌چغی کنار همین اقیانوس آرامک ساعت‌ها می‌نشینم و با سلول‌های بازمانده، می‌رقصم در مغز. می‌رقصم رو به موج‌هایِ همین آرام. می‌رقصم پشت به گذشته‌ای که اگر رقصیدنی بوده، رقصیده‌ام و بس. تو می‌ماندی که ماندی. و بس.

شب‌ها یادم بنداز یک‌سری خاطره‌های‌م را حسابی بشورم. چه از باب پاک‌سازی چه از باب تطهیر. آخر ماندنی‌ها ممکن‌ست کثیف که بشوند عفونت بکنند و بروند داخل خون و استخوون و سرطان بساط,کنند. همین خاطره‌های کوچک و بی‌مزه. همین محوهایی که دنبالشان می‌گردیم. همین امروزهای همین دیروز و پریروز.
که تو زود خوابت برد و من،
باز از بی‌خوابی و داغ‌کردگیِ تمام تنم،
نشستم و نشستم و نشستم و
نوشتن و نوشتم و نوشتم و
خالی که شدم، همان بالای مقبره‌ی تخلیه، خواب‌م برد.

صبح یادم بنداز بی‌دار بشوم.
من خیلی از خودم گم‌تر می‌شوم اگر یادم نیاندازی باز.
و تو “خودم” را دوست داری. و این خیلی مهم است. و من نباید گم بشوم پس دیگر.
هرگز.
ممنون.
شب‌ت خوش… دخترکِ فرستاده شده…

00:54 جمعه، 13 ژانویه 17

دلم می‌خواهد دستم را دراز کنم،
خیلی دراز،
حداقل ۱۴ سال دراز
و دست خودِ هنوز نا-کاملاً-بالغ‌ام را بگیرم
و برایش خیلی بیش‌تر از آن چیزی که شنید و بزرگ شد، لالایی بگویم؛
تا خوابش ببرد.
و آن‌قدر خواب‌های خوب ببیند که این روزها کارمای بی‌نقص‌اش یقه‌ی من و خواب‌های‌م را نگیرد
و مدام نترسم.

می‌ترسم.
از این‌که دنیا گاهی به سه دسته تقسیم می‌شود — دست‌یافته‌شده‌ها، دست‌نیافتنی‌ها، و تو.
از این‌که من به سه دسته تقسیم می‌شوم — قسمت‌های شناخته‌شده و تسخیر‌شده‌ام، قسمت‌های شناخته‌شده و تسخیر نشده‌ام، قسمت‌های بارانی‌ام.
می‌دانی،
تو می‌دانی،
دقیقاً از بین سه دسته‌ی فوق‌الذکر فقط تو می‌دانی،
… که من چه‌قدر می‌ترسم از این‌که شب‌هایی که خیلی باران می‌بارم، بعدترش بدجور گم می‌شوم. بدجور…

امروز وسط یکی از موعظه‌هایم داشتم می‌گفتم که «ترس، غالباً ناشی از ناشناخته‌ها و ندانستی‌هاست» که یک‌هو یادم افتاد گاهی چه‌قدر از «واقعیت» می‌ترسم. از بی‌دار شدن بیش‌تر. از ضربه‌ای که ممکن‌ست دوباره به گردن و ستون فقرات‌م وارد بشود وقتی یک‌هو می‌پرم و پرت می‌شوم به دنیای دیگر… (درست‌ست که همین گردن و ستون فقراتِ من الزاماً در آن دنیا نخواهند بود، اما گاهی ناخودآگاه من بیش‌تر احساسی عمل می‌کند تا منطقی.)

موعظه می‌کنم تا نترسم؛ اما این‌روزها اغلب خودم را وسط پروجکشن‌های لحظه‌ایِ خیلی بدی پیدا می‌کنم… آدم‌ها آینه دست‌شان نگرفته‌اند؛ این من‌م که بدجوری ناخودآگاهم گویا از دست خودآگاهم عاصی شده است، و مدام تلویحاً در حال زمزمه‌کردنِ «دیدی نگفتم؟»ها و «خودت که بدتری!»هاست.

در موعظه‌هایم سعی می‌کنم خودم الزاماً قهرمان داستان قرار نگیرم؛ خیلی هم، خب، وجهه‌ی خوبی ندارد. منتهی آخرین روانشناسِ ناشی‌ای که پیش‌ش رفتم گفت که «همین فروتنیِ ناشیانه، نشانه‌ی خاموشی از نارسیسم بالاست». و من سریع از مطبِ کوفتی‌تر و لعنتی‌تر از شخصِ ابلهِ خودش خارج شدم. و هیچ‌وقت نفهمیدم که آیا واقعاً ناشیانه داشت راست می‌گفت، یا داشت خودش را کاملاً بی‌رحمانه روی من پروجکت می‌کرد، بدون این‌که موعظه‌اش طولانی بشود و من خوابم ببرد.

در انتهای موعظه‌هایم گاهی خودم دلم می‌گیرد. گاهی متنفر می‌شوم از این‌که ذهنم می‌پرد به این‌که شاید اگر جایی ورق طور دیگری برمی‌گشت من نه لازم داشتم بعضاً روزی تا ۶ ساعت متوالی موعظه کنم، نه لازم داشتم الزاماً خیلی پای منبر کسانی بنشینم که تهش بیشتر حرص می‌خورم، تا لب‌خند.

دلم می‌خواهد دستم را دراز کنم و بعد از روبه‌رو یخه‌ی خودم را بچسبانم به دیوار و باور کنم که نه قرارست بی‌دار بشوم، نه قرارست چیز جدیدی از گذشته به آینده اضافه بشود. اما دلم می‌گیرد؛ و می‌ترسم دلم بیش‌تر هم بگیرد. و همین ترس‌ش بیش‌تر دلم را برای روزهایی تنگ می‌کند که هیچ لزومی به ترسیدن نبود. و همین دلتنگی‌اش بالا که می‌گیرد و عمیق که می‌شود ترس‌ناک‌تر هم می‌شود — اگر روزی دیگر بر نگردم چه‌طور؟

ساعت حوالی ۲ بامداد می‌خزم در تخت. تو خوابی و من همه‌ی ترس‌ها و دلتنگی‌ها و پروجکشن‌هایم را آرام می‌چپانم توی دهانم و قورت می‌دهم و بالش را طوری زیر گردنم جابجا می‌کنم که تا صبح هیچ‌کدام‌شان بیرون نیایند. صبح که با آلارم ۹:۰۵ بی‌دار بشوم ‌آن‌قدر عجله دارم که جواب تمام «قهوه‌ می‌خوری‌؟»هایت را با «خیلی دیرم شده! [لب‌خند.] [استرسِ زیرپوستی.]» بدهم؛ و بدوم. تمام روز را.

فکر نکن اگر دل‌تنگی‌هایم بالا نمی‌زنند، بی‌عًرضه‌اند.
صرفاً بدجور سرکوب شده‌اند.
خیلی بدجور.
و همین وحشی ماندن، عصاره‌ی غلیظ‌شده‌یِ ارمغانِ بشریتِ متمدن در این تپه‌ی سیلیکونی ماسه‌ای است.
تدریجاً از همان وقتی که تو من را اینسکیور کردی؛
که کردی…
که کردی.

00:17 سه شنبه، 15 نوامبر 16

پریشانم
مثل سنگی که در تاریکی دریاچه پرت شده و دارد پایین می‌رود.

این‌جور مواقع چشم‌هایم را می‌بندم،
سعی می‌کنم تو را آرام کنم،
و بخوابم.

بیا دست هم را بگیریم و با هم بخوابیم و در دنیایی بی‌دار بشویم که حداقل‌ش هرگز دست هم را رها نخواهیم کرد.
شبت بخیر کوچولو.

12:21 جمعه، 11 نوامبر 16

پاییز؛
حسِ مزخرفِ صندلی‌عقب نشستن؛
بی‌میلی‌هایِ تو؛
و انتظارات‌ ات…

مزخرف می‌شوم.
و این حس خوبی نیست. و این پاداش خوبی برای «خودم» بودن نیست. و این انتهای کوچه‌های تنگ و تاریک‌ی است که من را با مشت و لگد فشار می‌دهی توی‌شان، و نفس من بدجور می‌گیرد. و این ابتدای گم شدن است در عمقِ تمامِ نامفهومی‌هایِ شب‌هایِ طولانیِ پاییز.

مزخرف می‌شوم.
و این حس خوبی نیست که «خودم» سمبلِ تمام فحش‌های خرفت و بی‌عرضه بودن در دنیای واژگانی تو قلمداد بشود. و این سست کردن بنیان‌های استخوان‌های من فقط کبودی‌ها را بزرگ‌تر می‌کند و پاییز را مه‌آلود‌تر.

مزخرف می‌شوم.
و تو هر روز بارها یادم می‌اندازی. بارها تلویحاً به خوردِ ذهن معیوب و آسیب‌پذیر من می‌دهی که خودانزجاری لیاقت من است، و امتدادی‌ست الزامی در تأیید التزام تعهدات‌ی که یادم نمی‌آید کِی پای‌شان را امضاء کردم. (و قانوناً و شرعاً و عرفاً حتی حق ندارم لعنت‌شان کنم.)

مزخرف می‌شوم.
و به دوردست‌ها خیره می‌شوم.
و برای فرار نیاز دارم جیغ بزنم و پوست‌م را بِکَنَم، مبادا سلول‌های مُرده‌ی پوست‌م هم هم‌دستانِ من در اتهام‌هایم باشند. مبادا دامن آن‌ها هم گریبان‌گیر بشود.

این روزهایِ من، زندگی روایتِ فال‌گونه‌ای است از یک ناباوریِ عجیب که نه میل‌ای به بیدار شدن دارم ازش، نه میل‌ای به عمیق‌تر خوابیدن. ازقضا وسط این لیمبوی لزج گلویم هم گرفته — نه سرما می‌خورم،‌ نه سرما نمی‌خورم. و وقتی غرق می‌شوم در عمقِ تمام خاطراتِ پرتگاه‌گونه، تمام شادی‌ها و غم‌های گذشته را که عادت داشتم در چنین مواقعِ لازم‌ای غرغره کنم، نه یادم می‌آیند، نه یادم نمی‌آیند.

این روزها حکایت پاییزی را دارم که یک نوتیفیکشن دریافت کرده مبنی بر این‌که «زمستان دیر کرده، توی ترافیک مانده، شما مشغول باشید تا برسد.» و بعد هم گوشی‌اش خاموش شده.
منتظرم تا زمستان برسد.
فقط منتظرم.
و صدای بوق ماشین‌ها در ترافیک دقیقاً هیچ کمک‌ای نمی‌کند.

این روزها من،
به این فکر می‌کنم که در جایی که فصل‌های اتهام و انتظار بی‌اهمیت‌تر باشند، آیا زندگی راحت‌تر و آرام‌تر نیست؟

این روزها،
من چشمان‌م را در دستانم می‌گذارم و با تمام وجود به سمت «دوردست» فشار می‌دهم. پرت می‌کُنَم. می‌اندازم.
در دوردست، چشم‌هایم خیلی چیزها را نخواهد دید.
در دوردست، چشم‌هایم بدون ترس بسته می‌شوند.
در دوردست، «شب» همیشه بخیر است.
در دوردست، کسی من را به خودم بودن متهم نمی‌کند.

Aidin, somehow, is a real legal guy, a regular guy; and nothing more, and nothing less.