آرشیو برای بخش : و تو

02:12 شنبه، 12 اکتبر 19

روزهایی که می‌میرم،
اغلب سه‌بار می‌میرم:
• با تو، بدون این‌که خون‌ریزی‌ام را ببینی؛
• در خودم، وقتی از پیشانی به پایین فلج می‌شوم و تا ساعت‌ها فقط باید سر خودم را گرم کنم، که نه تو بفهمی و نه من از ترسِ بیش‌ترفلج شدن، فلج‌تر بشوم؛
• و نهایتاً شب‌ها قبل از خواب، وقتی یادم می‌آید یک‌روز دیگر هم مُردم، اما هنوز باید بخوابم که ۸ ساعت بعد بی‌دار بشوم.

شب‌هایی که وظیفه‌شان به«خیر» شدن است، خودشان آخر هفته‌ها با خانواده کجا می‌روند؟

روزهای طوفانی،
قایقِ من،
که فارغاً دلش وعده‌ی دریا دارد باز، و به‌هرجهت،
غصه می‌خورد و من
برایش چتر و چای می‌برم تا
سرش گرم باشد و دلش خوش به
روزهایی که می‌آیند و ما باز
از شادی خورشید کلاه آفتاب‌گیر سرمان می‌کنیم.

روزهای ابری،
قایقِ من،
آن‌قدر ساکت می‌شود که صدای بال‌زدن مرغ‌های دریایی را از خودشان بهتر می‌شنود، زمزه می‌کند، حفظ می‌کند، و باهاشان مرثیه می‌سراید.

روزهای بارانی،
قایقِ من،
که حالا حسابی بالغ شده و پوست‌انداخته،
درک می‌کند که
گاهی، لذت بردن از خیس شدن،
هم ساده‌تر است از در‌به‌در دنبال بهانه و پناهگاه گشتن،
هم خالص‌تر و باآرامش‌تر.

قایقِ من،
خیلی دوردست‌ها را می‌نگرد
وقتی
پپ‌تاک دوای دردش نیست.
قایقِ من،
زل که می‌زند به دوردست‌ها،
خیلی بیش‌تر از رسیدن و نرسیدن، دنبالِ تمدّد اعصابِِ بادبان‌های تارعنکبوت‌بسته‌اش است.

قایق من،
آخرش ولی،
شب‌ها،
چشم‌هایش را می‌بندد و به زلالِ آرامشِ سکوتِ امتدادِ تلاقیِ افقِ دریا و آسمان،
– همان دوردورها –
فکر می‌کند
تا خوابش ببرد.

01:42 سه شنبه، 8 اکتبر 19

ترس‌هایت؛
ترس‌هایم…
ترس‌هایت از ترس‌هایم…
ترس‌هایم از ترس‌هایت از ترس‌هایم…
سستی دست‌هایم.

(… وقتی «شب‌بخیر» موردِ مصرف‌ش صرفاً برای خوابیدن می‌شود و نه آرامش.)

03:13 جمعه، 23 آگوست 19

باز در خوابم باران می‌بارد،
تا وقتی بیدار شدم، جبراً باز کلاه روانشناسی‌ام را سرم بگذارم.

والد درونم، ترسیده این روزها؛ و کودک درونم بدجور دلش برای همان توپ‌های قدیمی و دولایه تنگ شده. این وسط من، به‌مثابه قاضی دون‌پایه بین خودآگاه و ناخودآگاه، باید هر دو را راضی نگه‌دارم که مبادا…
که مبادا…

امشب مجبورم با چتر بخوابم.
می‌دانم باز تو آرام آرام خواهی بارید و قطره‌هایت به نوشته‌های من هم سرایت خواهند کرد. این وسط من می‌مانم و کفش‌های خیس‌م و همان اجاره‌ی عقب‌افتاده‌ی آپارتمان قدیمی‌ که از شیر حمامش، گذشته می‌آید بیرون.

امشب مجبورم چتر و بالش و عینک قدیمی‌ام را در دست‌هایم نگه دارم و بخوابم. شاید باز از همان مباداها اتفاق بیافتد خب. تو نمی‌دانی ولی من به‌خودم قول داده‌ام این‌بار نباید شرافت‌م را در شریف لعنتی عزیز باز در شرف بربادرفتن باشد… این بار نباید باز هفت سال آزگار ملغمه‌ای از ترس و نفرت و وابستگی و انگ و عشق و همه‌ی این‌ها را به‌دوش بکشم باز. این نباید حتی لحظه‌ای‌ام غفلت کنم در همان «مباداهای قدیمی عزیز»…

تو می‌خوابی و من،
سال‌هاست به پشت پلک‌هایت شب‌بخیر می‌گویم و سال‌ها در تاریکی پشت ابرها محو می‌شوم.

تو می‌خوابی و من،
گاهی خودم را هم غافلگیر می‌کنم و ایمپاسترتر از خودم، فقط می‌دوم…
می‌دوم،
می‌دوم.

تو می‌خوابی و من،
در فصل پنجم باز زندگی خفاش‌گونه‌ام را دنبال می‌کنم. دلتنگی‌هایم برای سرمای خیس زمستان‌های تهران را باز روی طاقچه می‌گذارم. اینجا فقط من و تو هستیم؛ من و تویی که گاهی حتی و مخصوصاً از طاقچه‌ی من هم مشمئز می‌شوی…

تو می‌خوابی و من،
باز در سکوت دور خودم پیله می‌تنم. می‌دانم باز صبح همه‌ی پیله‌م فرو خواهد ریخت. می‌دانم صبح باز لای همه‌ی شلوغی‌ها و سک‌سک‌کردن‌های مکرّر و حجم همه‌ی چیزهایی که دیگر برای دادن ندارم، پیله زیر دست و پا گم می‌شود. اما با این حال، با علم به همین فانی بودن پیله، باز من دست از توجه به تک‌تک ظرافت‌هایش در حین طراحی و پیاده‌سازی بر نمی‌دارم. من، حتی اگر حسّ خودتخریبی‌ام بالا بزند هم، باز برایم مهم‌ست یک اثر هنری ساخته شده با عشق و دقت را تخریب کنم تا کامل ارضا بشوم. من، حتی همان چند ساعت عمر پیله هم برایم عاشقانه مقدس است.

تو می‌خوابی و من،
باز نیمه‌تمام، نیمه‌خواب‌آلود، نیمه‌مه‌گرفته، نیمه‌امیدوار می‌خزم. ریچارد در سپتامبر ۱۹۸۴ رو به همین اقیانوسِ به‌اصطلاح آرام مگر نبود؟… یادت هست؟

تو می‌خوابی و من،
تمام تلاشم را می‌کنم یاد خودم بیاندازم قبل از خواب، که چه صخره‌هایی را پیموده‌ام تا امشب در عمق نارنجیِ آتش و لطافت گرمای هُرم آرام آرام غرق بشوم تا خوابم ببرد.

تو می‌خوابی و من،
خودم را شب‌بخیر می‌کنم، می‌خندم، و تا عمق سه متر و نیمی در خواب فرو می‌روم…

13:34 چهار شنبه، 10 جولای 19

تمام پرنده‌هایی را که
نقاشی می‌کنم، با آب و تاب، توی قفس،
یک‌روز گرم تابستانی روی هوا مشغول پرواز خواهم کشید.

تو،
حتی آن‌روز هم،
بدجور سرت در هوای خودت است و فقط به من
قدر جبران موقت و متداوم تمام فرسودگی‌های طناب بین‌مان
لب‌خند می‌زنی.
(و می‌فهمی که من هم می‌فهمم.)

من،
پرنده‌ها را یک‌بار دیگر
با رنگ‌های آبی‌تر می‌کشم و کادر را
این‌بار
رو به ماه
می‌بندم.

12:30 سه شنبه، 18 ژوئن 19

… نوشتنم که می‌گیرد،
سیّال می‌شوم در همه‌ی چیزهایی که گفتم بودم دوست دارم بعد از مرگ‌م بیش‌تر نگاهِ مردم را جذب کنند.
دریاچه، ابرها، مرغ دریایی، و ذاتِ بودنِ «تو».

… که باز یادت رفت.

تهِ تمامِ لاشی‌گری‌های‌م در تمام طول روز
باید همیشه شب به خانه برگردم. (خوابیدن توی پارک، هم سفت است، هم شپشو.)

و روزهایی که
همه‌ی داراییِ روزانه‌ام را در طی لاشی‌گری‌ها از دست‌داده‌ام
چاره‌ای ندارم جز این‌که آخرش با قطار محلیِ دان‌تان برگردم و از میله‌های بیرون درش آویزان بشوم.
(باد جاده اوایلش لذیذست، بعد سرما و لعنت‌ش فقط می‌ماند، بعد توی طونل دوباره متولدم می‌کند، تا دوباره لذت‌بخش بشود.)

به خانه که می‌رسم
گزینه‌ی شب‌بیداری و قرض گرفتن از ساعت‌های صبح روز بعد هم روی میز هست. و عینِ مسلّمِ تمام سایر کردیت‌های دنیوی که توپاچه‌بودن‌شان بر همگان واضح هست، همین گزینه را انتخاب می‌کنم.
(و لَختی و نشانِ «دیگر گناه‌کار شده‌ام…» را دریافت می‌کنم!)

ول‌گردی‌های شبانه، سبک و سیاق‌شان متفاوت‌ست همیشه.
(و گاهی سعی می‌کنم یاد خودم بیاندازم که همیشه درهای توبه باز‌ست.)

وقتی خوابم می‌برد ته پس‌کوچه‌های شبانه‌ی خلوت و گربه‌گرد (روی کاناپه) با دردِ مهره‌های گردنم بیدار می‌شوم حدود ۴ صبح.

باز مسواک می‌زنم. و ریچوال‌های عرف و نرمال جامعه.
بعد می‌آیم توی تخت و می‌خوابم. موبایل هم دور از سرم.
و تو درنگ‌ای یاد من می‌افتی و بعد یادت می‌رود که یادم افتاده بودی، حتی درنگ‌ای.
(و من یاد خودم می‌اندازم که هر شب ممکن‌ست استکِ دنیاهای اینسپشن‌وارِ خواب‌های ریکرسیو، که شاید سرِ یکی از ریس‌کاندیشن‌های کتچ نشده نشتی پیدا کرد و ته‌هایش دارد باتلاق‌وار ته‌دیگ می‌بندد، بالاخره با یک فرمان از بالاها فلاش بشود و فردایش به‌جای یک‌بار، دوبار را با هم بی‌دار بشوم.)

باید بروم،
صدایم می‌کنند.
تو هم این‌جا حوصله‌ات سر می‌رود، من هم نمی‌دانم دقیقاً تا ساعت چند درگیر خواهم بود که از الآن قرار مشخص بگذارم.
اما تو
قول بده، مستقل از بودن و نبودنِ من، مستقل از آمدن و نیامدنِ من، مستقل از هستن و نیستنِ من،
بیایی و سر بزنی.
دلِ گلدان‌های باغچه شاید برای‌ت…

12:13 سه شنبه، 18 ژوئن 19

شب‌هایی که در رؤیاهایم می‌میرم،
با جنازه‌ام چه می‌کنی؟
قطعه‌قطعه‌ام را اهدا نکن؛ اگر خواستی ولی همه‌ام را…

(من را به‌خاطر می‌سپاری؟ اگر به خاک سپاردی، حتماً بسپار که به‌خاطرش بماند من را.)

ریچوال‌های صبح‌گاهی‌ام را که می‌دانی… اول خورشید می‌آید، بعد ماه با چشمان خسته شیفت را تحویل می‌دهد و می‌رود، بعد گلدان‌های تو، بعد دریاچه، بعد مرغ دریایی، بعدش من، بی‌دار می‌شویم.

من به همه سلام می‌کنم. (گرچه خودم هم می‌دانم دارم برای تک‌تک‌شان عادت می‌شوم.)
من به‌خودم می‌گویم «حالا اگر نه برای همه، شاید برای یکی‌شان حداقل، من مهم…» و سعی می‌کنم چشمان‌م را باز روی حقیقت ببندم.
بعد می‌آیم و سعی می‌کنم تمام تلاش‌م را بکنم که حقیقت را عوض کنم و بچرخانم؛ و احساس کنم این‌بار این منِ دیوانه هستم که اختیار را به‌چنگ دارم.

شاید این همه‌اش تلاشِ لجوجانه‌ی کودک بی‌حوصله‌ی درونم هست،
که با صبح مبارزه می‌کند تا باز متولد بشود در این دنیا.
تو که می‌دانی، اگر من ۱۰ بی‌دار می‌شوم، او دوست دارد حداقل سه ساعت بعد از من بپذیرد که جاهای بیرون از تخت هم می‌توانند بامزه باشند. و حداقل یک ساعت بیش‌تر هم طول می‌کشد تا من اینسنتیو مناسب را پیدا و ارائه کنم. و همین می‌شود که اوج پروداکتیویتی[مان]، روی‌هم، گاهی از منحنی‌های عرف جامعه دایورج می‌کند. و گاهی همین می‌تواند بزرگ‌ترین انگیزه باشد — که تمام «آن‌ها» ما را فراموش دارند می‌کنند.

… و چه رابطه‌ی یخِ ژله‌ایِ دوست‌داشتنی هست بینِ
به‌تخمم‌بودنِ اهمیت ندادنِ آن‌ها به ما،
و دقیقاً به موردعلاقه‌ترین حالت ممکن ابری بودنِ هوای بالای دریاچه‌ی صبح‌ها.

(گفتم بوده‌امت که… : ) )

تمام ناتمام‌ها را می‌گذارم برای وقتی آمدی
شاید وقت کنیم برگردیم و تمام‌شان را، تک‌تک، تمام کنیم.

داده‌کاوی از اکثریت آماری می‌گوید وقت نمی‌کنیم. من کانفرمیشن‌بایاس ندارم. من حتی سلف‌فولفیلینگ‌پرافسی هم نمی‌کنم. من حتی امید را هم زیر بالش خفه نمی‌کنم. من شاید ولی، دلم می‌خواهد کادوها و سورپرایزهایم همیشه روبان خوشگل داشته باشند…
(طوری که باورم بشود در جاهای زیادی‌اش اهمیت داده‌ای به‌م.)

تمام ناتمام‌ها اما
– هم آن‌هایی که اهمیتی نمی‌دهند، هم آن‌هایی که تو را خوب می‌شناسند، هم آن‌هایی که تو را اصلاً نمی‌شناسند، [و لعنت به همین ترتیب‌های گزینه‌ها که القا‌کننده می‌شوند، ناچاراً در فضای خطی و جهت‌دار] –
شاید حوصله‌شان سر برود؛
و در همین مدت، ناتمام‌بودن‌شان را آن‌قدر باور بکنند
که همین، «تمام» آخرشان بشود.

([تا قبل از یائسگی‌ات] مهم نبود هرگز برایت، درسته؟)

18:45 یکشنبه، 28 آوریل 19

آبی‌ها، آبی‌های کوچک و ریز، که
کم‌کم
کم‌کم
گم می‌شوند،
نیاز دارند نوازش شوند تا باز پیدا بشوند…

جاهای خالی را
گاهی نمی‌شود/نباید/خیلی هم لازم نیست
آدم پر کند.
جاهای خالی
گاهی
ارزش‌شان به خالی بودن‌‍شان است. تمام وزن و جلال و عطر خالی بودن. خیلی خالی…

جاهای خالی
این‌که دیواره‌هاشان قشنگ عایق‌بندی شده باشد و مزیّن به نقش‌های گیرا و جذب‌کننده،
باعث می‌شوند آدم مکیده بشود، حتی وقتی یادش رفت که جاهای خالی دارد با خودش…

جاهای خالی،

أرام آرام،
ذره ذره،
در خودم…
وقتی آخرین خاطره‌ها، خاطره‌های‌مان، خاطره‌های‌‍ت،
رنگ می‌بازند.

و تو،
ساکت‌تر از همیشه، بی‌تفاوت‌ی…

و تو،
بی‌تفاوت‌تر از همیشه، ساکت‌ی…

و تو،
شاید «حضور»ت را، خودت هم فراموش کرده‌ای.

[ببین، خودت، آخر]
کاری کرده‌ای
که آرام آرام،
تمام آبی‌های کوچکِ خاطره – که به تو منسوب بودند –
دارند رنگ می‌بازند.
… و جاهای خالی‌شان
را
مه
طوری پر می‌کند که انگار فقط یک روز عادی بهاره، ناغافل پنج صبح بی‌دار شده‌ام و خوابم نبرده. همین.

[ببین، خودت، آخر]
آن‌قدر حواسم را پرت کردی
که باز در قفس را باز گذاشتم و …
… بعد از همه‌ی این ماه‌ها،
بعد از همه‌ی این مه‌ها،
وقتی برگشتم سر بزنم
تو باز رفته بودی.

04:57 شنبه، 6 آوریل 19

یک‌جور یائسگیِ دل‌تنگی، یا بلوغ غلیظ مونوگامی، باید در زندگی آدم‌ها باشد
که با رسیدن به آن مرحله همه تمام کارت‌های رونکرده و درفت‌های چندین‌صفحه‌ایِ بالای ۱۰ ساله‌شان را بریزند بیرون.

بعد کلیّه‌ی مخاطبین فقط حق یک‌دور خواندن این تکّه پازل‌های اسنپ‌شات‌گونه‌ی گمشده در پازل بزرگ زمان را داشته باشند، و بعدش تصمیم بگیرند که آیا مستحق بیش‌تر عذاب وجدان کشیدن در ادامه داستان هستند یا نه.
و رد شوند.
و دور شوند.
و خیلی دور شوند.
و خیلی دورتر شوند.
در محور x، و مهم‌تر از آن t.

این وسط، تو،
شب‌هایی که خوابت نمی‌بَرَد
نگاهم را می‌دزدی و به گذشته‌ای می‌دوزی
که من درش آن‌قدر هیچ جایی ندارم و هیچ کسی را نمی‌شناسم که
وقتی در سوله‌های خالی‌اش «تو» را صدا می‌زنم، صدا می‌پیچد و به خودم برمی‌گردد و
من
می‌ترسم از ترس پژواک جستجوگریِ خودم؛ وقتی تو خوابی و من
آرام آرام تمام همان پله‌های قدیمی را
این بار با ذوقِ معجزه‌جوی کودک-‍درونم‍-‍انه‌ای،
به امید ِِ…

راستش،
از تو چه پنهان ولی،
هر دو دستم،
– گاهی، اکثر وقت‌ها، تقریباً همیشه –
پوچ.

توی سرش وقتی
دیگر جا نشد آن همه حرف‌هایش که نباید می‌زد،
شروع کرده بود با خودش آرام و مورمورکنان حرف زدن.

بهترین شنونده‌ی دنیا می‌شد وقتی
فقط باید درک می‌کرد و با کم‌ترین سخنی
به نفهمیدن و قضاوت کردن و موضع گرفتن متهم می‌شد.
(چیزهایی که برای نگفتن داشت عجالتاً داوطلبانه انتحاری شهید و مستقیماً در سینه‌اش خاک‌سپاری می‌شدند؛ درد از چیزهایی بود که گفتن‌شان، حتی با لیزترین لوبریکنت دنیا، مملو از ترکش‌های هفتاد و پنج درصدیِ خمپاره‌های پشت سنگر می‌کردش.)

همین‌شد که ورک‌فلو
به‌صورت اِوِلوشِنِری و نهایتاً طی یک عملیات جهادی
مبدل شد به:
گوش،
مغز،
حلق،
گلو،
بینی،
زیرلب…
زیر لب…
زیر… لب…

دست،
ماشین تایپ قدیمی و زنگ‌زده ولی نجات‌دهنده‌ی ته انباریِ قدیمی.

گفتمت پرواز،
یادت هست؟

به تو،
تویی که وقتی من عرض اتوبان را می‌دویدم نگران می‌شدی،
تویی که شب‌ها بی‌شب‌بخیر شب‌ت بخیر نمی‌شد،
تویی که زبان من را خوب می‌فهمیدی،
یادت هست؟
آیا؟؟؟

پس بگذار چندان هم عذاب وجدان نگیرم اگر
در واپسین استیج آلزایمرم در هفناد و پنج سالگی
نام خانوادگی تو را یادم نیاید و نام خودت را هم
فقط
«تو»
صدا بزنم…
(اگر هنوز مرا یادت باشد، تو.)

06:24 سه شنبه، 2 آوریل 19

نور محبوس پشت پنجره را
در دستانم، قنوت‌وار
می‌گیرم، می‌ریزم، می‌برم زیر گلدان روی طاقچه، قایم می‌کنم.

آپریل که می‌شود
من را
علی‌رغم میل ذاتی و درونی‌ام به آرام آرام برون ریختن
به گوشه‌ای کشیده و یادم می‌اندازی خیلی به‌ترست که حتی کمی بیش‌تر از همین اندک چیزهای گفتنی‌ام را، در حلقم در بدو خروج، جنتلمنانه قورت بدهم — فری اسپیچ فدای التفات الطاف لطیف همان میسیز عجیب و فوق‌العاده.

من
وقتی سردم می‌شود/سردم می‌کنی،
ترس‌هایم
از خشک شدن پودر می‌شوند.
بعد بین دستانم می‌سابم‌شان و پودر الک شده‌شان را در هوا فوت می‌کنم.
ترس‌های خشک‌شده‌ام در غالب گَرد سفیدرنگی،
روی تمام کتاب‌ها و عکس‌ها و کوچه‌ها
پراکنده می‌شوند، آغشته می‌شوند، آلوده می‌کنند.
(من هرگز طعمه‌ی خوبی، حتی برای قلاب خودم هم، نبوده‌ام.)

رویت خاک،
رویت خاک،
رویت خاک،

بارانم هم، جز باریدن، از باب دیگری برنمی‌آید امشب.

رویت خاک، …
و من دست‌هایم و مشت‌هایم تنها یک کف دست، تنها یک مشت، جا دارند.
رویت خاک، …
و من خیلی پس‌کوچه‌ها را باید بدوم تا گودالی…
رویت خاک،
… و من با گوشه‌ی چشم‌هایم از سوراخ‌های تنگ بینی نفس می‌کشم و هنوز زنده‌ام.

02:36 پنجشنبه، 24 ژانویه 19

حقیقتاً استحقاق این را دارم که
حداقل هفده سال و اندی
بکاوم خاک را از روی صورتت
تا محققّانه و محقّانه
به لب‌خندهای‌‍ت برسم باز
هر شب
پیش از شب‌بخیر
عزیزم…

Aidin,
somehow,
is a real legal guy, a regular guy;
and nothing more, and nothing less.

©2004 - 2019 blog.horm.org