آرشیو برای بخش : و تو

02:07 جمعه، 5 اکتبر 18

می‌بینی، گاهی ننوشتن‌م از نوشتن‌م مضرتر است.
جمع می‌شود یک عالمه توی سرم و هی مثل کرم‌های تهِ کنسرو، سرم را که افقی می‌گذارم، شروع می‌کنند تا صبح با نرون‌های مغزم اُرجی راه می‌اندازند. یا گاهی از کنار سوراخ گوشم تا صبح روی بالش می‌ریزند و تمام تشک و بعد کنار تخت پر از واژه می‌شود. واژه‌های خیس و کمی لزج. آن‌قدر لزج که وقتی بدون دمپایی نصفه‌شب پایت را زمین بگذاری چندش‌ات می‌شود. و من اگر بیدار بشوم، از فرط رسوایی در حد شب‌ادراریِ واژگانی، مجبورم به اتاق بغلی یا هال پناه ببرم تا صبح.

همین می‌شود که صبح‌ها یا باید نیم‌ساعت صرف بشور و بساب بکنم، یا با اتوبوس ساعت ۹:۱۰ صبح خط ۵۷ بروم ولی جواب همه‌ی قضاوت‌های ظاهریِ مردمِ شجاعِ اطراف‌م را تا شب بدهم.

راستش،
شاید اصلاً استعدادها گاهی دروغِ عامه‌پسند‌ای بیش نیستند…
شاید اصلاً ماموریت من در این دنیا نوشتن نیست؛ شاید صرفاً یکی پانزده سال پیش خندیده به من، و من آن پنج درصد آوتیزِم‌ام عود کرده و پوزخند را از لب‌خند تمیز نداده‌ام.
بقیه‌اش هم که سرازیری. اسنوبال اِفِکت. یا به‌قول خودم سیستم‌های بسته‌ی خودتاییدگر…

یادت هست آخرین باری که من را در سرازیری مشغول دویدن دنبال گوله‌برف دیدی و سرت را در راستا و به‌اندازه‌ی شیب سرازیری کج کردی تا من نفهمم دارم گولِ خودم و گوله‌برفی‌ام را می‌خورم؟… الآن می‌فهمم معنیِ خنده‌های‌ت را. خنده‌هایی که کاملاً مشابه پرامیس‌‌های اِی‌سینکرونوسِ جاواسکریپت ادایِ یک سیستم مالتی‌تِرِد در بُعد زمان را درمی‌آوردند، درحالی‌که عملاً مالتی‌تِرِد در بُعدِ چهره‌ای که عرصه می‌کردی، بوده‌اند. تمام این سال‌ها.

آخرش بین تمام ایمپاسترهای من و گلچینِ تمام خنده‌های هفت‌لایه‌ی تو یکی‌شان به مرحله‌س بعدی راه پیدا می‌کند. مرحله‌ی بعدی یا من وسط باهاماس با یک ماشین‌تایپ و یک کیفِ رو دوشیِ پر از کاغذ سفید آ-۴ دارم کاپوچینوی دی‌کَف می‌خورم؛ یا تو توی منهتن باز دنبال تایید تئوری کورلِِیشِن مستقیم بین قیمت و کیفیت داری موهیتو با تیمیسو سفارش می‌دهی.

من منفی نیستم،
صرفاً گاهی شجاعت و گستاخیِ امثالِ فروید را به نایس‌بودنِ زائیده از کُرپُرِتکالچرِ کپتالیسم‌مالانه ترجیح می‌دهم.
گاهی از بس قورت می‌دهم، گلویم بافراُوِرفلو می‌کند و مجبور می‌شوم بین خفگی لحظه‌ای، یا نانجیب دیده شدن، یکی را انتخاب کنم.

من منفی نیستم،
و از قضا برای ماسک‌هایی که ساعت ۷:۳۵ عصر می‌زنم هم کلّی هر شب زیرپوستی هزینه می‌کنم. جای چسب‌ش لای ریش‌هایم هر شب می‌ماند قبل از خواب. و با برس حسابی باید بسابم تا برود.
همین است که شب‌هایی که سعی می‌کنی ماسک‌م را ورداری و بگذاری راحت پفیوزها را پفیوز، و قرمساق‌ها را قرمساق صدا بزنم، تهش هوا سرد می‌شود…

سرد می‌شود و بادِ شدیدی که توی تختِ کویین‌سایز بین من و تو می‌وزد باعث می‌شود هیچ‌کدام از پرنده‌های دست‌ساز و کاغذی‌مان که به هم پرتاب می‌کنیم به مقصد نرسند. صرفاً یک آتش‌بس دیگر تا صبح‌ها که اسپلینتِ مچ پای چپم را بعد از بی‌دار شدن در بیاورم و کنارِ تخت بگذارم و به‌جای‌ش ماسک و زرهِ شجاعتِ روز پنج‌شنبه را باز تن کنم.

اگر گذاشته بودم سالی این بار هم فال قهوه‌ام را بگیرد، یقیناً باز مملو از انّ مع العسر یسرا بود که می‌توانستم به‌عنوان روکش ضد گرد و خاک رطوبت روی شخصیتِ منفی‌انگاشتیده‌شده‌ام بکشم، در طول ساعات اداری. بعد وقتی وجدان‌م ساعت ۶ اجازه‌ی خروج می‌دهد سرم را بالا نگه‌دارم و دنبال بهانه‌های مثبت برای خر کردن‌های مصلحت‌آمیزِ خودم و بالادستی‌های عزیز در سلف‌ریویو‌های هفتگی بگردم.

این وسط اما،
خداوکیلی،
همین کوپنی‌شدنِ شجاعتِ بیانِ حقایق باعث شده که ریزشادی‌هایِ روزمره را بیش‌تر با انگشت‌هایم محکم بگیرم و به پوست‌م بمالم. همین سفرهای کوتاه‌مدتی که هر روز صبح حوالی ساعت ۹:۵۵ دقیقه به وال‌استریت می‌کنم، ببین با وجودِ خرجِ مخاطره‌انگیزش چه‌طور گاهی اینوستمنتِ آدرنالینِ لانگ‌ترم را به دیویدنتِ دوپامین در روزهای کاری بدل می‌کند…
همین تک‌جسارت‌های کوچکی که این روزها گاهی می‌کنم، و عادت‌های‌م را بعد از ماه‌ها و ماهیانه‌ها پاره می‌کنم، ببین چه‌قدر خودآفرینیِ یُسراً دارد… یا همین فِید کردنِ روزمره‌ی موهای سفیدِ دوطرفِ سرم با ماشینِ کلیپرِ ۶ و ۳ و ۱.۵ میلی‌متری روزانه… یا همین پیش‌برد مستمر طرح‌های سازش‌کارانه‌ای که هر روز با پلنتار‌فاشیایتیس کفِ پایِ راستم برگزار می‌کنم…

من هر‌چه‌قدر هم سمّی به‌نظر برسم، باز شب‌هایی که وجدان‌م از ناحیه خارجی کبود شده، واژه‌های بین سلول‌هایش را نخ‌دندان می‌کشم و مرتب و تمیز که شد، آرام می‌خوابانم‌ش و در گوش‌ش می‌گویم که ریچارد و زیگموند و ایلان هم کم انگ نخوردند بدون این‌که گناه‌ای مرتکب شده باشند. و گاهی آن‌قدر صادق بوده‌اند با خودشان که نفسِ بیان‌کردن و مسئولیت‌پذیری‌شان را به سکوتِ پروفشنال‌مآبانه ترجیح داده‌اند و پای چوب‌ش هم ایستاده‌اند! همین.

پارتیزان بودن، جنگ نمی‌خواهد. پارتیزان بودن، امید صلح و ازخودگذشتگیِ عمیق می‌خواهد. و بس.

تو می‌خوابی و من،
مناسکِ روضه‌های شبانه‌ام برای لیلیِ پشتِ پنجره و ماهی‌های آرام و بی‌دغدغه‌ی کفِ دریاچه را به خوبی و خوشی به‌پایان می‌رسانم.
بعد به پازلِ یک‌نفره‌ای که یک شب در میان باید تن بدهم بهش، و ته‌ش بین بازنده‌شدن باعزّت و فرار از بیگاری، یا تمارضِ رضایت از بُردِ جعلی، یکی را انتخاب کنم، با چشم‌های بسته زل می‌زنم. کامیونیکِیت کردن در مسیرهای از پیش‌تعریف‌‌شده و یک‌طرفه، عزیزم، متاسفانه به‌شدت عبث است. و صرفاً پوشاندنِ زخم با کِرِم پودر غیراستریلِ همیشگی است و بس — برای یکی دو تا سلفیِ موفقیتِ لحظه‌ای جواب می‌دهد فقط.

تو می‌خوابی و من،
چهارمین زندگیِ روزانه‌ام را در شیفت اُورتایمِ شبانه ساعتی هشت الی ده دلار سپری می‌کنم. شیفتِ قبرستان همیشه صفای خاص خودش را دارد. شلوغی و وجاهتِ وقاهتِ فجاعت‌های یاغی‌های مترقی مدام مثل جباب‌های دیگ مذاب بالا نمی‌پرد. این وسط حداکثر صدای تک راننده‌های اوبرِ دو تا خیابانِ اصلی آن‌ورتر می‌آید و رادیوی شبانه‌ای که کمی موسیقی کلاسیک را به تبلیغاتِ ماشین‌های صفرکیلومترِ از‌دم‌قسط ترجیح می‌دهند، شکر خدا. استرسِ کاری‌اش هم به‌طرز عجیبی پایین است شیفتِ قبرستان، طوری که فانکشِنِ درآمد بر فشارِ روحیِ کار را به‌طرز اغواگرانه‌ای در صدر جدولِ آپتیمیزِیشِن قرار می‌دهد.

تو می‌خوابی و من،
ولی،
اما،
علی‌رغمِ،
برایِ،
باز
تهِ تمام درخت‌های تصمیم‌گیریِ مملو از شکوه و گله و گلایه، هم‌چنان و هنوز، دوست‌ت دارم.
و گاهی فکر می‌کنم، حقیقی‌بودن‌م، با مهرهای توی آبانی است که من را به زمستانِ خوب‌م، زمستانِ خوب‌مان، نزدیک‌تر می‌کند.

تو می‌خوابی و من،
تمام شب کنارت برف می‌بارم تا آرام آرام زیرِ همه‌ی نرمی‌ها و بی‌ریاهایی گه قلباً دوست داری، برایم مدفون بشی؛
تا صبح که با گودمورنینگ سان‌شاینِ پانداهای ملوس،
باز به‌دنیا بیایی، بخندی، و
گله‌ی گوله‌برف‌های بهمنی‌ام را در حین اسنوبال افکت‌شان، ذوب کنی
باط
با خنده‌ها
یت.

06:13 شنبه، 8 سپتامبر 18

باز با ته‌نشین‌شدن و انسدادهایی از جنس “هرگز” بی‌دار می‌شوم.
حرف‌ها و حس‌ها و دغدغه‌هایی از گذشته و آینده در من به نزاع با من برخاسته، که من هیچ اختیاری راجع به‌شان ندارم جز نرده‌گزاری با پرچین‌های چوبی، همین پنجِ صبح، در مزرعه‌ی مغزم.

رسوب‌ها سرود می‌خوانند و می‌لولند.
من چکش روی پرچین‌ها محکم می‌زنم بی‌آن‌که عملاً بدانم آیا دارم گوسفندهای داخل مغزم را حفاظت می‌کنم، یا گرگ‌های بیرونی را – یا گرگ‌های داخلی را، یا گوسفندهای وحشی بیرونی را -.
من ساعت پنج و نیم صبح قدرت تشخیص گرگ و گوسفندم جایش را به مشتی شعار و پلاکارد داده که همه‌شان با “دیگر هرگز” شروع می‌شوند و من جز تسلیم و تایید و بعضاً تشویق چاره‌ای دیگر برای تا صبح سرکردن باهایشان ندارم.

دل‌داری که می‌دهم – که من چندان هم دارک‌پروری نمی‌کنم در مغزم – به تاییدیه‌ی مضاعفی بر تئوریِ تهییجِ خودتخریب‌گری خودم می‌رسم — که نود درصدِ میلِ خودتخریب‌گری انسان‌ها در ده درصد پایانی مسیرهایشان بروز می‌کند.
(خودم هم مستثنی نیستم؛ حتی گاهی مضاعف دژاوو هم می‌زنم تا به ۱۸۰ درصد برسم.)

عمیق‌تر که فکر می‌کنم می‌بینم علی‌ایّ‌حال شاید بتوانم دعا/باور کنم که سیستم خودترمیم‌گر بدنم حوزه‌ی استحفاظی اش تا مغز هم می‌رسد. این‌وسط علی‌الحساب و تا اطلاع ثانوی، عجالتاً من پشت پیانو‌ی تو پنهان می‌شوم پیرانه‌وار و پارانویدی. می‌دانم نُت‌هایت توانِ برزمین‌زدنِ تمام ناملایمت‌های تند روزگار را دارد؛ در ذهنم حتی؛ در ذهنم مخصوصاً.

دارد صبح می‌شود و گوشِ شیطان کر، گویا ۱۰ درصد پایانیِ مسیر را با همان شانس ۱۰ درصدی از شرِّ خودتخریبیدن‌های غیرمجازِ شبانه جسته‌ایم.
من شارلاتان‌بازی در نمی‌آورم؛ اما از بین تمام قول‌هایی که با “هرگز” شروع می‌شوند، امشب این یکی را زیرِ برف‌پاک‌کن‌های داخل جمجمه‌ام خالکوبی می‌کنم که:
هرگز آرامش صدای پیانوزدن‌های منظم و دودستیِ خاطره‌بازِ تو را، با آن موهای بلند و لخت و مشکی‌ات، به هیچ سپرِ پولادینِ دیگری در جنگ‌های شبانه‌ام ترجیح نخواهم داد.

دست‌هایت آرام،
در تمام طول شب،
بانو.

05:09 چهار شنبه، 4 جولای 18

ژوئن ۲۰۱۸ از آن ماه‌ها بود…

بال‌هایم که فرو ریخت
هنوز ردّ‌پای تمام روزهای قبل از جنگ
روی خاکِ باغ‌چه پیدا بود.

من پابرهنه شروع کردم به دویدن مثل مرغ پرکنده.
تو خودخواهانه ترسیده بودی،
و ردّپاها داشتند آرام آرام محو می‌شدند زیر دست و پا.

بیدار شدی و من،
بی‌دست و پا
زل زده بودم به گوشه‌ی تاریک دیوار که شکافی بود به بازخودنگری همه‌ی نداشتنی‌هایی که برایت دارم، و تو دهانت را می‌بندی، و منِ بی‌زبان روزبه‌روز تحلیل‌ترم می‌رود.

بال‌هایت لای عقربه‌ها
عقربه‌های ساعت‌های نامرئی‌ای که تو از صدای‌شان می‌ترسیدی؛
می‌ترسیدی و من و همه‌ی ساعت‌های بی‌عقربه که حق مطلب را ادا نمی‌کردند – بال نداشتند خودشان، نمی‌خندیدند – تا صبح هر نیم ساعت بی‌دار می‌شدیم، ده دقیقه می‌جنگیدیم، خسته می‌شدیم، می‌خوابیدیم…

من و ساعت‌ها خیره ماندن به بال‌هایت، کنار تخت، با ساعتی که تا صبح تیک می‌زند بلکه، شب‌ها که می‌خوابی…

من و ساعت‌هایی که
تمام این سه سال
تو ترسیدی و نداشتیم.

تو به‌تر از هر کس دیگری می‌توانی بو بکشی و بفهمی که این‌روزها
چیزهایی که در من دارد رسوب می‌کند
خیلی بیش‌تر از یک کلسیم ساده است.
و این امواج خاکستری مغزم است، که از لابه‌لای جاهایی که جمجمه‌ام رخنه دارد، از درز ریشه‌ی موهایم بیرون می‌تراود. و سفید می‌کند…
(برف‌هایی که ابداً قرار نبود به این زودی ببارند.)

تو به.تر از هر کس دیگری در دنیای اصلی من می‌دانی
که من این روزها چه‌قدر نیویورک شده‌ام
و دستانم از ساعد به پایین، هر دو، زیر رویاهای منجمدشده‌ام دارند آخرین رمق‌هایشان را می‌گذارند
و من یادم می‌آید حتی با دست‌هایی که از مچ به‌زحمت خم می‌شوند هم می‌شود به بیست و اندی سال پیش برگشت و با یک هدفُنِ ساده ساعت‌ها تمدّد کرد.

نیویورکِ درونم
این روزها
از هر سان‌فرانسیسکویی
ساده‌تر
بی‌آلایش‌تر
و اُریجینال‌تر است.

با یان من تمام شب‌های بی‌خوابیِ تابستان را سپری می‌کنم. یان با لب‌خندها و استعداد و ممارست و زیباییِ همه‌‌ی پشت‌کارِ حرفه‌ای‌اش، هم بالقوه و هم بالفعل، لامصّب‌گونه آرام‌م می‌کند. لب‌خندهای‌ش حق را به من می‌دهد. منی که در تمام بحث‌های ۱:۱م با آقای جیم در اقلیت هستم.

یان سرش را می‌اندازد پایین اغلب، در اکثر اجراهایش؛ اما گاهی اژدها هم می‌شود.
اژدهاها بد نیستند؛ فقط گاهی نیاز دارند فوران کنند. اژدها‌ها فوران‌هایشان دست خودشان هست. آتش‌فشان نیستند که خون‌دماغ که می‌شود دیگر بند نمی‌آید. اژدهاها گاهی عاشقانه هم فریاد می‌کشند، وقتی آخرین بال‌های سیمرغ را با تمام وجودشان آتش می‌زنند. اژدهاها گاهی …
یان اغلب…

دلم برای پروازهای پر از تمامیت و اینگریتی تنگ شده. آن‌قدر به دیوار می‌خورم این روزها که حسّ خودتخریبیِ غریضی‌ام عود می‌کند. من اگر خرس می‌شدم قطعاً خودم را به زبرترین درخت جنگل می‌مالیدم — نه از بابِ شاخ‌بازی و رقیب‌طلبی؛ از بابِ این‌که خوب یادم بماند. ۲۰۱۸ از آن سال‌هاست که هر ۱۳ سال یک‌بار تکرار می‌شود… یادت هست؟

پروازهای من، آن‌بخش‌ش که خامه‌ی روی کیک شاید تلقی بشوند، مربوط به پریدن و فراموش کردنِ تمام چیزهایی هست که خواستیم و نشد. تمام چیزهایی که من وقتی بیان‌شان می‌کردم حداقل یکی‌مان ساعت‌ها و روزها یا دل‌ش می‌گرفت، یا دل‌گیر می‌شد، یا هر دو. تمام چیزهایی که ته‌ش اختلاف زمانیِ من و تو بیش‌تر از اختلاف مکانی‌مان می‌شد…

قبل از پرواز باز تو را مرور می‌کنم. ببین هنوز، و دوباره، پروازهای شبانه‌ی من با “تو می‌خوابی و من….” آغاز می‌شود. فقط با این تفاوت که این روزها دست‌م هم، علاوه بر دلم، می‌لرزد – درست لب پرتگاه، زمانی که باد نوک بال‌هایم رو قلقلک می‌دهد و من، وسوسه‌هایم، و حس این‌که دیگر مسبب کلافگی‌هایت منِ خودخواه نخواهم بود انگیزه‌ی مضاعف ایجاد می‌کنند در رگ‌هایم. در رگ‌های منتهی به بال‌هایم. در ذاتِ نپریده‌ام…

تو می‌خوابی و من
ساعت ۵ صبح یک روز جولای ۲۰۱۸
لای موهایم دنبال قطار ریچارد به مقصد توکیو، صدای پیانوی الئو، گمشده‌های سلف‌سایکانالیز کودکی، و ریشه‌ی همه‌ی سفیدهایی که بدون باریدن برف ایجاد می‌شوند می‌گردم.

من شب‌بخیر نگفتم،
– خوب یادم هست –
گفتم شاید با نگفتن‌م بخیرتر بشوی.

03:06 دوشنبه، 22 ژانویه 18

روایت یکی از زندگی‌های من احتمالاً
سی‌دی اولش در جایی تمام می‌شده که حسابی برف می‌آمده
– و من اسم‌م آیدین نبوده –
و
سی‌دی دوم‌ش گم شده.

همین شده که من نصف پیچیدگی‌ها و نیافتنی‌هایم را
باید لای سیب‌زمینی‌های لذیذ زیر برف جستجو کنم.
(و فقط شکل‌شان را پیدا کنم؛ نه بو، نه مزه، نه رنگ)

و تو …
تو آن موقع‌ها هنوز به من اطمینان نداشتی… شاید چون خودم هم نداشتم.
شاید چون هنوز اسم‌م رسماً‌ آیدین نشده بود.
شاید چون صبحش اصلاً‌ بیدار نشده بودم.

حالا
– و از این به بعد –
شب‌ها(یی) که باران بیاید روی دریاچه
من زل می‌زنم و با ریچارد
از لیز یاد می‌کنیم. و تا صبح…
من تنهایی هِی گریز می‌زنم به
قهوه‌ای‌های بین انکار و خشم؛
و همه‌ی صورتی‌های تندی که در مرحله‌ی bargaining من دلم لرزید و تو با یک حرکت سریع – وقتی دستانت هنوز دورم بود – روی هیپوکمپس‌م حک کردی‌.

و من،
هرگز دیگر آینه‌ی ۲۴ در ۷۲ اینچ‌ی که قرار بود در امتداد پنجره بزنیم را
نمی‌خرم.
همین نیم‌چه ابدیت‌های یک‌نفره‌ی بعد از تو در آینه‌ی جلوی دستشویی هم شاید
زیادی باشد.

و من
هرگز دیگر
وامانده از زاویه‌ی گردنم از خواب نخواهم پرید.

و من
هرگز دیگر
با نوامبر خاطره نخواهم ساخت.

پ.ن. مراقب شب‌هایی که فرض حتمی کرده بودی که من بخیرشان می‌کنم، باش.

10:47 سه شنبه، 12 دسامبر 17

شادی‌های پیروزی‌هامون رو
گذاشته بودیم برای بعد از تموم شدنِ جنگ.
اما جنگ
هیچ‌وقت تموم نشد.

11:53 چهار شنبه، 15 نوامبر 17

من
یه سطل پر از مارهای گزنده توی آرشیوم دارم؛
یه گونی پر از درفت‌های نفرستاده توی ایمیل‌هام؛
یه لیست بزرگ از فریم‌ورک‌هایی که لازمه به خودم ثابت کنم که هیچ پُخِ خاص‌ای نیستن توی ذهن؛ (پیرمردها فقط با لاو-سانگ‌های زمانِ خودشون حس می‌گیرن)
یه لیست دیگه از پُست‌هایی که توی یه بلاگ آدمیزادی می‌خوام یه روزی بذارم راجع به این‌که چرا جاواسکریپت نمی‌میره، و چرا پیجر-دوتی رو باید با آدم‌های درست‌ش وصل کرد، و یه سری ریزه‌کاری‌های منیجمنت و هایرینگ و رزومه و اینا؛
و یه مغز معیوب که اون‌قدر چرت و پرت جِنِرِیت می‌کنه که وقتی نصفه‌شب‌ها از گلو درد بی‌دار می‌شم و شالِ آبیِ چهارده‌ساله‌‌ی تیمبرلندم رو هم پیدا نمی‌کنم، خدا رو شکر می‌کنم که حداقل بدنم باعث می‌شه مغزم بس کنه!

من
گاهی خودم درامایی می‌شم که دوست دارم توی نت‌فلیکس ببینم و تهش چشمام رو ببندم و بخوابم و بقیه‌ش رو تو خواب ببینم. در واقع نخوام هزینه‌ی برگشت به این دنیا رو،‌ بعد از دیدنِ فیلم‌ای که تا عمق سوپرایگو توش فرو رفته‌ام.

من
گاهی اون‌قدر دی‌پی‌دی‌آر ام بالا می‌زنه که با خودم فکر می‌کنم گورِ بابای پارانویا،‌ باید کاری کرد.

من
گاهی اون‌قدر دوگانه می‌شم که وقتی می‌گی «آره، مثل همون پستِ تویِ هُرم که نوشته بودی که …‌» من فقط ابروهام بالا می‌ره و یه پرده‌ی سفید رو روی مغزم می‌کشه. کاملاً بلنک.

من
گاهی یو-تِرن می‌زنم روی تقویم و فکر می‌کنم ۶۸ سالِ باقی‌مانده‌ی زندگی‌م رو اگه پشت‌سرم بذارم، و ۳۲ سالِ گذشته رو جلوی روم، اون‌وقت آیا حس بهتری دارم یا نه…

من
شاید فقط کمی خسته‌ام. «شاید»، «فقط»، «کمی» و «خسته». همین ۴ تا کلمه. دقیق و کافی.

تو
ولی با خنده‌هات هر روز و هر شب خیلی قشنگ و دلبرانه
یادم می‌ندازی فراموش کنم‌،‌ چیزهایی که باید فراموش کنم رو؛
و باعث می‌شی فراموش کنم که به‌یاد بیارم، چیزهایی که نباید به‌یاد بیارم رو.

تو،
عطرِ زمستونیِ گلِ کم‌رنگِ زردِ روییده رویِ صلیبِ چوبیِ کجِ تهِ مزرعه‌ی من هستی.
(دقیقاً به‌همین اسپسفیک‌ای که وقتی دستام لای موهات گم می‌شه، توی چشمات می‌بینم.)
هستی.
هست، ای.

بی‌دارم کن وقتی اومدی…
ممنون.

15:22 چهار شنبه، 8 نوامبر 17

مغز معیوب من
آخرش
آن‌قدر واپس می‌زند که
یک روز صبح، دیگر هیچ فرمانی ندارد که به پلک‌هایم بدهد.

من،
می‌ترسم جیغ بزنم و شورش کنم
علیه خودم و همه‌ی چیزهایی که بدون میل و رضایت قلبی، هر روز صبح من را از تخت پایین/بیرون می‌کشند.
می‌ترسم تو بترسی،
و باز در خودت جمع بشوی و اینترفیسِ جوجه‌تیغی‌ات را به من عرضه کنی.
می‌ترسم باز قضاوت شوم که
بیش‌تر از آن‌که لیاقت‌ش را داشته باشم نارسیست‌م و مغرور!
می‌ترسم باز،
توی صورت‌م منفجر بشود وقتی بفهمم فلانی منظورش چه بوده که پشتِ سرِ من…

تا بخوابم باز.
و افتخار کنم که سالی حداکثر سه چهار شب مشکل خواب‌نبردن دارم،
که آن‌هم با آنلاین‌ویندو‌شاپینگ تا ۴ صبح حل می‌شود…


و برای‌ت تا ساعت‌ها از انتخاب‌های خودتاییدگر ضمیرناخودآگاه/اید در شکل‌گیری و سپس توجیه ممتد و مفرط هویّت گمشده در راستای مبارزه‌ی دفاعیِ مسمتر با سندرم ایماپسترِ نشات گرفته از تقابلات سوپرایگوی راست‌کردار با نُرم‌های عددی و رتبه‌بندی‌شده‌ی طبقات اجتماعی روضه می‌خوانم؛ و ته‌ش به سفیدی برفِ ناشی از مرگِ ناشی از جاودانه‌شدن در محوری موازی با زمان، آرامش می‌جویم.

مغز معیوبِ من گاهی تا خشتک با ناخودآگاهم گلاویز می‌شوند بر سرِ کشیدنِ من به گذشته در برابرِ آینده. آخرش ولی من، عمود بر نقطه‌ای به نامِ حال، راهِ آلفامنشانه‌ای را از ساعت ۴ تا ۷ صبح پیش می‌گیرم و هم‌چنان که زیرِ پتو سردم است، بویِ برفِ هنوز نیامده‌ی خیابان‌های غریبِ شیکاگو را حس می‌کنم.

خوبی‌اش ولی این‌ست که تو هستی؛
که علی‌رغم تمام حسادت‌های غریزی و هورمونی‌ات می‌فهمی که این‌که من، چون‌آن ماهیِ بی‌اختیار و سرمازده‌ای، هنوز گاهی در قلاب‌های سمبولیکِ تقدیر (در تمام شکاف‌های روزمره، بعضاً تا ۵ بار در روز) گیر می‌افتم و چاکِ لب‌م/قلب‌م ناخواسته پاره می‌شود که نتوانستم پناهندگیِ دائمِ تیخوانا را بگیرم، ریشه‌اش تنها به این برمی‌گردد که در تمام ۱۷ سال آغازین عمرم تمرینِ نرسیدن نکرده بودم.

تو،
می‌فهمی و
مثل من منزجر می‌شوی وقتی می‌بینی امثال ویدا و تانیا سالیانِ درازی خیلی شیک و مجلسی پاهایشان را در آب بارانِ جمع‌شده در چاله‌های عقده‌ها و گودال‌های روحیِ کودکی و بلوغِ من می‌شستند و می‌رُفتند و گِل و چرک‌ش باقی می‌ماند که بشود کودِ کاکتوس‌های فلسفه‌باف‌تر از خودم در صحرای سلسله مطالعاتِ سلف‌سایک‌آنالیزبخش‌ام.

تو،
و خنده‌هایت،
و این‌که وسط ارتباط دادنِ پیش‌بینیِ آینده‌ی رفتارِ باس‌ایِ خانم میم به کان‌فبیولیشن‌های پُرکننده‌ی حفره‌های متخلخلِ درصندلی‌عقب‌نشستن‌های نافرجام و هضم‌نشده‌اش، یک‌هو انگشتان‌ت را بالا می‌آوری و ناخن‌های‌ت را نشان‌م می‌دهی و راجع به میزان قرمز بودن‌شان ازم می‌پرسی،
دل‌م را برای‌ت تا ابد تنگ می‌کند.

تو،
شاید آخرین کسی باشی که بدانی
– و مهم‌تر از آن، مشکلی نداشته باشی و شلنه‌هایم را گرم کنی –
که رسالت من،
شاید،
لالایی گفتن برای ماهی‌هایی است که سال‌ها زیر دریاچه منتظر شنیدن پیانو‌ای ابدی، زیرِ چشمان‌شان گود افتاده…
وگرنه این سگ‌دو‌بازی‌کردن‌های سه‌شیفت در روزِ من که همه‌شان بهانه‌ست.

من،
شبی از شب‌های زمستان،
در مسیری که آخرش به کاملاً بی‌حس شدنِ ناشی از سرمایِ ناشی از نوشتن‌های ممتدِ و بی‌وقفه-سفیدِ تراوشاتِ ملس و لزجِ مغزِ معیوبم ختم می‌شود،
تو را
و خودم را…

15:09 دوشنبه، 30 اکتبر 17

اکتبرِ خاکستری‌ای است
و من این را از پلکِ چشمانم که هی می‌پرد می‌فهمم.

آینه‌ی لمسی…

… و تویی که در تاریکی شب‌ها گم‌ات می‌کنم و صبح روی جای زخم‌اش استیکر می‌چسبانی/می‌چسبانیم.

02:26 دوشنبه، 25 سپتامبر 17

خیلی هم تخمی-تخیلی نیست اگر اذعان داشته باشم که
مفهومِ انتزاعیِ «تو»،
ماهیتاً چیزی نیست جز جمیع شکست‌های خورده و هضم نشده‌ام
[منهایِ شکست‌های نخورده و هضم شده‌ام]
که سوراخ‌های پدیدآورنده‌ی تمامیِ نقاطِ متخلخل در مغزم،
با نرسیدنِ دوپامینِ مناسب (بعضاً به اوکسی‌توسین هم تعبیر می‌شود در مراحل حاد)
فریادشان
می‌زنند،
بهانه‌گیرانه، غیرخطی، و با کمالِ احترام و ملاحظه.

مَرَضِ عجیب و نامتقارنی است
که من باید هربار به تک‌تکِ دیوایس‌های‌م بگویم «مرا به‌خاطر بسپار [چک باکس]»
و تو …
و حتی خودم
سرِ تفاوتِ Aideen و Aidin و EyeDean، بارها، رو به آینه،
ساعت‌ها زل بزنم تا مغزم چشم‌هایم را با نوک انگشتانش،
آرام و به‌معنایِ «تو بخواب، من حواسم هست؛ لازم نیست حتی در آلفای استندبای و آن‌کال بمانی»
فقط
مرحمانه/مترحّمانه
ببندد…

«تو» هم یک‌روز بی‌دار می‌شوی
و من را به‌خاطر می‌آوری
– حکماً و شرعاً و اخلاقاً قبل از این‌که یک عتیقه‌فروش این نوشته‌ها را در گوشه‌ی تاریک و بن‌بستی از آرشیوِ اینترنتِ چهار الی هفده سالِ اولِ هزاره‌ی سومِ پس از میلادِ مسیح پیدا بکند –
و آن روز
چشم‌هایت باز
و زیرِ ناخن‌هایت پر از کان‌فبیولِیشن.

من اما،
تا آن روز
خروارها بیل خاک ریخته خواهم بود، روی چیزی که اسمش را مرگِ تو در گذرِ روزمره‌ی زمان گذاشته‌ام؛
و در تمامیِ این سال‌ها، تمام ساین‌های سمبولیکِ تو را از گوشه‌گوشه‌ی این داستان ربوده‌ام؛ و حواس‌ِ خودم را پرت کرده‌ام که حتی یک رویال فلشِ کامل در سردست هم می‌تواند یک خروجیِ کاملاً محتمل از یک تابعِ رندومِ منصف باشد.
منصف، نه مثلِ تو
نه از آن جنس که اعتقادی به ریسایکل ندارند و به‌دنبالِ «خوشی»، هزینه‌ها می‌دهند؛ ولو از جیبِ سایرین.

من اما،
از فرداهایم می‌دزدم، شب‌ها،
هر شب،
هنوز،
و می‌شمارم، گاهی…
و می‌دوزم، گاهی…
و می‌رقصانم خودم را، گاهی…
فارغ از این‌که سرِ پلِ صراط اعضا و جوارح‌ام چه‌قدر مترحمانه بی‌خیالِ شهادت‌دادن برعلیه‌ام می‌شوند!

مغزِ معیوبِ خودم گاهی، دوست‌داشتنی‌تر از مژه‌هایم می‌شود. مژه‌هایم که همه‌ی این روزها و ماه‌ها و سال‌ها فارغ از این‌که خودم نارسیست حساب بشوم یا نشوم به رشد خودشان ادامه داده‌اند… و به پوشاندنِ چیزهایی که نیم‌کره‌های مختلفِ مغزم بعضاً سرشان گلاویز هم شده‌اند – مورد داشته‌ایم.

و من هنوز بوی هتل‌های تازه‌ی سفیدِ حداکثر سه و نیم ستاره‌ای را می‌دهم که نه از سر وظیفه، بل از سرِ ذوق (نگوییم امید، ننویسیم امید، دروغ نقبولانیم، حتی به سوپرایگوی‌مان)، هر روز رأسِ ساعتِ چهارِ عصر به‌وقتِ چک-این، خودشان را بانشاط‌تر از دیروز در باطن‌ای مجرّب‌تر از پریروز، عرصه می‌کنند.

و من سال‌هاست که با کلیدِ مخفی هرازگاهی به اتاقِ سیصد و ریچاردِ طبقه‌ی سوم سرک می‌کشم.

شاید آخرش هم هیچ‌کس نتواند به توجیهِ علمی، منطقی، و احساسی‌ای، که در پاسخ به این‌که «آدم‌های مُرده آیا فراموش می‌شوند و پذیرفته، یا پذیرفته می‌شوند و فراموش» پاسخ بدهد.
خیلی هم مهم نیست، آخر…
مهم، گاهی، رسمِ خوش‌آیندی است که در باران‌های کوچه‌هایی که پیاده از آن گذشته‌ایم؛ و ما را
بد جور،
عبور کرده‌اند،
هنوز زنده است؛
می‌باشد؛
و خواهد بود.

باید لباس‌هایم را بپوشم و بخوابم،
تا فردا ساعت ۸ صبح بیدار بشوم —
مثل تمام گاینکالژیست‌ها،
سایکالاژیست‌ها،
شاعرهای گرسنه،
و هوم‌لث‌هایی که ساعت ۶ صبح در کلیسای سنت جودِ روبه‌روی خیابان ششم، می‌خوابند تازه.
و بگذارم حسابی دم بکشد، و حتی زیرِ لایه‌های ته‌دیگِ کورتکس مغزم، نرسیده به آمیگدالا رسوب ببندند
همه‌ی «تو»های مجازیِ ناکامل‌ای که
وقتی می‌خوابم بوی ملحفه‌هایم را
عوض می‌کنی با بویِ آخرینِ باری که تن‌ت در آغوش‌ام آرام آرام
خواب‌ش…

21:21 یکشنبه، 17 سپتامبر 17

سال‌ها بود دیگر دوباره نیمه‌شب لرزان از خواب نپریده بودم — با تو؛ از بعد از تو…
تا همین امروز که حتی یک لحظه نبودن‌ت یادم انداخت پاییز دارد از این حوالی رد می‌شود. یادم انداخت فرداهای شهریور دقیقاً می‌شود چه حال و هوایی. یادم انداخت وقتی من در برف می‌گریختم، دقیقاً چشم‌های‌م را با چه امیدهایی می‌بستم. یادم انداخت باید شُل کنم تا نلرزم، باز.

پرت می‌شوم؛
به سیاه‌چاله‌هایی در مغزم که می‌توانم ساعت‌ها توی‌شان گیر بکنم/گیر بیافتم. سیاه‌چاله‌هایی در بُعد زمان‌هایی که سوپرایگوی من با جان و دل جلوی پذیرفتن و درونی‌سازی‌کردن‌شان را گرفت. و هنوز هم در انکار است. سیاه‌چاله‌هایی که هرگز پُر نمی‌شوند؛ فقط می‌توانند به بک‌گراند بپیوندند. سیاه‌چاله‌های کِرم‌پرور که می‌خورند و سیر نمی‌شوند؛ اما مراماً «ویو»ی قابل‌توجه‌ای هم ارائه می‌دهند برای کسی که لبِ پرتگاه‌ش بنشیند و به چرخشِ میلیون‌ها سلول در حفره‌های مکنده‌شان زل بزند…

در انکار من غذا می‌خورم،
و در دنیایی که خیلی چیزهای خوب دارد راه می‌روم،
و سعی می‌کنم هرجور شده با کِرِم‌های دورچشم مراقب‌ت کنم که چشم‌های‌م نه از رنگ و لعابِ واقعیت خیلی دور بشوند، نه از بیرون معلوم بشود که مردمک‌م چیزی نیست جز یک سیاه‌چاله‌ی گم‌شده که گاهی تو روی لبه‌اش می‌نشینی، پاهایت را آویزان می‌کنی و تاب می‌خوری و منتظری تا توی یکی از همین چرخش‌ها باز خودت را توی‌ش ببینی.

هر چه باشد، دنیا خیلی چیزها دارد که نه از یاد می‌روند،‌ نه می‌شود تضمین کرد که دیگر هرگز خواب‌شان دیده نمی‌شود. مثلِ خودِ من، که هنوز زنده‌ام. مثلِ خودِ تو، که هنوز می‌گردی. : )

آسمان‌ت بخیر.

Aidin, somehow, is a real legal guy, a regular guy; and nothing more, and nothing less.