آرشیو برای بخش : و تو

06:46 جمعه، 10 ژانویه 20

قرار بود یک قدم جلوتر از خاطره‌ها،
و یک قدم عقب‌تر از ترس‌ها،
ی‌مان
حرکت کنم… که دست‌م لغزید و خواب‌م برد و به این زودی‌ها بی‌دار نشدم.

باز در سرم برف می‌بارد.
باز تو بدون چتر در سرم قدم می‌زنی، و سردت می‌شود؛ و گله می‌کنی.
باز من از باریدن خودم شرمنده می‌شوم.
باز گرگ‌های توی سرم زوزه می‌کشند و فرار می‌کنند.
باز من، خودم را، به زمستان‌‍ی خیلی خیلی خیلی دورتر تبعید می‌کنم…

تو می‌خوابی و من،
سعی می‌کنم بخوابم ولی تمام اضطراب‌ها از دو طرف گلویم بالا می‌روند.

تو می‌خوابی و من،
باز آواره‌ی همه‌ی کوچه‌های بی‌هویت و غم‌زده‌ی تاریک شهر می‌شوم و تا صبح پرسه می‌زنم… همه‌ی ولگردهای بی‌خانمان من را می‌شناسند؛ به نام ولگردِ شیک‌پوش!

تو می‌خوابی و من،
باز در تمام حفره‌هایی که در طول روز پنهان می‌کنم ازت، مکیده می‌شوم. و تمام تلاش‌م را می‌کنم که وقتی تو بیداری بشوی، اثری از من و حفره‌ها باقی نمانده باشد.
فقط زوزه‌ها و نعره‌ها…
امان از زوزه‌ها و نعره‌ها…
… که در عمق سکوت، تمام شب مرا بیدار نگاه می‌دارند.

شب‌بخیر بانوی آرام‌خفته.
سلام من را به خواب‌های عمیق برسان.

02:35 یکشنبه، 15 دسامبر 19

تنها؛
تنهای تنها.
تنهای لُخت…
تن‌های لُخت…
تن‌های لَخت…
تن‌های تنها…
تن‌های تنهای تنها.

دست‌تنها.
دستِ تن‌ها…
تن‌های دست‌دار…
تن‌های بی‌دست…
تن‌های بی‌دوست…
تنهای بی‌دوست…
تنها دوست…
تنها‌دوست.

تنها در خانه؛
تن‌ها در خانه…
تن‌ها در تهِ خانه…
تنها در ِ خانه…
تنها در در خانه…
درِ ِ تنهای‌ خانه…
در ِ تنهاخانه…
در ِ تنهای تنهاخانه…
تنها در ِ تنهای تنهاخانه…
تنهاخانه‌ی تنها.

واژه‌هایی که به‌سان کودکان بی‌قید و بی‌دغدغه تنها وظیفه‌شان رقصیدن است… و نمی‌دانند فقط چند ده سال دیگر باقی‌مانده تا وظیفه‌شان تنها‌رقصیدن باشد.
تنها، رقصیدن در تاریکی.
تنهارقصیدن، در تاریکی.
تنها‌رقصیدن در ذهن.
تنها‌رقصیدن در عمقِ تن‌های تاریک‌ای که در تاریکی به عمقِ دوست‌داشتنِ تنهایی می‌رسند.
تنها‌دوست‌داشته‌شدن.
دوست‌داشتنِ تنها شدن.
دوستِ تنهایی شدن.
عاشق تن‌های واژه‌هایی که تنها هستند شدن.

واژه‌ها جنس دارند.
واژه‌ها در تنهاییِ خودشان شاید جنس‌شان را نفهمند؛ اما در تنهایی است که جنسِ واژه‌ها واضح می‌شود کاملاً.
مثلاً همین «ایده‌آلِ» خودمان. در اوجِ تنهایی‌ست که ذات پلیدش می‌زند بیرون. مخصوصاً وقتی به‌هم نسبت‌ش می‌دهیم. مخصوصاً وقتی تن‌های‌مان کاملاً تنها هستند و حتی کلاه‌های روان‌شناسی‌مان را هم از تن برمی‌کَنیم و لُختِ لُخت، لَختِ لَخت، فقط خودمان می‌مانیم در تخت و اتهام‌هامان. گلوله‌هایی که سوراخ نمی‌کنند، اما کبود می‌کنند. و گاهی کبودی از سوراخ‌شدن دردناک‌تر است. و کبودیِ نفهمیده‌شدن خیلی دردناک‌تر از فهمیده‌نشدن است.

واژه‌ها گاهی همدیگر را می‌خورند.
واژه‌ها گاهی بدتر از انسان‌ها در نطفه کَنیبالیست می‌شوند. در ریشه. در دهان. در مغز. در سلول. در نِرون. یا حتی، حتی، حتی تهِ حلق.
واژه‌ها گاهی بدجور جنبه‌ی تنهایی را ندارند. در تنهایی، در سلول‌های انفرادیِ خودشان، وحشی می‌شوند. بدونِ ارتقاءِ جنبه‌ی مناسب، قدرت‌شان زیاد می‌شود. بعد کوبنده می‌شوند و به‌کوبندگی خودشان بدجور می‌بالند.
واژه‌ها گاهی، سلول‌ها را می‌کُشند.

واژه‌های تنهایی که هنوز وحشی نشده‌اند را دور خودم جمع می‌کنم. کنار آتش می‌نشینیم. هُرم. گرم‌مان می‌کند. گرم می‌شویم.
گاهی تنهایی‌های دورهمی دوست‌داشتنی‌ترین نوع تنهایی است. دقیقاً همان‌قدری لُخت می‌شوی که راحت‌ی؛ با علم به‌این‌که ته‌ش هم تنها می‌رویم همه‌مان. اما شاید کمی گرم‌تر. کمی هُرم‌‍یده‌تر. کمی آرام‌تر.
کنار هُرم گاهی می‌رقصیم. رقصیدن دور آتش همان حکم شرعیِ رقصیدن در تاریکی را دارد — اگر کسی نبیند، و به قصد لذت نباشد، حرام نیست. و واژه‌ها گاهی بین بغض، و حلال و حرام، ترجیحاً هر دو را انتخاب می‌کنند؛ مبادا در حالت نیمه‌مایع، سنگ بشوند.

واژه‌های خوب، دست در دست هم می‌دهند و می‌آیند.
مثل آبشارهای بعد از برف.
مثل همه آبشارهایی که روزی بالاخره می‌ریزند.
مثل همه آبشارهایی که می‌دانند خدا هرگز آمدن‌شان را متهم نمی‌کند.
و حتی،
شاید،
لب‌خند هم بزند…

18:03 شنبه، 14 دسامبر 19

چاله،
چاله،
چاله،
چاه،
ساحل،
دریاچه،
ساحل،
اقیانوس

و من باز دستانم یخ می‌زند.
و من باز در مغز خودم فرو می‌ریزم.

02:12 شنبه، 12 اکتبر 19

روزهایی که می‌میرم،
اغلب سه‌بار می‌میرم:
• با تو، بدون این‌که خون‌ریزی‌ام را ببینی؛
• در خودم، وقتی از پیشانی به پایین فلج می‌شوم و تا ساعت‌ها فقط باید سر خودم را گرم کنم، که نه تو بفهمی و نه من از ترسِ بیش‌ترفلج شدن، فلج‌تر بشوم؛
• و نهایتاً شب‌ها قبل از خواب، وقتی یادم می‌آید یک‌روز دیگر هم مُردم، اما هنوز باید بخوابم که ۸ ساعت بعد بی‌دار بشوم.

شب‌هایی که وظیفه‌شان به«خیر» شدن است، خودشان آخر هفته‌ها با خانواده کجا می‌روند؟

روزهای طوفانی،
قایقِ من،
که فارغاً دلش وعده‌ی دریا دارد باز، و به‌هرجهت،
غصه می‌خورد و من
برایش چتر و چای می‌برم تا
سرش گرم باشد و دلش خوش به
روزهایی که می‌آیند و ما باز
از شادی خورشید کلاه آفتاب‌گیر سرمان می‌کنیم.

روزهای ابری،
قایقِ من،
آن‌قدر ساکت می‌شود که صدای بال‌زدن مرغ‌های دریایی را از خودشان بهتر می‌شنود، زمزه می‌کند، حفظ می‌کند، و باهاشان مرثیه می‌سراید.

روزهای بارانی،
قایقِ من،
که حالا حسابی بالغ شده و پوست‌انداخته،
درک می‌کند که
گاهی، لذت بردن از خیس شدن،
هم ساده‌تر است از در‌به‌در دنبال بهانه و پناهگاه گشتن،
هم خالص‌تر و باآرامش‌تر.

قایقِ من،
خیلی دوردست‌ها را می‌نگرد
وقتی
پپ‌تاک دوای دردش نیست.
قایقِ من،
زل که می‌زند به دوردست‌ها،
خیلی بیش‌تر از رسیدن و نرسیدن، دنبالِ تمدّد اعصابِِ بادبان‌های تارعنکبوت‌بسته‌اش است.

قایق من،
آخرش ولی،
شب‌ها،
چشم‌هایش را می‌بندد و به زلالِ آرامشِ سکوتِ امتدادِ تلاقیِ افقِ دریا و آسمان،
– همان دوردورها –
فکر می‌کند
تا خوابش ببرد.

01:42 سه شنبه، 8 اکتبر 19

ترس‌هایت؛
ترس‌هایم…
ترس‌هایت از ترس‌هایم…
ترس‌هایم از ترس‌هایت از ترس‌هایم…
سستی دست‌هایم.

(… وقتی «شب‌بخیر» موردِ مصرف‌ش صرفاً برای خوابیدن می‌شود و نه آرامش.)

03:13 جمعه، 23 آگوست 19

باز در خوابم باران می‌بارد،
تا وقتی بیدار شدم، جبراً باز کلاه روانشناسی‌ام را سرم بگذارم.

والد درونم، ترسیده این روزها؛ و کودک درونم بدجور دلش برای همان توپ‌های قدیمی و دولایه تنگ شده. این وسط من، به‌مثابه قاضی دون‌پایه بین خودآگاه و ناخودآگاه، باید هر دو را راضی نگه‌دارم که مبادا…
که مبادا…

امشب مجبورم با چتر بخوابم.
می‌دانم باز تو آرام آرام خواهی بارید و قطره‌هایت به نوشته‌های من هم سرایت خواهند کرد. این وسط من می‌مانم و کفش‌های خیس‌م و همان اجاره‌ی عقب‌افتاده‌ی آپارتمان قدیمی‌ که از شیر حمامش، گذشته می‌آید بیرون.

امشب مجبورم چتر و بالش و عینک قدیمی‌ام را در دست‌هایم نگه دارم و بخوابم. شاید باز از همان مباداها اتفاق بیافتد خب. تو نمی‌دانی ولی من به‌خودم قول داده‌ام این‌بار نباید شرافت‌م را در شریف لعنتی عزیز باز در شرف بربادرفتن باشد… این بار نباید باز هفت سال آزگار ملغمه‌ای از ترس و نفرت و وابستگی و انگ و عشق و همه‌ی این‌ها را به‌دوش بکشم باز. این نباید حتی لحظه‌ای‌ام غفلت کنم در همان «مباداهای قدیمی عزیز»…

تو می‌خوابی و من،
سال‌هاست به پشت پلک‌هایت شب‌بخیر می‌گویم و سال‌ها در تاریکی پشت ابرها محو می‌شوم.

تو می‌خوابی و من،
گاهی خودم را هم غافلگیر می‌کنم و ایمپاسترتر از خودم، فقط می‌دوم…
می‌دوم،
می‌دوم.

تو می‌خوابی و من،
در فصل پنجم باز زندگی خفاش‌گونه‌ام را دنبال می‌کنم. دلتنگی‌هایم برای سرمای خیس زمستان‌های تهران را باز روی طاقچه می‌گذارم. اینجا فقط من و تو هستیم؛ من و تویی که گاهی حتی و مخصوصاً از طاقچه‌ی من هم مشمئز می‌شوی…

تو می‌خوابی و من،
باز در سکوت دور خودم پیله می‌تنم. می‌دانم باز صبح همه‌ی پیله‌م فرو خواهد ریخت. می‌دانم صبح باز لای همه‌ی شلوغی‌ها و سک‌سک‌کردن‌های مکرّر و حجم همه‌ی چیزهایی که دیگر برای دادن ندارم، پیله زیر دست و پا گم می‌شود. اما با این حال، با علم به همین فانی بودن پیله، باز من دست از توجه به تک‌تک ظرافت‌هایش در حین طراحی و پیاده‌سازی بر نمی‌دارم. من، حتی اگر حسّ خودتخریبی‌ام بالا بزند هم، باز برایم مهم‌ست یک اثر هنری ساخته شده با عشق و دقت را تخریب کنم تا کامل ارضا بشوم. من، حتی همان چند ساعت عمر پیله هم برایم عاشقانه مقدس است.

تو می‌خوابی و من،
باز نیمه‌تمام، نیمه‌خواب‌آلود، نیمه‌مه‌گرفته، نیمه‌امیدوار می‌خزم. ریچارد در سپتامبر ۱۹۸۴ رو به همین اقیانوسِ به‌اصطلاح آرام مگر نبود؟… یادت هست؟

تو می‌خوابی و من،
تمام تلاشم را می‌کنم یاد خودم بیاندازم قبل از خواب، که چه صخره‌هایی را پیموده‌ام تا امشب در عمق نارنجیِ آتش و لطافت گرمای هُرم آرام آرام غرق بشوم تا خوابم ببرد.

تو می‌خوابی و من،
خودم را شب‌بخیر می‌کنم، می‌خندم، و تا عمق سه متر و نیمی در خواب فرو می‌روم…

13:34 چهار شنبه، 10 جولای 19

تمام پرنده‌هایی را که
نقاشی می‌کنم، با آب و تاب، توی قفس،
یک‌روز گرم تابستانی روی هوا مشغول پرواز خواهم کشید.

تو،
حتی آن‌روز هم،
بدجور سرت در هوای خودت است و فقط به من
قدر جبران موقت و متداوم تمام فرسودگی‌های طناب بین‌مان
لب‌خند می‌زنی.
(و می‌فهمی که من هم می‌فهمم.)

من،
پرنده‌ها را یک‌بار دیگر
با رنگ‌های آبی‌تر می‌کشم و کادر را
این‌بار
رو به ماه
می‌بندم.

12:30 سه شنبه، 18 ژوئن 19

… نوشتنم که می‌گیرد،
سیّال می‌شوم در همه‌ی چیزهایی که گفتم بودم دوست دارم بعد از مرگ‌م بیش‌تر نگاهِ مردم را جذب کنند.
دریاچه، ابرها، مرغ دریایی، و ذاتِ بودنِ «تو».

… که باز یادت رفت.

تهِ تمامِ لاشی‌گری‌های‌م در تمام طول روز
باید همیشه شب به خانه برگردم. (خوابیدن توی پارک، هم سفت است، هم شپشو.)

و روزهایی که
همه‌ی داراییِ روزانه‌ام را در طی لاشی‌گری‌ها از دست‌داده‌ام
چاره‌ای ندارم جز این‌که آخرش با قطار محلیِ دان‌تان برگردم و از میله‌های بیرون درش آویزان بشوم.
(باد جاده اوایلش لذیذست، بعد سرما و لعنت‌ش فقط می‌ماند، بعد توی طونل دوباره متولدم می‌کند، تا دوباره لذت‌بخش بشود.)

به خانه که می‌رسم
گزینه‌ی شب‌بیداری و قرض گرفتن از ساعت‌های صبح روز بعد هم روی میز هست. و عینِ مسلّمِ تمام سایر کردیت‌های دنیوی که توپاچه‌بودن‌شان بر همگان واضح هست، همین گزینه را انتخاب می‌کنم.
(و لَختی و نشانِ «دیگر گناه‌کار شده‌ام…» را دریافت می‌کنم!)

ول‌گردی‌های شبانه، سبک و سیاق‌شان متفاوت‌ست همیشه.
(و گاهی سعی می‌کنم یاد خودم بیاندازم که همیشه درهای توبه باز‌ست.)

وقتی خوابم می‌برد ته پس‌کوچه‌های شبانه‌ی خلوت و گربه‌گرد (روی کاناپه) با دردِ مهره‌های گردنم بیدار می‌شوم حدود ۴ صبح.

باز مسواک می‌زنم. و ریچوال‌های عرف و نرمال جامعه.
بعد می‌آیم توی تخت و می‌خوابم. موبایل هم دور از سرم.
و تو درنگ‌ای یاد من می‌افتی و بعد یادت می‌رود که یادم افتاده بودی، حتی درنگ‌ای.
(و من یاد خودم می‌اندازم که هر شب ممکن‌ست استکِ دنیاهای اینسپشن‌وارِ خواب‌های ریکرسیو، که شاید سرِ یکی از ریس‌کاندیشن‌های کتچ نشده نشتی پیدا کرد و ته‌هایش دارد باتلاق‌وار ته‌دیگ می‌بندد، بالاخره با یک فرمان از بالاها فلاش بشود و فردایش به‌جای یک‌بار، دوبار را با هم بی‌دار بشوم.)

باید بروم،
صدایم می‌کنند.
تو هم این‌جا حوصله‌ات سر می‌رود، من هم نمی‌دانم دقیقاً تا ساعت چند درگیر خواهم بود که از الآن قرار مشخص بگذارم.
اما تو
قول بده، مستقل از بودن و نبودنِ من، مستقل از آمدن و نیامدنِ من، مستقل از هستن و نیستنِ من،
بیایی و سر بزنی.
دلِ گلدان‌های باغچه شاید برای‌ت…

12:13 سه شنبه، 18 ژوئن 19

شب‌هایی که در رؤیاهایم می‌میرم،
با جنازه‌ام چه می‌کنی؟
قطعه‌قطعه‌ام را اهدا نکن؛ اگر خواستی ولی همه‌ام را…

(من را به‌خاطر می‌سپاری؟ اگر به خاک سپاردی، حتماً بسپار که به‌خاطرش بماند من را.)

ریچوال‌های صبح‌گاهی‌ام را که می‌دانی… اول خورشید می‌آید، بعد ماه با چشمان خسته شیفت را تحویل می‌دهد و می‌رود، بعد گلدان‌های تو، بعد دریاچه، بعد مرغ دریایی، بعدش من، بی‌دار می‌شویم.

من به همه سلام می‌کنم. (گرچه خودم هم می‌دانم دارم برای تک‌تک‌شان عادت می‌شوم.)
من به‌خودم می‌گویم «حالا اگر نه برای همه، شاید برای یکی‌شان حداقل، من مهم…» و سعی می‌کنم چشمان‌م را باز روی حقیقت ببندم.
بعد می‌آیم و سعی می‌کنم تمام تلاش‌م را بکنم که حقیقت را عوض کنم و بچرخانم؛ و احساس کنم این‌بار این منِ دیوانه هستم که اختیار را به‌چنگ دارم.

شاید این همه‌اش تلاشِ لجوجانه‌ی کودک بی‌حوصله‌ی درونم هست،
که با صبح مبارزه می‌کند تا باز متولد بشود در این دنیا.
تو که می‌دانی، اگر من ۱۰ بی‌دار می‌شوم، او دوست دارد حداقل سه ساعت بعد از من بپذیرد که جاهای بیرون از تخت هم می‌توانند بامزه باشند. و حداقل یک ساعت بیش‌تر هم طول می‌کشد تا من اینسنتیو مناسب را پیدا و ارائه کنم. و همین می‌شود که اوج پروداکتیویتی[مان]، روی‌هم، گاهی از منحنی‌های عرف جامعه دایورج می‌کند. و گاهی همین می‌تواند بزرگ‌ترین انگیزه باشد — که تمام «آن‌ها» ما را فراموش دارند می‌کنند.

… و چه رابطه‌ی یخِ ژله‌ایِ دوست‌داشتنی هست بینِ
به‌تخمم‌بودنِ اهمیت ندادنِ آن‌ها به ما،
و دقیقاً به موردعلاقه‌ترین حالت ممکن ابری بودنِ هوای بالای دریاچه‌ی صبح‌ها.

(گفتم بوده‌امت که… : ) )

تمام ناتمام‌ها را می‌گذارم برای وقتی آمدی
شاید وقت کنیم برگردیم و تمام‌شان را، تک‌تک، تمام کنیم.

داده‌کاوی از اکثریت آماری می‌گوید وقت نمی‌کنیم. من کانفرمیشن‌بایاس ندارم. من حتی سلف‌فولفیلینگ‌پرافسی هم نمی‌کنم. من حتی امید را هم زیر بالش خفه نمی‌کنم. من شاید ولی، دلم می‌خواهد کادوها و سورپرایزهایم همیشه روبان خوشگل داشته باشند…
(طوری که باورم بشود در جاهای زیادی‌اش اهمیت داده‌ای به‌م.)

تمام ناتمام‌ها اما
– هم آن‌هایی که اهمیتی نمی‌دهند، هم آن‌هایی که تو را خوب می‌شناسند، هم آن‌هایی که تو را اصلاً نمی‌شناسند، [و لعنت به همین ترتیب‌های گزینه‌ها که القا‌کننده می‌شوند، ناچاراً در فضای خطی و جهت‌دار] –
شاید حوصله‌شان سر برود؛
و در همین مدت، ناتمام‌بودن‌شان را آن‌قدر باور بکنند
که همین، «تمام» آخرشان بشود.

([تا قبل از یائسگی‌ات] مهم نبود هرگز برایت، درسته؟)

18:45 یکشنبه، 28 آوریل 19

آبی‌ها، آبی‌های کوچک و ریز، که
کم‌کم
کم‌کم
گم می‌شوند،
نیاز دارند نوازش شوند تا باز پیدا بشوند…

جاهای خالی را
گاهی نمی‌شود/نباید/خیلی هم لازم نیست
آدم پر کند.
جاهای خالی
گاهی
ارزش‌شان به خالی بودن‌‍شان است. تمام وزن و جلال و عطر خالی بودن. خیلی خالی…

جاهای خالی
این‌که دیواره‌هاشان قشنگ عایق‌بندی شده باشد و مزیّن به نقش‌های گیرا و جذب‌کننده،
باعث می‌شوند آدم مکیده بشود، حتی وقتی یادش رفت که جاهای خالی دارد با خودش…

جاهای خالی،

أرام آرام،
ذره ذره،
در خودم…
وقتی آخرین خاطره‌ها، خاطره‌های‌مان، خاطره‌های‌‍ت،
رنگ می‌بازند.

و تو،
ساکت‌تر از همیشه، بی‌تفاوت‌ی…

و تو،
بی‌تفاوت‌تر از همیشه، ساکت‌ی…

و تو،
شاید «حضور»ت را، خودت هم فراموش کرده‌ای.

[ببین، خودت، آخر]
کاری کرده‌ای
که آرام آرام،
تمام آبی‌های کوچکِ خاطره – که به تو منسوب بودند –
دارند رنگ می‌بازند.
… و جاهای خالی‌شان
را
مه
طوری پر می‌کند که انگار فقط یک روز عادی بهاره، ناغافل پنج صبح بی‌دار شده‌ام و خوابم نبرده. همین.

[ببین، خودت، آخر]
آن‌قدر حواسم را پرت کردی
که باز در قفس را باز گذاشتم و …
… بعد از همه‌ی این ماه‌ها،
بعد از همه‌ی این مه‌ها،
وقتی برگشتم سر بزنم
تو باز رفته بودی.

Aidin,
somehow,
is a real legal guy, a regular guy;
and nothing more, and nothing less.

©2004 - 2019 blog.horm.org