آرشیو برای بخش : و تو

09:51 شنبه، 25 مارس 17

بین قلب و غرور
معمولاً فقط یک‌کدامش برای شکسته‌شدن
انتخاب می‌شود.

ببخش که من
بی‌رحمانه
و دومینووار
هر دوی تو را …

01:16 پنجشنبه، 9 مارس 17

اگر بنا بر یاد آوردن باشد که تصدقت بروم من خودم انتهای صف هستم. اصلاً قرار نبود من شب‌ها از ترس تکرار فرداها تا فرط مبارزه با قطاری که می‌ربایدم به خواب، با نشدنِ فردا بجنگم؛ و تو نصف سوالات روزمره‌ات با “حتی اگه ترامپ…” شروع بشود، فدایت شوم.

می‌گذرد و من وقتی می‌شمارم سال‌ها را، و تکرار نشدن‌های چیزهایی که لیاقت داشتند بیش‌تر باشند را، دلم می‌گیرد. و ترس روزمره‌ی باز تکرار شدن، یا از آن‌ور ناغافل متوقف شدن، ِ تمام چیزهای مکرّری که بدجور عادت‌م شده‌اند، حکماً روزمره‌وار. و تو گاهی راست می‌گویی که بدبختیِ فهمیده‌نشدنِ مطلق از ترسِ فهمیده‌نشدنِ مطلق، غم‌انگیزتر است؛ اگر مخوف‌تر نباشد. و من روی عمقِ افقیِ خاطراتِ همین دریاچه‌ی روزمره‌ی خودمان بدجور نگاهم لیز می‌خورد و ممتد می‌شود و غرق می‌شود؛ تا تو حرف زدن‌ت را متوقف می‌کنی و دست‌ت را جلوی چشمانم تکان می‌دهی و می‌پرسی “باز کجا بودی؟…” و من جبراً فرار رو به جلویی می‌کنم و سعی می‌کنم برگردم. باز.

خیلی چیزهایم نگفتنی‌تر می‌شود وقتی گفتنی‌هایم در گلویم سنگینی می‌کنند و تا صبح آن‌قدر سرفه می‌کنم که نصف رگ‌های صوتی گلویم داغ و قرمز و ملتهب می‌شوند. بعد صبح ولی می‌خندم. لامصب می‌شوم و لب‌خند می‌زنم. من، هر چه باشد، به “تیم” التزام عملی دارم و مسئول‌م. هر چه باشد لب‌خند‌هایم را باید پشت ویترین بگذارم. هر چه باشد، تو چشم‌هایت گاهی ساعت‌ها به در خیره می‌ماند. هر چه باشد، من، به لب‌خندی…

این روزها زیاد از فرار صحبت می‌کنم. و تو می‌خندی و من را به نداشتنِ قرار متهم می‌کنی… و من هم با تو می‌خندم و سعی می‌کنم خودم هم فراموش کنم؛ که وقتی قرار شد بی‌دار شوم و در این دنیا زندگی کنم، تمام وسایلم من‌جمله بال‌هایم را در بازرسی اول پشت در بزرگ آهنی تحویل مسئول بازرسی دادم. ببخش خلاصه گاهی کتف‌م را خم می‌کنم و چشم‌هایم را فشار می‌دهم و یک‌هو گردنم را تا انتهای انقباض تمام ماهیچه‌های عمودی‌اش می‌کِشم و فکر می‌کنم هنوز می‌توانم پرواز کنم. عادت است. یک جور مرض است. یک جور تاخیر بیمارگونه در پذیرش زمان حال است؛ وقتی از خودم درون دالان‌های گِرد و متنهای و خودتکرارشونده‌ی مغزم می‌گریزم و آخرین تلاش‌م را با تمام وجود می‌کُنم. و شکست می‌خورم. و سرخورده می‌شوم. و تو هم‌نوایی می‌کنی، و من سردتر می‌شوم. و من گم‌تر می‌شوم. و من بیش‌تر به “یک روزی در یک دنیای موازی…” فکر می‌کنم. و بذر همه‌ی امیدهایم در بابِ یک جهش ژنتیکی در بُعد عمود بر دنیای موازی را می‌پرورانم. و پیرتر، یا ترسوانه بگویم باتجربه‌تر، می‌شوم. نقطه. به‌دَرَک.

اصلِ حال‌م ولی فکر کنم خوب است. دنیای موازی و بی‌بالی بالاخره از بادِ توی کله‌ی بحران سی‌سالگی می‌پَرَد اول و آخر. این فقط زوال عقل ناشی از سایش نرون‌ها و سلول‌های خاکستری و غم‌دود نواحی جانبی و هم‌چنین نزدیک‌های پیشانیِ زیر جمجمه‌ام است که خیلی باکره‌وار عزمِ سلف‌سکریفایس کردن‌شان گُل می‌کُنَد و می‌خواهند سمبولیسمِ سلولی در ساختارِ سازمانیِ جسم و جانِ من راه بیاندازند؛ هر چند وقت یک‌بار. و من فقط نگاه می‌کنم. و دلم می‌سوزد. که نخواهند بود ۳۴ سال دیگر که من با یک ماشین تایپ چغ‌چغی کنار همین اقیانوس آرامک ساعت‌ها می‌نشینم و با سلول‌های بازمانده، می‌رقصم در مغز. می‌رقصم رو به موج‌هایِ همین آرام. می‌رقصم پشت به گذشته‌ای که اگر رقصیدنی بوده، رقصیده‌ام و بس. تو می‌ماندی که ماندی. و بس.

شب‌ها یادم بنداز یک‌سری خاطره‌های‌م را حسابی بشورم. چه از باب پاک‌سازی چه از باب تطهیر. آخر ماندنی‌ها ممکن‌ست کثیف که بشوند عفونت بکنند و بروند داخل خون و استخوون و سرطان بساط,کنند. همین خاطره‌های کوچک و بی‌مزه. همین محوهایی که دنبالشان می‌گردیم. همین امروزهای همین دیروز و پریروز.
که تو زود خوابت برد و من،
باز از بی‌خوابی و داغ‌کردگیِ تمام تنم،
نشستم و نشستم و نشستم و
نوشتن و نوشتم و نوشتم و
خالی که شدم، همان بالای مقبره‌ی تخلیه، خواب‌م برد.

صبح یادم بنداز بی‌دار بشوم.
من خیلی از خودم گم‌تر می‌شوم اگر یادم نیاندازی باز.
و تو “خودم” را دوست داری. و این خیلی مهم است. و من نباید گم بشوم پس دیگر.
هرگز.
ممنون.
شب‌ت خوش… دخترکِ فرستاده شده…

00:54 جمعه، 13 ژانویه 17

دلم می‌خواهد دستم را دراز کنم،
خیلی دراز،
حداقل ۱۴ سال دراز
و دست خودِ هنوز نا-کاملاً-بالغ‌ام را بگیرم
و برایش خیلی بیش‌تر از آن چیزی که شنید و بزرگ شد، لالایی بگویم؛
تا خوابش ببرد.
و آن‌قدر خواب‌های خوب ببیند که این روزها کارمای بی‌نقص‌اش یقه‌ی من و خواب‌های‌م را نگیرد
و مدام نترسم.

می‌ترسم.
از این‌که دنیا گاهی به سه دسته تقسیم می‌شود — دست‌یافته‌شده‌ها، دست‌نیافتنی‌ها، و تو.
از این‌که من به سه دسته تقسیم می‌شوم — قسمت‌های شناخته‌شده و تسخیر‌شده‌ام، قسمت‌های شناخته‌شده و تسخیر نشده‌ام، قسمت‌های بارانی‌ام.
می‌دانی،
تو می‌دانی،
دقیقاً از بین سه دسته‌ی فوق‌الذکر فقط تو می‌دانی،
… که من چه‌قدر می‌ترسم از این‌که شب‌هایی که خیلی باران می‌بارم، بعدترش بدجور گم می‌شوم. بدجور…

امروز وسط یکی از موعظه‌هایم داشتم می‌گفتم که «ترس، غالباً ناشی از ناشناخته‌ها و ندانستی‌هاست» که یک‌هو یادم افتاد گاهی چه‌قدر از «واقعیت» می‌ترسم. از بی‌دار شدن بیش‌تر. از ضربه‌ای که ممکن‌ست دوباره به گردن و ستون فقرات‌م وارد بشود وقتی یک‌هو می‌پرم و پرت می‌شوم به دنیای دیگر… (درست‌ست که همین گردن و ستون فقراتِ من الزاماً در آن دنیا نخواهند بود، اما گاهی ناخودآگاه من بیش‌تر احساسی عمل می‌کند تا منطقی.)

موعظه می‌کنم تا نترسم؛ اما این‌روزها اغلب خودم را وسط پروجکشن‌های لحظه‌ایِ خیلی بدی پیدا می‌کنم… آدم‌ها آینه دست‌شان نگرفته‌اند؛ این من‌م که بدجوری ناخودآگاهم گویا از دست خودآگاهم عاصی شده است، و مدام تلویحاً در حال زمزمه‌کردنِ «دیدی نگفتم؟»ها و «خودت که بدتری!»هاست.

در موعظه‌هایم سعی می‌کنم خودم الزاماً قهرمان داستان قرار نگیرم؛ خیلی هم، خب، وجهه‌ی خوبی ندارد. منتهی آخرین روانشناسِ ناشی‌ای که پیش‌ش رفتم گفت که «همین فروتنیِ ناشیانه، نشانه‌ی خاموشی از نارسیسم بالاست». و من سریع از مطبِ کوفتی‌تر و لعنتی‌تر از شخصِ ابلهِ خودش خارج شدم. و هیچ‌وقت نفهمیدم که آیا واقعاً ناشیانه داشت راست می‌گفت، یا داشت خودش را کاملاً بی‌رحمانه روی من پروجکت می‌کرد، بدون این‌که موعظه‌اش طولانی بشود و من خوابم ببرد.

در انتهای موعظه‌هایم گاهی خودم دلم می‌گیرد. گاهی متنفر می‌شوم از این‌که ذهنم می‌پرد به این‌که شاید اگر جایی ورق طور دیگری برمی‌گشت من نه لازم داشتم بعضاً روزی تا ۶ ساعت متوالی موعظه کنم، نه لازم داشتم الزاماً خیلی پای منبر کسانی بنشینم که تهش بیشتر حرص می‌خورم، تا لب‌خند.

دلم می‌خواهد دستم را دراز کنم و بعد از روبه‌رو یخه‌ی خودم را بچسبانم به دیوار و باور کنم که نه قرارست بی‌دار بشوم، نه قرارست چیز جدیدی از گذشته به آینده اضافه بشود. اما دلم می‌گیرد؛ و می‌ترسم دلم بیش‌تر هم بگیرد. و همین ترس‌ش بیش‌تر دلم را برای روزهایی تنگ می‌کند که هیچ لزومی به ترسیدن نبود. و همین دلتنگی‌اش بالا که می‌گیرد و عمیق که می‌شود ترس‌ناک‌تر هم می‌شود — اگر روزی دیگر بر نگردم چه‌طور؟

ساعت حوالی ۲ بامداد می‌خزم در تخت. تو خوابی و من همه‌ی ترس‌ها و دلتنگی‌ها و پروجکشن‌هایم را آرام می‌چپانم توی دهانم و قورت می‌دهم و بالش را طوری زیر گردنم جابجا می‌کنم که تا صبح هیچ‌کدام‌شان بیرون نیایند. صبح که با آلارم ۹:۰۵ بی‌دار بشوم ‌آن‌قدر عجله دارم که جواب تمام «قهوه‌ می‌خوری‌؟»هایت را با «خیلی دیرم شده! [لب‌خند.] [استرسِ زیرپوستی.]» بدهم؛ و بدوم. تمام روز را.

فکر نکن اگر دل‌تنگی‌هایم بالا نمی‌زنند، بی‌عًرضه‌اند.
صرفاً بدجور سرکوب شده‌اند.
خیلی بدجور.
و همین وحشی ماندن، عصاره‌ی غلیظ‌شده‌یِ ارمغانِ بشریتِ متمدن در این تپه‌ی سیلیکونی ماسه‌ای است.
تدریجاً از همان وقتی که تو من را اینسکیور کردی؛
که کردی…
که کردی.

00:17 سه شنبه، 15 نوامبر 16

پریشانم
مثل سنگی که در تاریکی دریاچه پرت شده و دارد پایین می‌رود.

این‌جور مواقع چشم‌هایم را می‌بندم،
سعی می‌کنم تو را آرام کنم،
و بخوابم.

بیا دست هم را بگیریم و با هم بخوابیم و در دنیایی بی‌دار بشویم که حداقل‌ش هرگز دست هم را رها نخواهیم کرد.
شبت بخیر کوچولو.

12:21 جمعه، 11 نوامبر 16

پاییز؛
حسِ مزخرفِ صندلی‌عقب نشستن؛
بی‌میلی‌هایِ تو؛
و انتظارات‌ ات…

مزخرف می‌شوم.
و این حس خوبی نیست. و این پاداش خوبی برای «خودم» بودن نیست. و این انتهای کوچه‌های تنگ و تاریک‌ی است که من را با مشت و لگد فشار می‌دهی توی‌شان، و نفس من بدجور می‌گیرد. و این ابتدای گم شدن است در عمقِ تمامِ نامفهومی‌هایِ شب‌هایِ طولانیِ پاییز.

مزخرف می‌شوم.
و این حس خوبی نیست که «خودم» سمبلِ تمام فحش‌های خرفت و بی‌عرضه بودن در دنیای واژگانی تو قلمداد بشود. و این سست کردن بنیان‌های استخوان‌های من فقط کبودی‌ها را بزرگ‌تر می‌کند و پاییز را مه‌آلود‌تر.

مزخرف می‌شوم.
و تو هر روز بارها یادم می‌اندازی. بارها تلویحاً به خوردِ ذهن معیوب و آسیب‌پذیر من می‌دهی که خودانزجاری لیاقت من است، و امتدادی‌ست الزامی در تأیید التزام تعهدات‌ی که یادم نمی‌آید کِی پای‌شان را امضاء کردم. (و قانوناً و شرعاً و عرفاً حتی حق ندارم لعنت‌شان کنم.)

مزخرف می‌شوم.
و به دوردست‌ها خیره می‌شوم.
و برای فرار نیاز دارم جیغ بزنم و پوست‌م را بِکَنَم، مبادا سلول‌های مُرده‌ی پوست‌م هم هم‌دستانِ من در اتهام‌هایم باشند. مبادا دامن آن‌ها هم گریبان‌گیر بشود.

این روزهایِ من، زندگی روایتِ فال‌گونه‌ای است از یک ناباوریِ عجیب که نه میل‌ای به بیدار شدن دارم ازش، نه میل‌ای به عمیق‌تر خوابیدن. ازقضا وسط این لیمبوی لزج گلویم هم گرفته — نه سرما می‌خورم،‌ نه سرما نمی‌خورم. و وقتی غرق می‌شوم در عمقِ تمام خاطراتِ پرتگاه‌گونه، تمام شادی‌ها و غم‌های گذشته را که عادت داشتم در چنین مواقعِ لازم‌ای غرغره کنم، نه یادم می‌آیند، نه یادم نمی‌آیند.

این روزها حکایت پاییزی را دارم که یک نوتیفیکشن دریافت کرده مبنی بر این‌که «زمستان دیر کرده، توی ترافیک مانده، شما مشغول باشید تا برسد.» و بعد هم گوشی‌اش خاموش شده.
منتظرم تا زمستان برسد.
فقط منتظرم.
و صدای بوق ماشین‌ها در ترافیک دقیقاً هیچ کمک‌ای نمی‌کند.

این روزها من،
به این فکر می‌کنم که در جایی که فصل‌های اتهام و انتظار بی‌اهمیت‌تر باشند، آیا زندگی راحت‌تر و آرام‌تر نیست؟

این روزها،
من چشمان‌م را در دستانم می‌گذارم و با تمام وجود به سمت «دوردست» فشار می‌دهم. پرت می‌کُنَم. می‌اندازم.
در دوردست، چشم‌هایم خیلی چیزها را نخواهد دید.
در دوردست، چشم‌هایم بدون ترس بسته می‌شوند.
در دوردست، «شب» همیشه بخیر است.
در دوردست، کسی من را به خودم بودن متهم نمی‌کند.

08:28 سه شنبه، 8 نوامبر 16

گاهی زمین
درست جلوی چشمان من
تَرَک برمی‌دارد.

دیشب چشم‌های‌‍م را که باز کردم، همین شد.
تو آن سمت ایستاده بودی و یک‌هو باز زمستان شد. من ساکت بودم. مثل همیشه. نه به عقب نگاه می‌کردم که افسوس بخورم، نه به جلو نگاه می‌کردم که افسوس بخورم. خودم هم زمستان ساکتی شده بودم که طنینِ ترک‌خوردنِ زمین در عمق استخوان‌های پوک‌م پژواک پیدا می‌کرد. و من خیره به جلو نگاه می‌کردم. با چشم‌های خشک و توخالی‌ام.
به تو.

دیشب زمین ترک برداشت.
و من زمستان شدم.
و من زمستان را بسیار بیش‌تر ترجیح می‌دهم به تابستان‌های گذرا و دروغین. و من زمستان‌های سرد ولی واقعی را بیش‌تر می‌پسندم — برای سلامتی‌ام و میزان استرس و تپش قلب موجود در رگ‌هایم هم به‌تر است. (همان دکتر لعنتی…)

دیشب زمین تَرَک برداشت.
و من چشم‌هایم خشک بود. و تو ساکت بودی. تو بدون آن‌که چیز خاصّی بگویی انگار همه‌ی گفتنی‌هایت را گفته بودی. و من – نه آن‌طور که انگار چاره‌ی دیگری نداشته باشم – منتظر بودم. و تو، آرام آرام محو می‌شدی.
اصلاً بدیِ مهم ترک‌برداشتنِ زمین همین‌ست که آن‌طرف‌ش تاریک می‌شود و تدریجاً همه‌چیز محو می‌شود.
محو مثل واژه‌هایی که اول املایشان را گم می‌کنم،‌ بعد تلفظ‌شان، بعد هم مفهوم‌شان را.
محو مثل خاطره‌هایی که حتی به‌عنوانِ «شاید خواب بوده…» هم دیگر یادم نمی‌آیند.
محو مثل آخرین باری که تو خندیدی و دویدی…
مثل آخرین باری که تو دویدی…
مثل آخرین باری که …
مثل تو؛
توی بعد از این،
توی بعد از من…

دیشب زمین تَرَک برداشت.
و من در آلفا روی برف‌های ریخته شده در این تَرَکِ جدید لیز می‌خوردم. می‌خندیدم، مثل کودک‌ای که نمی‌داند بزرگ شدن یعنی چه. مثل کودک‌ای که از دردهای جسمی و روحیِ بلوغ هیچ تخیّل‌ای هم ندارد حتی. مثل کودک‌ای که الفبا را تنها تا ابتدای فصلِ «شادمانی» یاد گرفته.

بقیه‌اش محو بود؛
و صبح که بی‌دار شدم تو بودی ولی خیلی دور. خیلی دورتر از این‌که حتی زمزمه‌ی «عادت» [کردن به‌‍ت] هم بتواند جبران‌ش کند. خیلی دورتر از آن‌که صدای‌م را بشنوی؛ یا برای‌م دستی تکان بدهی.
رفتی برای خودت قهوه‌ی صبحانه‌ی همیشه‌گی‌ات را بخری. من لَخت‌ای گیج شدم که چه‌طور از روی این تَرَکِ به این عظمت این‌قدر راحت پریدی؟! که یادم افتاد وقتی ترک خورد تو آن‌ور بودی. خودت آن سمت ایستاده بودی. خودت جلوی من بودی. چشم‌های‌‍ت را از پشت تلفن نمی‌دیدم، اما این‌که گریه‌ات تبدیل به سکوت‌ای از جنس برف شد و بال‌هایت کبود شد را می‌توانستم احساس کنم… تقصیر مسئولیت‌پذیری خودت بود یا وسوسه‌های مجنون‌وارِ من، را، نمی‌دانم. اما می‌دانم من از تابستان‌های دروغ متنفرم — چه کوتاه، چه بلند. و انگ ننگین‌ای که با آن زندگی می‌کنم هم همین شهریوری بودن‌م است. به وقتِ پایانِ تمامِ انتظارهایِ انزجاردار.

تو محو شدی و وقتی برگشتی خیلی با من غریبه بودی. غریبه‌تر از آن‌که فکرش را بکنم. هوایِ پاییزهای ناشناخته و خشک داشتی. خشک‌تر از چشم‌های من زیر بادهای سوزناکِ زمستانِ نیویورک.
یادم هست یک‌بار گفته بودی که وقتی آمدی پیشِ من مردِ درون‌ت را پشتِ در جا گذاشتی،‌ کَندی، و با زنِ درون‌ت آمدی این‌قدر نزدیک. یادم هم هست که گفتی اگه روزی بروی، مردِ درون‌ت را تن‌ت می‌کنی (همان‌ای که پشتِ در کندی‌اش،‌ و خیلی محترمانه به چوب‌رختی آویزان‌ش کردی) و به دنیای عجول و وحشی و بی‌رحم برمی‌گردی. یادم هست. و امروز صبح وقتی قهوه‌ی من را هم گذاشتی کنار میزم، دست‌هایت خیلی مردانه شده بود.

دیشب زمین تَرَک برداشت.
و من، که می‌توانم ساعت‌ها به دوردست خیره بشوم تا برف دوباره من را مدفون کند، چشم‌هایم را بسته‌ام.

با چشم‌های بسته دارم تصور می‌کنم که ای‌کاش دفعه‌ی بعدی که زمین تَرَک بردارد، من روی قایق چوبیِ تیره‌ام وسطِ دریاچه باشم. دریاچه که تَرَک بردارد من را هم می‌بلعد. بلعیده می‌شوم و با زمستان برای همیشه فراموش می‌شوم.

دیشب زمستان زود آمد،
همان هفت نوامبر که قرار بود خیلی اتفاق‌ها بیافتد؛
و من برای‌ت، بیش‌تر از همیشه، آرزوی شبی بخیر کردم.

آرام. سفید. نرم.

02:22 جمعه، 7 اکتبر 16

آلفا مرا می‌مَکَد.
من از نامنتظره‌ها (ولو زاییده‌شده از یک مجموعه‌ی متناهی و نسبتاً معلوم) خسته‌ام. اما این مغزِ نارسیسیست‌تر از خودم است که که لجام‌گسیخته‌وار می‌خواهد تا صبح خودش را ارضا کند.

آلفا مرا می‌مَکَد.
من تازه ۱۷ ساعت و ۱۱ دقیقه است که برای بار هزار و دویست‌اُم به بی‌دار شدن و بعد برای لحظاتی ناباورِ‌موضعی‌بودن، عادت کرده‌ام. برای چند ثانیه دل‌تنگیِ وحشیانه برای برف اوّلِ صبح پشت پنجره‌. برای لالایی‌ها و فرارکردن‌های مجاز و غیرمجاز؛ و فکر کردن به آرزوی استخدام شدن در شرکتِ معظمِ گوگل!

آلفا مرا می‌مَکَد.
من به خودم شک دارم. اما با تو خیال‌م حداقل از این دنیا راحت است. می‌دانم منتظرم می‌مانی؛ و برای همین حداقل دوستانه هم که شده مطمئن هستم که اگر بی‌دار بشوم یک‌هو نمی‌زنم‌ زیر گریه.

دارد پاییز کامل می‌شود. و من به آلفایِ پایانیِ برگ‌ها فکر می‌کنم.
خاطراتِ تمام و تک‌تکِ خاطره‌هاشان، بدفُرم، و تنهای تنها، ابدی می‌شوند — در حسرتِ ساقه.
زمین آن‌ها را می‌مکد.
زمین، حتی اگر «ناجوانمردانه‌ترین» هم صدایش کنیم، باز هم آخرین مکنده‌ی قاهرِ آخرِ داستان است.
همه‌ی داستان‌ها.
داستان‌ها.
آن‌ها.

من
با
تو.

01:14 چهار شنبه، 5 اکتبر 16

جایی میان همه‌ی رفتن‌ها و به‌جا‌گذاشتن‌ها و دوباره تکرارشدن‌ها،
به درد عادت می‌کنیم.

آستانه‌ی تحمل‌مان خیلی نرم و تکامل‌گونه، آرام آرام و در حد چند دهم میلی‌متر در روز، بالا می‌رود. تا جایی که فقط موقع نتوانستن‌ها و دیگرنکشیدن‌ها صدای استخوان‌های‌مان در می‌آید.
و من به ابتدای زمستان بدجور زل می‌زنم، روزها و سال‌ها.

تو هم اقرار کردی که گاهی گذشته‌ی لعنتی بدجور می‌مکد تمام ذهن‌مان را‌. می‌کِشَد و جذب می‌کند و عمیق و عمیق‌تر می‌کند لامصب. در حدی‌که کلاً تصوّرِ تحمّلِ تصوّرِ تحمّلِ آینده قهراً غیرممکن می‌شود.
و این‌جور وقت‌ها من دلم می‌خواهد هیچ‌وقت به‌م یادآوری نکنی که چای من دارد سرد می‌شود.

راستش، ببخش که گاهی برای بهتر پذیراشدنِ وجودِ تو مجبور می‌شوم تا چند قدم‌ای عقب بروم، تا تو به گذشته تعلّق بگیری، و من مطمئن شوم نه کسی تو را از من خواهد گرفت و نه خودت خودت را؛ ولو در گذشته‌ای که هزاران بار مرورش کرده‌ام.

نگفتم‌ت؛
جاهایی هست در گذشته که حتی با هزار بار روی‌شان عقب جلو کردن هم نه تنها صاف نمی‌شوند، بلکه هربار زخمی‌کننده‌تر می‌شوند.

نگفتم‌ت، چون، تو حالا و همین امشب نبشِ درِ درگاهیِ همین گذشته‌ی پیش‌ِ پای خودت (که خواب‌ت برده حالا) سایه افکنده‌ای بر کلی از آلام و زخم‌ها. زخم‌هایی که عادت‌نکردن به‌شان برای‌م عادت شده. زخم‌هایی که زالووار، با هر نگاه، خونِ تازه می‌مکند. زخم‌های قدیمیِ همیشه نو.

نگفتم‌ت چون ترجیح دادم همان وقتی که قرارست صرف داغ شدن گذشته بشود را صرفِ لالایی خواندن برای تو بکنم. خصوصاً وقتی این روزها که آرام‌تر شده‌ای دریاچه پشت پلک‌های تو آرام خمیازه می‌کشد، می‌رود زیر پتو، و می‌خوابد.
مخصوصاً این روزها که من به خوابِ دریاچه بدجور محتاج‌م.
مخصوصاً این شب‌ها که تعبیر فالِ من، لب‌خند روی لب‌های توست، وقتی تو خواب‌ی و من تا زیر چانه در سرمای ابدیت‌ی دریاچه مغروق می‌شوم و با آرامشِ گونه‌های سرخ‌ات صبح دوباره می‌دوم و می‌دمم.

شب‌بخیر گذشته‌ی نزدیک‌ترین به من.

20:28 دوشنبه، 15 آگوست 16

آمده بودم خودت را ببینم،
درینک‌ای بزنیم،
و لب‌خندی،
و کمی آرامش،
و چشم‌های‌م را ببندم؛
و بعد بروم [دوباره توی گورم بخواب‌م]…

که تو یک‌هو صفحه‌ی شطرنج را از زیر میز کشیدی بیرون و گذاشتی روبه‌روی‌م.

من مات شده بودم…
از «تو» انتظارش را نداشتم.

بعد شروع کردی یک‌به‌یک تمام مهره را چیدی و با کرشمه و کمی افتخار یک‌نفره برای خودت، سفید را به من دادی تا شروع کنم.

من مات شده بودم…
اما باک‌ی نبود من را،‌ و شروع کردم.

من به چیزهایی که تو می‌خواستی هیچ‌وقت «نه» نمی‌گفتم.
هیچ،
وقت.

یادم نیست چه‌قدر جان در توان داشتم که بتوانم با تمرکز بازی کنم؛
یادم نیست چه‌قدر به مغز معیوب‌ام فشار آمد؛
یادم نیست آخرش من بُردم یا تو؛
یادم نیست …
اما تا ابد یادم می‌ماند که یک‌شب،
من آمده بودم تا خودت را ببینم، و درینک‌ای، و لب‌خندی، و آرامش‌ی… اما تو،
اما تو صفحه شطرنج گذاشتی جلویم.

22:33 سه شنبه، 12 جولای 16

بیش‌فعالیِ مغزِ معیوب و چشمانِ ناباور و سلول‌هایِ مضطرب من مدام فرو می‌روند و می‌روند و می‌روند. من اگر یک عمر دیگر هم در «اگر» بمانم باز توضیح خاصی نخواهم داشت برای‌ت از ساعت‌ها خیره‌شدن و با خودم حرف‌زدن و وجهه‌ی پوست‌کلفت‌ای به تمام سکوت‌های زیرپوستی‌ام بخشیدن. و متاسفانه تو بدجور همیشه ردّ مغز من را می‌خوانی.

من خیره می‌مانم و تصمیم می‌گیرم. تصمیم می‌گیرم در سکوت‌م، هم‌چنان خیره، باقی بمانم. باقی بمانم و بمانم و بمانم تا تو برگردی و لب‌خند بزنی. لب‌خند بزنی و من درجه‌ی «اگر»سنج این دستگاه جدید متصل به مغزم به سطح سبز (نرمال) برسد. در سطح نرمال من خیلی طبیعی‌تر و آرام‌تر خیره می‌شوم. و تو وقتی شب‌بخیر می‌گویی و چشمان‌ت را می‌بندی نگران خیره زل‌زدن‌های من نیستی دیگر.

بیش‌فعالیِ مغزِ معیوب و چشمانِ ناباور و سلول هایِ مضطرب من هم خسته می‌شوند. هر چه باشد روز طولانی‌ای بوده؛ و همه خسته‌ایم. می‌توانیم برای فردای‌مان دعا کنیم — که صبح که بی‌دار شدیم همه‌ی اضطراب‌ها رفته باشند. می‌توانیم هم نکنیم. می‌توانیم هم بپذیریم. می‌توانیم هم بدون انتظار بپذیریم همین‌ی که هست را، و اگر به‌تر شد صرفاً شکر کنیم. و لب‌خند بزنیم. و با آرامش قبل از خواب بیش‌تر و عمیق‌تر و محبت‌وارتر ببوسیم، قبل از خواب. مثل تو؛ که من را، و تمام بیش‌فعالی‌ها و ناباوری‌ها و اضطراب‌های من را، از ته قلب‌ت پذیرفته‌ای.

شب تو هم بخیر، کوچولو.

Aidin, somehow, is a real legal guy, a regular guy; and nothing more, and nothing less.