آرشیو برای بخش : ویدا

15:12 دوشنبه، 9 آگوست 21

تمام مرگ‌های نکرده‌مان
باید
باید
باید
با هم می‌بود.
که زد و تو نامیرا شدی، لعنتی.

من هر هفته،
من هر ماه،
من هر نگاه،
من هر دلتنگی،
من هر…

… و زبانم بدجور بسته بود.

لعنت به علم،
لعنت به عشق،
لعنت به تویی که نمردی و فقط پیر شدی،
لعنتی‌ترین.

04:28 یکشنبه، 28 فوریه 21

تمامِ «بخشی از تو که زنده شد»،
در قبرستان انتهاییِ مغزم مدفون شده.
اما،
دلیل نمی‌شود که یادش، آرامش‌بخش‌ترین تسکین شب‌هایی نباشد
که با تمام قوا به‌سمت خودمنفوربینی سوق داده می‌شوم.

در قبرستان،
هنوز ذوق ساندویچ و سوپ و رنگین‌کمانِ دابلِ پشت کوهان شترهای بیابانی هست…
در قبرستان،
تمام فصل‌های سال، هنوز رنگ خاص و معنادار خودشان را دارند…
در قبرستان،
من هنوز نرسیده به سی‌سالگی به‌خوابی طولانی فرو رفته‌ام…
در قبرستان،
هیچ‌کس نمی‌تواند سنگ‌قبرت را از من بگیرد.
(حتی خودت،
حتی شب‌های‌‍ت که یقین داری به‌خیر شدن یا نشدن‌‍شان برای جنازه‌ی من فرق خاصی ندارد.)

خواب به‌مثابه‌ی ری‌شارژ؛
خواب به‌مثابه‌ی اردوی تفریحی بدون رضایت‌نامه‌ی والدین؛
خواب به‌مثابه‌ی فرار موقت از زنجیرها، که برای ساعاتی، ولو دروغین، به‌خودم ثابت کنم هنوز تمام نشده.
می‌بینی، در خواب‌های‌‍م هم هنوز بوی تو شاید صادقانه جاری باشد؛
بعد تو دست‌های من را هم،
که آخرین سنگر امید در بی‌داری هستند،
به اشمئزاز – با برهان و ارجاع از سی‌دی‌سی – وصلت می‌دهی؟

کاش حداقل در جنگل شیرهای گرسنه،
شب‌بخیر شنیدن، کمی
انصافانه‌تر
بود.

16:21 شنبه، 12 سپتامبر 20

ری‌را،
ری‌را،
ری‌را،
باز عجله کردی و هول کردی و بدو بدو به ایستگاه که رسیدی قطار اشتباهی سوار شدی… به‌جای خط «تی» به مقصد تیخوانا خط «دی» به مقصد دریم‌لند را پریدی بالا.
باز اشتباهی،
اشتباهی سر از خواب‌های من درآوردی…

ری‌را،
ری‌را،
ری‌را،
اشتباهات‌ت باز، اشتباهات‌ت ری‌را…
در خواب‌های‌م هنوز،
سخت است از تو
و اشتباهات‌ت
متنفر باشم.

شاید ده سال یا صد سال یا هزار سال دیگر،
ری‌را،
اشتباهی باز با تمام آرامش وجودت و فارغ از تمام دغدغه‌های‌ت
جلویم ایستادی، به من نگاه کردی و لب‌خند زدی تا من
همه‌ی موهای خاکستری‌ام باز جوگندمی شد و توانستم با ذوق بخندم و
از بی‌داری، باز، بیش‌تر از خواب لذت ببرم
پیشت…

02:21 جمعه، 27 مارس 20

تمامی این همه سال‌ها فاصله را
که من در زمستانِ خودم، تو در زمستانِ خودت
گذرانده‌ای،
وقتی برگردیم
باید پیاده طی کنیم.

شاید راه برگشت سریع‌تر باشد؛
شاید بهار بشود — بهار واقعی؛
شاید تو هم به‌سنّی رسیده باشی که جزئیات در و دیوار دیگر حواست را پرت نکند…
شاید،
این‌بار کم‌تر از هم خسته بشویم.

تمامی این همه سال‌ها را
در بُهتِ بیداری، در بُهتِ ناخوابی، در بُهتِ ناباوری
سپری می‌کنیم و گاهی در آینه
می‌ترسیم بپرسیم حتی.
نه؟

01:21 جمعه، 7 دسامبر 18

ویدا بعد از تیخوانا،
شد «ویدای بعد از تیخوانا».

تیخوانا بعد از ویدا،
شد «تیخوانای بعد از ویدا».

من بعد از تیخوانا و ویدا ولی،
یک شب‌هایی در دسامبر،
احساس می‌کنم هرگز دیگر بی‌دار نشده‌ام.

22:57 جمعه، 14 سپتامبر 18

من خیلی وقت است
در حال سقوط‌ام.
و این صدای باد از کنار گوش‌م است که شب‌ها زوزه می‌کشد،
و بی‌دارم می‌کند.

من به زوزه‌هایش، به زوزه‌هایشان، به همه‌ی خشم‌های لب‌تیز، به همه‌ی سوزن‌های پرگارها عادت کرده بودم؛ که ناگهان و بالاخره از لبه‌ی پرت‌گاه پرت شدم.

من خیلی راه آمده بودم.
من خیلی راه آمده‌ام.
من گاهی، هر بار که می‌سوزی، خاکسترهای‌ت را جدّی می‌گیرم و قورت می‌دهم. تو ولی باز با بهار بعدی می‌رویی و من از فرط سردرگمی، در خودم زمستانی‌تر فروتر می‌روم.

شاید باید بزرگ‌ترین دستاورد همه‌ی این ۶ سال اخیرم را این مهم ثبت کنم که می‌توانم در هر ساعتِ ربط و بی‌ربط‌ای از شبانه‌روز، ظرف دو دقیقه، به قطار بعدی دنیای موازی‌ام برسم. این دو دقیقه را گاهی گپ سبک‌ای می‌زنم، و با باد قطار ورودی به ایستگاه از توی تونل، که لای موهایم می‌پیچد، لب‌خند می‌شوم، چشم‌هایم را می‌بندم، و دیگر نمی‌شنوم…

قطار وقتی/اگر سقوط می‌کند، من در لایه‌های پایین‌تر به قطارهای پایین‌تر می‌پیوندم. قطارهای پایین‌تر آدم‌های کهنه‌تر دارد. آدم‌های کهنه‌تر، رنگ‌های رقیق‌تر دارند. رنگ‌های رقیق، لبه‌های تیزشان را سال‌هاست خدا به مرور زمان گرد کرده تا قلباً کم‌تر پاچه بگیرند و بالا رفتن‌شان منوط به پا گذاشتن روی بقیه نباشد.
رنگ‌های رقیق، اگر لب‌خند می‌زنند، می‌شود نترسید…

راستش،
این روزها که به تقویم نگاه می‌کنم،
دیگر نمی‌ترسم از این‌که من هم دارم رنگ می‌بازم. از این‌که به این باور رسیده‌ام که من هم، از نظر آماری، دارم خودم‌ را تکرار می‌کنم شاید، باز، هم‌چنان، هنوز. از این‌که ماهیت و محتوای قالب‌های توی مغزم دیگر چندان تغییر نمی‌کنند — صرفاً عنوان‌شان جاافتاده‌تر می‌شود. مثلاً به فوبیاهایم باید بگویم پرهیز، به ایمپاسترهایم باید بگویم قسمت، به دژاووهایم بگویم تصادف، به ترس‌های‌م بگویم خاطره؛ یا به خاطره‌هایم باید بگویم …
آه، یادم‌رفته بود، باید فراموش‌شان کنم.
(باید فراموش‌شان کنم و اگر کسی جایی به‌یادم آوردشان، متعجبانه توی آینه‌ی دست‌شویی دنبال آلزایمر بگردم.)

این روزها،
من را با جعبه‌ام،
در حال سقوط از پرتگاه اگر می‌بینی،
نگران نشو.
من سال‌هاست تمام اسباب‌بازی‌های‌م را در جای‌جای جعبه قایم کرده‌ام (هر بار که تنبیه شدم)، دقیقاً برای همین روزها…
که در مدتی که تا به زمین رسیدن‌م باقی‌ست،
حوصله‌ام سر نرود و
وسوسه نشوم سرم‌ را از جعبه بیرون ببرم و باز یادم بیافتد
شب‌هایی که با نیّت شب‌به‌خیر گفتن به تو
تا پای تخت آمدم و ساعت‌ها به پشت پلک‌های‌ت زل زدم،
در واقع داشت زیر پایم خالی و خالی‌تر می‌شد
تا فرو بریزد…

من،
هیچ‌وقت قلباً، حتی به‌زعم ترس از تقابل و تنبیه،
از شب‌بخیر گفتن به تو
نترسیدم.

02:54 پنجشنبه، 8 ژوئن 17

و زانوهایم بدجوری خراش برمی‌دارند
وقتی می‌فهمم
ارواح‌ای که من به بودن‌شان عادت کرده‌ام
خیلی وقت‌است از این خانه رفته‌اند.

چشم‌های‌م را می‌بندم
و با چشم‌های بسته کمی قدم می‌زنم؛
حداقل این‌طور ذهن سیّال و خیال‌باف و ساده‌لوح‌م راحت‌تر گول می‌خورد.

تصمیم می‌گیرم از این بعد به کسی اجازه ندهم با باورهایم بازی کند،
جز خودم
که آن‌هم بین فنرهای ناباورهای گذشته آن‌قدر کشیده می‌شود تا خاصیت ارتجاعی خودش را از دست می‌دهد.
نقطه.

فردا صبح دوباره می‌دوم.
و امیدوارم یادم نیاید چرا، دقیقاً چرا، تمام روز را خمیازه خواهم کشید…
انسان تنها موجودی است که از خراشیدن زخم‌هایش و دیدن قطره‌های خونِ تازه می‌تواند همزمان رنج و لذّت ببرد.

شاید اصلاً به‌خاطر همین چیزهاست که صفحه‌های دوم رزومه‌ام چندان هم بوی خوش‌آیندِ خودم را نمی‌دهد.
من سال‌هاست ترک کرده‌ام، همه‌ی آن‌چه من را می‌مکید. شرعاً هم پوست‌م خشک‌تر شده برای خیلی از خودتخریبی‌هایی که منجلاب‌وار به‌داخل‌ش کشیده می‌شدم.
و حکماً بیست سال دیگر طول خواهد کشید تا رتروسپکتیووار مرور کنیم و من انگشت بگذارم و بگویم «همین جا ‌[علامت تعجب]» و بعد بدون آن‌که برگردم از اتاق خارج بشوم.
شاید هم نه… اصلاً لزومی نباشد.

من،
گاهی بی‌شرمانه،
امیدوارم بین گذشته و آینده نه تنها هیچ پُل‌ای، بلکه هیچ آینه‌ای هم نباشد.
و من فقط آرام آرام دارم مثل پر عقابی که به چیزی جز طعمه‌اش فکر نمی‌کرده
سقوط می‌کنم، و نظاره‌گرانه آرام آرام…

اگر سال‌ها هم طول بکشد، من هر شب شب‌بخیر خواهم گفت — به خودم، به تو، و به تمام زخم‌هایی که لیاقت‌شان خیلی بیش‌تر از احیا شدن است.

16:42 شنبه، 18 جولای 15

از موضع ضعف یا قدرت، مهم نیست، دیشب پاشا بعد از این‌که کمی با زن رقصید آمد نشست کنارم و گفت «قدیما آدما راحت‌تر مهربون بودند…»

زن که راه می‌رود باد می‌آید.
و باد به صورت من می‌خورد.
و من مقابله می‌کنم که به گذشته برگردم…

گذشته.
:
ویدا مستقیم تا سانتیاگو رفت. من یک‌بار که حمام بود و گفت از توی کیف‌ش تیغ سبز همیشگی‌اش را ببرم بهش بدهم، دیدم بلیط سریع‌السیرش را.

من خودم یک زمانی قطار زیاد سوار می‌شدم. زیاد که نه؛ ولی در حدی که فرق قطار سریع‌السیر با قطار عادی را بفهمم. و یک‌بار هم رولرکوستر سوار شدم. از قطار عادی راحت می‌شود پیاده شد — در هر ایستگاهی که بخواهی. از قطار سریع‌السیر هم می‌شود پیاده شد. اما رولرکوستر، خداییش، کمی سخت است.

ویدا سوار رولرکوستر نشده بود. اگر هم می‌گفت، دروغ می‌گفت. ویدا دروغ می‌گفت. ویدا وقتی به خودش به‌این‌راحتی دروغ می‌گفت؛ من، چه انتظاری…؟

.

من در دنیاهای موازی، از قطارهای موازی پیاده می‌شوم؛ و با آدم‌های موازی خداحافظی می‌کنم. و در شب‌های موازی مسیرهای موازی‌ای را طی می‌کنم که همه‌شان به خانه منتهی می‌شود. (از نظر ریاضیدان‌ها هم قلباً زمین گرد است.) جمیع هنجار و ناهمگون‌ای از خودم می‌شوم. و به خواب می‌روم.

دیشب در ۲ تا از ۵ تا خواب موازی بازنده شدم. یکی‌شان تقریباً به تساوی کشید. یکی‌شان اقیانوس داشت و گنجینه‌ای از کلیدواژه‌های منتهی به الئو. و یکی‌شان هم سهم همیشگی ویدا بود. خود ویدا بود این‌بار که در من لگد می‌زد. ویدای درون‌ ِ کودک درون ِ من. یعنی هر چه‌قدر هم که متهوع بشوم، دو نسل طول می‌کشد که ویدا را بشود بالا آورد. امید به‌زندگی من ۴۵ و نسل بعدی را ۵۵ فرض کنیم؛ یعنی ۱۰۰ سال طول می‌کشد که من تصفیه بشوم.
بعد چه‌طور زن به من تنها در ۳۵ ثانیه می‌گوید که باید ویدا را سپری کنم؛ و به من ۲۵ ثانیه فرصت می‌دهد؟
همین فرانچسکوهای متنوع و متعدد هستند که با مدل‌های موی مختلف (و آموزنده) و لباس‌های شیک، کف انتظارات از مفهوم عشق را در حد همان جلسه‌ی یک ساعت و نیمه‌ی اوّل پایین می‌آورند. بعد من می‌رسم و از من انتظار دارد تمام خانه را از مفاهیم آغشته به فرانچسکو بزدایم. فرانچسکوهایی که در گوشه گوشه‌ی جای‌جای این دیوار متخلخل و چسب‌ناک رسوخ کرده‌اند. و من دلم به‌حال ناخن‌های خودم می‌سوزد. دلم به حال دست‌های خودم می‌سوزد. دلم به‌حال دیوارهای مشترک خودم می‌سوزد. و تکه‌های فرانچسکوی بنفش آویزان از دیوار… بعد زن برای من از مفاهیم عبور کردن، بزرگ شدن، گرگ شدن، سخت شدن، لایه‌لایه‌لایه‌لایه شدن و بین لایه‌ها را ایزوگام و چسب آکواریم کردن، و سایر درنده‌خویی‌های دفاعی شخصی، مفصل تعریف می‌کند. و من سعی می‌کنم روی خود زن تمرکز کنم، نه فریادهای تکه‌های بنفش فرانچسکوی ته‌ریش‌دار و مستأصل روی دیوار. الئو خیلی خانمی و خویشتن‌داری ورزید که نگذاشت من سال‌ها بفهمم که استیصال واگیردار عمودی است. «عقده» شاید واژه‌ی اووریوزد شده‌ای باشد برای توصیف‌ش. تمام ناخودآگاه را در بر می‌گیرد و بعد شخص مستأصل ناخودآگاهاً و جبراً مقهّر می‌شود به این‌که برود بالا و بتواند شخص بدبخت دیگری را در آینه‌ی بدبخت دیگری گیر بیاندازد و مجبورش کند به اجرای نمایش تک‌پرده‌ای ِ «استیصال». من یک‌زمانی درگیر تئاتر بودم. این‌جور تک‌پرده‌ای‌های مونولوگ خوراک آماتورهای پراشتیاق است. سه بار به‌سرعت برق و باد از روی دیالوگ می‌خوانند و از برش می‌کنند. بعد می‌روند به به‌ترین و طبیعی‌ترین نحو ممکن جلوی صندلی‌های خالی زار می‌زنند. تک‌پرده‌ایِ استیصال.
فرانچسکوهای ویرجین فلسفی و آماتور و مشتاق برای استیصال. و زن که نگاه می‌کنند . خنک می‌شود و من آتش روی گونه‌هایش را به نشانه‌ی رضایت و ارضای تدریجی می‌بینم. زن. مفهوم خود زن که تنها با یک واژه می‌شود بسیار مختصر و غنی معرفی‌اش کرد: زن.

ویدا زن نبود. یعنی بود؛ اما هنوز به‌درجه‌ای که تمام رفتارهایش را بخواهد زنانه بکند نرسیده بود. اما شد.

من ویدا را تبدیل به زن نکردم. ویدا خودش از قبل بود. اما لزومی نمی‌دید بخواهد مسیر را تمام کند. همان بغل‌ها پارک کرده بود کناری و داشت با من گل می‌گفت و گل می‌شنفت. که ناگهانش موبایلش زنگ زد و پا شد و برآشفت و رنگ‌ش عوض شد و خداحافظی گفته نگفته، سوار شد و گازش را گرفت رفت.

رفت.
و فکر کنم الآن‌ها دیگه کامل زن شده باشد. کامل دیگر نشسته باشد و زنانگی بکند. در ادامه‌ی زندگی‌اش هم بیش‌تر و بیش‌تر زن خواهد شد و بقیه‌ی ناغافلان عاشق را به صراط مستقیم زنانگی هدایت خواهد کرد. نمی‌توانم بگویم «زنانگی زودرس» چون در تاریخ بشر خیلی چیزها خیلی بارها عوض شده. حتی در همین دو سه دهه اخیر خیلی تحولات بوده. اما در من، وقتی نگاه می‌کنم، ویدا شاید همان موقعی که باید زن شد. وقتی تنها و دقیقاً یک دهه وقت دارد. و یک دهه‌اش از همان آخرین بوسه با من، شرووووووووع، شد!

من با زن گم می‌شوم. زن دم در ایستاده. زن صدایم می‌کند. و من راه دیگری ندارم که بروم.
اما هنوز آرزوی فرار و پرواز را دارم.
از در که گذشتم، سریع بال‌هایم را در می‌آورم و پرواز می‌کنم.

22:56 پنجشنبه، 16 جولای 15

ویدا در دنیای خودش بود.
من ویدا را به دنیای خودم آوردم.
من ویدا را..
من،
ویدا،
را
.

بعد شب‌هایی که به ماه نگاه نمی‌کنم و نیمه‌ی تاریک ماه پشت ابرهای مشغولیات روزمره‌ام نادیده گرفته می‌شود، ماه دلش می‌گیرد. بعد از دل‌گرفتگی ماه شب می‌پرم از خواب و می‌روم توی بالکن و تا دم صبح زیر نور ماه می‌خوابم. مشغولیات من و هرچه من را دور از خودم نگه می‌دارد، توجیه کافی‌ای نیست. من به ماه بدهکار نیستم؛ ماه اما آرامش من است. و دریاچه. و شهر.

ویدا این‌ها را می‌دانست، آیا؟ ویدا در دنیای خودش… ویدا در دنیای من… همان ویدا که جنس نگاه‌ش به ماه را هم از یاد برده‌ام…

پنج‌شنبه‌ها بود که ویدا بی‌تابی می‌کرد.
پنج‌شنبه‌ها بود که ویدا من را می‌خواند.
پنج‌شنبه‌ها بود که ویدا با من زیر نور ماه گم می‌شد.
پنج‌شنبه‌ها…

هم ماه گاهی می‌رود، هم ویدا دیگر غبارش را هم دریاچه به‌یاد نمی‌آورد.
اما این پنج‌شنبه‌ها…

حتی حالا که ویدا گم‌شده هم،
پنج‌شنبه‌های دنیای من با پنج‌شنبه‌های دنیای ویدای درون من، بدجور نافرم تلاقی پیدا می‌کنند.
و هر پنج‌شنبه که به‌خیر می‌شود، من چشمانم را می‌بندم.

ویدا اگر زنده بود الآن چند ساله بود؟
ویدا اگر زنده بود الآن چند شنبه بود؟
ویدا اگر…

من آدم شکاک و خیال‌باف‌ای نیستم دیگر. اما ترجیع‌بند موزون و تخیل‌برانگیزی است «ویدا اگر…».
اگر ویدا اگر…
اگر…
ویدا…

امضا: من و ماه و یک پنج‌شنبه‌ی دیگر از یک جولای دیگر.

20:14 سه شنبه، 14 جولای 15

طعم خیلی چیزها دارد یادم می‌رود. مثل طعم لب‌های ویدا. و الزاماً هرچه‌بیش‌تر در بی‌داری دنبال‌ش بدوم، نزدیک‌تر نمی‌شوم. حتی در توهمات‌م هم ویدا دارد گم می‌شود. و این عروج ناخواسته و ناهنجار و دردناک‌ای است برای این بخش لزج و چسب‌ناک خاطرات من.

از کنار فرودگاه که در اتوبان می‌گذرم، به هواپیماهایی که از زمین بلند می‌شوند با حسرت نگاه می‌کنم. من هیچ‌وقت خلبان خوبی نبودم. من حتی در توهمات‌م هم خلبان ماهری نیستم. و مدام اضطراب و دغدغه‌ی فرود دارم. خیلی بیش‌تر از آن‌که هر دو موتورم در اوج ناگهان خاموش بشوند. خیلی بیش‌تر.

هر آدم یک دنیای آغشته و مملو از انکارات دارد؛ چیزهایی که به‌سادگی نمی‌خواهد بپذیرد. و نمی‌پذیرد. به همین سادگی. آن‌قدر نمی‌پذیرد و نمی‌پذیرد و نمی‌پذیرد که ناگهان دنیایش عوض می‌شود. تبدیل می‌شود به یک جای جدید. جایی که انکارات دیگر وجود خارجی ندارند.

ویدا را من انکار کردم؟ آیا؟

یادم نیست. تقصیر من نیست. تقصیر ویدا هم شاید نباشد. اما تقصیر تیخوانا هست. وقتی در توهّم لمس دست‌های کودک درون ویدا بودم، تیخوانا یک طبقه‌ی توهمی مافوق‌ بر روی تمام توهمات موجودم شد. من در توهماتم گم بودم؛ و به تیخوانا که پناه بردم، گم‌تر شدم. لازم بود از تیخوانا دو بار بی‌دار بشوم تا برسم خانه. و ویدا… ویدا این وسط ناپدید شد. وقتی رسیدم خانه خیلی سخت‌بود ویدا را دوباره بیایم. من آدم جسور و شجاع‌ای هستم؛ اما لازمه‌ی پیدا کردن ویدا، نخست پیدا کردن دنیایی که ویدا در آن بود بود. و من فقط دور شده بودم. و هیچ راه زمینی و هوایی و موهومی‌ای از سان‌فرانسیسکو به تیخوانا نیست. واقعاً نیست.

با تمرکز روی «ماجراجویی و خلوص قلب گم‌شدن در نیمه‌ی تاریک ماه – برای کسی که فضانورد خوبی‌است –» شروع کردم به گام برداشتن. ویدا در ماه گم نشده بود، اما نیمه‌های تاریک زیاد داشت. همه دارند. حتی شب‌هایی که ویدا روی شکم می‌خوابید هم بچه نیمه‌ی تاریک‌ش را به من می‌کرد.
من اما می‌ترسم در نیمه‌ی تاریک ماه هم خبری نباشد. و باز یک قدم مانده به تسخیر تمام دنیا دلم بگیرد که نکند توی آن یک قدم هم نباشد. و همین کافی‌ست تا زمین‌گیر بشوم و به بلند شدن هواپیماها از زمین با حسرت نگاه کنم. فضانوردها هرگز با هواپیما جایی نمی‌روند. اما برای فضانوردهای بازنشسته، فضانوردهای ترسو، فضانوردهایی که بازی را باخته‌ند (در حالی‌که همه برای‌شان دست‌زده‌اند)، حتی پریدن جوجه کلاغ‌ی از لب بام هم دل‌گیرست.

دنیا پر از انکار است. بعضی انکارها دور می‌شوند. بعضی تدریجاً فید می‌شوند. بعضی خاکستری می‌شوند. و بعضی‌شان دود… خیلی دود… دست‌ت را که می‌بری لای‌شان و تکان می‌دهی تا بگیری‌شان می‌بینی بیش‌تر محو می‌شود. بعد فقط بوی‌ش باقی می‌ماند و نه حتی ذره‌ای واژه برای توصیف ماهیت وجودی قبل از ناپدید شدن‌ش.

از ویدا فقط بوی تن‌ش وقتی صبح بی‌دار می‌شد یادم مانده. که آن‌هم دارد در قبرستان منکرات ذهنم پایین و پایین‌تر می‌رود.

Aidin,
somehow,
is a real legal guy, a regular guy;
and nothing more, and nothing less.

©2004 - 2021 blog.horm.org