آرشیو برای بخش : انتهای موهایت در ابتدای باد

22:12 شنبه، 7 فوریه 15

من که دارم تکرار می‌شوم؛ تو خوبی؟

یک جایی خوانده بودم که همه گردی‌های تکراری طبیعی زمین، در جهت عکس عقربه‌های ساعت می‌گردند. من اما معکوس شده‌ام. من به صندلی دارم فشار داده می‌شوم. انگار که از آخر آمده‌م و پایم روی پدال گاز گیر کرده در حالی‌که دنده روی «عقب» است. از هفتاد/هشتاد سالگی آمده‌ام و دارم دنبال هفده/هیجده سالگی‌ام می‌گردم — حالا چند وقتی‌ست روی ۵ مایلی ِ سی سالگی زده‌ام بغل تا یک نفسی تر کنیم.

من لای همه‌ی تکرارها خودم را هی و هی و هی می‌کِشم… بعد هی پایم به سنگ‌های ریز و درشت کف جاده گیر می‌کند و باز زخم می‌شود. تقصیر دکتر پ لعنتی بود که بهم گفت پای چپم کوتاه‌تر از پای راستم هست؛ آن‌هم وقتی آخرین خاطراتم از فوتبال کلّی گل‌زدن و شادی بود! دروغ بدی بود که گفت. و رفته توی مُخم حالا و در نمی‌آید. تمام عصب‌های تمام اندام‌هایم هم مطیع مُخم هستند. همین شده که حتی پاشنه‌ی پای چپم هم ننه‌من‌غریبم‌بازی‌اش گرفته. لامصب.

پاشنه‌هه گیر می‌کند. حتی وقتی روی ماسه‌های کنار اقیانوس قدم می‌زنم هم گیر می‌کند. کانسپتِ اقیانوس… تقصیر من نبود باور کن — با هم تا حد سرشانه توی آب بودیم آن‌شب؛ یادت هست؟ بعد تو از پشت من را ترساندی و یک موج وحشی و یک‌هویی هم زد و من نسبتاً کله پا شدم. اما حدوداً نیم‌ثانیه قبل‌ترش کمی ترسیدم و گلاب‌به‌رویت شدم به اقیانوس. شب بود، اقیانوس هم به این بزرگی؛ کسی نمی‌فهمید! عمدی هم نبود تازه. چند ماه بعدتر هم که از آب بیرون آمدیم، جلوی شلوارم هیچ لکه‌ای نبود. نمی‌دانم چرا مطمئن‌م بهت نگفتم اما مطمئن هم هستم که فهمیدی. نمی‌دانم. مهم این‌ست که وقتی از آب بیرون می‌آمدیم می‌خندیدیم!

بعد اما مثل حرف دکتر پ‌ی لعنتی، «بد» یادم ماند. بدجور. آره، بدجور. خواب می‌دیدم اقیانوس از دست من ناراحت شده. حق هم داشت…
داشت؟

در حال دنده‌عقب آمدن در خلاف جهت حرکت عقربه‌های ساعت هر دویست و شصت درجه یک بار چشمم به اقیانوس می‌افتد. به مدت صد درجه. بعد هی فکر می‌کنم و فکر می‌کنم و فکر می‌کنم…

وسوسه می‌شوم بروم جلو و از ماهی‌ها بپرسم؛ ببینم بویی برده‌اند اصلاً. ماهی‌ها اما از من متنفرند. ماهی‌ها اولین کسانی بودند که تو قضاوت‌های‌ت راجع به من را بهشان می‌گفتی. بعد وقتی نظرت عوض می‌شد، یادت می‌رفت یا حال نداشتی بروی و اصلاحیه را برایشان قرائت کنی. ماهی‌ها از من متنفر می‌ماندند. هنوز. حتی.

وسوسه می‌شوم بروم جلو و از شن‌های ساحلی بپرسم. شن‌های ساحلی از بس زیادند، همه متأهلند. بعد هم چون من را با تو زیاد دیده‌اند، تنهایی من را به حساب خیانت می‌گذارند بی‌پدرمادرها. بعد جواب من را نمی‌دهند و زن‌ها و شوهرهایشان را از من دور می‌کنند. خرده شن‌های ساحلی حکایت همان خرده‌جنایت‌ها هستند.

وسوسه می‌شوم بروم جلو و از ماهیگیرهای محلی بپرسم. با قایق‌های دوست‌داشتنی و درحال‌پوسیدن‌شان، و کفش‌های پلاستیکی بلند و یک تکه. اما خب… خب چی بپرسم؟ بپرسم ببخشید این‌که من یک شب از فرط دلهره شاشیدم توی اقیانوسی که شما یک عمرست ازش ماهی می‌گیرید، ناراحت‌تان کرده؟ اصلاً گیریم به کارما هم اعتقاد داشته باشند؛ چرا باید بدانند در هر قطره از اقیانوس ممکن‌ست جزئی از من هنوز باقی‌مانده باشد؟ مگر تو خودت نگفتی که اقیانوس حافظه‌ی ضعیفی دارد؛ برای همین علی‌رغم عظمت‌ش، غم‌انگیز نیست. حالا من به‌زور بیایم مفاهیم انتزاعی تکثیر و تقسیم و تقطیر سلولی را برایشان توضیح داده و یادآوری کنم که با چوب بیافتند دنبالم؟ اقیانوس ماهیگیرها را بیشتر از ترسوها دوست دارد. نقطه.

وسوسه می‌شوم بروم جلو و ازت بپرسم «من که دارم تکرار می‌شوم؛ تو خوبی؟». اما یادم می‌آید که خوبی. و این منم که باید سرعت تکرار شدن به عقبم در خلاف جهت عقربه‌های ساعت را طوری کنترل کنم که بین ساعت یک و بیست دقیقه الی یک و چهل و پنج دقیقه بامداد روزهای فرد و آخرهفته‌ها، بالا نیارم.

18:36 دوشنبه، 19 ژانویه 15

من از دسکتاپ لپ‌تاپ‌ت متنفرم. من از عکس و نام و نشان همه‌ی اغیار واقعی که مالکان اصلی تو هستند متنفرم. من از تمام چیزهایی که مراعات حال من‌را می‌کنی که قایم‌شان می‌کنی متنفرم — جلوی چشم من نیست که نباشد؛ دسک‌تاپ خودت که هست!

نه الزاماً در حد شش‌ماه قطب؛ ولی در همین حدود زمستان‌های خودمان. تاریکی‌اش زیاد باید باشد. و به‌جا. و دقیقاً همان‌جایی که دارد کلافه‌گی به‌اوج می‌رسد باید شروع به تاریک شدن کرد. بعد کمی چشم‌ها را بست و از شب الهام گرفت. از آرامش شب. و از همه چیزهایی که شب‌ها به من قرض می‌دهی و صبح‌ها ساعت ۱۱ پس می‌گیری.

الآن سر شب است و من دارم آرام می‌شم. قرارست بی‌خوابی‌های شش روز اخیرم را جبران کنم. قرارست خوب بخوابم. خیلی قرارها هست.

شب‌هایی که خیانت نمی‌کنم؛ آسمان اینجا هم به من لب‌خند می‌زند.
شب‌هایی که خیانت می‌کنی؛
شب‌هایی که خیانت می‌کنی، آیا به آسمان نگاه می‌کنی؟

03:06 دوشنبه، 15 دسامبر 14

و من، و همه دروغ‌هات
و من، و همه خنده‌هامون
و من، و شراب، پاهای سبزه و نیمه‌ورزشی، لاک قرمز؛ و توضیحات مفصل درباره‌ی سور دنیای رئال نوشته‌های سورئال…

و من،
و تویی که به خاطره‌ی تمام نُت‌های ناکوک خواهی پیوست.

شب بخیر.

پ.ن. خودم هم حدس می‌زدم وقتی برگردم قدم بلندتر شده باشد. دروغ است اگر بگویم فکر نمی‌کردم برگردم. دروغ‌تر است اگر بگویم فکر نمی‌کردم قدم این‌قدر بلند بشود. اصلاً بگذار به‌حساب آینده‌نگری که همه پیرهن و ژاکت‌ها را قبل‌ش خریدم و شلوارها را گذاشتم برای بعد از برگشتن.
زانوهای من از چوب نیست که توی جهنم بسوزد، عزیزم. آهن وقتی ذوب می‌شود، مثل تمام تبدیل‌های مواد از جامد به مایع، حجم‌ش بیش‌تر می‌شود. استقامت، قیژقیژ، و بوی زنگ‌ اش را هم بگذار به‌حساب گذشت زمان. زمان بهترین پاسخ‌دهنده‌ست.
این‌بار ولی، قرار نیست من منتظر زمان بمانم. این‌بار ولی، قرار نیست زمان منتظر تو بماند. این‌بار ولی، قرار نیست چیزی را کسی/چیزی ثابت کند. این‌بار اصلاً، هیچ قراری دیگر نیست. این معصوم شب‌ها هستند که باید خودمان جدا جدا بخیرشان کنیم. همین.

10:58 پنجشنبه، 6 نوامبر 14

من قدر تک تک چوب‌های بلوط قایق‌ام رو می‌دونم.

بهت که گفتم، برای مغز معیوب من که از پشت تلفن حتی گردش خون توی رگ‌ بین غضروف‌ بین بند دوم و سوم انگشت اشاره‌ی دست چپ تو رو هم تشخیص می‌ده، بی‌حسی جواب نمی‌ده! باید بی‌هوش‌ام کنن. دکتره یه بشکن زد جلوم و گفت این‌جوری در کسری از ثانیه خوابی و بعد بی‌دار می‌شی تمام شده. راست بگه شاید. شاید بالاخره بی‌دار بشم.

قول می‌دم این زمستون آخرین باری باشه که می‌گم «قول می‌دم این زمستون آخرین باری باشه که …». بعدش صبح رو با سرما زیر پتوی سرد و سنگین، کنار دریاچه‌های ویسکانسین، بی‌دار می‌کنیم.

11:46 چهار شنبه، 17 سپتامبر 14

می‌تونم ببینم
از همین حالا
که تو هم گرگ می‌شی…

خنده‌های موذی‌‍انه و «مگه ما به فا* نرفتیم؟!»های موجه‌‍ت.

من دلم تنگ نمی‌شه برای دندون‌هات.
و خنده‌هات — وقتی می‌دونم اون دندون‌ها پشت‌شون هست.

مراقب خودت باش ولی. این‌جا خطرناکه.

00:55 پنجشنبه، 24 جولای 14

بیل از چیزهایی هست که با خیال راحت می‌شود از گود-ویل خرید. حتی لازم نیست توی کرگزلیست جستجو هم بکنی. مستقیم، خود گود-ویل. با نیّت خیر.

می‌کَنَم. باران یا برف یا کولاک؛ من می‌کَنَم حسابی. بیلِ ثواب‌داری باید باشد! می‌کَنَم تا حسابی جا باز شود. بعد توی گودال دراز می‌کشم تا مطمئن شوم به‌اندازه‌ی کلّ ِ خودِ من جا دارد لااقل. ده درصد و پنج درصد مغزم که نباید خیلی بزرگتر از کلّ حجمم باشد علی‌الاصول؛ نه؟

من، خیلی چیزها را باید دفن کنم. خیلی چیزها را. من از ناف خودم شروع می‌کنم. من از تکه‌های جویده شده‌ی ناخن‌هایم؛ خاطره‌های پراکنده گوشه و کنار؛ دردهای زیر پوستی اطراف مچ‌هایم؛ بی‌خوابی‌های ناشی از درد وجدان و معده؛ و حساسیت‌هایم که تو را آزار می‌دهد. می‌ریزم توی چاله. می‌ریزم توی چاه. حداقل ۱۱ درصد از خودم را می‌ریزم توی گودال. گودال؟ چاه.

کتاب همیشه دست‌دوم‌ش خوب‌ست. بوی غریبه و شته و باکتری‌ها و ویروس‌های آدم‌های غریبه را می‌دهد — اما به‌جایش حس خوبی دارد. حس دوباره باز یافتن. حس نیت خیر. حس گود ویل! بیل هم باید همین‌طور باشد. بیل هم باید بوی غریبه بدهد، که توی دست آدم غریبه‌گی نکند. که آدم با خیال راحت بداند هستند زیاد آدم‌های دیگری که از بیل استفاده می‌کنند — توی روزهای بارانی، برفی، و حتی کولاکی.

درست همین این‌جاست که خوش‌دست‌بودن بیل ملاک نیست دیگر زیاد. مهم راحتی کارست. سهولت نه، «راحتی» دقیقاً. آدم باید موقع دفن کردن و دفن شدن، راحت باشد. شل باشد. آن‌قدر شل که کرم‌ها راحت بعد لای‌ش بلولند. خاطره‌ها هم همین‌طور. باید شل و ول، با فراغ بال و فاصله مکفی بین‌شان دفن شوند. کرم‌ها خاطره‌های فشرده و درهم برهم را دوست ندارند. مدل استیکی و کالباسی هم می‌شود البته. ورقه ورقه روی هم. وسطش هم پودر تالک باید ریخت که به هم نچسبند. خاطره‌های بی‌ربط و ناخواسته، اگر به هم بمالند و قاتی بشوند کار دست خودشان می‌دهند.

چیزهایی هست که یافت می‌شوند. نه در رؤیا، نه در افسانه‌های آذربایجان، نه در آرشیو توهمات گربه‌های مُرده‌ی ناکجاآباد. همین اطراف. با چشمان باز. و با درک نسبتاً مناسبی از لمس ساده و نمناک زمان حال.
چیزهایی هست که یافت می‌شوند. و علی‌الحساب به ضبط تصویرشان و بعد پرینت رنگی باید قناعت کرد. مگر نه؟ صبح به صبح ناشتا، بدون قند و شیر؛ با دهن مسواک نزده و چشمان سوزناک.
چیزهایی هست که یافت می‌شوند.
چیزهایی،
مثل،
تو.

Aidin, somehow, is a real legal guy, a regular guy; and nothing more, and nothing less.