آرشیو برای بخش : انتهای موهایت در ابتدای باد

17:18 سه شنبه، 28 دسامبر 21

Being a kamikaze
– from outside –
to yourself,
is the best thing
that you could do
– from inside –
to myself.

Thank you.

22:01 یکشنبه، 12 دسامبر 21

مانسترهای درونم را
که نمی‌خوابیدند،
با نشان دادن رفتارهای تو – بعد از این‌که رفتی -،
خیلی راحت‌تر توجیه می‌کنم حالا، به‌همراه یک «دیدی می‌گفتم…».

کاش،
شرطی که روی باختنم
– راجع‌به تو –
با خودم بسته بودم را
می‌بردم.

کاش،
تو
می‌گذاشتی
از تلخیِ رفتن‌ت،
بیش‌تر بچشم…

22:27 شنبه، 30 اکتبر 21

و شب،
همه که رفتند،
باز
به نبودنت
عادت…

16:49 سه شنبه، 19 اکتبر 21

اگر خوابت این‌قدر سنگین نبود
و می‌شد بیایی فرار کنیم
شاید خیلی سال‌ها پیش، خیلی راحت‌تر گم شده بودیم.

اما تو خوابیدی،
و من حوصله‌م حسابی سر رفت؛
و من هم خوابیدم،
و دیگر هرگز بی‌دار نشدم.

یادت هست؟
هنوز هم وقتی بی‌دار می‌شوی اوّل می‌خندی، بعد چشم‌های‌‍ت را باز می‌کنی؟
هنوز هم گاهی صبح‌ها جای من خالی‌‍ست؟
هنوز هم…

(من این روزها و این ماه‌ها این‌قدر در گذرم، که رنگ و نگاه و بوی خودم را (و نام و شماره‌ی تو را) هم فراموش کرده‌م؛ تو ولی، شاید، آیا؟…)

یادت باشد اما،
که یادم هست که یادت هست که
هر چی بدی بود،
مال من بود.
(سکوتم، از خشک شدن کامل همه‌ی سلول‌های لب‌هایم است. همین.)

بی‌دار که شدی
لطفاً
به خودت،
به گل‌ها،
به همه‌ی زنده‌گی‌های باقی مانده،
آب بده.
زنده‌گی، خیلی قشنگ‌تر باید می‌بود؛ اما…
اگر…
بی‌حوصله نمی‌شدیم و بی‌بهانه خواب‌مان نمی‌گرفت.

یادت هست من شب‌های‌‍ت را به‌خیر…؟
امشب هم روش…
خیر…

22:12 دوشنبه، 13 سپتامبر 21

همیشه
همیشه
همیشه
هر بار که در جمعی – که همه می‌رقصند – می‌رقصم،
فردایش عین سگ پشیمان می‌شوم.
بی برو برگرد.

اما
اخیراً
تنها که می‌رقصم،
حالم با خودم، خیلی خوب‌ست.

نمی‌دانم مقصر صرفاً ردپاهای لجنی نفرات قبلی روی باتلاق‌های مسموم‌ست؛ یا نه، مشکل از من‌ست که هرچه‌قدر هم به ریتم و تمپو عنایت داشته باشم، تهش به‌خاطر حتی اندکی انحنا از نُرم بازخواست می‌شوم.

پلی‌لیست آپ‌بیت‌م،
که نه می‌خندد و نه می‌ترسد،
بهترین دوستِ صمیمی و بی‌قضاوت این روزهای من شده‌است.
من
ساعت‌ها با او می‌رقصم.

من
با بهترین دوستم،
خیلی ساده‌تر، بی‌ترس‌تر، و بی‌دغدغه‌تر،
خودِ خودِ خودم هستم،
حتی و مخصوصاً
وقتی
می‌رقصم.

08:04 چهار شنبه، 9 ژوئن 21

زیر درخت،
داشتیم سعی می‌کردیم
از دنیا لذت ببریم،
که باران آمد.

دویدیم آمدیم تو،
گرم و ساکت،
مثل قبل باران،
بدو بدو.

من حواسم بود،
همه چیز را بیاورم،
اما بعد فهمیدم
خودم را زیر باران جا گذاشته بوده‌م.

05:59 سه شنبه، 30 مارس 21

[در چشمانم زل زدی و همان‌گونه که گفته بودی، نیامدی و آخرش، همه]
تباه شد،
تباه شد،
تباه شد…

04:22 چهار شنبه، 24 مارس 21

چرا فکر نمی‌کنی
برای نویسنده‌ی ناشی‌ای مثل من
به‌خاطر آوردن ریزِ جزئیاتِ رندوم‌ترین عادت‌های بسیار غیرارادی‌ات
– حتی بعد از این همه میلیون سال که از انقراض تو و خیلی چیزهای‌‍ت گذشته –
امری لاشیانه نیست؟

چرا فکر نمی‌کنی
برای نویسنده‌ی لاشی‌ای مثل من
این‌که هنوز هر شب قبل از خواب دست به دامان هیپوکمپس می‌شوم تا
در طی ۶ ساعت خواب پرتلاطم و ناممتدم، ارجاعی به رفرنس‌های ریز اشاره‌کننده به تو و هرچه از تو از دستم در رفته و نرفته و در گوشه‌های روزم حک شده، نکند،
امری ناشیانه نیست؟

چرا فکر می‌کنی
اگر هیپوکمپس و آمیگدال و همه رسوبات اُکسی‌توسین هم بگذارند
باز ممکن نیست شمع‌های اسماً بی‌بو
در تاریکی شب
بوی تو را بدهند تا باز من،
باز من،
باز من،
تمام ۶ ساعت را نفس‌نفس‌زنان و بی‌وقفه دنبال قطار بدوم و تو تهش
تو تهش،
تو تهش،
سر نازنین‌‍ت را از پنجره واگن دولوکس‌‍ت بیرون بیاوری و لای وزش ابتدای باد در انتهای موهایت، به [ته]ریش‌م بخندی
که آیدین عزیزم
اینجا از وقتی همزمان پر کشیدیم با/از هم، خیلی سال‌هاست که دیگر هیچ،
که دیگر هیچ،
دیگر هیچ،
هیچ،
هیچ،
هیچ شبیه
آشیانه نیست…

15:44 چهار شنبه، 17 مارس 21

ساده برای‌‍ت تبیین کنم:
همه‌ی دوپامین‌ها
و اندورفین‌ها
گواه‌ند که
ته‌ش
من بازنده نبوده‌ام.

ببین،
ببین،
می‌بینی؟

وقتی دریاچه‌ی یخ‌زده می‌شوی و من روی‌‌ت به‌سان کودک سرخوش‌‍ی می‌رقصم، ببین آدرنالین در رگ‌های‌‍م چه با اندروفین‌ها بزم و سور و سات دارند!
می‌بینی؟
می‌بینی؟

می‌بینی باز می‌شکنی و پر می‌کشی و من دست‌های‌‍م کوتاه می‌شوند…
می‌بینی باز تمام مرغ‌های ماهی‌خوار ممتد و دیوانه‌وار جیغ می‌کشند و من را جز تنها مغزم هیچ نجات‌دهنده‌ای نیست باز…
می‌بینی باز نه دست‌های خسته‌ام، بل‌که مغز معیوب‌‍م است که تو را در بر می‌گیرد تا باز فرار کنیم و بدوییم و بدوییم و بدوییم آنقدر که تمام رنگ‌ها ازمان جا بمانند… من و تو… توای که در REM همیشه بی‌رنگی و من…

تو بی‌رنگی و من،
من همه‌ی رنگ‌ها را با طیف ظریف و دقیق‌ای از خون‌‍م برای‌‍ت باز می‌کشم. لب‌های‌‍ت سرخ؛ قلب‌ت پر تپش؛ مغزت پر نشاط.
مگر زندگی جز ثمره‌ی تمام تلاش‌های دشوار و مبرم برای بازچشیدن طعم زنده بودن است؟

در کوچه باد می‌آید.
تو می‌خوابی و باد،
تو را قبل از شب‌به‌خیر گفتنِ ساده‌لوحانه‌ی من می‌برد…
من می‌مانم و باز
شمیم پراکنده‌ی
انتهای موهایت در ابتدای باد…

03:41 شنبه، 27 فوریه 21

هر پادشاهی،
کینگ‌دام خودش را دارد؛
چه با دلقک و دستک،
چه با حوری و پری،
چه با امید و آرزو.

کینگ‌دام من،
این روزها
ملغمه‌ای از وسوسه‌های میشیگانِ سوخته‌ست،
که در تهِ ریه‌های‌‍م غرق شده و کپک زده؛
و امتداد ماتیِ ممتد چشمان‌‍م،
از وقتی عینک‌‍م بالاخره به‌طرز غیرقابل‌بازگشت‌ای
شکست.

نگفتمت ولی،
آخرین میخ تابوت‌‍م بود
که فهمیدم
بوی کپک‌های خرابه‌های میشیگانِ ته ریه‌ام
باعث شده بوده که هر روز دورتر از من باشی…

ممنون که اعتراف کردی.
اما میشیگان ِ درون من، سال‌هاست به باتلاقی بدل شده
که حتی خودم هم جرأت نمی‌کنم دست‌‍م را درش فرو ببرم؛
مع‌ذلک،
تو نگران رنگ بال مرغ‌های ماهی‌خوار در شب هستی؟

شاید لازم باشد یادآوری کنم ولی
که
شب‌های میشیگان،
از وقتی تو دست‌های‌‍ت رو شد
تا رسماً اعلام استقلال از تیخوانا بکنم،
قرن‌هاست به‌خیر هستند.

Aidin,
somehow,
is a real legal guy, a regular guy;
and nothing more, and nothing less.

©2004 - 2021 blog.horm.org