آرشیو برای بخش : انتهای موهایت در ابتدای باد

00:38 دوشنبه، 1 اکتبر 18

باورت می‌شود
گاهی
رویاهایم از آن‌چه فکر کنی سبُک‌ترند…

جایی میان نیویورک و سن‌فرنسیسکو،
جایی معلق در تابستان‌های غریب – که تمام می‌شوند هر بار –
کودک درون من چترنجات‌ش را باز کرده و پایین پریده.
از آن بهانه‌گیری‌هایی که ۹۰ درصد احتمال می‌ده دنبال‌ش بروم، اما از سر مشغله و پرایوریتیزیشن، نرسیدم؛
و رفت که رفت.
و هنوز نمی‌دانم چتر نجاتش در ۱۰ درصد پایانی، باز شده یا نشده،
و هفته‌ها، شاید هم ماه‌هاست که خانه‌تکانی نکرده‌ام که جای خالی‌اش پیدا بشود.

باورت می‌شود
گاهی
آن‌قدر به تقویم خیره می‌شوم که ۲۰۱۸ روی روح‌م حک می‌شود.
و به این فکر می‌کنم که
از ۲۰۱۸،
نه به‌عنوان سالی پروفور از امضاها و تاریخ‌ها
بلکه به‌عنوان سالی که نتوانستم کودک‌های گم‌شده‌ام را ذیلِ بند معافیت‌های مالیاتیِ ناشی از لاس، دپریشیشن، و دپرشن جا بزنم
یاد خواهم کرد…

باورت می‌شود
این روزها
منتظرم شب‌ها باد لای موهایت بپیچد باز
تا توی خنده‌هایت گم بشوم؛
حتی اگر گاهی برایت جانشدنی‌تر از همه‌ی لطافت‌ها و بخشندگی‌هایت باشم…

پشت خنده‌هایم که جا می‌شوی،
قبل از عبور،
می‌فهمم…
چراغِ سبزِ چشم‌هایم را، به پاس زمان‌بندی منظّم‌شان نگذار. گاهی پلک‌هایم هستند که فرمان نمی‌دهند و تا صبح سبز باقی می‌مانند
– بی‌چاره شب‌روهایی که از سمت مخالف تقاطع می‌آیند و با ترس مجبورند قرمز رد کنند. شب‌روهایی که در طول روز توی همهمه و ترافیک فراموش می‌شوند. می‌دانی که. –

صدای پای‌ت
تهوع را از لحظه‌های من می‌گیرد
هنوز…
قطعاً مملو از تلاش برای خودامیدواری‌ام که قبولانده‌ام به‌خودم که
حتی به شرط نقض قوانین فیزیک
همیشه پاهایت (و پلک‌هایت) رو به فقط حرکت می‌کنند.
(حتی وقتی می‌خوابم،
مخصوصاً وقتی دیر می‌خوابم،
حتی مخصوصاً وقتی نصفه‌شب بی‌دارم می‌کنی تا رو به ماهِ پشت دیوار بخوابم، نترسم، و نفس‌کشیدن‌م را به تاریکی‌های ممتد گره نزنم.)

تو می‌خوابی و من،
صفحاتِ تاریکِ این کتابِ فراموش‌شده را
با ماهیچه‌های پشتیِ زیرِ جمجمه‌ام ورق می‌زنم، غرغره می‌کنم، غرق می‌شوم، و صبح با اولین پرتوِ طلوع، خیلی شیک به ساحل برمی‌گردم.

تو می‌خوابی و من،
با ماه و دریاچه در سکوت پوکر بازی می‌کنیم و به نوبت
کِرِم دورچشم‌مان را به هم قرض می‌دهیم
تا یا هیچ‌کدام‌مان پیر نشود
یا همه‌مان با هم.
هر شب.

در خواب
وقتی می‌فهمم خواب‌ست،
درلحظه شروع می‌کنم به تعبیر کردنش، همانجا.
تعبیر که نه ولی،
ریشه‌یابی‌های شخصیتی/کودکی بیش‌تر — این‌که چه‌شد و کجا شد که خواسته‌ها و آرزوها به نرسیدن‌ها و عقده‌ها بدل شد، در نوع خودشان؛ این‌که چه‌شد که ساحل امن فراموش شد، و بروز خشم‌ها را سلف‌رایشِس بودن شروع کرد به توجیه‌کردن؛ این‌که چه‌شد که ما بازی‌های شاد، محدود، و دوستانه‌ی کودکی‌مان را فروختیم به این شطرنج‌های سیاسی روزمره در زیر سایه‌ی نردبانِ کُرپُرِت‌های کپیتالیستی…

ایمپاستر در ذات‌م رخنه کرده که،
شانس را بهانه می‌کنم تا تاکید کنم که در من فقط قدری هیجان هنوز باقی‌ست و بس. استعداد و توانمندی سرابِ ساخته‌شده توسط داننینگ و کروگر هستند از دور، فقط. و من خودم هم از این‌که شانس‌هایم زودتر از موعد مقرّر ته بکشد می‌ترسم، حقیقتاً.

تو اما، وقتی ژست ناخواسته‌ی مشاور دانا را به‌خودت می‌گیری جلوی این کتریِ در شرفِ جوشیدن، کودک درون من هست که سراسیمه در راهروی درونم می‌دود و جیغ می‌کشد. و وقتی به تو لو می‌دهم‌ش، و تو لب‌خندتر می‌زنی، می‌رود پشت کمد لباس‌هایش قایم می‌شود و گریه می‌کند.
طفلک دوست دارد در جمع‌های حداکثر دو نفره دوم بشود فقط، نه در ارگانیزیشن‌های ۹۸۸ نفره. گرچه دارم تعلیم‌ش می‌دهم برای پذیرش جنبه‌ی باخت، اما متاسفانه سرعت سقوط مقبولیتش بیشتر از سرعت فراگیری و گسترش جنبه‌ی باخت‌ش هست. همین می‌شود که از داخل کاملاً فرو می‌پاشد.
کودک درونِ من، استخوان‌هایش گلچینی از آتل‌هایی است که در تمام این سال‌ها زیر پوست‌ش جذب شده بعد از هر زلزله‌ی درونی و بیرونی؛ منتها باز شدت رشد ریشترهای زلزله‌های خارجی، گاهی، سریع‌تر از سرعت رشد استحکام استخوان‌هایش ممکن‌ست باشد.
این وسط رسالت من فقط نرم‌نگه‌داشتن اوضاع‌ست،
و بس.
و گاهی لب‌خندهای تو بدجور نوک‌شان تیزِ تیز است…

تمام رخنه‌ها،
دقیقاً تمام رخنه‌ها
…یِ مغزم‌را واژه می‌چپانم.
(خودشان چفت می‌شوند)
و من چند ساعتی همیشه دیرم‌ست، بین ترس باز بازنده شدن و رستگاریِ ناخوانده‌ی ناشی از فراموش شدن…

گاهی فکر می‌کنم از بین به‌خواب‌رفتن‌هایی که در ده هزار شب گذشته داشته‌ام، کدام‌شان آن اصلیه بوده که وقتی بی‌دار بشوم، رویه‌ی طبیعی از ادامه‌ی آن شروع می‌شود… تو آیا خواهی بود؟ دریاچه، باد، سایه‌ها، قطارها، باران‌، خواهند بود؟

و تو،
آیا،
باز با دسته‌گل و لب‌خندِ قرمزِ ساده‌ات
توی ایستگاه قطار
منتظرم خواهی بود؟

01:50 یکشنبه، 27 می 18

تمام شب را روی قایق سپری می‌کنم.
خوابم می‌بَرَد. بادبان‌ها با طوفان از سرِ جبر می‌رقصند. من خیس می‌شوم اما عطف به وظایف و تکلیفاتِ فردا، باید خوب بخوابم تا برای ده هزار قدم بعدی آماده باشم.

صدای بادبان‌ها تو را بیدار می‌کند. می‌آیی بیدارم می‌کنی که قایقم تا گردن پر از آب شده و یا باید ۳۶۰ درجه باز بچرخم، یا شاهد فرو رفتنم باشم. شاید گوش‌های من در آلفا پر از آب و جلبک می‌شود و به مغزم هم می‌رسد که نمی‌توانم درک کنم چرا روزها صدای هُرم‌خواندنِ شخصیِ من برایت تلطیف‌انگیزترین‌انه خواب‌آفرین است، ولی شب‌ها صدای در بی‌هُرمی غلتیدنِ شخصیِ من نمی‌گذارد بخوابی — دوگانگی از من؛ زلالیت از تو؛ باران‌مان هم گاهی منظّم می‌شورد می‌بَرَد.

احتمالاً آن‌قدر در باطن باهوش و در ظاهر باوقار هستی که فهمیده باشی،
این روزها،
من در گرداب‌های زیادی مکیده می‌شوم با هر برخورد روزمره. و یادم می‌آید چرا پیتر هم گاهی ساکت می‌شد. و چرا مضحک است که با حذف کردن مناطق جغرافیایی بخواهیم اصول ضامن تحدیدگزاری ضمنی را حفظ کنیم، علی‌الحساب.
شاید یکی از همین دِی‌دریم‌های مکنده‌ی سیاه‌چاله‌وار…
شاید روزی من رو به عمقِ دوردست‌ها…

می‌دانم گاهی حوصله‌ات سرمی‌رود که من تقریباً هرگز از صمیم قلب با همه‌ی ماهیچه‌های صورتم با هم و متفق‌القول نمی‌خندم. من هم عذری ندارم که بخواهم. این صرفاً حاصل پارتنرشیپ تری‌سام‌گونه‌ی کارمای روزگار، شروع زودهنگام، و موهای سفید من است که باعث شده نسخه‌ی استیبل، ولی کمی آنساپورتد و فاقد بک‌وارد کامپتیبلیتیِ من نصیب تو بشود.

انتخاب من نبود که مطرود تو باشم. صرفاً آن‌قدر سرد شدم که یخ زدم و با تلنگر ریزی تمام پله‌ها را لیز خوردم به پایین.

تو فکر می‌کنی موهای سفید را با کندن می‌شود متوقف‌شان کرد؟ من آخرین باری که همچین نسخه‌ای پیچیدم، دیگر برنگشتم — صرفاً دلم تنگ‌تر شد و چشمانم محوتر و صدایم …؛ صدایم؟

گلویم هم شب‌ها از دوهویّتی می‌‌نویسد و من به فکر اضطراب ناشی از برملا شدنِ عدم توازن هورمون‌‌هایم در دی‌ان‌ای‌هایی که در طبیعت از من جدا و رها می‌شوند هستم. و کسی که پیدایشان می‌کند و می‌آید رودررویم می‌پرسد: “آیدین؟”… و من واژه‌ها را هم از ترس لای سلول‌های فراری‌ام گم‌داده‌ام که توجیه کنم چرا منی که آن سال‌ها از خودم هم کامپتتیوتر بودم چه شد که به مساوی برای ۵۰ سال آتی رضایت دادم و کفش‌هایم را آویزان کردم.

تو یادت نیست؛
نبودی؛
یک زمانی
همین اقیانوسِ علی‌السویه، که بادبان‌هایم درش تو را بیدار می‌کنند،
واقعاً و با تمام احساساتم
آرزوی من بود…

13:45 جمعه، 30 مارس 18

[۹ مارس هزار و نهصد و دو هزار و هیجده]

وقتی که از دور مه‌آلود می‌‌شوم
و توی آینه پر از جاهای خالیِ خاکستری می‌‌غلتم،
و ۱۶-ساعت را به‌امیدِ ۸-ساعت زندگی می‌کنم، نه ۸ را به‌امیدِ ۱۶،
و تخمی‌ترین تخمین‌م از خودم حداکثر به ۱۰ درصد می‌رسد،
لزج بودنِ حسِ لمسِ تمام و کمال همه‌ی نقشه‌های شوم، موثر، و رترو-ریگرت-مآبانه‌ات را تجربه می‌کنم.

من از ترسِ ناشی از بی‌هواییِ زیرِ سقف‌های کوتاه می‌ترسیدم. یادت هست؟ وقتی برای رفع مه‌آلودگیِ ممتدِ من سقف را نرم‌نرمک پایین و پایین‌تر آوردی… و من به بغل خودم را خواباندم، تا اگر دیوار ترک برداشت، من رو به دریاچه چشم‌هایم در ابدِ تو گره بخورد.

دیدی آخرش معلوم شد من از کودکی با ساعت درد و دل می‌کردم… منی که وسطِ تنیدنِ تارهای ابریشم دور خودم گم می‌شوم را آخر چه‌طور دلت می‌آید درون پیله به جکوزی مشاوره بدهی؟! (دروغ چرا، من هم خودم گاهی از علامت تعجب عوق‌ام می‌گیرد. اما زندگی ادامه دارد، با ناملایمت‌هایش؛ که هیچ‌کس نمی‌تواند به‌این راحتی بفهمد امورتایزشان “ملایمت” می‌شود بالاخره یا نه.)

ببخش که گاهی موهای سفیدم، که این روزها پنهان‌شدنی نیستند، زودتر از زبان و حلق‌م یادت می‌اندازد که چرا عاج کف کفش‌هایم صاف شده. ببخش که دیر شد تا بخواهم در زمان مناسب در ماراتونِ پاپیولارِ عامِ این حوالی (به‌انضمامِ ویژگی‌های شخصیتیِ علی‌السویّه‌ی ایده‌آلِ تو)، بدوم. ببخش که از وقتی دولورِسِ کرنبریز هم رفت پیشِ ریچارد، فقط با دیدنِ لبخندهایِ بعضاً تلخِ کریستوفر نولان می‌توانم از صمیمِ قلب مشعوف بشوم. و وقتی راجع به ایرلند از کسانی که ایرلند را دیده‌اند می‌پرسم، چشم‌هایم دور می‌شوند.

از آن روزهایِ سیاه‌سفیدِ دریچه‌ی دوربینِ دو مگاپیکسلِ من، فقط چیزهایی باقی‌مانده برای دیدن که خودم بریدم و دوختم. یک مگاپیکسل‌ش معمولاً صرفِ پیداکردن و تنظیمِ نور زاویه‌دارِ دو ساعت مانده به غروب زمستان و سایر شرایط فنی و محیطی می‌شد؛ یک مگاپیکسل دیگرش هم صرفِ حسِ من وقتی آن روزها نبودن‌ت در مکان مناسب را به‌بهانه‌ی حکمت الهی، در حساب‌دفتریِ “زمان مناسب” ثبت می‌کردم.

تو که به‌تر از من می‌دانی،
خدا، گاهی، در نیم مگاپیکسل هم تسویه‌حساب می‌کند.

می‌ترسم از این‌که از بس می‌ترسم از ننوشتنی‌هایم، نکند واژه‌ها تمام بشوند… واژه‌های من و ریچارد روی هم شاید محدود باشند، ولی جمله‌ها چه؟ مغز محاسبه‌گرست دیگر، گاهی یک‌هو به سرش می‌زند که …

سال‌ها بعد حتماً کسی باز یادم خواهد انداخت که همیشه می‌گفته‌ام که
گذشته همیشه بزرگ‌تر و قطعی‌ترست از آینده. نوعی کم‌غیرقابل‌پیش‌بینی. و خب همین، مثل کلبه‌ای متروک پر از تار عنکبوت‌های نازک و پرتوهای کوچک ولی گرم و غبارانگیز، باعث می‌شود آدم/ضمیرِ ناخودآگاه آرام باشد وقتی قدم می‌زند در چنین سکوت و بکارتِ یک‌نفره‌ای. و دلش بخواهد گاهی، خصوصاً در خواب، ترتیب زمانی، مکانی، و یا واکنشیِ چند تا از آلبوم‌ها را به‌هم بریزد. و دوباره بخوابد.

تمام گناه‌های خودآگاه آدم به شصت پایِ توانمندی‌هایِ مغز انسان در بازچینیِ خودخواهانه‌ی گذشته نمی‌رسد. “ناخودآگاه” می‌تواند خیلی پرخاشگرتر از حجم پوست و استخوانِ آدمی باشد.

آشنا نیست؟

اگر خام نبودم باید می‌دانستم تمام بکارتی که یک عمر به‌آن می‌بالیدم آخرش یک روز یخه‌ام را می‌گیرد. درست همان‌ جایی که فکر می‌کنم سوپرپاورِ همیشگی می‌تواند وزنِ ارزش‌های اجتماعیِ مخاطب را طبق خواست و پسندِ من، تغییر دهد… درست همانجا من باز در سیاه‌چاله‌های درونی‌ام جذب می‌شوم و یک مرحله گُم‌تر می‌شوم. من.

من به سکوتِ گوش‌هایم و فراموش کردنِ قیمتِ روزانه‌ی AMZN و تمامِ عکس‌هایِ روی جلدِ Inc احتیاج دارم. شاید دارم پوست می‌اندازم باز و این‌ها همه‌ی لکه‌هایی هستند که با هیچ شامپو و لیف‌ای پاک نمی‌شوند. شاید این‌ها را هم باید رد کنم، رسیده یا نرسیده، بروم مرحله بعدی.
نرسیده‌های مرحله‌هایی که با دو ستاره (از سه ستاره) رد می‌کنم را گذاشته‌ام بعدها که رسیدم لول‌های بالا و حرفه‌ای شدم برگردم یک آخرهفته همه‌شان را سه ستاره کنم. اما امان از عدم تقابل زمان و مکان… می‌دانم، می‌دانم، می‌دانی…

بیا یادمان نرود،
که وقتی مملو از هیجان و انگیزه بودیم
به هم قول داده بودیم
همه‌ی مرحله‌ها را سه‌ستاره رد کنیم…

16:22 دوشنبه، 6 فوریه 17

این صرفاً پایان قضیه نیست؛
من دارم گم می‌شوم.
من صرفاً دارم آن‌قدر گم می‌شوم که انگار هرگز قرار نیست بی‌دار بشوم.

و تو هرلحظه ممکن‌است در را باز کنی؛
من و قسمتی از حباب‌های‌م بترکیم [از …؟].
بعد دستم را می‌گیری و کمک‌م می‌کنی کمتر به دالون‌های مارپیچ گذشته مکیده بشوم.

این صرفاً پایان قضیه نیست؛
آغاز خاصی هم نیست؛
من صرفاً دارم خودم را تعلیم می‌دهم که عادت کنم که وقتی چشم‌هایم را می‌بندم، بال‌هایم به‌صورت خودبخود باز بشوند و من را از سمت پشت شانه‌هایم به سمت بالا بکشند.
این روزها خیلی لازم‌م است این توانمندی.

18:30 چهار شنبه، 1 فوریه 17

گذشته بوی انتقام می‌داد،
حال، حالِ باحال‌ای نداشت،
و آینده آن‌طور که انتظار داشت برایش قطعی و مسجل نبود.

در سه‌راهی قرار گرفت و سعی کرد خودش را بیش‌تر از همه گول بزند.

و آن‌قدر معطل ماند و ماند و ماند تا همه خواب‌شان برد. بعد هم که بی‌دار شد کسی حوصله بازگشتن به عقب را نداشت دیگر؛ تاکسی‌های رو به جلو هم همه رفته بودند؛‌ حال هم که جای ماندن نبود. دیگر.

تلخ می‌شود گاهی
همین گذشته‌ی چسب‌ناک و خاطرات مبهم‌ی که نه آن‌قدر بدند که از سر نفرت فراموش شوند، نه آن‌قدر خوب‌ند که با ذوقِ لب‌خند‌ناک‌ای فراموش شوند…

سرد می‌شود گاهی
همین حالِ صد‌آشفته‌ی من و تویی که سردی‌ات تمام شب را بی‌داری می‌کشد…

دور می‌شود گاهی
همین آینده‌ی مه‌آلودی که قورباغه‌های مرداب همه‌اش از هراس و آشفتگی و بدبختی‌اش مدام زمزمه می‌کنند، می‌خندند، و خودشان را انگار خیلی مستثنی[تر از چیزی که هستند عمیقاً] می‌دانند لعنتی‌ها…

من اما،
در گوشه‌ای می‌نشینم.
از همه‌ی زندگی همین یک‌کار را خوب بلدم — که تنهایی یک گوشه بنشینم و خلق کنم ذهنیت‌های سیّال و خیال‌آلودم را، نوشته‌های مرموز‌تر از خودم را، و ثبت کنم تمام تجربه‌هایی که یادم نیست در کدام زمان و در کدام دنیا رخ داده، می‌دهد، یا خواهد داد.

تو اما گاهی،
در زمان خودت را گم کن.
سخت شاید باشد، اما به تجربه‌اش می‌ارزد!
سیب‌ای شو غلتان که خودش هم نمی‌داند روی کدام زمین فرود می‌آید — صرفاً از فرود و وزش سریع باد کنار ساقه‌ی باریک و تک برگ سبزش لذت می‌برد… (گرچه می‌دانم حتی اگر بگویم شعار نمی‌دهم هم، بوی شعار می‌دهد دهانم و دندان‌هایم. ببخش من را.)

ما شاید اما،
روزی،
جایی،
لحظه‌ای…

11:33 شنبه، 19 نوامبر 16

در تقلای خوبی بود
تمام مدت…
و باد می‌وزید.

03:05 چهار شنبه، 22 آوریل 15

تمام ماضی‌های التزامی زندگی را گذاشتم روی طاقچه.

پست‌چی داشت رد می‌شد. این طرف‌ها چون واقعاً مقرون‌به‌صرفه نیست، پست‌چی هفته‌ای یک‌بار فقط رد می‌شود. من آخرین نامه را نصفه نوشته بودم اما مطمئن نبودم که باید بفرستم‌ش یا نه. پست‌چی ولی اگر می‌رفت همه‌چیز یک هفته عقب می‌افتاد. مردّد بودم. یک‌هو دویدم بیرون و دعوت‌ش کردم بیاید یک چایی بخورد.

موقع آمدن تو بلد نبود و پایش را روی لاشه‌ی پرنده‌ای که هفته‌ی پیش توی جاده مرده بود و له شده بود گذاشت. عذرخواهی کرد. گفتم مُرده‌ست؛ ولی باز معذّب بود. نه به خاطر پرهای لای کفش‌ش، به‌خاطر حس منقلب‌تر کردن چیزی که کارش از انقلاب گذشته. اشاره کردم می‌تواند روی صندلی‌های چوبی بنشیند. کتری داشت می‌جوشید.

همین‌طور که ازش سؤالات بی‌ربط می‌کردم تا وقت را بُکُشم، آمدم سمت کاغذ و نگاهی انداختم. آخرین جمله‌اش حتی کامل هم نبود. و من عمراً نمی‌توانستم در چنان استرس‌ و تعجیل‌ای تکمیل‌ش کنم و به جمع‌بندی برسانم. آن‌هم نامه‌ای که قرارست به‌دست تو برسد. تویی که همه‌ی ریپلای‌های‌ت یا در ظاهر، یا در باطن، یا هم در ظاهر و هم در باطن، فقط فاک‌ یو است و بس. همین. جمله‌ی آخرش فعل هم نداشت حتی.

گفتم برود توی آشپزخانه هر مدل‌ای که دوست دارد بردارد و بریزد. خیلی عادی‌تر از چیزی که فکر می‌کردم گفت «باشه» و با قضیه کنار آمد. یا خیلی روح بزرگی دارد، یا دفعه‌ی اول‌ش نیست. دفعه‌ی اول‌ش نیست که کسی برای پتج دقیقه بیش‌تر وقت اضافه این شکلی سرش را گرم می‌کند. دفعه‌ی اول‌ش نیست که کسی برای پنج دقیقه بیش‌تر وقت اضافه برای جمع‌بندی کردن … برای جمع‌بندی کردن آن‌چه به تو… تو… تو و همان ریپلای‌های همیشگی. فقط.

مستقل از قسمت نوشته شده‌ی جمله، یک «[سه نقطه] ولی تو خواستی» تهش می‌گذارم. هر چه بود، حتی اگر انتخاب من بود، ولی خواست تو بود. نمی‌خواهم تقصیر را تقسیم کنم؛ اما کسی که دارد به پست‌چی چای می‌دهد الآن من هستم.

پست‌چی بی‌مقدمه یک‌هو رو می‌کند به من و می‌گوید که سعی کنم از دهان نفس بکشم! می‌گوید که صدای نفس‌هایم خیلی بلند است. من اصولاً با کامنت‌های رندوم از آدم‌های رندوم مشکلی ندارم؛ اما این یکی کمی سنگین‌ست هضم کردنش. دهانم را کمی باز می‌کنم تا بهتر تسلیم شوم موقع هضم‌کردن. فکر کنم بخندد که انقدر تسلیم‌پذیر شده‌ام. مسلّماً شده‌ام.

برایش دست تکان می‌دهم و برمی‌گردم تو و همین‌که در را می‌بندم به پشت در تکیه می‌دهم. می‌دانم تا هفته‌ی دیگر کسی قرار نیست بیاید این‌جا در حدی که چای لازم باشد بخورد. من آدم عقده‌ای‌ای نیستم؛ یعنی قرار نیست باشم؛ اما دلم می‌خواهد اول کلی با بینی نفس بکشم و به صدای سخت نفس‌هایم گوش بدهم، بعد یک نفس عمیق بکشم و رو به تاریکی داخل اتاق لب‌خند بزنم.

کاش می‌دانستی هنوز در هر نفسِ من ذره‌ای از دی‌ان‌ای تو هست که در فضا رها می‌شود. و از مزه‌ی دهانم، این‌صبح‌ها که بی‌دار می‌شوم، می‌توانم بفهمم دارد کم‌رنگ‌تر و کم‌رنگ‌تر می‌شود. هم‌چنان و هنوز… و تو خواستی. و تو می‌خواستی. و تو باید می‌خواستی. ولی تو باید می‌خواستی. ولی تو می‌خواستی. ولی تو خواستی. ولی تو انتخاب کردی. ولی تو باید انتخاب می‌کردی. و تو باید انتخاب می‌کردی. و تو انتخاب می‌کردی. و تو انتخاب کردی.
ماضی ِ هوش‌یار‌آنه‌ی التزامی.

17:40 چهار شنبه، 15 آوریل 15

شاید هم البته حق با تو باشد.
گاهی هم من خواب‌ام و تو…
و من چون این زمان‌ها را هرگز ندیده‌ام، هیچ‌وقت باور نمی‌شود. خودمحوری نیست. باورم نمی‌شود. و وقتی برای تو لالایی می‌خوانم، طوری خوابت می‌برد که بیشتر باور می‌شود هرگز من خواب نبوده‌ام و تو… هرگز.

یادم هست همین آخرین بار وقتی بی‌دار شدم تو کامل آماده شده بودی و آخرین مژه‌هایت را داشتی پرپشت می‌کردی. من از خواب پریدم. باور نمی‌شد. انگار قسمتی از زندگی را بریده بودند و چسبانده بودند. اما فکر کنم چسبش خوب نبود. چون تو خیلی دور بودی. خیلی سرد بودی. خیلی… آن‌قدر خیلی که فکر کردم همه‌ی «من خواب‌ام و تو…» های دنیا باید با «خیلی» شروع بشود. و من آن‌قدر باور نکردم که وقتی تو در اتاق را بستی و رفتی، من لای ناباوری‌های خودم به ناباورتری رسیدم. مخصوصاً که من خیلی بیدار شده بودم دیگر. و، تو، خیلی، …

برایت که می‌خواندم هم تو حس کردی چه قدر واقعی است، هم من. تو اما هیچ‌وقت واقعیت من را باور نکردی. یعنی طوری نگاه کردی انگار موزه‌ی کارهای سنتی قرون وسطی هستم من، و تو با این‌که موبایل‌ت روی ویبره‌ست اما نوتیفیکیشن‌های فیس‌بوک را می‌گیری. و گشنه‌ات هست. و تنها از سر نایس بودن، بقیه نقاشی‌های ردیف را نگاه می‌کنی. بعد که به ته این راهرو می‌رسی احساس می‌کنی گشنه‌ات هست، اما خب موزه/گالری «اینترستینگ»ایه! و تصمیم می‌گیری تا تهش رو ظرف نیم ساعت بری. و صد البته می‌تونی. همه‌ی موزه‌های دنیا رو می‌شه ظرف نیم‌ساعت دید. اما خب، هستند کسایی هم که به یه نقاشی سال‌ها زل می‌زنن. قرن‌ها به اوج می‌رسن. میلیون‌ها سال یخ می‌زنن. و نهایتاً با بیگ‌بنگ بعدی، یادشون می‌افته که معده‌شون می‌سوزه.

تمام پریشب داشتم نگاه‌ت می‌کردم وقتی خواب بودی. حتی وقتی کمی چُرت‌م برد، خواب‌ت را دیدم. در خواب نگاهت می‌کردم که مُردی. و من شروع کردم به غوطه‌ور شدن در فضا. در تمام فضاهای جاذبه‌دار و بی‌جاذبه. تمام فضاهای جذبه‌دار و بی‌جذبه. بعد از خواب پریدم و نگاه‌ت کردم باز. می‌خندیدم که تو هنوز زنده‌ای. گرچه خواب بودی.

دی‌شب ولی خیلی خسته بودم. وسط نوشتن‌ها خواب‌م برد. و مطمئن‌م تو بیدار بودی. اما نمی‌دیدی. و این حساب نیست.

صبح که بی‌دار شدم ولی می‌لرزیدم. خوب خوابیده‌بودم اما خوابی که تو توی‌ش خواب نباشی حساب نیست. حتی خواب‌ت را هم ندیدم.

و این حساب نیست.

15:05 پنجشنبه، 12 مارس 15

هِرَم بزرگی که
توی این دو هفته
   با سه میلیون و دویست و چهارده هزار و شصت و سه چوب‌کبریت
      یکی یکی
         ساختم…
با یک حرکت
   می‌ریزی پایین…
بعد هم دور می‌شوی.

کاش حداقل در افق محو می‌شدی!

21:03 دوشنبه، 2 مارس 15

باور نمی‌کنم یادت رفته باشد که تنها چیزی که می‌تواند در یک شب نیمه‌سرد مارچ من را با معده‌ی ترش‌کرده‌ام از روح‌های آمریکایی سبز از زیر پتوی گرم و موبایل خاطره‌ناک بیرون بکشد، شوق نوشتن در وصف همان دریاچه‌ی یخ‌زده باشد. دریاچه‌ای که یخ‌ش به‌زعم همه‌ی پاتیناژهای تو هنوز صبور ولی مغموم ولی مقاوم مانده. تا تو جیغ شوق خودت را سر بدهی از سر ذوق!

باور نمی‌کنم یادت رفته باشد من را ساعت‌های چهار صبح چه از خواب می‌پراند. و باور نمی‌کنم یادت رفته باشد که کدام گرما من را ظرف سه دقیقه می‌خواباند و کدام گرما من را تا ۹ صبح بی‌دار نگه می‌دارد. چک‌لیست باید برای‌ت مهیا می‌کردم؟ واقعاً؟

باور نمی‌کنم یادت رفته باشد که من فراموش‌ت نمی‌کنم. باور نمی‌کنم یادت رفته باشد که می‌دانم مدام فحش‌م می‌دهی حتماً هنوز. باور نمی‌کنم که یادت رفته باشد من را چه چیزی به جلو، عقب، بغل، بالا، پایین، چپ، یا راست می‌راند. نگفتمت؟ نگفتمت نرو گلایل این زمین به قدر یک کفن کفاف ریشه نمی دهد؟

اعتیاد به ناباوری زندگی. اعتیاد به خاطره‌ی شب‌های سرد پستوی طبقه‌ی دوم. اعتیاد به یواشکی‌ها. اعتیاد به همه‌ی یواشکی‌بودن همه‌ی خاطرات. ما را نمی‌دانم، اما من مال نسل‌ای هستم که فهمید بهینه‌ترین راه لذت بردن از خیلی چیزها، شروع کردن به یواشکی درک کردن ناباوری آن‌هاست. اعتیاد نابارورانه به درک ناباوری تمام خاطرات یواشکی. اعتیادهای عقیم و عمیق. اعتیادهای عمیق و یواشکی.

من سرتق‌تر از آن هستم که با حرف و حدیث ترک کنم. حتی با بند هم نمی‌شود من را به تخت بست. می‌دانی. می‌دانی و می‌خندی و می‌بندی. من ِ سرتق فقط گاهی بد زل می‌زنم. گاهی از ارتفاع کم سقف رنج می‌برم. گاهی از فرط دغدغه‌ی قطر نازک یخ دریاچه اوق‌ام می‌گیرد. آه اگر برای من هم دریاچه مثل تو تنها یک سطح لغزنده و مضحک بود، نه یک سطح لیز و فانی.

اعتیاد به نوشتن. نوشتن و خوانده نشدن. نوشتن و فقط برون ریختن. برون‌ریختِ تمامی تراوشات زندگی لذت بخش است، همان‌طور که می‌دانی. مهم قالب‌ش است، ولی. چارچوبش. لذت برون‌ریختن گاهی بی‌چارچوب بودنش‌ست؛ درست؛ اما آدم وقتی کم‌کم مقاوم می‌شود توی زندگی، دلش چارچوب می‌خواهد. چارچوب چوبی هم اگر شد، شد. اما چارچوب. که بشود بهش تکیه کرد. که بشود مطمئن بود قرار نیست باز وحشیانه و بی‌شرمانه طوری غافل‌گیر بشود که مجبور بشود از فرط درد قفسه‌ی سینه آن‌قدر وول بزند تا به‌زور خوابش ببرد. چارچوب‌های چوبی هم که شده، اما قابل اتکا؛ ولو حتی با یک دست، کمی، اتکا.
برای‌ت پیش آمده دیگر، که آدم گاهی دلش می‌خواد آن‌قدر برون‌ریزش بکند تا خوابش ببرد. خواب همیشه آدم را پر می‌کند. آن‌قدر پر که گاهی نصفه‌شب بی‌دار می‌شود تا سرشاری و لب‌ریزی‌اش را جایی خالی کند. #پست‌های بامداد آوریل و می ۲۰۱۴. #وقتی تو خواب بودی و دلم نیامد بی‌دارت کنم #البته نبودی هم

من به شمردن عادت دارم. این را قرار نیست تو بدانی. اما قرار هم نیست آن‌قدر خنگ باشی که تا الآن نفهمیده باشی.
من سهم خوبی از کودکی و بلوغم را به شمردن گذارنده‌ام. بزرگ‌تر هم که شدم، باز می‌شماردم. نه در حد سندرم‌های اسگلی خط مستقیم، ولی واقعاً از راه رفتن روی لبه‌ی جوب‌های آب هم لذت می‌بردم. از تکرار هم لذت می‌بردم. از شمردن و تکرار — فکرش را بکن! و این‌وسط رکوردهای شخصی.
هیچ‌وقت از آزاردادن جانورها لذت نمی‌بردم، اما واقعاً پتانسیل این را داشتم که مثلاً با زنبورهای مُرده یک اهرام ثلاثه‌ی بزرگ بسازم در عرض سه سال و یازده ماه و بیست و دو روز. بعد هم کاملاً اوکی باشم وقتی به بابا نشان می‌دهم و می‌گویم «باز دوم شدم» و بدون هیچ مقدمه‌ای سعی کند با شوخی‌های همیشگی روحیه بدهد.

من به شمردن و تکرار و دوم شدن عادت دارم. اطرافیان من هم به دوم شدن من عادت دارند. اما این را قرار نبود تو بدانی. و قرار هم نبود که دامن بزنی و تکرارش کنی. تو قرار بود شمردن را از یاد من ببری. تو قرار بود به من یاد بدهد واحد روزهای هفته لب‌خندست و جیغ؛ و با هم تقویم‌های دیوار را عمودی و چپرچوله نصب کنیم و بخندیم به ریش‌شان. و قرار بود شروع کنیم به نو شدن و آفرینش.

من اما دچار بازآفرینی‌ام این روزها. به‌خاطر گل روی توست که نمی‌شمارم. وگرنه عار نیست بنشینم و تا صبح بک بزنم ببینم چند بار در این هزار و شصت و چهار نوشته، گفته‌ام که به ناباروری باورهایم معتادم. می‌دانم ولی. می‌دانم تو از آن آدم‌هایی هستی که به اعداد می‌خندی. همیشه می‌خندیده‌ای. چون هیچ‌وقت ارتباطی که من باشان برقرار کردم را نکرده‌ی. معلوم‌ست نکردی. اگر کرده بودی الآن می‌فهمیدی که دوّم شدن را می‌شود هم از پایین شمرد هم از بالا. می‌فهمیدی که آدم گاهی با خودش هم دوّم می‌شود. می‌فهمیدی که آدم توی آینه هم دوّم می‌شود. می‌فهمیدی آدم بین ساعت‌های مچی خودش هم دوّم می‌شود. می‌فهمیدی آدم توی تخت‌خواب کوئین‌سایز هم می‌تواند تنها بخوابد و دوّم بشود. می‌فهمیدی آدم می‌تواند موقع فرستادن جملات تأمل‌برانگیز و عمیق هم دوّم بشود. می‌فهمیدی آدم ساعت هفت صبح موقع نصیحت کردن دوستش در قلب اروپا هم می‌تواند دوّم بشود. می‌فهمیدی آدم می‌تواند لای آهنگ‌های روی تکرار خودش هم دوّم بشود.
من خیلی‌وقت‌ست به دوّم شدن عادت دارم. تو به خنده‌ت ادامه بده. من به خنده‌های تو به دوّم شدن خودم هم دارم عادت می‌کنم. من لای خنده‌های تو هم دوّم می‌شوم.

باید این آخر هفته میشا را ببرم کمی قدم بزند. ببرم با بچه‌های توی پارک بازی کند. بچه‌های توی پارک شاید از یک خرس سفید یک متر و نیمی با کلاه بیس‌بالی کرمی‌رنگ با لوگوی گوگل بترسند. اما میشا گناه دارد. میشا خیلی چیزها سرش می‌شود. میشا خیلی چیزها را دیده و ساکت مانده. مثل من نبوده که به در و دیوار بپرد و بعد با کراوات از منزل خارج شود و تا اطلاع ثانوی ولگردی کند و بعد با کراوات روی تخت غش کند. میشا خیلی چیزها را دیده و ساکت مانده.
خیلی چیزها را هم ندیده ولی. از آخرین باری که تو را دیده شاید یک سالی می‌گذرد. تمام این یک‌سال نشسته و زل زده و وقتی پرده را می‌کشم به دریاچه نگاه می‌کند. لب‌خندش هم بیش‌تر می‌شود. دوست‌دختر کفش‌دوزک قرمز بالشی‌اش را محکم‌تر بغل می‌کند و بی‌شرمانه به آینده‌اش امیدوار است. آن‌قدر امیدوار که من اجازه نمی‌دهم کسی بهش توهین کند. اصلاً همین‌جا جا دارد توجیه کنم که برای مقابله نشدن با توهین بچه‌های توی پارک‌ست که میشا تفریحات این‌دُر را ترجیح می‌دهد. میشا لب‌خند می‌زد و بیشتر فشار می‌دهد. دوست‌دختر میشا هم لب‌خند می‌زند.

شاید باید شروع کنم برای میشا از ریچارد بخوانم. قرار نیست ارتباط‌ش با تو بیش‌تر بشود؛ قرار هم نیست بیش‌تر همانند من بشود. فقط قرارست بفهمد همه‌ی عشاق دنیا الزاماً از روز اول فاسق به‌دنیا نمی‌آیند. بعضی‌هایشان بلدند بیش‌تر از چند ماه یا چند سال حتی خودشان را کش بدهند، بعد خیانت کنند. بعضی‌هایشان بلدند حتی کانستراکتیو هم عمل بکنند. بعضی‌هایشان حتی حتی بلدند نصفه‌شب بدون جیغ زدن، یا دروغ گفتن، یا تهمت زدن، بیدار بشوند، آب بخورند، و دوباره بخوابند.

میشا باید خیلی چیزها را در زندگی درک کند. رقابت بر سر دوام لفت‌دادن امید نیست. اما میشا باید واقع‌بین باشد پیش از هر چیز؛ وگرنه آن‌قدر دور دمب خودش دایره‌وار می‌چرخد که باز دوم می‌شود. بعد می‌آید یک‌گوشه می‌نشیند و به رابطه‌ی کمیِ قطر یخ دریاچه با بی‌ربط بودن آب‌وهوای سان‌فرانسیسکو به تقویم فکر می‌کند. و آن‌قدر فکر می‌کند و می‌کند و می‌کند که حتی ریچارد هم نمی‌تواند بند تمبان‌ش را بکشد و از توی فکر درش بیاورد.
میشا باید خیلی چیزها را ببیند. میشا باید خیلی انتهاها را برود. میشا باید خیلی لُختی‌ها و لَختی‌های بعدش را بکشد. آن‌وقت‌ست که لب‌خندش از تصنع معصومیت به تلخی قهوه‌[ا]ی سوخته (ولی واقعی در عوضش) بدل می‌شود تا هروقت هر غریبه‌ای برای اولین بار از در آمد تو نپرسد «این‌و کی برات خریده!».

Aidin, somehow, is a real legal guy, a regular guy; and nothing more, and nothing less.