آرشیو برای بخش : انتهای موهایت در ابتدای باد

16:22 دوشنبه، 6 فوریه 17

این صرفاً پایان قضیه نیست؛
من دارم گم می‌شوم.
من صرفاً دارم آن‌قدر گم می‌شوم که انگار هرگز قرار نیست بی‌دار بشوم.

و تو هرلحظه ممکن‌است در را باز کنی؛
من و قسمتی از حباب‌های‌م بترکیم [از ...؟].
بعد دستم را می‌گیری و کمک‌م می‌کنی کمتر به دالون‌های مارپیچ گذشته مکیده بشوم.

این صرفاً پایان قضیه نیست؛
آغاز خاصی هم نیست؛
من صرفاً دارم خودم را تعلیم می‌دهم که عادت کنم که وقتی چشم‌هایم را می‌بندم، بال‌هایم به‌صورت خودبخود باز بشوند و من را از سمت پشت شانه‌هایم به سمت بالا بکشند.
این روزها خیلی لازم‌م است این توانمندی.

18:30 چهار شنبه، 1 فوریه 17

گذشته بوی انتقام می‌داد،
حال، حالِ باحال‌ای نداشت،
و آینده آن‌طور که انتظار داشت برایش قطعی و مسجل نبود.

در سه‌راهی قرار گرفت و سعی کرد خودش را بیش‌تر از همه گول بزند.

و آن‌قدر معطل ماند و ماند و ماند تا همه خواب‌شان برد. بعد هم که بی‌دار شد کسی حوصله بازگشتن به عقب را نداشت دیگر؛ تاکسی‌های رو به جلو هم همه رفته بودند؛‌ حال هم که جای ماندن نبود. دیگر.

تلخ می‌شود گاهی
همین گذشته‌ی چسب‌ناک و خاطرات مبهم‌ی که نه آن‌قدر بدند که از سر نفرت فراموش شوند، نه آن‌قدر خوب‌ند که با ذوقِ لب‌خند‌ناک‌ای فراموش شوند…

سرد می‌شود گاهی
همین حالِ صد‌آشفته‌ی من و تویی که سردی‌ات تمام شب را بی‌داری می‌کشد…

دور می‌شود گاهی
همین آینده‌ی مه‌آلودی که قورباغه‌های مرداب همه‌اش از هراس و آشفتگی و بدبختی‌اش مدام زمزمه می‌کنند، می‌خندند، و خودشان را انگار خیلی مستثنی[تر از چیزی که هستند عمیقاً] می‌دانند لعنتی‌ها…

من اما،
در گوشه‌ای می‌نشینم.
از همه‌ی زندگی همین یک‌کار را خوب بلدم — که تنهایی یک گوشه بنشینم و خلق کنم ذهنیت‌های سیّال و خیال‌آلودم را، نوشته‌های مرموز‌تر از خودم را، و ثبت کنم تمام تجربه‌هایی که یادم نیست در کدام زمان و در کدام دنیا رخ داده، می‌دهد، یا خواهد داد.

تو اما گاهی،
در زمان خودت را گم کن.
سخت شاید باشد، اما به تجربه‌اش می‌ارزد!
سیب‌ای شو غلتان که خودش هم نمی‌داند روی کدام زمین فرود می‌آید — صرفاً از فرود و وزش سریع باد کنار ساقه‌ی باریک و تک برگ سبزش لذت می‌برد… (گرچه می‌دانم حتی اگر بگویم شعار نمی‌دهم هم، بوی شعار می‌دهد دهانم و دندان‌هایم. ببخش من را.)

ما شاید اما،
روزی،
جایی،
لحظه‌ای…

11:33 شنبه، 19 نوامبر 16

در تقلای خوبی بود
تمام مدت…
و باد می‌وزید.

03:05 چهار شنبه، 22 آوریل 15

تمام ماضی‌های التزامی زندگی را گذاشتم روی طاقچه.

پست‌چی داشت رد می‌شد. این طرف‌ها چون واقعاً مقرون‌به‌صرفه نیست، پست‌چی هفته‌ای یک‌بار فقط رد می‌شود. من آخرین نامه را نصفه نوشته بودم اما مطمئن نبودم که باید بفرستم‌ش یا نه. پست‌چی ولی اگر می‌رفت همه‌چیز یک هفته عقب می‌افتاد. مردّد بودم. یک‌هو دویدم بیرون و دعوت‌ش کردم بیاید یک چایی بخورد.

موقع آمدن تو بلد نبود و پایش را روی لاشه‌ی پرنده‌ای که هفته‌ی پیش توی جاده مرده بود و له شده بود گذاشت. عذرخواهی کرد. گفتم مُرده‌ست؛ ولی باز معذّب بود. نه به خاطر پرهای لای کفش‌ش، به‌خاطر حس منقلب‌تر کردن چیزی که کارش از انقلاب گذشته. اشاره کردم می‌تواند روی صندلی‌های چوبی بنشیند. کتری داشت می‌جوشید.

همین‌طور که ازش سؤالات بی‌ربط می‌کردم تا وقت را بُکُشم، آمدم سمت کاغذ و نگاهی انداختم. آخرین جمله‌اش حتی کامل هم نبود. و من عمراً نمی‌توانستم در چنان استرس‌ و تعجیل‌ای تکمیل‌ش کنم و به جمع‌بندی برسانم. آن‌هم نامه‌ای که قرارست به‌دست تو برسد. تویی که همه‌ی ریپلای‌های‌ت یا در ظاهر، یا در باطن، یا هم در ظاهر و هم در باطن، فقط فاک‌ یو است و بس. همین. جمله‌ی آخرش فعل هم نداشت حتی.

گفتم برود توی آشپزخانه هر مدل‌ای که دوست دارد بردارد و بریزد. خیلی عادی‌تر از چیزی که فکر می‌کردم گفت «باشه» و با قضیه کنار آمد. یا خیلی روح بزرگی دارد، یا دفعه‌ی اول‌ش نیست. دفعه‌ی اول‌ش نیست که کسی برای پتج دقیقه بیش‌تر وقت اضافه این شکلی سرش را گرم می‌کند. دفعه‌ی اول‌ش نیست که کسی برای پنج دقیقه بیش‌تر وقت اضافه برای جمع‌بندی کردن … برای جمع‌بندی کردن آن‌چه به تو… تو… تو و همان ریپلای‌های همیشگی. فقط.

مستقل از قسمت نوشته شده‌ی جمله، یک «[سه نقطه] ولی تو خواستی» تهش می‌گذارم. هر چه بود، حتی اگر انتخاب من بود، ولی خواست تو بود. نمی‌خواهم تقصیر را تقسیم کنم؛ اما کسی که دارد به پست‌چی چای می‌دهد الآن من هستم.

پست‌چی بی‌مقدمه یک‌هو رو می‌کند به من و می‌گوید که سعی کنم از دهان نفس بکشم! می‌گوید که صدای نفس‌هایم خیلی بلند است. من اصولاً با کامنت‌های رندوم از آدم‌های رندوم مشکلی ندارم؛ اما این یکی کمی سنگین‌ست هضم کردنش. دهانم را کمی باز می‌کنم تا بهتر تسلیم شوم موقع هضم‌کردن. فکر کنم بخندد که انقدر تسلیم‌پذیر شده‌ام. مسلّماً شده‌ام.

برایش دست تکان می‌دهم و برمی‌گردم تو و همین‌که در را می‌بندم به پشت در تکیه می‌دهم. می‌دانم تا هفته‌ی دیگر کسی قرار نیست بیاید این‌جا در حدی که چای لازم باشد بخورد. من آدم عقده‌ای‌ای نیستم؛ یعنی قرار نیست باشم؛ اما دلم می‌خواهد اول کلی با بینی نفس بکشم و به صدای سخت نفس‌هایم گوش بدهم، بعد یک نفس عمیق بکشم و رو به تاریکی داخل اتاق لب‌خند بزنم.

کاش می‌دانستی هنوز در هر نفسِ من ذره‌ای از دی‌ان‌ای تو هست که در فضا رها می‌شود. و از مزه‌ی دهانم، این‌صبح‌ها که بی‌دار می‌شوم، می‌توانم بفهمم دارد کم‌رنگ‌تر و کم‌رنگ‌تر می‌شود. هم‌چنان و هنوز… و تو خواستی. و تو می‌خواستی. و تو باید می‌خواستی. ولی تو باید می‌خواستی. ولی تو می‌خواستی. ولی تو خواستی. ولی تو انتخاب کردی. ولی تو باید انتخاب می‌کردی. و تو باید انتخاب می‌کردی. و تو انتخاب می‌کردی. و تو انتخاب کردی.
ماضی ِ هوش‌یار‌آنه‌ی التزامی.

17:40 چهار شنبه، 15 آوریل 15

شاید هم البته حق با تو باشد.
گاهی هم من خواب‌ام و تو…
و من چون این زمان‌ها را هرگز ندیده‌ام، هیچ‌وقت باور نمی‌شود. خودمحوری نیست. باورم نمی‌شود. و وقتی برای تو لالایی می‌خوانم، طوری خوابت می‌برد که بیشتر باور می‌شود هرگز من خواب نبوده‌ام و تو… هرگز.

یادم هست همین آخرین بار وقتی بی‌دار شدم تو کامل آماده شده بودی و آخرین مژه‌هایت را داشتی پرپشت می‌کردی. من از خواب پریدم. باور نمی‌شد. انگار قسمتی از زندگی را بریده بودند و چسبانده بودند. اما فکر کنم چسبش خوب نبود. چون تو خیلی دور بودی. خیلی سرد بودی. خیلی… آن‌قدر خیلی که فکر کردم همه‌ی «من خواب‌ام و تو…» های دنیا باید با «خیلی» شروع بشود. و من آن‌قدر باور نکردم که وقتی تو در اتاق را بستی و رفتی، من لای ناباوری‌های خودم به ناباورتری رسیدم. مخصوصاً که من خیلی بیدار شده بودم دیگر. و، تو، خیلی، …

برایت که می‌خواندم هم تو حس کردی چه قدر واقعی است، هم من. تو اما هیچ‌وقت واقعیت من را باور نکردی. یعنی طوری نگاه کردی انگار موزه‌ی کارهای سنتی قرون وسطی هستم من، و تو با این‌که موبایل‌ت روی ویبره‌ست اما نوتیفیکیشن‌های فیس‌بوک را می‌گیری. و گشنه‌ات هست. و تنها از سر نایس بودن، بقیه نقاشی‌های ردیف را نگاه می‌کنی. بعد که به ته این راهرو می‌رسی احساس می‌کنی گشنه‌ات هست، اما خب موزه/گالری «اینترستینگ»ایه! و تصمیم می‌گیری تا تهش رو ظرف نیم ساعت بری. و صد البته می‌تونی. همه‌ی موزه‌های دنیا رو می‌شه ظرف نیم‌ساعت دید. اما خب، هستند کسایی هم که به یه نقاشی سال‌ها زل می‌زنن. قرن‌ها به اوج می‌رسن. میلیون‌ها سال یخ می‌زنن. و نهایتاً با بیگ‌بنگ بعدی، یادشون می‌افته که معده‌شون می‌سوزه.

تمام پریشب داشتم نگاه‌ت می‌کردم وقتی خواب بودی. حتی وقتی کمی چُرت‌م برد، خواب‌ت را دیدم. در خواب نگاهت می‌کردم که مُردی. و من شروع کردم به غوطه‌ور شدن در فضا. در تمام فضاهای جاذبه‌دار و بی‌جاذبه. تمام فضاهای جذبه‌دار و بی‌جذبه. بعد از خواب پریدم و نگاه‌ت کردم باز. می‌خندیدم که تو هنوز زنده‌ای. گرچه خواب بودی.

دی‌شب ولی خیلی خسته بودم. وسط نوشتن‌ها خواب‌م برد. و مطمئن‌م تو بیدار بودی. اما نمی‌دیدی. و این حساب نیست.

صبح که بی‌دار شدم ولی می‌لرزیدم. خوب خوابیده‌بودم اما خوابی که تو توی‌ش خواب نباشی حساب نیست. حتی خواب‌ت را هم ندیدم.

و این حساب نیست.

15:05 پنجشنبه، 12 مارس 15

هِرَم بزرگی که
توی این دو هفته
   با سه میلیون و دویست و چهارده هزار و شصت و سه چوب‌کبریت
      یکی یکی
         ساختم…
با یک حرکت
   می‌ریزی پایین…
بعد هم دور می‌شوی.

کاش حداقل در افق محو می‌شدی!

21:03 دوشنبه، 2 مارس 15

باور نمی‌کنم یادت رفته باشد که تنها چیزی که می‌تواند در یک شب نیمه‌سرد مارچ من را با معده‌ی ترش‌کرده‌ام از روح‌های آمریکایی سبز از زیر پتوی گرم و موبایل خاطره‌ناک بیرون بکشد، شوق نوشتن در وصف همان دریاچه‌ی یخ‌زده باشد. دریاچه‌ای که یخ‌ش به‌زعم همه‌ی پاتیناژهای تو هنوز صبور ولی مغموم ولی مقاوم مانده. تا تو جیغ شوق خودت را سر بدهی از سر ذوق!

باور نمی‌کنم یادت رفته باشد من را ساعت‌های چهار صبح چه از خواب می‌پراند. و باور نمی‌کنم یادت رفته باشد که کدام گرما من را ظرف سه دقیقه می‌خواباند و کدام گرما من را تا ۹ صبح بی‌دار نگه می‌دارد. چک‌لیست باید برای‌ت مهیا می‌کردم؟ واقعاً؟

باور نمی‌کنم یادت رفته باشد که من فراموش‌ت نمی‌کنم. باور نمی‌کنم یادت رفته باشد که می‌دانم مدام فحش‌م می‌دهی حتماً هنوز. باور نمی‌کنم که یادت رفته باشد من را چه چیزی به جلو، عقب، بغل، بالا، پایین، چپ، یا راست می‌راند. نگفتمت؟ نگفتمت نرو گلایل این زمین به قدر یک کفن کفاف ریشه نمی دهد؟

اعتیاد به ناباوری زندگی. اعتیاد به خاطره‌ی شب‌های سرد پستوی طبقه‌ی دوم. اعتیاد به یواشکی‌ها. اعتیاد به همه‌ی یواشکی‌بودن همه‌ی خاطرات. ما را نمی‌دانم، اما من مال نسل‌ای هستم که فهمید بهینه‌ترین راه لذت بردن از خیلی چیزها، شروع کردن به یواشکی درک کردن ناباوری آن‌هاست. اعتیاد نابارورانه به درک ناباوری تمام خاطرات یواشکی. اعتیادهای عقیم و عمیق. اعتیادهای عمیق و یواشکی.

من سرتق‌تر از آن هستم که با حرف و حدیث ترک کنم. حتی با بند هم نمی‌شود من را به تخت بست. می‌دانی. می‌دانی و می‌خندی و می‌بندی. من ِ سرتق فقط گاهی بد زل می‌زنم. گاهی از ارتفاع کم سقف رنج می‌برم. گاهی از فرط دغدغه‌ی قطر نازک یخ دریاچه اوق‌ام می‌گیرد. آه اگر برای من هم دریاچه مثل تو تنها یک سطح لغزنده و مضحک بود، نه یک سطح لیز و فانی.

اعتیاد به نوشتن. نوشتن و خوانده نشدن. نوشتن و فقط برون ریختن. برون‌ریختِ تمامی تراوشات زندگی لذت بخش است، همان‌طور که می‌دانی. مهم قالب‌ش است، ولی. چارچوبش. لذت برون‌ریختن گاهی بی‌چارچوب بودنش‌ست؛ درست؛ اما آدم وقتی کم‌کم مقاوم می‌شود توی زندگی، دلش چارچوب می‌خواهد. چارچوب چوبی هم اگر شد، شد. اما چارچوب. که بشود بهش تکیه کرد. که بشود مطمئن بود قرار نیست باز وحشیانه و بی‌شرمانه طوری غافل‌گیر بشود که مجبور بشود از فرط درد قفسه‌ی سینه آن‌قدر وول بزند تا به‌زور خوابش ببرد. چارچوب‌های چوبی هم که شده، اما قابل اتکا؛ ولو حتی با یک دست، کمی، اتکا.
برای‌ت پیش آمده دیگر، که آدم گاهی دلش می‌خواد آن‌قدر برون‌ریزش بکند تا خوابش ببرد. خواب همیشه آدم را پر می‌کند. آن‌قدر پر که گاهی نصفه‌شب بی‌دار می‌شود تا سرشاری و لب‌ریزی‌اش را جایی خالی کند. #پست‌های بامداد آوریل و می ۲۰۱۴. #وقتی تو خواب بودی و دلم نیامد بی‌دارت کنم #البته نبودی هم

من به شمردن عادت دارم. این را قرار نیست تو بدانی. اما قرار هم نیست آن‌قدر خنگ باشی که تا الآن نفهمیده باشی.
من سهم خوبی از کودکی و بلوغم را به شمردن گذارنده‌ام. بزرگ‌تر هم که شدم، باز می‌شماردم. نه در حد سندرم‌های اسگلی خط مستقیم، ولی واقعاً از راه رفتن روی لبه‌ی جوب‌های آب هم لذت می‌بردم. از تکرار هم لذت می‌بردم. از شمردن و تکرار — فکرش را بکن! و این‌وسط رکوردهای شخصی.
هیچ‌وقت از آزاردادن جانورها لذت نمی‌بردم، اما واقعاً پتانسیل این را داشتم که مثلاً با زنبورهای مُرده یک اهرام ثلاثه‌ی بزرگ بسازم در عرض سه سال و یازده ماه و بیست و دو روز. بعد هم کاملاً اوکی باشم وقتی به بابا نشان می‌دهم و می‌گویم «باز دوم شدم» و بدون هیچ مقدمه‌ای سعی کند با شوخی‌های همیشگی روحیه بدهد.

من به شمردن و تکرار و دوم شدن عادت دارم. اطرافیان من هم به دوم شدن من عادت دارند. اما این را قرار نبود تو بدانی. و قرار هم نبود که دامن بزنی و تکرارش کنی. تو قرار بود شمردن را از یاد من ببری. تو قرار بود به من یاد بدهد واحد روزهای هفته لب‌خندست و جیغ؛ و با هم تقویم‌های دیوار را عمودی و چپرچوله نصب کنیم و بخندیم به ریش‌شان. و قرار بود شروع کنیم به نو شدن و آفرینش.

من اما دچار بازآفرینی‌ام این روزها. به‌خاطر گل روی توست که نمی‌شمارم. وگرنه عار نیست بنشینم و تا صبح بک بزنم ببینم چند بار در این هزار و شصت و چهار نوشته، گفته‌ام که به ناباروری باورهایم معتادم. می‌دانم ولی. می‌دانم تو از آن آدم‌هایی هستی که به اعداد می‌خندی. همیشه می‌خندیده‌ای. چون هیچ‌وقت ارتباطی که من باشان برقرار کردم را نکرده‌ی. معلوم‌ست نکردی. اگر کرده بودی الآن می‌فهمیدی که دوّم شدن را می‌شود هم از پایین شمرد هم از بالا. می‌فهمیدی که آدم گاهی با خودش هم دوّم می‌شود. می‌فهمیدی که آدم توی آینه هم دوّم می‌شود. می‌فهمیدی آدم بین ساعت‌های مچی خودش هم دوّم می‌شود. می‌فهمیدی آدم توی تخت‌خواب کوئین‌سایز هم می‌تواند تنها بخوابد و دوّم بشود. می‌فهمیدی آدم می‌تواند موقع فرستادن جملات تأمل‌برانگیز و عمیق هم دوّم بشود. می‌فهمیدی آدم ساعت هفت صبح موقع نصیحت کردن دوستش در قلب اروپا هم می‌تواند دوّم بشود. می‌فهمیدی آدم می‌تواند لای آهنگ‌های روی تکرار خودش هم دوّم بشود.
من خیلی‌وقت‌ست به دوّم شدن عادت دارم. تو به خنده‌ت ادامه بده. من به خنده‌های تو به دوّم شدن خودم هم دارم عادت می‌کنم. من لای خنده‌های تو هم دوّم می‌شوم.

باید این آخر هفته میشا را ببرم کمی قدم بزند. ببرم با بچه‌های توی پارک بازی کند. بچه‌های توی پارک شاید از یک خرس سفید یک متر و نیمی با کلاه بیس‌بالی کرمی‌رنگ با لوگوی گوگل بترسند. اما میشا گناه دارد. میشا خیلی چیزها سرش می‌شود. میشا خیلی چیزها را دیده و ساکت مانده. مثل من نبوده که به در و دیوار بپرد و بعد با کراوات از منزل خارج شود و تا اطلاع ثانوی ولگردی کند و بعد با کراوات روی تخت غش کند. میشا خیلی چیزها را دیده و ساکت مانده.
خیلی چیزها را هم ندیده ولی. از آخرین باری که تو را دیده شاید یک سالی می‌گذرد. تمام این یک‌سال نشسته و زل زده و وقتی پرده را می‌کشم به دریاچه نگاه می‌کند. لب‌خندش هم بیش‌تر می‌شود. دوست‌دختر کفش‌دوزک قرمز بالشی‌اش را محکم‌تر بغل می‌کند و بی‌شرمانه به آینده‌اش امیدوار است. آن‌قدر امیدوار که من اجازه نمی‌دهم کسی بهش توهین کند. اصلاً همین‌جا جا دارد توجیه کنم که برای مقابله نشدن با توهین بچه‌های توی پارک‌ست که میشا تفریحات این‌دُر را ترجیح می‌دهد. میشا لب‌خند می‌زد و بیشتر فشار می‌دهد. دوست‌دختر میشا هم لب‌خند می‌زند.

شاید باید شروع کنم برای میشا از ریچارد بخوانم. قرار نیست ارتباط‌ش با تو بیش‌تر بشود؛ قرار هم نیست بیش‌تر همانند من بشود. فقط قرارست بفهمد همه‌ی عشاق دنیا الزاماً از روز اول فاسق به‌دنیا نمی‌آیند. بعضی‌هایشان بلدند بیش‌تر از چند ماه یا چند سال حتی خودشان را کش بدهند، بعد خیانت کنند. بعضی‌هایشان بلدند حتی کانستراکتیو هم عمل بکنند. بعضی‌هایشان حتی حتی بلدند نصفه‌شب بدون جیغ زدن، یا دروغ گفتن، یا تهمت زدن، بیدار بشوند، آب بخورند، و دوباره بخوابند.

میشا باید خیلی چیزها را در زندگی درک کند. رقابت بر سر دوام لفت‌دادن امید نیست. اما میشا باید واقع‌بین باشد پیش از هر چیز؛ وگرنه آن‌قدر دور دمب خودش دایره‌وار می‌چرخد که باز دوم می‌شود. بعد می‌آید یک‌گوشه می‌نشیند و به رابطه‌ی کمیِ قطر یخ دریاچه با بی‌ربط بودن آب‌وهوای سان‌فرانسیسکو به تقویم فکر می‌کند. و آن‌قدر فکر می‌کند و می‌کند و می‌کند که حتی ریچارد هم نمی‌تواند بند تمبان‌ش را بکشد و از توی فکر درش بیاورد.
میشا باید خیلی چیزها را ببیند. میشا باید خیلی انتهاها را برود. میشا باید خیلی لُختی‌ها و لَختی‌های بعدش را بکشد. آن‌وقت‌ست که لب‌خندش از تصنع معصومیت به تلخی قهوه‌[ا]ی سوخته (ولی واقعی در عوضش) بدل می‌شود تا هروقت هر غریبه‌ای برای اولین بار از در آمد تو نپرسد «این‌و کی برات خریده!».

22:12 شنبه، 7 فوریه 15

من که دارم تکرار می‌شوم؛ تو خوبی؟

یک جایی خوانده بودم که همه گردی‌های تکراری طبیعی زمین، در جهت عکس عقربه‌های ساعت می‌گردند. من اما معکوس شده‌ام. من به صندلی دارم فشار داده می‌شوم. انگار که از آخر آمده‌م و پایم روی پدال گاز گیر کرده در حالی‌که دنده روی «عقب» است. از هفتاد/هشتاد سالگی آمده‌ام و دارم دنبال هفده/هیجده سالگی‌ام می‌گردم — حالا چند وقتی‌ست روی ۵ مایلی ِ سی سالگی زده‌ام بغل تا یک نفسی تر کنیم.

من لای همه‌ی تکرارها خودم را هی و هی و هی می‌کِشم… بعد هی پایم به سنگ‌های ریز و درشت کف جاده گیر می‌کند و باز زخم می‌شود. تقصیر دکتر پ لعنتی بود که بهم گفت پای چپم کوتاه‌تر از پای راستم هست؛ آن‌هم وقتی آخرین خاطراتم از فوتبال کلّی گل‌زدن و شادی بود! دروغ بدی بود که گفت. و رفته توی مُخم حالا و در نمی‌آید. تمام عصب‌های تمام اندام‌هایم هم مطیع مُخم هستند. همین شده که حتی پاشنه‌ی پای چپم هم ننه‌من‌غریبم‌بازی‌اش گرفته. لامصب.

پاشنه‌هه گیر می‌کند. حتی وقتی روی ماسه‌های کنار اقیانوس قدم می‌زنم هم گیر می‌کند. کانسپتِ اقیانوس… تقصیر من نبود باور کن — با هم تا حد سرشانه توی آب بودیم آن‌شب؛ یادت هست؟ بعد تو از پشت من را ترساندی و یک موج وحشی و یک‌هویی هم زد و من نسبتاً کله پا شدم. اما حدوداً نیم‌ثانیه قبل‌ترش کمی ترسیدم و گلاب‌به‌رویت شدم به اقیانوس. شب بود، اقیانوس هم به این بزرگی؛ کسی نمی‌فهمید! عمدی هم نبود تازه. چند ماه بعدتر هم که از آب بیرون آمدیم، جلوی شلوارم هیچ لکه‌ای نبود. نمی‌دانم چرا مطمئن‌م بهت نگفتم اما مطمئن هم هستم که فهمیدی. نمی‌دانم. مهم این‌ست که وقتی از آب بیرون می‌آمدیم می‌خندیدیم!

بعد اما مثل حرف دکتر پ‌ی لعنتی، «بد» یادم ماند. بدجور. آره، بدجور. خواب می‌دیدم اقیانوس از دست من ناراحت شده. حق هم داشت…
داشت؟

در حال دنده‌عقب آمدن در خلاف جهت حرکت عقربه‌های ساعت هر دویست و شصت درجه یک بار چشمم به اقیانوس می‌افتد. به مدت صد درجه. بعد هی فکر می‌کنم و فکر می‌کنم و فکر می‌کنم…

وسوسه می‌شوم بروم جلو و از ماهی‌ها بپرسم؛ ببینم بویی برده‌اند اصلاً. ماهی‌ها اما از من متنفرند. ماهی‌ها اولین کسانی بودند که تو قضاوت‌های‌ت راجع به من را بهشان می‌گفتی. بعد وقتی نظرت عوض می‌شد، یادت می‌رفت یا حال نداشتی بروی و اصلاحیه را برایشان قرائت کنی. ماهی‌ها از من متنفر می‌ماندند. هنوز. حتی.

وسوسه می‌شوم بروم جلو و از شن‌های ساحلی بپرسم. شن‌های ساحلی از بس زیادند، همه متأهلند. بعد هم چون من را با تو زیاد دیده‌اند، تنهایی من را به حساب خیانت می‌گذارند بی‌پدرمادرها. بعد جواب من را نمی‌دهند و زن‌ها و شوهرهایشان را از من دور می‌کنند. خرده شن‌های ساحلی حکایت همان خرده‌جنایت‌ها هستند.

وسوسه می‌شوم بروم جلو و از ماهیگیرهای محلی بپرسم. با قایق‌های دوست‌داشتنی و درحال‌پوسیدن‌شان، و کفش‌های پلاستیکی بلند و یک تکه. اما خب… خب چی بپرسم؟ بپرسم ببخشید این‌که من یک شب از فرط دلهره شاشیدم توی اقیانوسی که شما یک عمرست ازش ماهی می‌گیرید، ناراحت‌تان کرده؟ اصلاً گیریم به کارما هم اعتقاد داشته باشند؛ چرا باید بدانند در هر قطره از اقیانوس ممکن‌ست جزئی از من هنوز باقی‌مانده باشد؟ مگر تو خودت نگفتی که اقیانوس حافظه‌ی ضعیفی دارد؛ برای همین علی‌رغم عظمت‌ش، غم‌انگیز نیست. حالا من به‌زور بیایم مفاهیم انتزاعی تکثیر و تقسیم و تقطیر سلولی را برایشان توضیح داده و یادآوری کنم که با چوب بیافتند دنبالم؟ اقیانوس ماهیگیرها را بیشتر از ترسوها دوست دارد. نقطه.

وسوسه می‌شوم بروم جلو و ازت بپرسم «من که دارم تکرار می‌شوم؛ تو خوبی؟». اما یادم می‌آید که خوبی. و این منم که باید سرعت تکرار شدن به عقبم در خلاف جهت عقربه‌های ساعت را طوری کنترل کنم که بین ساعت یک و بیست دقیقه الی یک و چهل و پنج دقیقه بامداد روزهای فرد و آخرهفته‌ها، بالا نیارم.

18:36 دوشنبه، 19 ژانویه 15

من از دسکتاپ لپ‌تاپ‌ت متنفرم. من از عکس و نام و نشان همه‌ی اغیار واقعی که مالکان اصلی تو هستند متنفرم. من از تمام چیزهایی که مراعات حال من‌را می‌کنی که قایم‌شان می‌کنی متنفرم — جلوی چشم من نیست که نباشد؛ دسک‌تاپ خودت که هست!

نه الزاماً در حد شش‌ماه قطب؛ ولی در همین حدود زمستان‌های خودمان. تاریکی‌اش زیاد باید باشد. و به‌جا. و دقیقاً همان‌جایی که دارد کلافه‌گی به‌اوج می‌رسد باید شروع به تاریک شدن کرد. بعد کمی چشم‌ها را بست و از شب الهام گرفت. از آرامش شب. و از همه چیزهایی که شب‌ها به من قرض می‌دهی و صبح‌ها ساعت ۱۱ پس می‌گیری.

الآن سر شب است و من دارم آرام می‌شم. قرارست بی‌خوابی‌های شش روز اخیرم را جبران کنم. قرارست خوب بخوابم. خیلی قرارها هست.

شب‌هایی که خیانت نمی‌کنم؛ آسمان اینجا هم به من لب‌خند می‌زند.
شب‌هایی که خیانت می‌کنی؛
شب‌هایی که خیانت می‌کنی، آیا به آسمان نگاه می‌کنی؟

03:06 دوشنبه، 15 دسامبر 14

و من، و همه دروغ‌هات
و من، و همه خنده‌هامون
و من، و شراب، پاهای سبزه و نیمه‌ورزشی، لاک قرمز؛ و توضیحات مفصل درباره‌ی سور دنیای رئال نوشته‌های سورئال…

و من،
و تویی که به خاطره‌ی تمام نُت‌های ناکوک خواهی پیوست.

شب بخیر.

پ.ن. خودم هم حدس می‌زدم وقتی برگردم قدم بلندتر شده باشد. دروغ است اگر بگویم فکر نمی‌کردم برگردم. دروغ‌تر است اگر بگویم فکر نمی‌کردم قدم این‌قدر بلند بشود. اصلاً بگذار به‌حساب آینده‌نگری که همه پیرهن و ژاکت‌ها را قبل‌ش خریدم و شلوارها را گذاشتم برای بعد از برگشتن.
زانوهای من از چوب نیست که توی جهنم بسوزد، عزیزم. آهن وقتی ذوب می‌شود، مثل تمام تبدیل‌های مواد از جامد به مایع، حجم‌ش بیش‌تر می‌شود. استقامت، قیژقیژ، و بوی زنگ‌ اش را هم بگذار به‌حساب گذشت زمان. زمان بهترین پاسخ‌دهنده‌ست.
این‌بار ولی، قرار نیست من منتظر زمان بمانم. این‌بار ولی، قرار نیست زمان منتظر تو بماند. این‌بار ولی، قرار نیست چیزی را کسی/چیزی ثابت کند. این‌بار اصلاً، هیچ قراری دیگر نیست. این معصوم شب‌ها هستند که باید خودمان جدا جدا بخیرشان کنیم. همین.

Aidin, somehow, is a real legal guy, a regular guy; and nothing more, and nothing less.