آرشیو برای بخش : سه بار سُل

03:51 پنجشنبه، 30 آگوست 18

جای خالی همه‌ی توجیهاتی که بالای منبر می‌دهم، در رابطه با اتهامات نارسیسم و اینسکیوریتی و غیره، در شخصیتم را، نپذیرفتن‌های شجاعانه و شاید احمقانه (مختار به برداشت مخاطب) می‌گیرد.

من بی‌داری‌های عمیقم ساعت چهار صبح، هنوز، اتفاق می‌افتد. و فکر کردن به نرسیدن‌های رقابتیِ زاده از تربیت محیطی و میلنیال بودن هم کمکی به بازخوابیدنم نمی‌کنم انگار. و باز ترس از این‌که فردا چهار صبح هم همین بی‌داریِ ناخواسته‌ی چهار صبح گریبانم را بگیرد، بی‌دارتر نگهم می‌دارد شرافتاً.

من برای بلند صحبت کردن از ترس‌ها و دیسکریمینِیت شدن‌هایم جایزه‌ای نمی‌گیرم. این صرفاً تقابل مداوم وجدان به مثابه‌ی درستی‌انگاری‌هایِ جهان‌بینیِ درونی‌ام، و سکوت و انفعالِ ناشی از ترس‌ها و تحقیرها و زخم‌ها و ننگ‌ها است. و من گاهی با این‌که فکر می‌کنم نهایتاً کاپ قهرمانی به یکی از دو تیم فوق‌الذکرِ میزبان در سرم اهدا خواهد شد، خودم را در نگاهِ ساده، ناباور، و منتظر و امیدوارِ چشم‌هایِ تو، لوز-لوز می‌یابم. من از جمله‌های بلند خودم هم بدم می‌آید بعدش؛ از قضاوت‌هایی که باز به بندِ حریف آب دادم، و تهش من از همه‌ی چیزهایی که ممکن بود با گذر زمان به نفعم رقم بخورند، باز ماندم. از تو و همه‌ی سمبل‌های روزمره‌‌ای گیرا و چسب‌ناکی که برایم می‌آیند و من بی‌دقت و بی‌تمرکز لازم از روی‌شان می‌پرم.

بشقابِ من خیلی وقت است کثیف شده.
بشقاب نوشته‌ها و ننوشته‌های توی سرم، مملو از ذره ذره ته‌مانده‌های همه‌ی غذاهایی هست که در یک ماه اخیر خوردیم و نخوردیم — صدایم زدی، گفتم می‌آیم، خوابم برد، تا صبح روی میز با یک لب‌خند ماند، صبح با عجله خالی‌ش کردم توی سطل که مگس دورش جمع نشود، لب‌خندش این وسط گم شد و کسی سراغش را هم نگرفت.

مگس‌ها زیر جمجمه‌ام رفته‌اند،
و گاهی تا صبح ویزویزشان نیمه‌بی‌دارم نگه می‌دارد.
صبح که شامپوی کربن غلیظ به سرم می‌زنم و بعد می‌دوم برای ۱۱ ساعت و اندی همه‌چیز آرام می‌شود در حوالی مغزم — یا خواب‌شان برده، یا کربن کشته‌ات‌شان، یا به سلول‌های خاکستری و زغال‌گونه‌ی قابل کامپوست شدن مسخِ معکوس شده‌اند. (و لب‌خند بنیادی‌ای که موید وجودشان بوده را هم، کسی سراغ نمی‌گیرد هم‌چنان، و در تاریخ ثبت نمی‌شود.)

مثل پیرمردهایی که ترکیبی از کِرم و شمولِ مرورِ زمان تمام سلول‌های مرتبط با “حضور”، “حافظه”،”خودآگاهی”شان را به “خاطره‌پردازی”ها و “حکایت”های “حماسی” مبدل کرده، بالای منبر می‌روم.
من گاهی فرق گوش‌کردن‌های فِیک با اصیل را می‌فهمم. و این حافظه‌ی لعنتی و غریب هست که من را به ناکجاهای سال‌های دور می‌کشاند تا لای ردّ پاهای برفی پیاده‌روهای پاییزی، لای جاهایی که پاهای‌مان حسابی توی خاطره‌سازی محو می‌شدند، همان لب‌خند همیشگی با چشم‌های تنگ شده از فشارِ گونه‌ها، بشود انتظارِ حداقلیِ من از اصالتِ توجه، گیرایی، و بودن.

دارم پیر می‌شوم واقعاً شاید، که به جدیدی‌ها خرده می‌گیرم. باور کن تمامِ هوشیاری‌ام را دارم هم‌می‌آورم که بفهمم تقابلِ مداوم‌م با جدیدی‌ها ناشی از عدم توانایی تطبیق نیست. و ته‌ش می‌رسم به همان ترس‌های قدیمی؛ که نکند تمام تخفیف‌هایی که در طول روز و طول شب بر من روا می‌داری تجویز دکتر بوده تا پاداشِ مذبوحانه‌ای بر تمام کردن محتوای بشقابِ وعده‌های نصفه‌نیمه‌ی غذایی و روحی‌ام باشد.

من اگر فرتوت هم باشم،
باز باید یادم باشد که،
حرف نزدن از نگاه‌ها و لب‌خندهایی که در من حک شده، خیلی متجلی‌تر می‌کند همه‌ی حس‌های نابی که همه‌ی این سال‌ها روی طاقچه‌ی مغزم گذاشته‌ام. و ندویده‌ام که مبادا بیافتند و تَرَک بردارند. و من نتوانم با مشابه‌ی موجود در بازار جای‌گزین‌شان کنم و از حسرت‌ش چنان در خودم سیاه‌چاله بِتَنَم که باز صدای‌م زدی نشنوم و نیایم و غذای‌م سرد بشود و تو بی‌شب‌بخیر پتو روی لب‌خندِ معصومانه‌ات بِکِشی… (بکُشی…)

جایی زیر گلویم،
نرسیده به تیرویید، زیرِ همان موازاتِ رگ‌های گلو،
یک جعبه‌ی چوبیِ بلوط و گردو هست که این روزها حتی یک صفحه تک‌برگیِ کاغذ جدید هم می‌خواهم بهش اضافه کنم باید با دو دستم محکم محتویاتش را فشار بدهم تا بسته بشود و باز مثل هفته پیش جلوی آشنا و غریبه یک‌هو باز نشود بریزد بیرون باز.

اریک که امروز، بعد از مرورِ تمرینِ سپاس‌گذاریِ بی‌پایان، داشت از نیزه‌ای که از بالای قفسه‌ی سینه‌اش فرو رفته و از مهره‌ی چهاردهم پشت کمرش زده بیرون می‌گفت، و این‌که شب‌ها بیش‌تر مانعِ دراز کشیدن و خوابیدن‌ش می‌شود، حس کردم برایم حس‌ش آشناست. من هم در جای‌جایِ بدنم خاطره ثبت کرده‌ام و این انصاف نخواهد بود که همه‌شان را به پای مغزم بریزم.

از کلیدواژه‌های مبتنی بر آرامش که روی بند بند انگشت‌هایم، لای شیارهای آلفای گردِ اثرِ انگشتم، گرفته
تا سکون و حضورِ اصیلی که با بازدم و دم‌های عمدی و عمیقم در دیواره‌های نایژک‌هایم حک می‌کنم،
من را به موزه‌ی متحرّکی بدل می‌کند که سال‌هاست بازدیدکننده‌ی جدیدی غیر از اعضای ثابت کلوپِ پنج‌شنبه‌ها نداشته.

این‌که استعداد، علاقه، و انگیزه‌ی بازاریابی و مارکتینگ چندان یافت نمی‌شود در شعاعِ قابل تصوری از من یک طرف، این‌که صبح‌ها لای جمعیت خط ۵۷ و بعد متروی خط وارم‌اسپرینگز این‌قدر گم می‌شوم لای سایر موزه‌های متحرّک، خیلی مهیّج است! قطعاً همه‌ی بقیه‌ی این موزه‌های متحرّک هم پُر‌اند از “اولین باری که…”هایی که روی‌شان را احتمالاً تار عنکبوت بسته و در تاریکی‌های سایه‌های غلیظ ناشی از روزمرگی گم شده…

من از پله‌برقی ایستگاه پاوِل که بالا می‌آیم باضافه‌ی ندهای کفشم را می‌دهم توی کفشم، طوری که با پاچه‌ی شلوارم کلاً پوشیده بشود و از بالا خیلی منظم‌تر و مرتب‌تر از چیزی که هست، به‌نظر برسم. هر چه باشد، برای موزه‌ای که با ورشکستگی دست و پنجه نرم می‌کند، همان سرک کشیدن عابرهای رهگذر از جلوی در ورودی هم غنیمت است.

موزه‌ی من،
هیچ‌وقت تار عنکبوت نخواهد بست!
چه از بودجه‌ی ارزش‌های شخصیِ درونی‌سازی‌شده حساب کنی، چه از سهم‌الارث و وصایای همه‌ی کلکسیونرهایی که تمام سرنیزه‌ها، نگاه‌ها، لب‌خندها، بوها و حس‌های سبز و نارنجی و طلایی اهدا کردند در تمام این سال‌ها.

موزه‌ی من،
ممکن‌ست برای تعمیرات و تغییر دکوریشن از جمعه تا چهارشنبه تعطیل باشد،
اما پنج‌شنبه‌ها
همیشه باز است.

تمام تابستان را من،
تمام تابستان را، من،
تمام تابستان را تا جایی که زانوهایم قد می‌داد، دویده‌ام.

من آن‌قدر دور شده‌ام که وقتی شب‌ها عمیق خواب می‌بینم، صبحش باید اقلاً نیم ساعت زودتر بی‌دار بشوم تا با اولین قطار به این دنیا برگردم و بتوانم به موقع از تخت بیرون بیایم.

من، تمام راه‌های زمینی را با درخت‌ها و ساختمان‌ها و کوه‌های کوهانی و رستوران‌ها از بر هستم هنوز؛ اما امان از راه‌های دریایی‌ای که با موج‌هایی حفظ‌شان کردم که عمرشان به‌اندازه‌ی یک صبحِ روزِ بعد بود و بس.

تابستان سمبل بی‌خوابی‌های من است. هر وقت بخوابم زود است و هر وقت بی‌دار بشوم دیر است. تقصیر زاویه‌ی خورشید است شاید لعنتی، یا صرفاً یک تقارن غیرِعلت‌و‌معلولانه با پلن‌های من در زندگی. شاید از آخر اگر بیاییم، من چنین تکامل‌ِ[داروین‌گویانه]یافته‌ام در این بیست و اندی سالی که تابستان/زمستان سرم می‌شود، که شرطی شده‌ام که در پاییز و زمستان ترس‌هایم و گناه‌هایم و محافظه‌کاری‌های خرفت‌وارم همگی یخ می‌زنند. همین می‌شود که معجزه‌ها بین آبان تا دی ماه اتفاق می‌افتد و من نیاز دارم بی‌خوابی‌ها را از ۳ ماه قبل به بهانه‌ی پِلَنینگ، بکشم.

این تو بودی که گفتی خیابان‌های این شهر،
بوی نوشته‌های من را می‌دهند.

من لب‌خند زدم و ناگهان همه‌ی چراغ‌ها قرمز شد؛ همه‌ی بی‌خانمان‌ها باز نوشته‌های تاثیرگذارِ روی مقواهاشان را بیرون کشیدند؛ و من توی تاریکیِ خیابان‌های خاکیِ خیس و خلوت، در خلسه‌ی خیالِ خاطره‌های خوب و خالیِ گذشته، گم شدم حسابی باز.

قسمت‌هایی از شهر هست که من هرگز وسع‌م نمی‌رسد به‌شان. نه بحث سقف آرزوهای ۵۰ میلیون دلار تا ۵۰ سالگی است، نه بحث حسرتِ بستنی خوردن دانشجوهای شاد و خرسند و آینده‌دارِ برکلی. من حجمِ باکِ بنزینم و این‌که حداکثر یک میلیارد ضربان قلب دیگر باقی‌مانده است. بحثِ باز نکردنِ سرِ صحبت راجع به همه‌ی نگفتن از چیزهایی است که برای گفته نشدن کنار گذاشته شده‌اند. همه‌ی جاهایی که حالا، بعد از یک میلیارد و ۹۰ هزار ثانیه زندگی روی این کره‌ی خاکی، برایم مسلّم شده‌اند که در این دنیا دیگر وجود ندارند.

من،
برای خواب‌هایم هم در این شهر،
برنامه می‌ریزم، آرزو می‌کنم، لب‌خند می‌زنم، و با شب‌بخیر چشم‌هایم را می‌بندم…

06:18 سه شنبه، 19 سپتامبر 17

مرض است دیگر،
می‌افتد به جان و مغزِ آدم… یک‌جور خودآزاریِ نه‌چندان خودخواسته‌ی برخاسته از بطن خواسته‌های سرکوب‌شده در خود.
گذشته.

حافظه. محافظ.

الزاماً سادیسم به‌معنای با تیغ به جانِ تن و بدن افتادن نیست — هستند مواردی که شخص دراز می‌کشد، چشم‌هایش را می‌بندد، و مشغول عمل شنیع می‌شود؛ سپس به آلفا رفته، و آنجا سوپرایگوی مربوطه هم تاکسیک می‌باشد، فلذا شخص عملاً اول شخص مفرد در به‌خاطرآوریِ همه‌ی چیزهایی می‌باشد که در عالمِ سالم، روزها و ماه‌ها و سال‌ها سعی در خاک‌سپاری‌شان داشته است.
گذشته.

حافظه. حفظ.

مرض عجیبی است. توام با لذت نیست و هست. مثل استرسِ غیرارادیِ دیدنِ این‌که هوا دارد روشن می‌شود و وظیفه‌ی شرعی و روزمره این‌ست که سه ساعت دیگر بدونِ سردرد آدم یک سه‌شنبه‌ی دیگر را شروع کند. این نیز بگذ…

حافظه. محفوظ. پاک. ناپاک.

و من در بی‌قرینگی‌های سلول‌های مغزی‌ام به وسواس‌های نیمه‌شبانه‌ام باز عادت می‌کنم، تا تو هم آن‌قدر بی‌تاب بشوی که اسم من را هم از یاد ببری.
مهم نیست. گاهی “همان پسره که…”ی ساده‌ای هم کافی‌ست. که یاد‌مان بیافتد زندگی می‌تواند هنوز تموم نشده باشد. تمام‌شده نباشد.

سال.
محفظه.
خداحافظی.
سلام‌‌های با چشم و دهانِ بسته.
و باز هم شب‌خوش.

10:00 پنجشنبه، 4 می 17

و از برهم‌گسیختگی‌هایِ ذهنِ گم‌شده نوشتن؛
و دویدن در یک مسیر گرد به‌دنبال راه فرار؛
و بحران‌ها را با چنگ و دندان دفن کردن…

گاهی آرامش محض در این‌ست که با نوک انگشت‌هایم پلک‌هایم را ببندم و بگویم: “باهم‌ایم… درست می‌شه…” و آرام بخزم به کُنام.
و آن‌قدر برنامه‌ریزی کنم برای رنگ قاب‌های نمایشگاه بین‌المللی “من اگر”هایم، که خواب‌م ببرد.

امضا: آزادی، نرسیده به انقلاب.

23:44 پنجشنبه، 18 فوریه 16

به‌قول تو، همیشه یا شب‌‍‍ه یا ویک‌ند.
به‌قول من، ما رو از بچه‌گی عادت داده‌اند به تلاش بی‌وقفه برای هم‌ذات پنداری خاطرات‌مان با تمام فیلم‌ها و سریال‌ها و داستان‌های هپی‌اِند‌ای که می‌دیدیم. اما تو می‌ترسی. اما تو از نوشته‌های من هم می‌ترسی؛ و من مدام فراموش می‌کنم تمام چیزهایی که می‌خواسته‌ام بگویم تا نترسی. ترس، مادرِ بدنامِ فراموشی است.

آری، این من بودم که علناً گفتم که نباید کسی که نه اخلاص داره و نه تا به‌حال رسماً-عذرخواهی-کردن‌اش را کسی دیده، گوشه‌ی رینگ انداخت و انتظار داشت اقرارگونه پوزش بطلبد! تلاش احمقانه و خودفریبانه‌ای خواهد بود.
آری، این من بودم. این من بودم که گفتم گاهی خاطرات و همه‌ی ترس‌های و شخصیت‌ها و دوشخصیت‌گونه‌های گذشته من را گوشه رینگ می‌اندازند. من، به قدر خودم، مخلص هستم. اما حجم هجمه‌ی خاطرات گاهی گلویم را می‌گیرد و می‌چسباندم به دیوار. من گردنم را کج می‌کنم و تو را می‌بینم، اما تو دور می‌شوی… تو با این‌که روبه‌روی من نشسته‌ای و داری شام لذیذی که خودت درست کرده‌ای را با من می‌خوری و از سالاد سبز و خوشمزه برای من هم می‌کشی، عقب‌نشینی می‌کنی.
آری، این تو هستی. تو که عقب می‌روی من فرو می‌ریزم. من غرق می‌شوم. من بازنده می‌شوم. بازنده بودن‌م مهم نیست، اما یخه‌ام بد درد می‌گیرد و تا صبح مجبورم بمالش از فرط فشار بازوی قوی همه‌ی خاطرات‌ای که من به سانِ زجرِ عادت‌گونه‌ای مدام زیر و روی پوست‌م می‌کشم. می‌دانم تو از صدای‌ش چِندِش‌ت می‌شود. می‌دانم تو دوست نداری این‌ها زیاد این اطراف بگردند. می‌دانم تو حریم خودت را دوست داری همیشه عاری نگه بداری. می‌دانم. می‌دانم. می‌دانم.

اما گلوی من…

همین خاطرات «تو»های در گذشته‌ی من هستند که گاهی دست‌به‌یکی می‌کنند و یک سسایتی خیلی آبرومند و بی‌غل‌وغش و در عین استقلال بسیار منسجم، می‌سازند. بعد که من موارد مشابه‌شان را در عالم روزمره می‌بینم، همین سوشال انگزایتی نصفه‌نیمه‌ام تحریک و بعد تشدید می‌شود. بعد تا به خودم می‌آیم که بدوم، ناگهان دست و پایم قفل می‌شود.

من این لیبل‌ها را از سر بی‌عاری به‌خودم نمی‌چسبانم. من اصلاً لیبل‌ای نداشته و ندارم. من اصلاً منزجرتر می‌شوم وقتی تو حتی لیبل‌های مفتخرانه به من می‌چسبانی. من فقط دلم تنگ شده که خودم باشم و با کفش‌های سیاه و شلواری که گوشه‌ی پاچه‌های‌ش پوسیده تمام میرداماد را توی برف راه بروم و جوراب‌هایم حسابی خیس بشوند. همین.

عمیق‌تر که می‌شوم دلم می‌خواهد – نه از سر درد و درمان، صرفاً برای یک نفس عمیق از عمق سوراخ‌های بینی‌ام تا ریشه‌های مغز هم که شده – کاملاً صندلی را بچرخانم و به اعماق انتهای عقبی صحنه زل بزنم حالا. چشم‌هایم را ببندم و در کمال آرامش درون و برون، کاملاً خلصه بروم به دوردست‌ها. به زمانی که هنوز کامل به گم‌شدن خودم اعتراف نکرده بودم.


بیدار می‌شوم و من، سال‌هاست که به این پنجره‌ها خیره مانده‌ام.
بیدار می‌شوم و من، سال‌هاست که درگیر توقف‌ام.
بیدار می‌شوم و من، سال‌هاست که بی‌وقفه در انتظار سکوت زمان‌ام!

22:13 سه شنبه، 11 فوریه 14

سلام آقای سالیوان،
صبح شما هم به‌خیر. امروز یازدهم فوریه ۱۹۹۸ هست. شما پشت ویترین قصد دارید چه چیزی بذارید امروز؟

آقای سالیوان،
کمی پنیر بُز کوهی با دو تا نون باگت سفید می‌خواستم. از همین‌هایی که پشت ویترین هست. این‌ها تازه هست، مگه نه؟

آقای سالیوان ببخشید موقع ناهار مزاحم می‌شم. شما می‌تونین به‌عنوان یه ناظر زنده جنگ، برای من از خاطرات اون موقع بگین؟ می‌دونم به‌یادآوردن‌شون براتون سخته، اما حتماً خودتون هم علاقه دارین که نسل جدید شهر بفهمن همه‌ی این رفاه‌هایی که ما داریم راحت به‌دست نیومده. آقای سالیوان، راست می‌گن این آکاردئون گوشه‌ی مغازه‌تون رو یه موقعی می‌زدین؟ آقای سالیوان نظرتون راجع به وعده‌های شهردار جدید چیه؟

عصر بخیر آقای سالیوان، بالاخره زمستون هم خودش رو نشون داد! اگه تو فوریه نشون نده پس کی باید نشون بده؟ هاهاها!

آقای سالیوان بیاین غروب رو ببینین! ما قصد داریم که کامیونیتی بسازیم و همه اهالی‌ای رو که عاشق آبی و نارنجی شدن دم غروب هستن رو جمع کنیم و این ساعت همه بریم بالای اون تپه قدیمی! شما هم قبول دارین می‌شه کلی عکس دسته‌جمعی خوب انداخت، مگه نه؟

شب بخیر آقای سالیوان! مواظب باشین، شب‌ها یه‌کم خطرناک شده. می‌گن اراذل و اوباش این شهرهای اطراف به اسم توریست می‌یان اینجا و کلی شب‌ها خلاف‌کاری می‌کنن. مواظب خودتون باشین حسابی!

□ □ □

صبح به‌خیر متیو!
همون‌طور که دیروز تمرین کردیم، همه‌ی صبح‌ها خوبن اگه با لبخند و کمی نرمش صبحگاهی آغازشون کنیم و به دوستان تخت‌های دیگه سلام کنیم. درسته؟ حالا تو همین رو یه بار با صدای بلند برای بقیه بگو.

متیو، سعی کن تمرکزت رو روی چیزهای دیگه ببری. لرزش دست توی این شرایط کاملاً طبیعی هست. حالا با هم دیگه حرکات پروانه می‌زنیم. یک، دو، یک، دو، … سریع‌تر …

متیو، فکر کنم به دوز ایده‌آل رسیده‌ایم. البته دوستات می‌گفتن که بعضی شب‌ها تو خواب تشنج می‌کنی. من هم به یکی از پرستارها سپردم که اگه بشه یه شوفاژ اضافه کنار تختت بذاره. فوریه همیشه همین‌جوره. این داروهای جدید هم با این‌که عوارض کمتری دارن و بیشتر توصیه می‌شن، اما قدرت اون قدیمی‌ها رو ندارن. به‌هرحال این تنها کاریه که می‌تونم برات بکنم…

غروب‌ها سعی کن زیاد تنها نباشی مت. راستش تو که با بقیه فرق داری، بذار اینو بهت بگم؛ ما عمداً دیوار غربی رو بلندتر گرفتیم که نور غروب خیلی نیافته توی حیاط. خیلی از اتفاق‌های تلخ انفرادی همیشه بین ساعت‌های ۵ تا ۷ عصر فوریه می‌افته. و خب تو این ساعت‌هاس که ما همیشه رادیو رو بلند پخش می‌کنیم که خیلی بچه‌ها نرن تو فکر. تو هم اگه خیلی اذیت شدی، از قرص‌های صبحت، اونی که نصفش رو باید هر روز صبح بخوری، یه‌دونه‌ش رو هم دم غروب بخور. به پرستار سپردم اگه تموم کردی بهت بده. اما زیاده‌روی نکن و نذار کسی بفهمه. باز اگه دیدی افاقه نکرد، یه دوش آب سرد بگیر و با بچه‌های دیگه سعی کن بری سالن ورزش…

به مسئول شیفت شب سپردم این چند شب که من نیستم بیشتر هوات رو داشته باشه، مت. نمی‌خوام اتفاق نوامبر دوباره بیافته. برای خودت هم جالب نیست. می‌دونی که ما اینجا امکان این‌که برات یه ویراستار پیدا کنیم نداریم. ناشرها هم وقتی شماره ما رو می‌بینن خنده‌شون می‌گیره. امیدوارم منطقی با این قضیه برخورد کنی. نمی‌خوام هم بهت امید واهی بدم؛ تو با بقیه فرق داری و بلوغت رو هنوز حفظ کردی کامل — پس لطفاً خودت بیشتر حواست رو جمع کن. سعی کن فقط به نوشتنت ادامه بدی. و هر وقت حس کردی باز کاراکترهات دارن می‌یان بیرون، فقط کافیه پرستار شیفت رو آروم صدا بزنی تا به‌هوای یه چای خوردن، همه‌شون رو ببره بیرون و در اتاقت رو قفل کنه. یادت باشه که دفترچه و مدادت رو هم بدی به پرستار، وگرنه ممکنه باز تا صبح برگردن.
بازم تأکید می‌کنم، سعی نکن خودت باهاشون رو در رو برخورد کنی مت. درسته که تو خلق‌شون کردی، اما معناش این نیست که خودآگاهِ تو کنترل‌شون می‌کنه. خلق و آفرینش و ساختن همیشه یه بخشه؛ مهار و حفظ و مدیریت کردن یه بخش دیگه. همیشه خلق کردن جذابیت داره، مت؛ چون یه تغییر توش هست. منتهی اصل اینه که بتونی در ثبات با همون فرمون بری. و بتونی بحران‌های ریز و درشت رو هم کنترل کنی. کاراکتر جون به جونش کنی، کاراکتره! اصلاً کاراکتری که جفتک نندازه کاراکتر نیست، مت! مهم اینه که بتونی مدیریتش کنی. بتونی اول اولین جفتکش رو جاخالی بدی؛ بعد طوری باش برخورد کنی که جفتک بعدی‌ای در کار نباشه، این هنره! چون اگه به جفتک دوم برسه کار، دیگه باید تعطیل کنی و اصول پرورش دام بنویسی!
به حرفام فکر کن…
به حرفام خوب فکر کن…
خیلی خوب…

مت، خواستم قبل از رفتن یه چیزیو بهت بگم. این‌که بحران هویت بین خالق و مخلوق، وقتی برند روی مخلوق می‌چرخه، یه فریضه‌ی اپیدمیک هست. یه سری خالق‌ها توی بک‌گراند می‌تونن از تلألوِ برندِ تیمی لذت ببرن؛ اما همه خالق‌ها این‌قدر هم خاشع نیستن… سختش نکنم، حواست باشه اگه جنبه‌ش رو نداره، نذار نقش اول بشه. اشکال نداره اگه یکی دو فصل، گُلِ داستان باشه و آدرنالین-تزریقی ماجرا باشه. منتهی یادت باشه نقش اولی تعریف برند داستانه. و هر چه‌قدر هم هیجان متزرقه لای هر صفحه باشه، هر چه‌قدر هم فلش‌فورارد بزنی که بخوای خواننده رو تشنه و معطش نگه داری، باز وقتی توی صورت خواننده یهو نعلین جفتک برخورد بکنه، می‌پرونه. همه‌ش رو می‌پّرونه. از یه جایی به بعد یهو طرف کلّ کتاب رو پرت می‌ده و می‌شاشه به صفحه‌ها. واضح هم هست، کسی اگه اصول پرورش دام بخواد، می‌ره اصول پرورش دام می‌خره! نیازی نیست بیاد کتاب تویی که تصادفاً به این‌جا رسیدی رو بخونه. نیازی نیست وقتی و انرژی‌ش رو بذاره ببینه تجربه‌های سنتی و دستی تو چند چندن با خودشون.
نگفتم اینا رو که فکر کنی من خودم مانور پروازهای هوایی فراز و فرود رمان‌های کلاسیک و پسامدرن رو غرغره می‌کنم هر روز. من این‌جا پول می‌گیرم قرص تجویز می‌کنم. در ۹۰ درصد مواقع هم اون سفیدها جواب می‌ده. طرف رو با دودمان کاراکترهاش همگی می‌بره جایی که یاد بگیرن جفتک‌اندازی نشانه تیز بودن نیست! مورد داشتیم کل شخصیت‌هاش زانو به پایین قطع نخاع شدن! باحاله خداییش حالا؛ یادم بنداز برگشتم برات بگم ساختار عصبیش روی نرون‌های بصل‌النخاع چه‌شکلیه و چرا جزو واجبات حساب می‌شه! بگذریم… خلاصه رو حرفام فکر کن. من گاهی اکسپریمنتال هم قرص می‌دم به این و اون. و وقتی بهت راجع به فراز و فرود می‌گم و مدیریت پایداری، یه چیزایی چشیدم که می‌گم.
نمی‌گم کاراکترهات رو به صف بچین که دست به سینه فقط دیالوگ تو چشم‌هم بلغور کنن. اما حواست خیلی بهشون باشه. صد البته قبول دارم نگاهت رو که می‌گی اگه حسِ ذاتیِ خودت توشون تزریق نشه، بو پلاستیک و یونولیت می‌گیرن. این درست. اما تصدقت برم، سعی کن یه فیلتری، *‍ـاندومی چیزی بذاری قبل از تزریق کامل حس‌های ذاتی خودت. اگه قرار باشه همین‌جوری سر شیلنگ رو بگیری توی کاراکتر که باید کل داستان رو به همراه یک بسته ۲۴ تایی از اون قرص سفیدها لای هر دو صفحه در میون عرضه‌ی بازار کنیم فدات شم!
جمع‌بندی کنم؛ نکن! … نکن! نذار راهِ دوری بره. نمی‌گم جی.پی.اس وصل کن. اما سعی کن توی دریاچه ولش کنی نه اقیانوس. دریاچه خوبیش اینه که یه دور دورش بزنی می‌فهمی چی کجاست. کوسه هم نداره. عمقش هم اون‌قدری نیست که نگران طوفان باشی. همون هیجان رو داره. و البته از پایین اگه لنز رو بگیری، تهش هم نمی‌افته تو کادر و می‌شه جای اقیانوس قالب‌ش کرد به مشتری! اما خوبیش اینه که تو مشتته. خوبیش اینه که لازم نیست به ناین وان وان زنگ بزنی هر شب. خوبیش اینه که فوق فوق فوقش، دریچه خروجی راه‌آبش رو باز می‌کنی و یه کم بعد می‌شه یه زمین فوتبال دبش و چندمنظوره. غیر از اینه؟ اگه غیر از اینه بگو! کردم که می‌گم بهت آخه تصدقت…

مت، بیداری؟
منتظر بودم تاکسی فرودگاه بیاد گفتم بیام تو اتاق به همه سر بزنم دیدم باز داری می‌لرزی! نکن اخوی. نکن برادر من. نکن پدرآمرزیده. نکن بهت می‌گم. اصلاً گور پدر برند و برنددرمانی. اصلاً سلامتی‌ت هم می‌گیم دست خدا. آخه چرا زورکی با خودت این کارا رو می‌کنی؟ پس‌فردا که افتادی یه گوشه همه حوصله‌شون ازت سر رفت، کسی یه لگن هم زیرت نذاشت، اون‌وقت باز می‌یای بگی دارم احساسی برخورد می‌کنم و می‌خوام طبیعت سرشتم جلوه‌ی عشق تو کاراکتر بگیره؟‌ ای شاشیدم تو اون جلوه‌ش وقتی خودت هم نمی‌تونی با تمام وجود بهش تکیه کنی آخه پدر من… حالا هی مثل ملخ بلرز تو جات و تا دلت می‌خواد تزریقات باز کن تو تمام جاهای سفت و نرمش! ای تو روح هرچی وزارتخونه‌ و سازمانه که جلوی قرص‌های زرد همیشگی رو گرفت که امثال تو بیان اینجا واسه ما مشق طبیعت و سرشت بکنن و منم دستم بسته باشه و بخوام با لالایی خوندن آرومت کنم. تو روح هر چی چفت و بسته….
آقا تاکسی اومد. اصلاً هر غلطی دلت خواست بکن. به درک. اما حواست باشه یکی لازمه پس‌فردا زیرت لگن بذاره. نقش اولی هم که برای بار دوم تو صورتت جفتک بزنه و بخوای باز جاخالی بدی، مطمئن باش پس‌فردا عین همین لگد رو زیر لگنت می‌زنه و مجبور می‌شی جای سفت بیافتی.
مراقب خودت باش اخوی.
فعلاً…

□ □ □


متیو سالیوان
۱۵ فوریه هزار و نهصد و … الی ۱۱ فوریه دوهزار و چهارده.
محل فوت: کف اقیانوس.
علت فوت: تنگی نفس.
عفونت در ناحیه ریه و کبودی در اطراف لگن دیده می‌شود.

Aidin, somehow, is a real legal guy, a regular guy; and nothing more, and nothing less.