آرشیو برای بخش : تک‌نُت‌ها

00:51 چهار شنبه، 1 مارس 17

قرار بود از انکارِ دوستانه‌ی خودآگاه برای‌ت بنویسم.
و پروانه‌ها که گاهی ارمغان‌شان صورتی و [پُر]مهر هست؛
و این‌که می‌شود در آینه آرام پلک‌ها را بست و با لب‌خند فرو رفت.

اما این وسط گریزی زدم به عمق دلتنگی،
و این‌که دلتنگی دوشِ آبِ گرم‌ای است که گریزی از آن نیست. باید بروی زیرش تا برهاندت. نروی نمی‌شود. اما اگر زیاد بمانی، بخار می‌گیرد تمام فضا و نفس‌ت تنگ می‌آید و پس می‌افتی.

گفتم‌ت اگر می‌دانستم این را همین چندین سالِ آخر، احتمالاً کمتر مغموم می‌خوابیدم و به هر دری تکیه می‌کردم.
گفتم‌ت اگر انکار دوستانه‌ی خودآگاه برای‌م سهل‌العمل‌تر می‌بود، شاید نمی‌گذاشتم تا انتها از رگ‌های اصلی شریانیِ قلب‌م من را در خودم گره بزنند.
گفتم‌ت اگر عبور را باور داشتم، نیمی از پاشنه‌ی هر دو پایم هنوز سرشار از آثارِ جویدنِ موریانه‌ها نبود و از بوم و بومیان نمی‌ترسیدم.
گفتم‌ت …

تا رسید به آن‌جا که نگاه کردی و لب‌خند زدی به موعظه‌ی آخرم که منتهی شد به “اصل حال‌ت کافیه خوب باشه، بابا!” و آمدی نزدیک‌تر نشستی…
من هم چشم‌های‌م را بستم…

زندگی حس غریبی‌ست که گاهی آغوشِ جنده‌اش بدجور بوی جذب‌کننده‌ی تازگیِ بکر و وسوسه‌انگیز‌ای می‌دهد لامصّب. و من بینی‌ام نگرفته که نفهمم. و من این‌روزها به همین بوی تثبیت‌شده‌ی آرامشِ روی دریاچه، فارغ از تمام هیاهوها و دغدغه‌های دقایقِ داغِ روزمره، محتاجم.

بیا نگاه نکنیم.
و بگذاریم امشب هم قطار، با وجدانِ تهی‌دستِ خودش، ما را به هر مقصدی که می‌خواهد بالا بکشد.
من به اولین زنگ ۹ صبح بدهکارم و بس.
تا ۹ – شب خوش. [صدای بوق ممتدِ و یاغیِ قطار]

04:39 سه شنبه، 3 ژانویه 17

و شب‌هایی که من
آرامش‌بخش‌ترین
بودم؛ بوده‌م؛ بوده خواهم ماند…

و این درون‌ریزی‌های منظم و مکرّر و معطوف به ماسبق که
آخرش همه‌ی رگ‌ها را مسدود می‌کنند
تا من همین‌طور که به جلو زل زده‌ام، این‌بار واقعاً منفجر بشوم…

و رضایت‌مندیِ منفور و مبهم‌ای که
هر شب ما را به لب‌خندهای دروغینی که در عمق تاریکیِ چشمان‌مان دفن می‌شوند، سوق می‌دهد
باز…

(تا من ۷ صبح که چشم باز کنم هنوز مثل بیست و هشت سال پیش تمام اتاق‌های خانه را در جستجوی شنیدنِ یک شب‌بخیرِ واقعی بگردم.)

04:37 پنجشنبه، 8 دسامبر 16

سگِ درون‌م زوزه می‌کشد و خیس از خواب می‌پرد. من سه چهار ثانیه‌ای طول می‌کشد تا کامل برگردم؛ و اولین واکنش‌م “اوه، این‌جا، باز” است.

پتو می‌کشم رویش و چشم‌های‌م را می‌بندم. منتظر می‌مانم تا قطار بعدی بیاید و من را ببرد. نمی‌دانم کجا، اما دقیقاً ۴ ساعت و ۵۵ دقیقه وقت دارم تا دوباره برگردم و بدوم.

قطار بعدی می‌آید. من نمی‌ترسم از این‌که قطارها هیچ تابلویی و نشانه‌ی مشخص‌کننده‌ای از مقصدشان ندارند و صرفاً از بویشان می‌شود فهمید چند فرسخ در زمان دارند به عقب بر‌می‌گردند. این یکی کمتر بوی اشتباهات من را می‌دهد و آنقدر یادم هست که آخرین بار قبل از سوت ترمز اضطراری و پرت شدن از این قطار و بی‌دار شدن، داشتم می‌خندیدم و ابروهایم گشاده بودند! [علامت تعجب. نقطه.]
و این، به نرخ روز این روزها، یعنی خیلی خوب.

جا ندارد. من مجبورم هم‌چنان چشم‌هایم را به زور ببندم و در ایستگاه منتظر بمانم.

قطار نمی‌آید.
و من با سگ درون‌م چشم تو چشم شده‌ام. جفت‌مان به نحوی دل‌مان برای دیگری می‌سوزد. جفت‌مان دل‌مان می‌خواهد از صمیم قلب روی سر خیس و باران‌خورده‌ی دیگری دست نوازشی بکشیم و بگوییم “یه روز خوب میاد…” و بعد از خدا بخواهیم کاری کند که دروغ نگفته باشیم.

صدای سوت قطار و ورودش به ایستگاه.
من باید برم وروتزو.
مراقب خودت باش. تا ۴ ساعت و ۴۵ دقیقه‌ی دیگر بدرود.
دعا کن بخندم!

08:47 سه شنبه، 19 آوریل 16

رابطه‌ی مبتنی بر عشق و ناباوریِ هم‌زمانِ میانِ من و کرگدنِ توی آینه به کنار، خودم به‌تر از هر کس دیگری می‌دانم که باید به عقب برگردم و خیلی چیزها را از نو بچینم، و بعدش دوباره بیایم جلو.

من این وسط، بیش‌تر از هرکسی به هر کس دیگری، به خودم مظنونم. که گه‌گاه وقتی پایم لیز می‌خورد و در قعر چاه‌های مه‌آلود گذشته فرو می‌روم، دست و دلم می‌لرزد. من، شاید، آن‌قدرها هم که خودم فکر می‌کنم، مقصر نباشم. اما مهم‌تر این‌ست که مظنون اول و آخر هستم. در تمام دومینوهایی که فرو ریخته و الآن فقط ردپایی و بویی ازشان باقی مانده، من مظنون هستم. من و آخرین غبار روی هوای ناشی از یک خمپاره‌ی بزرگ؛ که آن‌هم تسلیم جاذبه می‌شود، آخر کار.

ریچارد تحریف می‌کرده، شاید، قطعاً. یا از استعداد خوب‌ش در فضاسازی و ناباوراندنِ حالِ واقعی به کرگدنِ مبهوتِ توی آینه به به‌ترین نحو استفاده می‌کرده. که نتیجه می‌شده داستان‌هایی که خودش در آن‌ها رفع اتهام شده بودند. شاید. شاید هم ریچارد هیچ‌وقت خداوکیلی متهم اصلی نبوده. شاید. اما چه تفاوت دارد وقتی برای من ریچارد همیشه مظنون همیشگی است.

اتهام و ظن گاهی خیلی هم با هم در یک راستا نیستند. اتهام را می‌شود با دلیل و برهان باطل کرد. ظن را نه ولی. ظن‌های تخمی‌مآبانه‌ی درونی و قلبی را نمی‌شود. در کرگدن نمی‌شود. در کرگدن توی آینه که وقتی زل می‌زند، پوکر-فیس ترین بازیگر نقش مکمل مرد در تمام داستان می‌شود، نه. در آن‌ حد که من گاهی ترجیح می‌دهم با آس و شاه پیک هم فولد کنم جلویش.

لعنت به ظن.

مسئولیت به من گماشته می‌شود که برای اهالیِ کشتیِ در حال غرق شدن برنامه‌های مفرح اجرا کنم. دلقکِ درون من گاهی از سوراخ‌های عریان بدنم به بیرون سرک می‌کشد. و من جلویش را نمی‌گیرم. بازار مکاره‌ی درونِ من اگر جلویش گرفته بشود من شب‌ها از اینی که هستم هم بیش‌تر عذاب وجدان می‌گیرم — در تاریخ هم اگر نگاه کنی، من هیچ‌وقت نتوانسته‌ام برای بیش‌تر از سه ماه متوالی دیکتاتور خوبی باشم؛ بعدش یا صندلی را واگذار کرده‌ام، یا برعلیه خودم کودتا کرده‌ام، یا محو شده‌ام.

من اجازه می‌گیرم بروم قدم بزنم. بعد برای مدت معلوم‌ای (که برای خودم نامعلوم می‌گذارم‌ش بماند) محو می‌شوم. من و عادت‌های خوب قدیمی‌ام محو می‌شویم. اصلاً یکی از خوبی‌های زیبای آفرینش این‌ست که آدم وقتی محو می‌شود هم، هم‌چنان، عادت‌های خوب‌ش خواسته ناخواسته با او می‌آیند. و همین می‌شود که شروع می‌کنم به نوشتن. و نوشته‌هایم عریان است. نوشته‌هایم پابرجاست. نوشته‌هایم تمام صلابت‌ای که یک عمر خودم نداشته‌ام را، با جبر ناشی از عشق، به‌دوش می‌کشند. نوشته‌های وظیفه‌شناس و قدردان…

من، بعد، به خیلی صداها گوش می‌دهم. به تمام صداهایی که وقتی در چاه‌ها پرت می‌شوم از لای سنگ‌های دیواره‌ی درونی چاه برای کسری از ثانیه به گوش می‌رسند. من خیلی از این صداها را از روی‌شان پریده بوده‌ام تا الآن. و همیشه مدّنظرم بود که زندگی کوتاه‌تر از این‌ست که بخواهی برگردی و باز سرک بکشی. لعنت به این نصایح عامه‌پسند و عامه‌گیر که «مدّ نظر» آدم را فُرم می‌دهند ناغافل. و باید حداقل چهل شب دوش آب سرد بگیری تا سَم‌شان از عمق سلول‌های سرطانی‌شده‌ات بیرون بزند. لعنت!

دلم می‌سوزد برای سرنوشت تمام سلول‌های سرطانی‌ای که از مردمِ هم‌زمان بی‌عرضه و حسود، ناغافل واگیرانه گرفته می‌شوند.

در هر دو حال، در هر دو اپیزود، من آخرین هوادار ای هستم که استادیوم را ترک می‌کند. من آخرین کسی هستم که باختِ تیم، غرق شدنِ کشتی، و چروکِ پیشانیِ کرگدنِ توی آینه را می‌پذیرد.

من وقتی از استادیوم بیرون می‌آیم، در استادیوم را می‌بندم. باران می‌آید. نه فقط به‌صرف فضاسازی — واقعاً باران می‌آید وقتی من در استادیوم را می‌بندم. در فلزی و سنگین‌ای که منتظر یک بهانه‌ی دیگر است که بدون دغدغه یک دل سیر زنگ بزند… من پیاده راه می‌افتم به برگشتن. کجایش را دقیق یادم نمی‌آید؛ قهراً مهم راه‌رفتن است و بس.

من وقتی می‌رسم (کجایش را یادم نمی‌آید) کُت‌ام را به چوب‌رختی آویزان می‌کنم و در کمد را نمی‌بندم که خیسی شانه‌های کُت خشک بشود و بی‌جهت بو نگیرد. بعد زیر آب‌جوش را روشن می‌کنم و کنار پنجره، منتظر شنیدنی صدای مهربان سوت کتری، لیوان خالی را که فقط چای کیسه‌ای بابونه تویش است دو دستی می‌گیرم و به عمق شب در بیرون خیره می‌شوم. ریچارد لب‌خنده‌ی شیطنت‌آمیزی می‌زند و من با پوزخند مهربانانه‌ای سرم را به علامت تأیید تکان می‌دهم! بعد لیوان را محکم‌تر فشار می‌دهم — طوری که تمام سلول‌های پوست دستم احساس‌ش کنند؛ و چشم‌هایم را می‌بندم.

تراوشات مغز من، بهترین عادات خوب من هستند.

10:18 جمعه، 1 آوریل 16

تمام شب را در آلفا به‌سر می‌برم. در آلفا به همان مکان‌های همیشگی می‌روم اما باز گم می‌شوم. در آلفا سرمای چرم کاناپه‌ای که رویش خوابیده‌ام با برف‌هایی که باد از کنارم می‌بردشان در خواب، قاطی می‌شود. در آلفا مغز من به اوج خودارضایی ناشی از بیش‌فعالی‌اش می‌رسد.

من در آلفا هستم و تو در دلتا با من سخن می‌گویی. و من، چون‌آن که هرگز جایی نرفته‌ام، قبل از این‌که تو از پای تخت به پای کاناپه برسی صدایت می‌زنم که نیایی. من در آلفا آن حضور لامصب‌ای که ماه‌ها پیش بر سر تعریف واژگانی‌اش بحث‌مان بالا می‌گرفت، را دارم. در آلفا، من، بدجوری بوی لامصب شدن می‌دهم. لامصب.

از خواب که بی‌دار می‌شوم؛ تعبیر می‌شود — ویدا…
کار البته کار ریچارد بوده. سرِ ذوق که می‌آید، می‌نشیند یک قاصدک از باغِ باران‌دیده‌ی گذشته‌ی من برمی‌دارد و رو به آینده فوت می‌کند! عین خیالش هم نیست که این کار دقیقاً عینِ، و نه مصداقِ، خودِ تولیدمثلِ قاصدک‌هاست. و عین خیالش هم نیست که اگر این پره‌های قاصدک با چمن خاکستری و نامعلومِ آینده هم‌آغوشی‌های لطیف‌ای بکنند، ممکن‌ست باردار بشوند! و بارشان را به زمین بدهند. و من در آینده باز یک روز صبح بیدار بشوم؛ و ویدا…

ریچارد پِرسُنال‌ترینِر خوبی است. ریچارد مُرده‌ترین پرسنال‌ترینر دنیاست اصلاً. مگر پرسنال‌ترینرها چی‌شان از سرخ‌پوست‌ها کمترست که نگوییم پرسنال‌ترینر خوب، پرسنال‌ترینر مُرده است؟

هدف آینده‌ی ریچارد برای من، با هدف آینده‌ی من برای خودم، تقریباً در یک راستا هستند به‌خوبی. و این خیلی مهم است؛ وقتی با یک پرسنال‌ترینرِ مُرده در سان‌فرانسیسکو کار می‌کنی. گرچه ریچارد خیلی بیشتر از من به status quo نه می‌گوید، اما مسئله‌ی خاصی نیست. می‌گذارمش به حساب push the limits ای که همه‌ی پرسنال‌ترینرها می‌کنند. مهم این‌ست که بدن بکشد. مهم این‌ست که زیر فشار پاره نشود. مهم این‌ست که هر بار به‌تر از دفعه‌ی قبل باشد. و تمام آهنگ‌های راک معاصر کوئین هم در پس‌زمینه پخش بشود!

ریچارد ولی یک‌سری چیزها را به‌شوخی می‌گیرد. یا شاید برایش مهم نیست. یا شاید به حساب حماقت‌های شخصی و یک‌نفره‌ی من می‌گذارد. یا… یا شاید هیچ‌وقت توی چشم‌های من نگاه کرده… اصلاً.

راستش، باید همیشه آگاه باشم که ریچارد برای من «ریچارد» است؛ اما من برای ریچارد، شاید، «یکی از همه»، باشم. حقیقت غم‌انگیزی که می‌توانم سال‌ها در ناباوری‌اش تلاش کرده و کوشا باشم. همین هفته‌ی پیش بود که ریچارد گفت: نویسنده‌ها باید بیش از آن‌که تو-نقش-برو های خوبی باشند، دروغ‌گوهای خوبی باشند.
حتی به خودشون.
مخصوصاً به خودشون.

21:36 چهار شنبه، 9 دسامبر 15

می‌گفت دل‌ش تنگ نمی‌شود. دروغِ دروغ هم نمی‌گفت. به‌کسی اصلاً لازم نمی‌دید دروغ بگوید. و خب حتماً هم تنگ نمی‌شد… اما دم رفتن یک‌هو برگشت و نگاه کرد. نگاه کرد و چشم‌هایش را بست. می‌خواست تا جایی که چشم‌های‌ش جا دارند آذوقه‌ی سفر جمع کند در نگاهش. بعد خیره شد. چشم‌هایش نه سؤالی داشت؛ نه جوابی. نه حتی هیچ جمله‌ی خبری‌ای. فقط جمع می‌کرد و جمع می کرد و جمع می‌کرد. تا جایی که لب‌ریز شد.

قبل‌ترها بیش‌تر می‌خندید. بیش‌تر بی‌دلیل می‌خندید. این اواخر اما، همه‌ی جمله‌های خنده‌دارش را با «وقتی که جوون‌تر بودم …» شروع می‌کرد. و باز می‌خندید. طوری می‌خندید که آدم که نگاه‌ش می‌کرد خنده‌اش می‌گرفت. خودِ قیافه‌اش یک‌ جور خاص‌ای مضحک می‌شد. این اواخر طوری قیافه‌اش مضحک می‌شد که هرکسی می‌دید فکر می‌کرد با خنده به‌دنیا آمده اصلاً! همچین وضعی بود… و کسی باور نمی‌کرد شب‌ها خواب خفاش می‌بیند. شب‌ها خواب می‌بیند آخرین کنج‌های تنهایی‌اش را هم دارند به‌زور ازش می‌گیرند. خواب می‌بیند بعد از این‌که همه‌چیزش را گرفتند، ناغافل متهم می‌شود و می‌رود زیر گیوتین.

این چند شب آخر از بوی گیوتین زیاد می‌گفت. از بوی آهن زنگ زده و تیغ کُند — که فقط زخمی می‌کند. از تلفیق بوی تیغ گیوتین زنگ‌زده و صدای باران‌های آذرماه و ترس‌هایش از آینه‌های شکسته و هزارتکّه‌شده. از گردن‌درد که شکایت می‌کرد، می‌گفت «تقصیر گیوتینه‌ست!» بعد چشمک‌ی می‌زد و می‌خندید. طوری می‌خندید که هرکسی می‌دید فکر می‌کرد با خنده به‌دنیا آمده. کسی فکرش را هم نمی‌کرد وقتی موقع به‌دنیا آمدنش با تیغ قطع‌ش کرده‌اند و انداخته‌اندش لای این دنیا، تمام مأموریت‌های‌ مرتبط و غیرمرتبط‌ش در دنیا را منتهی به تیغ ببیند. تیغ زنگ‌زده‌ای که می‌گفت شب‌ها فقط خراش می‌دهد؛ اما نمی‌بُرّد.

می‌گفت دل‌ش تنگ نمی‌شود. خیلی هم با اطمینان می‌گفت. طوری که حتی اگر فکر می‌کردی هنرپیشه‌ی خوبی هست هم، باز، باورت می‌شد. می‌گفت دل‌تنگی برای کسایی‌ست که می‌ترسند. می‌گفت خودش هم می‌ترسد البته خدایی‌اش؛ اما نه در حدّ دل‌تنگی. نه حتی تا حدّ دل‌تنگی… بعد هوا که تاریک می‌شد، دور گردنش را روغن نارگیل می‌مالید و راه می‌رفت و راه می‌رفت و راه می‌رفت. تا جایی که مطمئن شود دیگر دست کسی بهش نمی‌رسد. بعد با تک‌تک انگشت‌هایش از جلو تا عقب گردن‌ش را درمی‌نوردید و دنبال رگ‌های مشهود و استخوان‌ها و ماهیچه‌های باکره می‌گشت زیر پوستش. آن‌قدر که خواب‌ش می‌برد.

آخرش کسی نفهمید دلش تنگ شد یا نشد. کسی هیچ‌وقت راجع به دل‌تنگی آدم‌های رفته نمی‌تواند چیزی بفهمد. این آدم‌های مانده اند که می‌مانند دردودل می‌کنند و حرف می‌زنند و می‌ریزد بیرون تا خالی بشوند و برای دل صاحب‌مُرده و صاحب‌زنده‌شان تعیین تکلیف کنند. آدم‌های رفته بدجوری تکلیف‌شان روشن است؛ با خودشان البته.

این شب‌ها که باران می‌بارد خاطره همان زمانی تداعی می‌شود که می‌گفت: الآن حتماً یک گوشه‌ی مخروبه‌ای از دنیا یک گیوتین از کارافتاده‌ای دارد هی زنگ می‌زند! می‌گفت گیوتین‌هایی که زنگ می‌زنند دراصل دل‌شان است که دارد می‌پوسد؛ اما با خاطره‌ی گردن‌هایی که راحت کرده‌اند چشم‌هایشان را روی هم می‌گذارند و سپری می‌کنند. با لب‌خند. خیلی آرام.

… می‌خندید و گردنش را می‌مالید و می‌گفت: فکر کردن به گیوتین، آرام‌ش‌بخش‌ترین بالش من است.

15:19 جمعه، 24 جولای 15

من به داستان گفتن متهم می‌شوم. من‌ای که خودم بودم فقط. با کاراکترهای خودم. با زندگی خودم که داستان چندلایه و موازی زیبایی بود. من وقتی ساده، فقط، تعریف می‌کنم، به داستان‌های غم‌انگیز متهم می‌شوم.

من،
بعد،
ساکت می‌شوم. خیلی ساکت. و راه می‌روم. از ۲:۳۰ بامداد تا ۴ بامداد. بعد با چشم‌های خواب‌آلود برمی‌گردم و روی کاناپه می‌خوابم. ساکت. داستان‌هایم بین مغز و پشت چشم و حلق و دهانم بالا و پایین می‌روند — اما بیرون نمی‌آیند. تا بی‌دار نشود کسی…

این روزها
خیلی بیش‌تر از همیشه در ذهنم غرغره می‌شود که
ارزش انسان به‌چیزهایی هست که برای نگفتن و ننوشتن دارد.

22:43 یکشنبه، 5 جولای 15

تقویم در گِل گیر می‌کند.
من به ۲۰۱۵ شک دارم.
خیلی سفیدی داشت فال ۲۰۱۵ من. و سالی فقط امید می‌داد. می‌گفت هالووین امسال پر از نقاب و کاج و شادی خواهد بود.
من به ۲۰۱۵ شک دارم.
تقویم در گِل گیر کرده است.

رو به پنجره می‌نشینم و
پاهایم را روی پاهایم می‌اندازم
و فکر
من را
- حسابی -
می‌کند.

من گم می‌شوم. من لای این باز-گرمای بی‌حیای تابستان گم می‌شوم. من آن‌قدر گم می‌شوم که اگر باز کسی من را قضاوت کرد نتواند ردپایم را بیابد. من آن‌قدر گم می‌شوم که وقتی جلوی آینه می‌ایستم فقط گردنبند نقره‌ای و موهام بلند لخت شده‌ی جلوی پیشانی‌ام و مچ‌بند سبزم معلوم باشد. همین. الباقی بدنم گم شده است. همین.

من گم می‌شوم.
از ترس؟ از دلهره؟ از بی‌اعتمادی؟ هر چه اسمش را بشود گذاشت، من ازش گم می‌شوم. آن‌قدر گم که پست‌چی وقتی دوباره آمد، سردرگم بشود و بنشیند دم در سیگاری روشن کند و فکر کند. فکر کند که آیا هرگز من در این‌جا بوده‌ام آیا… اینجای بدون من، قطعاً برای همه‌ی سایر ساکنین‌ش دنیای قابل اتکاتری خواهد بود. دنیای کم‌دودتر. دنیای کم‌دوست‌تر. دنیای کم‌ترس‌تر. دنیای کم‌وحشت‌تر.

من گم می‌شوم. همه‌ی ترس‌ها و خروارها خاطرات مربوط به من هم گم می‌شوند. همه‌ی چهره‌های داخل کتاب‌ها. همه‌ی برف‌هایی که زیرپاهای من آب شدند. همه‌ی آب‌هایی که زیر پاهای من گِل شدند. همه‌ی گِل‌هایی که زیرپاهای من خشک شدند. همه‌ی خشکی‌هایی که زیر پاهای من درد کشیدند… همه‌ی همه‌شان می‌توانند از این به‌بعد در اینجای بدون من راحت‌تر بخوابند.

من هم.

21:39 سه شنبه، 3 مارس 15

واقعاً
خدایی‌اش
انصافاً
چی باعث شد فکر کنی بیش‌تر از هُرم گرم‌ام می‌کنی، آیا؟

20:21 سه شنبه، 16 سپتامبر 14

وروتزو وروتزو وروتز،
تو خیلی زودتر از اون‌چه قرارمون بود فرار کردی. اما مطمئن باش یه روز من با آرامش خاطر بهت می‌رسم. حداکثر سی و هشت سال دیگه. بعد می‌شینم توی ایوون خونه، روی همون نیمکت چوبی، با ویوی گندم‌زارهای طلایی، و می‌نویسم. با باد گرم تابستون. از هوس باد گرم پاییز.

وروتزو وروتزو وروتزو،
یاد دارم می‌گیرم برای رسیدن به تو باید بی‌خوابی کشید. این‌جوری یاد تو می‌افتم. این‌جوری یاد خودم. این‌جوری یاد صبح‌بخیر همه‌ی تهران‌ها. همه‌ی صبح‌بخیر تهران‌ها. همه‌ی صبح‌های بخیر در تهران. و شالاپ شالاپ برف‌های میرداماد با کفش‌های مشکی پسرکی نوزده‌ساله.

وروتزو وروتزو وروتزو،
قدر لحظه‌ها رو می‌دونم. و بی‌خوابی کمک‌م می‌کنه که راحت‌تر باور نکنم. راحت‌تر باور نکنم کجا هستم. راحت‌تر باور نکنم روزهام چه‌جوری دارن می‌گذرن. راحت‌تر باور نکنم تا سی‌ساله‌گی باید تاوان اون شیش‌ماه علافی و دفاع نکردن اون تز لعنتی رو بدم! سی و چند ساله‌گی. بعد کم‌کم به‌آهستگی شروع کنم به محوتر شدن. از شبکه‌های غیراجتماعی نیز.
و برای تو بنویسم. برگردم به سال‌های دور شوفاژ و پنجره نیم‌باز و برف و دو پتو و تخته‌های واضح تخت‌م که حس می‌کردم‌شون — به‌سان خوابیدن روی قفسه‌ی سینه‌ی اسکلت پیرمردی که … پیرمردی که در جوانی پهلوان خوبی بوده؛ منتهی کم‌کم اقتضای زمونه اوضاع‌ش رو به کار دفتری کشونده.

وروتزو،
آهای وروتزو،
مگه من چند نگاه آرامش‌بخش می‌خواستم ازت؟
مگه من چند باور می‌خواستم؟
که این‌جور من رو آغشته‌ی ناباوری و گم‌کردن می‌کنی؟ که من رو محتاج جی‌پی‌اس می‌کنی هر روز و هر شب.

وروتزو،
آهای وروتزو،
می‌شنوی؟
قول می‌دی یه‌بار هم که شده تو بری سرکار و من منتظرت باشم؟ و… و … و …… و مطمئن باشم برمی‌گردی. و مطمئن باشم وقتی برگردی هم مال منی. وقتی برگردی هم شب توی من می‌خوابی. وقتی برگردی هم لازم نیست برات نصیحت و روضه بخونم که هر تولّدی درد داره… خب عوضی جان، نمیر که نخوای هر چند روز یک‌بار متولد شی که هم من دردم بگیره، هم تو تا دو سال تنها روش ارتباطی‌ت گریه باشه. باشه وروتزو؟

بیا بریم بخوابیم.
فرش خواب همین امشب پرواز می‌کنه. به‌اندازه‌ی چمدان نه، به‌اندازه‌ی جیب‌هات فقط خاطره با خودت بیار. شاید بقیه رو دوباره ساختیم.
ما احتیاج داریم به ساختن دوباره خاطره‌ها؛ مگه نه؟ که بتونیم باز بنویسیم. وگرنه اون‌قدر همین میرداماد و برف‌ش رو زیر و رو کردیم که دیگه آبش هم تبخیر شد و آسفالتش ترک خورد.

وروتزو،
صبح به‌زور اخبار بی‌بی‌سی فارسی و رادیوفردا و یواس‌ای‌تو‌دی نذار چشامون رو باز کنیم. بذار من هم کش بیام. بذار تو پاشی پرده رو بکشی. بذار تو پاشی با گوشی من (رمزش رو بلدی که!) از ایمیل شرکت به تیم ایمیل بزنی که «های. ببخشید. تنبلم. نمی‌یام. تنکس. –آ.» و خنده‌های پلید بکنیم با هم! بذار بعد خودت هروقت خواستی پاشی صبحونه درست کنی. بذار بعد نخوای من رو به ایندور و اینتروورت بودن متهم کنی. بذار همه‌ی این‌مدت هم پرده‌ها بسته باشه. اون‌قدر بسته که برف بیاد. غلط کرده‌ن گفته‌ن تو سان‌فرانسیسکو برف نمی‌یاد. خاک‌برسرا!

وروتزو،
دوست داشتی اسم تو آیدین بود، اسم من وروتزو؟ خدا خیرشون بده اون‌قدر متهمم کرده‌ن که اگه من بخوام «آیدین» صدات کنم، کلی تصویر منفی و موذی و آب‌زیرکاه و گناه‌کار و ناخالص می‌یاد جلو چشمم. غیر از اینه؟
تو منو هرچی دلت می‌خواد صدام کن، ولی، اصن. من غذا که سفارش می‌دم اخیراً می‌گم «دین». دی، ای، عی، اِن. راحت‌تره براشون. اما خب اینم «د» داره. منو یاد «آیدین» می‌ندازه. موذی و ناخالص. با همه تهمت‌های درون‌ریز و بلوغ چرک‌آلود. با همه ناموفقیت‌های ناشی از آخرین ناخن‌کشیدن‌های بقا برای خودم‌بودن. خداییش اگه نذارم بچه‌م المپیادی بشه، حتماً می‌ذارم به‌جای فیزیک ۲ بره عکاسی کنه. باشه؟ بچه‌مون؟ بچه من و تو زن آینده‌م که هرگز نمی‌یاد! هاهاها!

وروت،
بهت گفته بودم نمی‌دونم دقیقاً علامت مرد شدنه یا سنگ شدن، که می‌شه ساعت ۴ صبح خوابید و از ۸ صبح تا ۶ عصر سرپا موند و پرفورمنت هم کار کرد، آیا؟ این‌وسط مخم گاهی لایی می‌کشه. دلم شیطنت می‌خواد! مامان نیست که دعوام کنه؛ :‌ )))! الئو هم نیست که اگه صندلی رو از زیرش کشیدم تو روم وای‌سه و فحشم بده. ناتاشا، … اه، ول کن. چی کار به کار بقیه داریم. خودتو عشقه! خودت که وقتی هستی می‌شه از همون ساعت ۸ که هوا تاریک می‌شه تا ساعت حداقل ۱ کلی شیطونی کنیم! یه‌طوری که خودمون هم باورمون نشه چهارشنبه‌ست. خودمون هم باورمون نشه می‌شه وسط هفته هم از زندگی لذت برد! و زندگی پکیج‌های پنج‌روزه‌ی سگ-دو نیست که لاش گاهی دو سه روز دررو می‌ذارن.
نه، وروت؟
بد می‌گم بگو بد می‌گی. بگو«!». با توام. وروت. تو روم بگو. نشو مثل همه‌شون که تو روم فقط قاه قاه می‌خندن و پشت‌سرم فلان فلان… باشه، وروت؟ بد می‌گم بگو. ممکنه روضه زیاد بخونم و سفسطه کنم. اما خداوکیلی اگه بگی بهم تو روم، یقین داشته باش کانسیدر می‌کنم.

وروتزو،
از ۷۵۰ تا فرند فیس‌بوک وقتی تونستم برسم به زیر ۱۰ تا دوست ایمیلی و خانواده و حداکثر ۵ نفر، یعنی با همین ضریب و شتاب و اینرسی اگه برم می‌تونم تو اون خونه‌هه تنها زندگی کنم. مریض بشم که خب فوقش راحت می‌شم یه‌ضرب. نصفه‌شب هم با کابوس از خواب بپرم، مثل همین‌جا می‌شه. تازه لازمم نیست از استرس این‌که وای چه‌جوری ساعت ۸:۱۷ صبح می‌خوام بیدار شم، از همون ساعت ۴ که پریده‌م تا پنج و نیم خواب‌م نبره.
ایرلند گفتی؟

وروتزو،
برای استقلال اسکاتلند اگه ما تبلیغ کنیم، خیر‌ش به ایرلند هم می‌رسه؟ ایرلند دامنه‌های آلپ نداره، نه؟ ریس‌یست‌های آلمانی چی؟ یا از این بنده‌خداهای آسیای شرقی؟ نه؟

وروتزو،
خسته نشو دیگه. من که زیاد حرف نزدم هنوز. من فقط خواستم فکر نکنی من همه‌ش تو تختم. خواستم حواس‌ت رو پرت کنم، شاید حواس خودم هم پرت بشه. خواستم اون‌قدر بگم، بلکه دل تو هم وا بشه. خواستم اون‌قدر بگم که فکر نکنی بی‌خوابی دوباره بهم فشار آورده و دارم بیش‌تر روانی می‌شم.
خواستم پس‌فردا نگن «… و علائم افسردگی در او مشاهده می‌شد.» و از این ضایع‌بازی‌ها که تهش به نارسیسیسم تمبون عمه‌شون وصل‌ه.
خواستم گرم شیم. ماهیچه. هوا. جوّ… حتی شونه و کتف‌هامون که تا صبح بیرون پتو می‌مونه و هی بیدارمون می‌کنه.
اون‌قدر بگم که تو بالاخره بخندی. که بالاخره بپذیری اگه متهم هم هستم، امیدی هست که ابد نخورم.
که بالاخره لب‌خندت رو ببینم. و چشات رو ببندی.

که وقتی رفتیم جلوی آینه برای مالیدن کرم دور چشم شب، نخوای دوباره احساس غریبه‌گی کنی باهام. احساس غریبه‌گی کنیم باهم. احساس غریبه‌گی کنم باهم.

این خونه فقط یه کلید داره، وروتزو.

Aidin, somehow, is a real legal guy, a regular guy; and nothing more, and nothing less.