آرشیو برای بخش : تک‌نُت‌ها

09:13 سه شنبه، 23 می 17

گاهی،
لبه‌ی پرتگاه
- وقتی دو پایم آویزان است -
بهترین جا است برای بی‌پروا به عقب نگاه کردن و همه‌اش را لمس کردن. مجدداً. این‌بار بی‌پروا‌تر.

بعد،
یادم می‌آید شاید یادت برود من عاشق بوی گلاب‌م. شاید نخواسته‌ام همه‌ی مدت بفهمی. شاید خواسته‌ام فکر کنی ماه همه‌ش نیمه‌ی روشن است و نیمه‌ی تاریک‌ش را باد برده! شاید نیمه‌ی تاریک خودت برای‌ت آن‌قدر کافی بوده که ظرفیت پذیرش و دیدن و شنیدنِ …

یاد “عروسک کهنه ی پاره پوره ی کثیف” می‌افتم. خواب‌ش را می‌بینم. تمام شب. من پسر بدی نبوده‌ام؟ بوده‌ام؟ باید بپرسم؟ …
کار از بحران سی‌سالگی و هویت و بلوغِ دفعه‌یِ هشتم و غیره گذشته آخر. من حتی برای گرفتن وقت دندان‌پزشکی هم بعضاً ساعت‌ها به افق خیره می‌شوم و ناگهان عروسک کهنه ی پاره پوره ی کثیف توی گوش‌م جیغ می‌زند.

در عالم واقع،
به‌روی خودم نمی‌آورم ولی.
زندگیِ چهارمِ موازی‌ای که می‌کنم شکر خدا دارد خوب پیش می‌رود. هنوز هستند کسانی آنجا که طوری به دوست داشتنِ من، نسبت به آن‌طور که می‌شناسندم، حرفه‌ای وانمود می‌کنند که سخت نیست برایم که کمی لیز بخورم و کوتاه بیایم تا باور کنم!
(زندگی پروفشنال خوبی‌اش همین‌ست؛ یاد می‌گیری کجاها مردم معمولاً بلوف می‌زنند و می‌توانی لب‌خندهای پوکرفیس گونه‌ی ازپیش‌آماده‌شده‌ی شماره‌ی ۱ تا ۱۷ را همیشه در جیب بغل آماده به سِرو داشته‌باشی.)

روی دریاچه را که مه می‌گیرد من شاد می‌شوم. به‌عنوان یک مغشوشِ ذهنیِ لبِ پرت‌گاه احساس می‌کنم که همه‌ی این سی سال و اندی در جایی غیر از هُرم هم ذخیره شده. در جایی که می‌تواند روزهای بارانی ببارد.
بدون هیچ مسئولیتی،
فقط به‌خاطر بارانی بودن
و بس.

01:55 سه شنبه، 2 می 17

به سن‌ای می‌رسیم که سهم عظیمی از چیزهای جالب‌ی که برای گفتن داریم با “دید آی تل یو دت …؟”های لامصب شروع می‌شود. تنها دلیل این‌که مخاطب را یادمان نمی‌آید این‌ست که از یک جایی به بعد همه از حالت تویِ-کاملاً-پرفکت به حالت بقیه‌ی-صرفاً-خوب تغییر می‌کنند. به قول خودت ترنسفورمیشن، و نه چنج. (انگار که من از آن‌دسته تَنگ‌هایی هستم که از چنج دردشان می‌گیرند! من‌ی که نصف دژاووهای دِی‌دریم‌هایم در طول روز به یک “فاک یو!”ی عمودی از بالا به پایین با تاکید همزمانیِ ترخیصِ روی “او”ی پایانی‌اش در پایین‌ترین موقعیت عمودی چانه و گردن، ختم می‌شود.) نقطه.

در این سن بحران‌ها از حالت ربایندگی‌های نیمه‌شبانه به بازدارندگی‌های دوبار در طول کامیوت روزانه بدل می‌شدند. (چنج یا ترنسفورمیشن یا هر کوفت‌واژه‌ی جنده‌ویرجین‌گونه‌ی دیگری.) گاهی هم نیمه‌ی روز یخه‌ی آدم را می‌گیرند تا یاد موعظه‌هایی که برای دیگران می‌کنیم بیافتیم و به‌خودمان امیدواری بدهیم که هنوز جای افتخار داریم‌. که تا همین‌جای‌ش هم خیلی خوب آمده‌ایم. که تلاش و کوشش. و پشت‌کار. و همّت. و ثبات‌قدم. و کلّی کلیدواژه‌های پوسترمآبانه‌ی دیگر که می‌شود باهاشان هجده‌ها تِد-تاک و میت‌آپ و آوت‌ریچ باهاش در یک هفته برگزار کرد.
دریغ که، پاسخ درست، همانا گزینه‌ی جیم یعنی “فاک یو”ی عمودی با غلظت سوبله روی اِف است.

در این سن تلخ می‌شویم.
در این سن در یک جکوزی ساکت و بی‌تحرک در هر ۴ بُعد هم اگر بگذارندمان، به‌سانِ حلزون‌ای بی‌مقصد در حداقل سه بُعد حرکات دوّار از خودمان بروز می‌دهیم – ناآگاه و ناخودآگاه. (لامصب بُعدِ زمان خیلی برای گِردپیچیده‌شدن طراحی نشده از نظر مهندسی.)

در این سن همه‌چیز به‌صورت یک بازه تعریف می‌شود. ثروت، شهرت، لذت، و نهایتاً سعادت. منتهی با ذره‌بین که نگاه کنیم می‌بینیم سطح مقطع این بازه‌ی صیقلی در اصل پر از دندانه‌های ریز است. دندانه‌های ریزی که می‌خراشند. و می‌خورند‌. روح و جسم و جان آدم را. یک فاک‌یوی غلیظ هم میهمان من، روش.

به سن‌ی می‌رسیم که هرگونه بحران برای‌ش عادی تلقی می‌شود و تقابل گذشته و آینده نوعی غلیانِ فریادگونه‌ی درون‌جوش ایجاد می‌کند که متقابلاً تقلّای خاموشی را در قلب مغلوب می‌کند. همان می‌شود که مدام هار می‌شویم. همان می‌شود که مدام می‌ترسیم. همان می‌شود که مدام بعد از هر تک ادویه‌ای که می‌زنیم یه قاشق از سوپ می‌خوریم که مطمئن باشیم تلخ یا شور نشده‌ایم؛ و دست آخر قابلمه‌ی خالی را باید سرو کنیم. که تنها چیزی است که نمی‌ترسیم از قضاوت‌ش — هیچِ‌مان.

به سن‌ای می‌رسیم که به تلنگری هیستوگرامِ توزیعِ درصدی فاک‌یوهای خون‌مان آشفته و برآشفته‌تر از غلظت گلبول‌های قرمزش می‌شود. و به تلنگری پرت می‌شویم لای تمامِ “من اگر”های بوده و نبوده و موعوده و پریشان‌احوال‌خاطرربوده…

یِ آن‌روزها.

به سن‌ای که، یک گُرگرفتگی پی‌ام‌اِس‌گونه‌ی ممتد و مضاعف و مسری و اپیدمیک کلاً شبیه موش‌کور ریشه می‌دواند توی‌مان و شبیه عنکبوت تارهای طمأنینه‌وار دور روح‌مان تنیده می‌شود. در بُعد زمان. سه‌مرحله‌ای تاخیری و اسپاسم‌گونه. که ول نمی‌کند. و تمام شب را از کمر تا زیر گلوی‌مان…

می‌ترسیم.
راست‌ش می‌ترسیم.
تهِ‌تهِ منتهایش، می‌ترسیم.

می‌ترسیم از آینه؛
و رفتن‌هایی که به خودمان از بازگشت‌ت اطمینان نداریم.
رفتن به خواب،
رفتن به اعماق گذشته،
رفتن فست‌فورواردتر از ۱۰ سال اخیر، به آینده…

رفتن ترس دارد. این‌را یاد‌گرفته‌ایم. و دیده‌ایم که چه‌طور بوی عطرِ حضورِ غایب می‌ماند در اتاق حتی وقتی اتاق خالی می‌شود؛ از سوم شخص. و همین‌ش سخت می‌کند — ماندنی‌های لامصّب و ناخواسته‌ی بعد از رفتن‌های گم‌شده‌گی و پرسه و دودلی. و اغوا شاید. شاید هم نه. نمی‌دانم. شاید هم می‌دانم. گُم شده‌ایم، بدجور، لطفاً.

شب‌ها اما، کُنام.
لای همه‌ی هپروت‌های روزانه، شب‌ش گردباد ممتد درون-مغز هم نیاز به آرامش دارد. نیاز به نشستن. نیاز به زل زدن به سکوتِ عظمتِ دریاچه. به عظمتِ سکوتِ دریاچه. لای تارهای تماماً طمأنینه‌وار تنیده‌شده‌ی عنکبوت‌های رام و آرام و امیدوار.

و همین‌جاست که شب همه را دربر‌می‌گیرد. می‌پوشاند. زمستان می‌کند با برف‌های سیاه. و ما به اعماق‌ش لیز می‌خوریم.

در این سن خیلی چیزها را جایز نیست دریغ کنیم. فریادهای خاموشِ زیر دوش آب به‌کنار، غرق شدن در خیالِ ذهنِ سیّال و گم‌گشته و بعضاً بی‌پروا، واجب کفایی اگر نباشد مستحب که حکماً هست. باید باشد. وگرنه منفجر می‌شود، یا مدفون، یا مغروق.

ریچارد هم حتماً در این سن…
آن‌زمان که سن‌فرانسیسکو کتاب‌خانه داشت. و من در آینه هنوز متبلور نشده بودم. و جفت‌مان، شب‌ها، خاطره.

با ۵۱ سال اختلاف و ۳۳ مایل فاصله و کمی تفاوت در علاقه‌مان بین جناس و ایهام، جفت‌مان از رنجِ دوشیدنِ دیوانگی‌هامان لذت می‌بردیم. و گم می‌شدیم؛ تا کسی سال‌ها بعد پیدامان کند…

مهم، نفسِ پیداشده‌بودن است. حالا هر چه‌قدر هم طول بکشد.
.

20:37 جمعه، 14 آوریل 17

وقتی از اتوبیوگرافی‌مان فیلم بسازند،
نقش آدم‌هایی که از زندگی‌مان برای همیشه می‌روند را احتمالاً به هنرپیشه‌هایی می‌دهند که حاضرند در فیلم‌های متعددی بازی کنند و هیچ‌وقت ستاره نباشند – اما بعضاً اسکار نقش سوم و چهارم و پنجم را بگیرند.

در سینما این بازیگرست که انتخاب می‌کند [همزمان] در چند فیلم بازی کند. در اتوبیوگرافی من ولی، آیا کسی انتخاب؟

برای زئوس، قلعه‌اش خیلی مهم است. شاید برای همین نمی‌تواند ایر.بی.اند.بی را درک کند. شاید برای همین حاضر است تا ۷۵ دلار به‌ازای هر فوت‌مربّع خرج زلم‌زیمبو‌ها[ی بعضاً کاربردی] قلعه بکند. برای زئوس هیچ‌جا مثل آشیانه نمی‌تواند مرهمِ تدریجیِ زخم‌های روزمره و هفته‌مره باشد. زخم‌ها و ترس‌ها… – باید باور کرد حتی زئوس هم از آشفتگی‌ها و نرسیدن‌ها و اجتماع می‌ترسد.

درک می‌کنم وقتی دنبال خودت می‌گردی لای این نوشته‌ها! من هم گاهی دنبال خودم می‌گردم. بعد که پیدایش نمی‌کنم می‌ترسم. وقتی از ترسیدن می‌ترسم، دست از جست‌جو برمی‌دارم. چند بار باید بگویم من از محیط‌های بیش از ۲ نفره می‌ترسم؟! بعد انتظار داری آدم‌ها را با نوک انگشت بزنم کنار و عذرخواهی کنم و بگردم؟ بی‌خیال؛ من خودم هم پذیرفته‌ام که گم شده‌ام.

مکرّرات هستند که علاوه بر پوست، ماهیچه‌هایم را گاز می‌زنند و می‌خورند. قبض‌های ماهانه، تلفن‌های هر دو روز یک‌بار، رانندگی‌های روزانه، مهربانی‌های هفتگی، گزارش‌های کاری دوهفته یک‌بار، و حتی بعضاً شستن چندباره‌ی موهای سرم وقتی سلول‌های پیشانی‌ام مثل آجرهایِ دیوارِ سدّی که سیل پشت‌ش فشار آورده، شروع به فروریختن می‌کنند.

دیشب یکی از همین‌ها داشت مردمک چشم راستم را گاز می‌زد و یکی‌شان هم از پشت گردنم، نرسیده به لاله‌ی گوشم، می‌خواست نرون‌های نگهدارنده‌ی حافظه‌ام را ببلعد. بیدار شدم و زدمشان کنار. تخت گرم بود؛ یک‌ جهنم موقت و لحظه‌ای – انگار کسی که داشت فیلم این زندگی را می‌دید یادش رفته بوده سیب‌زمینی‌ها را از فر دربیاورد و فقط برای مهار دود، فر را قهرانه خاموش کرده و رفته.

رفته و دیگر نرگشته.
یادش رفته بر‌‌‌…
یادش رفته.
همه چیز را.

بعد من از تاریکی می‌ترسم. بعد اما حاضرم بپذیرم که باید خودم را تصور کنم که تمام راه را به‌دنبال ماشین‌تایپ‌م می‌دوم. که بنویسم. که همه‌ی درون‌ریزی‌های‌م را برون بریزم. که خالی شوم باز. که جا باز بشود برای درون‌ریزی‌های بیش‌تر. و تراوش درونیِ همه‌ی آن‌چه ارزش‌ش در نگفتن‌ش است.
برای همین‌ست که قبل از این‌که تو در را باز کنی همه‌اش را می‌سوزانم. دروغ نمی‌گویم، از تاریکی هم می‌ترسم، اما همه‌اش را آتش می‌زنم که ناگفته بماند.

مهم هم نیست اگر پیدا نشوم. یا در جستجوی من لای نوشته‌های‌م آسمان ریسمان‌های هالیوودی ببافند و فکر کنند مثل رفقای ریچارد، اثر بخور دائمی خیابان‌های سان‌فرانسیسکوی غریب بوده‌ست! مهم این‌ست که وقتی همه‌ام را می‌ریزند بیرون که خودم خالی شده باشم.

آن‌قدر خالی که چگالی‌ام از هوای سرد کمتر بشود و بروم بالا. بالا، بالا، بالا. آن‌جا که از دور همه‌چیز، همه‌ی ناباوری‌ها، ناکامی‌ها، نارسایی‌ها، نادرک‌شده‌بودنی‌ها، ناترجیح‌داده‌شدن‌ها، و ناملایمت‌ها ریزِ ریزِ ریز بشوند؛ و همه‌ی تراوشات من هم قبل از این‌که به سطح زمین برسند در گرمای اتمسفر با صدای جیز از کهکشان محو بشوند.

آن‌جا، ساعت ۷ عصر، بلافاصله بعد از تاریک‌شدن زمستان‌های برفیِ تهران، منتظرم.
با چشمان کاملاً باز و باور.

00:51 چهار شنبه، 1 مارس 17

قرار بود از انکارِ دوستانه‌ی خودآگاه برای‌ت بنویسم.
و پروانه‌ها که گاهی ارمغان‌شان صورتی و [پُر]مهر هست؛
و این‌که می‌شود در آینه آرام پلک‌ها را بست و با لب‌خند فرو رفت.

اما این وسط گریزی زدم به عمق دلتنگی،
و این‌که دلتنگی دوشِ آبِ گرم‌ای است که گریزی از آن نیست. باید بروی زیرش تا برهاندت. نروی نمی‌شود. اما اگر زیاد بمانی، بخار می‌گیرد تمام فضا و نفس‌ت تنگ می‌آید و پس می‌افتی.

گفتم‌ت اگر می‌دانستم این را همین چندین سالِ آخر، احتمالاً کمتر مغموم می‌خوابیدم و به هر دری تکیه می‌کردم.
گفتم‌ت اگر انکار دوستانه‌ی خودآگاه برای‌م سهل‌العمل‌تر می‌بود، شاید نمی‌گذاشتم تا انتها از رگ‌های اصلی شریانیِ قلب‌م من را در خودم گره بزنند.
گفتم‌ت اگر عبور را باور داشتم، نیمی از پاشنه‌ی هر دو پایم هنوز سرشار از آثارِ جویدنِ موریانه‌ها نبود و از بوم و بومیان نمی‌ترسیدم.
گفتم‌ت …

تا رسید به آن‌جا که نگاه کردی و لب‌خند زدی به موعظه‌ی آخرم که منتهی شد به “اصل حال‌ت کافیه خوب باشه، بابا!” و آمدی نزدیک‌تر نشستی…
من هم چشم‌های‌م را بستم…

زندگی حس غریبی‌ست که گاهی آغوشِ جنده‌اش بدجور بوی جذب‌کننده‌ی تازگیِ بکر و وسوسه‌انگیز‌ای می‌دهد لامصّب. و من بینی‌ام نگرفته که نفهمم. و من این‌روزها به همین بوی تثبیت‌شده‌ی آرامشِ روی دریاچه، فارغ از تمام هیاهوها و دغدغه‌های دقایقِ داغِ روزمره، محتاجم.

بیا نگاه نکنیم.
و بگذاریم امشب هم قطار، با وجدانِ تهی‌دستِ خودش، ما را به هر مقصدی که می‌خواهد بالا بکشد.
من به اولین زنگ ۹ صبح بدهکارم و بس.
تا ۹ – شب خوش. [صدای بوق ممتدِ و یاغیِ قطار]

04:39 سه شنبه، 3 ژانویه 17

و شب‌هایی که من
آرامش‌بخش‌ترین
بودم؛ بوده‌م؛ بوده خواهم ماند…

و این درون‌ریزی‌های منظم و مکرّر و معطوف به ماسبق که
آخرش همه‌ی رگ‌ها را مسدود می‌کنند
تا من همین‌طور که به جلو زل زده‌ام، این‌بار واقعاً منفجر بشوم…

و رضایت‌مندیِ منفور و مبهم‌ای که
هر شب ما را به لب‌خندهای دروغینی که در عمق تاریکیِ چشمان‌مان دفن می‌شوند، سوق می‌دهد
باز…

(تا من ۷ صبح که چشم باز کنم هنوز مثل بیست و هشت سال پیش تمام اتاق‌های خانه را در جستجوی شنیدنِ یک شب‌بخیرِ واقعی بگردم.)

04:37 پنجشنبه، 8 دسامبر 16

سگِ درون‌م زوزه می‌کشد و خیس از خواب می‌پرد. من سه چهار ثانیه‌ای طول می‌کشد تا کامل برگردم؛ و اولین واکنش‌م “اوه، این‌جا، باز” است.

پتو می‌کشم رویش و چشم‌های‌م را می‌بندم. منتظر می‌مانم تا قطار بعدی بیاید و من را ببرد. نمی‌دانم کجا، اما دقیقاً ۴ ساعت و ۵۵ دقیقه وقت دارم تا دوباره برگردم و بدوم.

قطار بعدی می‌آید. من نمی‌ترسم از این‌که قطارها هیچ تابلویی و نشانه‌ی مشخص‌کننده‌ای از مقصدشان ندارند و صرفاً از بویشان می‌شود فهمید چند فرسخ در زمان دارند به عقب بر‌می‌گردند. این یکی کمتر بوی اشتباهات من را می‌دهد و آنقدر یادم هست که آخرین بار قبل از سوت ترمز اضطراری و پرت شدن از این قطار و بی‌دار شدن، داشتم می‌خندیدم و ابروهایم گشاده بودند! [علامت تعجب. نقطه.]
و این، به نرخ روز این روزها، یعنی خیلی خوب.

جا ندارد. من مجبورم هم‌چنان چشم‌هایم را به زور ببندم و در ایستگاه منتظر بمانم.

قطار نمی‌آید.
و من با سگ درون‌م چشم تو چشم شده‌ام. جفت‌مان به نحوی دل‌مان برای دیگری می‌سوزد. جفت‌مان دل‌مان می‌خواهد از صمیم قلب روی سر خیس و باران‌خورده‌ی دیگری دست نوازشی بکشیم و بگوییم “یه روز خوب میاد…” و بعد از خدا بخواهیم کاری کند که دروغ نگفته باشیم.

صدای سوت قطار و ورودش به ایستگاه.
من باید برم وروتزو.
مراقب خودت باش. تا ۴ ساعت و ۴۵ دقیقه‌ی دیگر بدرود.
دعا کن بخندم!

08:47 سه شنبه، 19 آوریل 16

رابطه‌ی مبتنی بر عشق و ناباوریِ هم‌زمانِ میانِ من و کرگدنِ توی آینه به کنار، خودم به‌تر از هر کس دیگری می‌دانم که باید به عقب برگردم و خیلی چیزها را از نو بچینم، و بعدش دوباره بیایم جلو.

من این وسط، بیش‌تر از هرکسی به هر کس دیگری، به خودم مظنونم. که گه‌گاه وقتی پایم لیز می‌خورد و در قعر چاه‌های مه‌آلود گذشته فرو می‌روم، دست و دلم می‌لرزد. من، شاید، آن‌قدرها هم که خودم فکر می‌کنم، مقصر نباشم. اما مهم‌تر این‌ست که مظنون اول و آخر هستم. در تمام دومینوهایی که فرو ریخته و الآن فقط ردپایی و بویی ازشان باقی مانده، من مظنون هستم. من و آخرین غبار روی هوای ناشی از یک خمپاره‌ی بزرگ؛ که آن‌هم تسلیم جاذبه می‌شود، آخر کار.

ریچارد تحریف می‌کرده، شاید، قطعاً. یا از استعداد خوب‌ش در فضاسازی و ناباوراندنِ حالِ واقعی به کرگدنِ مبهوتِ توی آینه به به‌ترین نحو استفاده می‌کرده. که نتیجه می‌شده داستان‌هایی که خودش در آن‌ها رفع اتهام شده بودند. شاید. شاید هم ریچارد هیچ‌وقت خداوکیلی متهم اصلی نبوده. شاید. اما چه تفاوت دارد وقتی برای من ریچارد همیشه مظنون همیشگی است.

اتهام و ظن گاهی خیلی هم با هم در یک راستا نیستند. اتهام را می‌شود با دلیل و برهان باطل کرد. ظن را نه ولی. ظن‌های تخمی‌مآبانه‌ی درونی و قلبی را نمی‌شود. در کرگدن نمی‌شود. در کرگدن توی آینه که وقتی زل می‌زند، پوکر-فیس ترین بازیگر نقش مکمل مرد در تمام داستان می‌شود، نه. در آن‌ حد که من گاهی ترجیح می‌دهم با آس و شاه پیک هم فولد کنم جلویش.

لعنت به ظن.

مسئولیت به من گماشته می‌شود که برای اهالیِ کشتیِ در حال غرق شدن برنامه‌های مفرح اجرا کنم. دلقکِ درون من گاهی از سوراخ‌های عریان بدنم به بیرون سرک می‌کشد. و من جلویش را نمی‌گیرم. بازار مکاره‌ی درونِ من اگر جلویش گرفته بشود من شب‌ها از اینی که هستم هم بیش‌تر عذاب وجدان می‌گیرم — در تاریخ هم اگر نگاه کنی، من هیچ‌وقت نتوانسته‌ام برای بیش‌تر از سه ماه متوالی دیکتاتور خوبی باشم؛ بعدش یا صندلی را واگذار کرده‌ام، یا برعلیه خودم کودتا کرده‌ام، یا محو شده‌ام.

من اجازه می‌گیرم بروم قدم بزنم. بعد برای مدت معلوم‌ای (که برای خودم نامعلوم می‌گذارم‌ش بماند) محو می‌شوم. من و عادت‌های خوب قدیمی‌ام محو می‌شویم. اصلاً یکی از خوبی‌های زیبای آفرینش این‌ست که آدم وقتی محو می‌شود هم، هم‌چنان، عادت‌های خوب‌ش خواسته ناخواسته با او می‌آیند. و همین می‌شود که شروع می‌کنم به نوشتن. و نوشته‌هایم عریان است. نوشته‌هایم پابرجاست. نوشته‌هایم تمام صلابت‌ای که یک عمر خودم نداشته‌ام را، با جبر ناشی از عشق، به‌دوش می‌کشند. نوشته‌های وظیفه‌شناس و قدردان…

من، بعد، به خیلی صداها گوش می‌دهم. به تمام صداهایی که وقتی در چاه‌ها پرت می‌شوم از لای سنگ‌های دیواره‌ی درونی چاه برای کسری از ثانیه به گوش می‌رسند. من خیلی از این صداها را از روی‌شان پریده بوده‌ام تا الآن. و همیشه مدّنظرم بود که زندگی کوتاه‌تر از این‌ست که بخواهی برگردی و باز سرک بکشی. لعنت به این نصایح عامه‌پسند و عامه‌گیر که «مدّ نظر» آدم را فُرم می‌دهند ناغافل. و باید حداقل چهل شب دوش آب سرد بگیری تا سَم‌شان از عمق سلول‌های سرطانی‌شده‌ات بیرون بزند. لعنت!

دلم می‌سوزد برای سرنوشت تمام سلول‌های سرطانی‌ای که از مردمِ هم‌زمان بی‌عرضه و حسود، ناغافل واگیرانه گرفته می‌شوند.

در هر دو حال، در هر دو اپیزود، من آخرین هوادار ای هستم که استادیوم را ترک می‌کند. من آخرین کسی هستم که باختِ تیم، غرق شدنِ کشتی، و چروکِ پیشانیِ کرگدنِ توی آینه را می‌پذیرد.

من وقتی از استادیوم بیرون می‌آیم، در استادیوم را می‌بندم. باران می‌آید. نه فقط به‌صرف فضاسازی — واقعاً باران می‌آید وقتی من در استادیوم را می‌بندم. در فلزی و سنگین‌ای که منتظر یک بهانه‌ی دیگر است که بدون دغدغه یک دل سیر زنگ بزند… من پیاده راه می‌افتم به برگشتن. کجایش را دقیق یادم نمی‌آید؛ قهراً مهم راه‌رفتن است و بس.

من وقتی می‌رسم (کجایش را یادم نمی‌آید) کُت‌ام را به چوب‌رختی آویزان می‌کنم و در کمد را نمی‌بندم که خیسی شانه‌های کُت خشک بشود و بی‌جهت بو نگیرد. بعد زیر آب‌جوش را روشن می‌کنم و کنار پنجره، منتظر شنیدنی صدای مهربان سوت کتری، لیوان خالی را که فقط چای کیسه‌ای بابونه تویش است دو دستی می‌گیرم و به عمق شب در بیرون خیره می‌شوم. ریچارد لب‌خنده‌ی شیطنت‌آمیزی می‌زند و من با پوزخند مهربانانه‌ای سرم را به علامت تأیید تکان می‌دهم! بعد لیوان را محکم‌تر فشار می‌دهم — طوری که تمام سلول‌های پوست دستم احساس‌ش کنند؛ و چشم‌هایم را می‌بندم.

تراوشات مغز من، بهترین عادات خوب من هستند.

10:18 جمعه، 1 آوریل 16

تمام شب را در آلفا به‌سر می‌برم. در آلفا به همان مکان‌های همیشگی می‌روم اما باز گم می‌شوم. در آلفا سرمای چرم کاناپه‌ای که رویش خوابیده‌ام با برف‌هایی که باد از کنارم می‌بردشان در خواب، قاطی می‌شود. در آلفا مغز من به اوج خودارضایی ناشی از بیش‌فعالی‌اش می‌رسد.

من در آلفا هستم و تو در دلتا با من سخن می‌گویی. و من، چون‌آن که هرگز جایی نرفته‌ام، قبل از این‌که تو از پای تخت به پای کاناپه برسی صدایت می‌زنم که نیایی. من در آلفا آن حضور لامصب‌ای که ماه‌ها پیش بر سر تعریف واژگانی‌اش بحث‌مان بالا می‌گرفت، را دارم. در آلفا، من، بدجوری بوی لامصب شدن می‌دهم. لامصب.

از خواب که بی‌دار می‌شوم؛ تعبیر می‌شود — ویدا…
کار البته کار ریچارد بوده. سرِ ذوق که می‌آید، می‌نشیند یک قاصدک از باغِ باران‌دیده‌ی گذشته‌ی من برمی‌دارد و رو به آینده فوت می‌کند! عین خیالش هم نیست که این کار دقیقاً عینِ، و نه مصداقِ، خودِ تولیدمثلِ قاصدک‌هاست. و عین خیالش هم نیست که اگر این پره‌های قاصدک با چمن خاکستری و نامعلومِ آینده هم‌آغوشی‌های لطیف‌ای بکنند، ممکن‌ست باردار بشوند! و بارشان را به زمین بدهند. و من در آینده باز یک روز صبح بیدار بشوم؛ و ویدا…

ریچارد پِرسُنال‌ترینِر خوبی است. ریچارد مُرده‌ترین پرسنال‌ترینر دنیاست اصلاً. مگر پرسنال‌ترینرها چی‌شان از سرخ‌پوست‌ها کمترست که نگوییم پرسنال‌ترینر خوب، پرسنال‌ترینر مُرده است؟

هدف آینده‌ی ریچارد برای من، با هدف آینده‌ی من برای خودم، تقریباً در یک راستا هستند به‌خوبی. و این خیلی مهم است؛ وقتی با یک پرسنال‌ترینرِ مُرده در سان‌فرانسیسکو کار می‌کنی. گرچه ریچارد خیلی بیشتر از من به status quo نه می‌گوید، اما مسئله‌ی خاصی نیست. می‌گذارمش به حساب push the limits ای که همه‌ی پرسنال‌ترینرها می‌کنند. مهم این‌ست که بدن بکشد. مهم این‌ست که زیر فشار پاره نشود. مهم این‌ست که هر بار به‌تر از دفعه‌ی قبل باشد. و تمام آهنگ‌های راک معاصر کوئین هم در پس‌زمینه پخش بشود!

ریچارد ولی یک‌سری چیزها را به‌شوخی می‌گیرد. یا شاید برایش مهم نیست. یا شاید به حساب حماقت‌های شخصی و یک‌نفره‌ی من می‌گذارد. یا… یا شاید هیچ‌وقت توی چشم‌های من نگاه کرده… اصلاً.

راستش، باید همیشه آگاه باشم که ریچارد برای من «ریچارد» است؛ اما من برای ریچارد، شاید، «یکی از همه»، باشم. حقیقت غم‌انگیزی که می‌توانم سال‌ها در ناباوری‌اش تلاش کرده و کوشا باشم. همین هفته‌ی پیش بود که ریچارد گفت: نویسنده‌ها باید بیش از آن‌که تو-نقش-برو های خوبی باشند، دروغ‌گوهای خوبی باشند.
حتی به خودشون.
مخصوصاً به خودشون.

21:36 چهار شنبه، 9 دسامبر 15

می‌گفت دل‌ش تنگ نمی‌شود. دروغِ دروغ هم نمی‌گفت. به‌کسی اصلاً لازم نمی‌دید دروغ بگوید. و خب حتماً هم تنگ نمی‌شد… اما دم رفتن یک‌هو برگشت و نگاه کرد. نگاه کرد و چشم‌هایش را بست. می‌خواست تا جایی که چشم‌های‌ش جا دارند آذوقه‌ی سفر جمع کند در نگاهش. بعد خیره شد. چشم‌هایش نه سؤالی داشت؛ نه جوابی. نه حتی هیچ جمله‌ی خبری‌ای. فقط جمع می‌کرد و جمع می کرد و جمع می‌کرد. تا جایی که لب‌ریز شد.

قبل‌ترها بیش‌تر می‌خندید. بیش‌تر بی‌دلیل می‌خندید. این اواخر اما، همه‌ی جمله‌های خنده‌دارش را با «وقتی که جوون‌تر بودم …» شروع می‌کرد. و باز می‌خندید. طوری می‌خندید که آدم که نگاه‌ش می‌کرد خنده‌اش می‌گرفت. خودِ قیافه‌اش یک‌ جور خاص‌ای مضحک می‌شد. این اواخر طوری قیافه‌اش مضحک می‌شد که هرکسی می‌دید فکر می‌کرد با خنده به‌دنیا آمده اصلاً! همچین وضعی بود… و کسی باور نمی‌کرد شب‌ها خواب خفاش می‌بیند. شب‌ها خواب می‌بیند آخرین کنج‌های تنهایی‌اش را هم دارند به‌زور ازش می‌گیرند. خواب می‌بیند بعد از این‌که همه‌چیزش را گرفتند، ناغافل متهم می‌شود و می‌رود زیر گیوتین.

این چند شب آخر از بوی گیوتین زیاد می‌گفت. از بوی آهن زنگ زده و تیغ کُند — که فقط زخمی می‌کند. از تلفیق بوی تیغ گیوتین زنگ‌زده و صدای باران‌های آذرماه و ترس‌هایش از آینه‌های شکسته و هزارتکّه‌شده. از گردن‌درد که شکایت می‌کرد، می‌گفت «تقصیر گیوتینه‌ست!» بعد چشمک‌ی می‌زد و می‌خندید. طوری می‌خندید که هرکسی می‌دید فکر می‌کرد با خنده به‌دنیا آمده. کسی فکرش را هم نمی‌کرد وقتی موقع به‌دنیا آمدنش با تیغ قطع‌ش کرده‌اند و انداخته‌اندش لای این دنیا، تمام مأموریت‌های‌ مرتبط و غیرمرتبط‌ش در دنیا را منتهی به تیغ ببیند. تیغ زنگ‌زده‌ای که می‌گفت شب‌ها فقط خراش می‌دهد؛ اما نمی‌بُرّد.

می‌گفت دل‌ش تنگ نمی‌شود. خیلی هم با اطمینان می‌گفت. طوری که حتی اگر فکر می‌کردی هنرپیشه‌ی خوبی هست هم، باز، باورت می‌شد. می‌گفت دل‌تنگی برای کسایی‌ست که می‌ترسند. می‌گفت خودش هم می‌ترسد البته خدایی‌اش؛ اما نه در حدّ دل‌تنگی. نه حتی تا حدّ دل‌تنگی… بعد هوا که تاریک می‌شد، دور گردنش را روغن نارگیل می‌مالید و راه می‌رفت و راه می‌رفت و راه می‌رفت. تا جایی که مطمئن شود دیگر دست کسی بهش نمی‌رسد. بعد با تک‌تک انگشت‌هایش از جلو تا عقب گردن‌ش را درمی‌نوردید و دنبال رگ‌های مشهود و استخوان‌ها و ماهیچه‌های باکره می‌گشت زیر پوستش. آن‌قدر که خواب‌ش می‌برد.

آخرش کسی نفهمید دلش تنگ شد یا نشد. کسی هیچ‌وقت راجع به دل‌تنگی آدم‌های رفته نمی‌تواند چیزی بفهمد. این آدم‌های مانده اند که می‌مانند دردودل می‌کنند و حرف می‌زنند و می‌ریزد بیرون تا خالی بشوند و برای دل صاحب‌مُرده و صاحب‌زنده‌شان تعیین تکلیف کنند. آدم‌های رفته بدجوری تکلیف‌شان روشن است؛ با خودشان البته.

این شب‌ها که باران می‌بارد خاطره همان زمانی تداعی می‌شود که می‌گفت: الآن حتماً یک گوشه‌ی مخروبه‌ای از دنیا یک گیوتین از کارافتاده‌ای دارد هی زنگ می‌زند! می‌گفت گیوتین‌هایی که زنگ می‌زنند دراصل دل‌شان است که دارد می‌پوسد؛ اما با خاطره‌ی گردن‌هایی که راحت کرده‌اند چشم‌هایشان را روی هم می‌گذارند و سپری می‌کنند. با لب‌خند. خیلی آرام.

… می‌خندید و گردنش را می‌مالید و می‌گفت: فکر کردن به گیوتین، آرام‌ش‌بخش‌ترین بالش من است.

15:19 جمعه، 24 جولای 15

من به داستان گفتن متهم می‌شوم. من‌ای که خودم بودم فقط. با کاراکترهای خودم. با زندگی خودم که داستان چندلایه و موازی زیبایی بود. من وقتی ساده، فقط، تعریف می‌کنم، به داستان‌های غم‌انگیز متهم می‌شوم.

من،
بعد،
ساکت می‌شوم. خیلی ساکت. و راه می‌روم. از ۲:۳۰ بامداد تا ۴ بامداد. بعد با چشم‌های خواب‌آلود برمی‌گردم و روی کاناپه می‌خوابم. ساکت. داستان‌هایم بین مغز و پشت چشم و حلق و دهانم بالا و پایین می‌روند — اما بیرون نمی‌آیند. تا بی‌دار نشود کسی…

این روزها
خیلی بیش‌تر از همیشه در ذهنم غرغره می‌شود که
ارزش انسان به‌چیزهایی هست که برای نگفتن و ننوشتن دارد.

Aidin, somehow, is a real legal guy, a regular guy; and nothing more, and nothing less.