آرشیو برای بخش : تک‌نُت‌ها

12:44 پنجشنبه، 14 ژانویه 21

تمام هیولاهایی که می‌کُشَم را،
باید سرشان را جمع کنم در یک صندوق‌چه‌ای
تا پس‌فردا که باز توی صورتم ایستادی و زبان‌‍ت هم دراز بود
نشان‌‍ت بدهم و بگویم
«من از پس تمام این درّه‌ها دارم می‌آیم…»

نقطه.

07:21 پنجشنبه، 31 دسامبر 20

زمستان‌م می‌کنی و من،
حتی با سوزاندن آخرین تکه‌های زباله‌های بازیافتی و غیربازیافتی‌ام هم،
نمی‌توانم خودم را گرم کنم.

زمستان‌م می‌کنی و من،
زخم‌های خودم، به‌علاوه‌ی زخم‌های تو، به‌علاوه‌ی زخم‌های تو روی من، به‌علاوه‌ی زخم‌های من روی تو، را درمی‌نوردم
بارها
و بارها
و بارها…
تا با موفقیّت سرشار بشوم از خاکستری و نفرت و تاریکی.

زمستان‌م می‌کنی و من،
مغزم یخ می‌زند؛ و در حافظه‌ی غیرآلزایمرپذیرم فقط این تکرار می‌شود که:
زمستان‌های قبل [تر از تو] هم گذشتند،
این نیز بگ‍…

12:55 چهار شنبه، 2 دسامبر 20

اگر در خلالِ روایتِ تجارب منتهی به زخم‌های عمیق جنگ‌های ماقبل از اعتقادم به سان تسو،
به مادمازل «آ»
به این نتیجه رسیدم که عدم امنیت روانی (این‌سکیوریتی) رابطه‌ی مستقیم با جای‌گزین‌پذیربودن (ری‌پِلِیس‌بل‌یتی) [از منظرِ درونیِ خودِ شخص] دارد،
پس
ریشه‌ی دل‌تنگی‌های وسوسه‌آمیز
– علی‌رغم امنیّت روزمره –
را کجا می‌توانم جستجو کنم، عزیزدلم؟

(من هم شاید وقت‌هایی که خواب نیستم، بی‌دار هم نباشم.)

پ.ن. و استاد «ک» می‌گفت، یکی از درمان‌های مؤثر و پای‌دارِ پریشان‌حالی و اضطراب، همانا صرف خلاقیّت است. و خلاقّیت در ابداع روش‌های نوینِ برقراری و تثبیتِ امنیّتِ خاطر می‌تواند یک تیر با دو نشان باشد (زنده‌باد گرمای هُرم). و من هنوز که نرسیده‌ایم، دلم برای آینده‌ای که دلم برای این روزها تنگ می‌شود، تنگ می‌شود، نازنین.

05:01 یکشنبه، 22 نوامبر 20

دوباره گم شدن‌م را
باید
هر بار،
که بی‌دارم کنی،
بی‌زبان،
جشن بگیریم.
شاید؟

واژه‌ها از مغزم…
آیا؟

تمام دودهای داخل جمجمه‌ام،
تمام ترس‌های زیر پوست آرنج‌های‌‍م،
تمام ناباوری‌های پشت پلک‌های‌‍م،
باز می‌زنند بالا؛ به رگ‌هایم، به بالانس لامذهب هورمون‌های‌‍م؛
وقتی باز،
باز،
باز
یادت می‌رود که
بین گوش‌های کسی که داری فقط خودت را مرور می‌کنی برای‌‍ش
هم
یک آدم نشسته.

من هم نکند باید
خودم را
فراموش کنم…
الزاماً؟

06:34 شنبه، 14 نوامبر 20

شاید هم آخرش
ریشه‌ی همه‌ی این ترس‌ها
به شب‌های سردی برگرده
که من نه‌تنها فراموش و علی‌السویه،
بلکه علناً دریغ می‌شده‌م.

(کنتور نه، حق مسلّم هم نه، اما رسوب می‌بندد و ممکن‌ست باز مؤکدّداً کیپ بشود؛
همه‌ی روزنه‌های شادی‌های لحظه‌ای، و مکرّر
که مبدّل به تلّ‌ی منظّم از دست‌نیافتنی‌های محقّر می‌شوند.)

شاید هم آخرش آدم‌ها
یاد بگیرند «مهربان بودن» ساده‌ترین و عمیق‌ترین خصلتِ بسیار آن‌دِر-رِیتِد آدمی‌ست، که تحقّقِ فراموش‌شدنِ تعمّدی‌اش این روز‌ها گویا باب جدیدی از تمدّن و تعقّل شده…
(ای تف به ذات همه‌ی تفکّرات بی‌شعورشان و ‌تخیّلات بی‌ذوق‌شان!)

شاید هم آخرش،
ولی،

وااااقعاً هییییچ اتفاق خاصی نیافتد.
و نیویورک هم‌چنان خسته و بزرگ و دوست‌داشتنی به راه خودش ادامه بدهد،
و تهران مغرور و مغموم،
و سان‌فرانسیسکو بی‌بند،
و همه‌ی شهرهای دیگری که زمانی، تکّه‌ای از من را…

شاید…

شبِ همه‌ی شهرهای مهربانِ مهر بان [ ِِ من]،
بخیر.

17:57 چهار شنبه، 4 نوامبر 20

چشم‌های‌‍م
آرامش را
از گوش‌های‌‍م
تغذیه می‌کنند…

می‌شنوی؟
می‌شنوی؟
می‌شنوی؟

این همان شب‌هایی هستند که سال‌ها در انتظارشان بودیم
تا هر کدام را یک سال زندگی کنیم…

می‌شنوی؟
(چشم‌های‌‍ت رو ببند و با من باش.)

آرامشی را…

03:06 جمعه، 2 اکتبر 20

می‌دانم
می‌دانم
می‌دانم
تو هم برای‌‍ت سخت است
که باور کنی
من فراموش کرده‌ام
حتی
نام‌‍م را.

ری‌را،
بین خواب در بی‌داری و بی‌داری در خواب،
من
دلم تنگ شده کسی باز مرا صدا بزند.
و از صدایش نترسم، صرفاً برگردم
و با هم به‌دنیا بخندیم.

من،
با خودم به صلح دارم می‌رسم اما،
باز همیشه حداقل یکی‌مان از من می‌ترسد و من
آن‌قدر ساکت می‌شوم و پیاده راه می‌روم تا خسته بشوم و کنار جاده باز خوابم ببرد…

ری‌را،
نترسیدن سخت نیست. باید بپذیریم. باید همه‌ی طلسم‌ها را بشکنیم. باید بپذیریم هم می‌شود پوست‌کلفت بود، هم شب‌ها کرم دور چشم و کرم شب به پوست زد — تناقضی ندارد؛ دوگانه نیست؛ سخت نیست فهمیدنش، باور کن.

ری‌را،
شب‌های‌‍م را برای‌‍م قبل از خواب به‌خیر کن.
ری‌را،
گاهی همین شب‌ها تنها اوج سکوت‌م است.

ری‌را،
تا صبح چیزی نمانده.
چه ساعت‌ها را عقب بکشند، چه نه، صبح می‌شود و من
باز
– این‌بار خیلی صبورتر و باانگیزه‌تر –
لب‌خند می‌زنم.

ری‌را،
صبح‌هایی را به‌خیر خواهم کرد که
سال‌هاست منتظرشان بوده‌ایم!
فقط نترس و این شب‌ها را
یا به‌خیر بکن، یا به‌خیر فرض کن.
ممنون.
شب‌ت سرشار و آرام…

16:21 شنبه، 12 سپتامبر 20

ری‌را،
ری‌را،
ری‌را،
باز عجله کردی و هول کردی و بدو بدو به ایستگاه که رسیدی قطار اشتباهی سوار شدی… به‌جای خط «تی» به مقصد تیخوانا خط «دی» به مقصد دریم‌لند را پریدی بالا.
باز اشتباهی،
اشتباهی سر از خواب‌های من درآوردی…

ری‌را،
ری‌را،
ری‌را،
اشتباهات‌ت باز، اشتباهات‌ت ری‌را…
در خواب‌های‌م هنوز،
سخت است از تو
و اشتباهات‌ت
متنفر باشم.

شاید ده سال یا صد سال یا هزار سال دیگر،
ری‌را،
اشتباهی باز با تمام آرامش وجودت و فارغ از تمام دغدغه‌های‌ت
جلویم ایستادی، به من نگاه کردی و لب‌خند زدی تا من
همه‌ی موهای خاکستری‌ام باز جوگندمی شد و توانستم با ذوق بخندم و
از بی‌داری، باز، بیش‌تر از خواب لذت ببرم
پیشت…

23:18 یکشنبه، 30 آگوست 20

نگفتمت،
نگفتمت،
نگفتمت که با این همه شادی‌های ریز که هر بار در من فرو می‌ریزند، چه‌قدر بیش‌تر پر از ماسه و شن می‌شوم…

نگفتمت،
نگفتمت،
نگفتمت که من از تاریکی روز و روشنی شب نمی‌ترسم، وقتی سکوت پناهگاهم است…

نگفتمت،
نگفتمت،
نگفتمت که تلخی در دهانم لانه می‌کند و تخم می‌گذارد تمام شب‌هایی که آواره تا صبح باز زیر پل می‌خوابم، و به همه‌ی پفیوزهایی که به تو و مغزت تجاوز کردند و تو حتی نفهمیدی فکر می‌کنم…

نگفتمت،
نگفتمت،
نگفتمت تا تو شب‌ها آرام‌تر بخوابی،
و بخیرتر…

22:50 یکشنبه، 16 آگوست 20

ببخشید،
ببخشید،
طلوع از کِی ترس‌ناک شد؟

Aidin,
somehow,
is a real legal guy, a regular guy;
and nothing more, and nothing less.

©2004 - 2020 blog.horm.org