آرشیو برای بخش : تک‌نُت‌ها

09:55 دوشنبه، 30 اکتبر 17

در دلِ من
هالووین‌ای است
که چراغ‌هایش را باید
خاموش کنم
تا نترسم.

امضا: نگاه ممتد و ساکت،
به تو، نگاهت، و ناخن‌های‌ت.

10:14 چهار شنبه، 11 اکتبر 17

زمستان سردی که قرار بود من و تو با هم فرار کنیم،
ولی تو زود برگشتی…

آمدی، گفتی دیرت می‌شد و من باور کردم.

بعدها به دروغ‌های خودت جلوی من اعتراف کردی، لب‌خند زدی و من،
و من…
و، من.

من حداکثر می‌توانستم آرزو کنم تخریب‌های درونی‌ام در حد همین ترشح بی‌وقفه‌ی اسیدِ معده روی جداره‌ی بی‌پناه‌ش بماند. و بس.

–آ.

پ.ن. و اگر فرار کرده بودیم، قطعاً الآن پوست و استخوان‌های همان سال‌هایم لای برف‌ها سالم یخ زده بود؛ به‌جای این‌که هر روز بپوسد روی صورتم؛ و اوجِ شادیِ من نگاه کردن به ساعت و دیدنِ این‌که هورا، بیست دقیقه زودتر از تخمین‌م است، باشد.

22:06 جمعه، 6 اکتبر 17

و بی‌شک تو خوب می‌دانی
که رؤیاها الزاماً با فرارسیدن تاریخ انقضای‌شان، نابود نمی‌شوند؛
بلکه کافی‌است صحنه‌هایی درشان وجود داشته‌باشد، که از نظر زمانی با تعداد شمع‌های روی آخرین تولّد هم‌خوانی نداشته باشند…

من‌ای که در سرما (سرماهای خوب) و تنها (تنهایی‌های خوب) بزرگ شده‌ام،‌ حداکثر لطف‌ای که می‌توانم به بشریّت بکنم این‌ست که تظاهر به سوشال بودن بکنم وقتی وسع‌ام می‌رسد؛
و بس.
اما، با این‌حال، وقتی هوا باز سرد می‌شود و من را تنها می‌گذاری، باز چشم‌های‌م را می‌بندم و به شمع‌های تولّد به‌چشم موانع ترقّی‌ام نگاه می‌کنم. موانع دردناک‌ی که پوست‌ام را در درجه‌ی اول زمخت و در درجه‌ی دوم کلفت می‌کنند.

تو شاید ولی یادت بیاید… باورت بشود…
که،
من
گاهی
دلم برای …

01:42 پنجشنبه، 28 سپتامبر 17

جایی میان بی‌خوابی و تشویش،
پرت می‌شوم در گوشه‌هایی از ذهن‌م که خیلی خیلی آفلاین بوده، مانده، و خواهد بود.

اینرسیِ روزمرگی را باید پاره کنم باز
حتی به‌قیمت خیلی پرت‌تر شدن هم باشد اگر.

مهم این‌ست که حداقل این شانس را به‌خودم خواهم داد که
بعد از این همه سال، باری دیگر،
در بیداری
هم بتوانم احساس کنم که «موظف» نیستم؛
به کسی جز همه‌ی بی‌خوابی‌های ذهنی‌ام که باید حداقل ۵ سال به‌صورت معکوس و معلّق
بخوابم تا
حساب‌م تصفیه بشود…

«حضور» غرابتِ خاصِ خودش را دارد، همیشه، لامصب.

10:08 پنجشنبه، 21 سپتامبر 17

هفت-ثانیه-در-روز هایی که، یادم می‌اندازند کدام صخره‌ها را لیز خورده‌ام…
هفت-ثانیه-در-روز هایی که قسمت‌های پشتیِ مغزم جیغ می‌کشد توی جمجمه‌ام…
هفت-ثانیه-در-روز هایی که بدون هندگلایدر، از لبِ صخره‌های رو به اقیانوسِ آرام، به‌آرامی پرت می‌شوم، پرواز می‌کنم، و تا قبل از منفجر شدن روی سطح زمین، مکیده و بی‌دار می‌شوم به همان ۱۰ ساعت در روزِ همیشگی…

روزی…

06:34 سه شنبه، 19 سپتامبر 17

تک‌تکِ تمامِ نتایجِ خودکاوی‌های گذشته‌ام را
که لفظ “مگر” حداقل یک‌بار درشان به‌کار رفته
به‌ترتیب رویِ طاقچه می‌چینم دومینو‌وار
و با تلنگری ساده همه‌شان را آرام آرام…

دومینو‌های بی‌مامن، ساده‌لوح‌تر از آن هستند که دست‌به‌دست هم بدهند تا اسنوبال‌افکتِ جمعی ایجاد کنند؛
و من در جستجوی بی‌دار شدن چندتایی‌شان را با نوک انگشت سبابه و شصت از روی زمین بلند می‌کنم، با‌احتیاط بو می‌کنم، و از پنجره پرت‌شان می‌کنم بیرون توی دریاچه.

من اگر بی‌دار بشوم روزی،
قول می‌دهم تو را…

09:58 سه شنبه، 12 سپتامبر 17

یک قنات
در امتداد محور زمان
توی مغز من هست
که گاهی فوران می‌کند.

و من،
از کیفیت جزئیات چیزهایی که با خودش بالا می‌آورد
گاهی بدجور متعجب می‌شوم.

و همان بهتر که
فروید تا دقیقه نود عمرش
سیگار کشید و سرطان گرفت و مُرد.

نقطه.
بدویم.
باز.

01:01 جمعه، 8 سپتامبر 17

آدم در بی‌داری، می‌تواند اطراف‌ش را نگاه کند و بفهمد کدام‌هایی که اخیراً دیده خواب بوده و کدام‌ها واقعیت.
آدم در خواب ولی، نمی‌تواند تشخیص بدهد اگر بی‌دار بشود چه چیزهایی را از دست می‌دهد…

آدمی که به‌قول بقیه بی‌دارست ولی تهِ قلب‌ش منتظرست بی‌دار بشود روزی بالاخره، قیدِ توانستن‌ِ خیلی چیزها را دیر یا زود می‌زند.

ذهنِ ناکامِ من، گاهی، به امیدواریِ خودش خنده‌اش می‌گیرد…

10:13 چهار شنبه، 6 سپتامبر 17

ترس از فراموش‌کردن،
ترس از فراموش‌شدن،
کودک‌ای غریبانه کفش‌هایش را در آغوش گرفته و با چشم‌های درشت‌ش به روزنه‌ی بالای دیوار زل زده؛
در تکاپوی معادل‌سازیِ تطبیقیِ مفهومِ انتزاعی و نامحسوسِ «خانه»/مأمن/هوم-سوئیت-هوم،
و نهایتاً، و باز، گم شدنِ تدریجی در مِه؛
و باورِ آن‌که معدّد‌ند چیزهایی ناموجود [برای خود] ولی واقعی [برای همه] — هوم-سوئیت-هوم [به مثابه جایی برای انتظارکشیده‌شدن‌ت.]

من را بیدار خواهی‌کرد،
قبل از رفتن‌ت،
نه؟…
کاملاً محتمل است که این‌بار
به‌جای تَرَک‌برداشتن، پودر بشوم.

تو می‌خوابی و من
به پلک‌های‌ت ایمان می‌آورم. هر چه باشد پلک‌های‌ت حقِ آب و گِل دارند و سال‌های بسیار بیش‌تری از من، مراقبِ چشم‌های‌ت بوده‌اند. هر شب. هم از داخل به بیرون، هم از بیرون به داخل. هم برای اطرافیان‌ت.

تو می‌خوابی و من
در ناباوری غوطه‌ور می‌شوم. در جاهایی بی‌دار می‌شوم که نباید. در حسرت‌ها و سکوت‌هایی که می‌دانم همواره محدود، مبهم، و مغموم می‌مانند؛ مثل مکث‌هایِ مکرّر و مدوّرِ موجود میان مرگ‌های متساعد از مخیله‌‌ی مغزِ معیوب‌م و مفاهیمِ مکنده‌ی متناقض که من را مدام مکسّراً مفعول می‌کنند. و در موازات همین مکش‌های مجذوب‌کننده‌ و مسخ‌بارِ مرسوم است که من میان مغلطه، مبارزه، و مغلوبانه-منکر-شدن مکث می‌کنم، مات می‌شوم، مغروق می‌یابم خودم را؛ تا مبادا باز آقای «میم» متمدّنانه به‌م متذکر شود که مضحک است همه‌ی مصادیقِ تمناهایِ مسکوت‌شده‌ی متناوبِ روزمره‌ام.

تو می‌خوابی و من
چنان به در و دیوار پرت می‌شوم که وقتی باز ۸ صبح بی‌دار می‌شوم باید سر تا پا بگردم. من و پدولا و فلمین، به‌ترتیب در نقش «سوپرایگو»ی قانون‌مند ولی استثناپذیر، «اید»ِ کنجکاو ولی ترسیده، و «ایگو»ی مظلوم‌نما ولی قانع، سراسیمه به‌دنبال واقعی‌ترین دنیای غیرموازی می‌گردیم…

در خودم فرو می‌روم
می‌گردم، گِرد،
و کشیده می‌شوم باز.

آدم‌هایی که خودشان به‌خوبی می‌دانند که از آن‌دسته آدم‌هایی هستند که در گذشته زندگی می‌کنند، همیشه چراغ زرد را قرمز تلقی می‌کنند. می‌دانند ساعت‌ها ممکن‌است خیره بشوند و فقط فرو بروند.

ترس‌های ناموجودِ آینده،
ترس‌های ناموجودِ گذشته،
ترس از این‌که باز یک چهارشنبه‌ی کذایی من گم بشوم و این‌بار آن‌قدر فرتوت شده‌باشم که حتی تو، توی چهارحرفی، هم، انگیزه‌ی این‌که من را – حتی به‌مثابه‌ی عروسکِ دورانِ کودکی – باز کشف کنی نداشته باشی؛
و من،
خیلی تدریجی‌تر از تدریجی‌ترین‌ای که به‌تلخی می‌توانم تصور کنم
بپوسم
باز.

بی‌دار می‌شوم، و تو
خوابیده‌ای هنوز، و من
چشم‌های‌م را می‌بندم، نزدیک، و به لب‌خندهایت…

10:24 جمعه، 4 آگوست 17

امان از تمام بذرها و تخم‌‌های مغزی‌ای که
ناخواسته در کودکی و نوجوانی کاشته می‌شوند و ریشه‌شان تا مغز استخوان می‌رود و لامصب هر چه قدر هم با تیغ بزنی‌اش باز تا دهه چهارم زندگی هم (حداقل) هر ۶ ماه بعد می‌زند بیرون. (سلف‌سایکانالیزِ تپل‌ای هم می‌طلبد، کشف و مواجهه با آن.)

حال اگر تعدّدِ پارامترهای تغییریافته را در آن کاهش بدهیم، و به جایی برگردیم که صبح‌هایش برف ببارد و نه بیگانگی/بیگانه‌پنداری/بیگانه‌انگاری، آن‌وقت شاید حداقل ورم و سوزش‌اش کم‌تر بشود. نقطه. [مکث و نگاه عمودی به بالا، به آسمان. نقطه.]

مزه‌ها،
بوها،
زبان‌ها،
لب‌خندها،
و نهایتاً رویا‌ای که دوست داری بی‌دار شدن‌ای در کار باشد حتماً، اما نه خیلی زود، لطفاً.

دلم تنگ می‌شه…

Aidin, somehow, is a real legal guy, a regular guy; and nothing more, and nothing less.