آرشیو برای بخش : به نگاهِ ماهِ قرمز

18:43 یکشنبه، 2 ژانویه 22

که زخم‌هایم را لیس بزنم
باز
باز
باز…

لعنت به منی که مهم‌ترین چیزی که راجع به خودم نمی‌دانم این‌ست که
کم‌کم
چیزی دیگر نمانده از پوستم
که باز بخواهد
هی زخم‌تر و زخم‌تر بشود.

لعنت به منی که نمی‌فهمم
دنیای لعنتی را
چاقو به‌دست‌ها قرق کرده‌اند.

(پ.ن. ریچارد به مرگی قابل‌پیش‌بینی از پیش ما رفت.)

16:58 جمعه، 24 دسامبر 21

یادم بنداز
دفعه‌ی آینده که داشتم زخم‌هام رو می‌لیسیدم
با تو
چشم‌توچشم نشم…

(چون نه به تو کمک می‌کنه،
نه به من؛
نه به تصویر من برای تو،
نه به ایگوی من جلوی تو.)

یادم بنداز
دفعه‌ی آینده
جز «:)» معروفم، چیزی بهت نشون ندم.
چون چشمات،
چشمات،
چشمات،
چشمات،
می‌تونن دست به دست دستات و زبونت بدن
و خیلی راحت و گذرا،
بدون چشم‌توچشم‌شدن،
له کنن و رد بشن…

منو،
با این‌که خیلی وقته خوابی،
و نیازی به شب‌بخیرهام نداری،
یادت هست؟

03:45 دوشنبه، 1 نوامبر 21

برای بار هفتاد و نهم،
تکرار
می‌کنم
که
به پیر
به پیغمبر
من
هرگز
خوکِ خوبی نبوده‌م.
نه چندان فربه، نه چندان عاشقِ لجن‌زار.

لطفاً اگر با من بِیکِن برای صبحانه درست کردید،
به عریانی و خلوص‌م نخندید!
ممنون. : )

امضا:
من در تمام شب‌هایی که – با این‌که تو اسماً «بودی» – جنده‌وار زیر پل هورمون‌هایم را حراج کردم؛ تا تو منزّه و سربلند، اعتقادات سلیقه‌ای‌ات را بغل کنی و بخوابی.
(شب تو و همه‌ی سایر مدل‌های سلف‌رایشِس‌ات به‌خیر.)

17:24 پنجشنبه، 21 اکتبر 21

چرا،
چرا،
چرا،
چرا فکر می‌کنی تخفیف در مجازاتِ دادگاه‌‍ی که وجودش زیرسؤال است، لطف ممدوح‌‍ی‌ست که می‌بایست – ولو نامحسوس و زیرپوستی – اخلاقاً سپاس گزارده بشود؟

چرا،
چرا،
چرا،
چرا یادت نمی‌آید من بارها ازت خواسته‌ام تمام دادگاه‌های «من، به‌جرم خودم بودن» را دوستانه لغو کنیم؛ و زندگی را راحت‌تر بکنیم؟

چرا،
چرا،
چرا،
چرا با راه‌رفتن روی سرانگشت، جلوی چشمان من در روز روشن، وقتی من بی‌دارم و هوش‌یار، یادم می‌اندازی که متهم بودنِ من، هرگز پایان نمی‌یابد؟

لعنت بر همه‌ی بهشت‌های روی زمین‌‍ی که تو می‌سازی، عزیزم.
من،
مزرعه‌ی خودم را،
فارغ از تمام بهشت و جهنم‌های تو و هم‌قطارهای‌‍ت،
با دستان خودم،
می‌سازم.
(یو مِی اُر مِی‌نات ری‌مِین ول‌کام.)

با احترامات فائقه و ممتد،
–آ.

13:41 یکشنبه، 12 سپتامبر 21

نگران، یا به‌تر بگویم «مراقب»، خودم هستم.

من هنوز گاهی، ساعت‌ها، با ناخن و سشوار و اسپری الکل، مشغول کندنِ باقی‌مانده‌ی چسبِ لیبل‌های گذشته از سلول‌های مدیال-پری‌فرانتال-کورتکس مغزم هستم. و وقتی، با ذوق‌های کودکانه‌ام پشتِ درِ کلاس رقص ایستاده‌م و لیبلِ جدیدی برای چسباندن روی باکس ناخواسته فرا می‌رسد، بدون آن‌که کسی متوجه بشود، داخلِ جعبه‌ام می‌لرزم.

من و زخم‌هایم،
باید محافظه‌کارتر باشیم.

من
جعبه‌بندی نمی‌کنم — اما باید حواسم باشد ناخن‌هایی که لاکِ خوش‌رنگ می‌گیرند حتماً آن‌قدری بلند هستند که تیز هم باشند.

05:10 یکشنبه، 29 آگوست 21

ناخن‌های تیز تو،
ناخن‌های تیز تو،

من هیچ وقت نفهمیدم و نخواستم بفهمم، که عمدی بوده همه زخم‌های روی پوستم از ناخن‌هایت یا نه.

شرط احتیاط ولی این‌ست که
وقتی ۴ صبح از خواب می‌پرم،
شروع به جمع‌کردن خودم و وسایلم بکنم.

ناخن‌هایت،
راستی،
چرا «توی» مغزم نرفتند لااقل؟

13:30 جمعه، 27 آگوست 21

بین ۹ و ۱۰،
دقیقاً بین همان ۹ و ۱۰ که من را، وقتی معصومانه توی چشمانت زل می‌زدم، وقتی بی‌رحمانه توی چشمانم زل می‌زدی، بارها کُشتی؛
دقیقاً همان‌جا،
برای‌ت گُل می‌کارم.

و هر از گاهی به‌ت سر می‌زنم — تا یادت بندازم،
تو،
توی لعنتی،
خیلی‌وقت بود مُرده بودی، عزیزدل‌م؛
من، صرفاً، ساده بودم،
خودم بودم،
خودِ خودِ خودم بودم،
که دلم نمی‌آمد خاک‌‍ت کنم.

حالا ولی،
دیگر با خیال راحت،
بدون طلب آمرزش،
بهشت را ترک می‌کنم.

بهشت،
– خیلی بیش‌تر، از من –
به لعنتی‌هایی مثل تو
– خیلی بیش‌تر از، من –
نیاز دارد.

Aidin,
somehow,
is a real legal guy, a regular guy;
and nothing more, and nothing less.

©2004 - 2021 blog.horm.org