آرشیو برای بخش : قرن‌ها سکوت‌مان

16:24 شنبه، 15 ژانویه 22

دروغ‌های نازنینی
که
به
خودم می‌گویم،
با این‌که شیرین‌ند؛
اما [شنیدن‌‍شان] برای گلویم ابداً خوب نیست.

23:29 چهار شنبه، 5 ژانویه 22

غم‌م از روزی نیست که رفتی؛
غم‌م از روزی‌ست که باز می‌آیی
و من ساعت‌ها
و روزها
و ماه‌ها
و سال‌ها
نگاه‌‍ت می‌کنم و دیگر جرأت نمی‌کنم چیزی بگویم…

16:58 جمعه، 24 دسامبر 21

یادم بنداز
دفعه‌ی آینده که داشتم زخم‌هام رو می‌لیسیدم
با تو
چشم‌توچشم نشم…

(چون نه به تو کمک می‌کنه،
نه به من؛
نه به تصویر من برای تو،
نه به ایگوی من جلوی تو.)

یادم بنداز
دفعه‌ی آینده
جز «:)» معروفم، چیزی بهت نشون ندم.
چون چشمات،
چشمات،
چشمات،
چشمات،
می‌تونن دست به دست دستات و زبونت بدن
و خیلی راحت و گذرا،
بدون چشم‌توچشم‌شدن،
له کنن و رد بشن…

منو،
با این‌که خیلی وقته خوابی،
و نیازی به شب‌بخیرهام نداری،
یادت هست؟

01:47 چهار شنبه، 22 دسامبر 21

تو می‌خوابی و من
هر بار
هزاران بار
هزاران هزار بار
یادم می‌آید
که
وقتی تو خوابی
دیگر
من
باید
خودم خودم را بخوابانم.

وقتی بی‌داری،
راستش
چندان متفاوت نیست؛
منتهی
حداقل
حسرتِ نشنیدنِ «شب‌بخیر»
غم را
تدریجی و با لذت و کندی مضاعف
به چهره‌م
نمی‌مالاند.

تو می‌خوابی و من
قرن‌ها و شهرها دورتر
به صدای خنده‌های‌ت گوش می‌کنم در مغزم.
شب را
شاید نتوانیم بخیر کنیم الزاماً با یک حرف؛
صدای خنده‌هایت را،
ولی،
می‌توانیم تا صبح بپژواکیم
در سرم،
رگ‌هایم،
و هر فشار قلبم.

یادت
هست؟

20:02 پنجشنبه، 2 دسامبر 21

یک روز بالاخره تمام می‌شود…

تمام دیوانگی‌های من از نبودن‌های تو،
و تمام نبودن‌های تو از دیوانگی‌های من…

مرغ، تخم‌مرغ، و تمام چرخه‌هایی که نبودن‌‍ت را باید طی کنم برایشان را،
یک به یک،
سر به سر،
طی می‌کنم.
تا شاید…

شاید یک روز بالاخره…
شاید یک شب بالاخره…
شاید بالاخره…
همین نزدیکی…

بیداری هنوز؟

09:09 سه شنبه، 23 نوامبر 21

تنها وظیفه من این بود که
نگذارم
هیچ‌کس
مطلقاً هیچ‌کس
جز خودت
تو را پایین بکشد.

من سرباز وفاداری بودم.

03:45 دوشنبه، 1 نوامبر 21

برای بار هفتاد و نهم،
تکرار
می‌کنم
که
به پیر
به پیغمبر
من
هرگز
خوکِ خوبی نبوده‌م.
نه چندان فربه، نه چندان عاشقِ لجن‌زار.

لطفاً اگر با من بِیکِن برای صبحانه درست کردید،
به عریانی و خلوص‌م نخندید!
ممنون. : )

امضا:
من در تمام شب‌هایی که – با این‌که تو اسماً «بودی» – جنده‌وار زیر پل هورمون‌هایم را حراج کردم؛ تا تو منزّه و سربلند، اعتقادات سلیقه‌ای‌ات را بغل کنی و بخوابی.
(شب تو و همه‌ی سایر مدل‌های سلف‌رایشِس‌ات به‌خیر.)

04:01 یکشنبه، 31 اکتبر 21

آجر، آجر؛
دیوار، دیوار؛
با لب‌خند، کمی پنهان‌تر می‌شوم.

تو فکر کن من‌باب حریم‌ست،
اما در عمل، هدف‌م این‌ست که روی‌شان یادگاری بنویسم و برای خودم تابلوهای ایست و مطلقاً ممنوع نصب کنم،
که یادم بماند
کجاها و چه شد که سرم به شیشه‌های ندیده خورد، وقتی برای خودم شاد و خرسند قدم می‌زدم…

دیوار، دیوار؛
آجر، آجر؛
حجم هوای این اتاق، این خانه، کم می‌شود و من،
من…
من…
… می‌ترسم صدچندان، وقتی نفس‌م بند می‌آید دیگر و صدای جیغ‌های‌‍م، موقع فرار، توی گوش خودم پژواک می‌شود، عزیزم.

22:27 شنبه، 30 اکتبر 21

و شب،
همه که رفتند،
باز
به نبودنت
عادت…

17:40 جمعه، 29 اکتبر 21

دیر آمدی
و باز
من
جنده‌ی دوره‌گرد شدم.

Aidin,
somehow,
is a real legal guy, a regular guy;
and nothing more, and nothing less.

©2004 - 2021 blog.horm.org