آرشیو برای بخش : که با تو

00:27 جمعه، 24 دسامبر 21

بعد از تو
بارها
من
مُردم.

این روزها
زامبی مردم‌داری هستم که مدام
لب‌خند می‌زنم
تا کسی نفهمد
من
هنوز گوشه‌ای از تو را
در قلبم
نگه‌داشته‌م…

20:02 پنجشنبه، 2 دسامبر 21

یک روز بالاخره تمام می‌شود…

تمام دیوانگی‌های من از نبودن‌های تو،
و تمام نبودن‌های تو از دیوانگی‌های من…

مرغ، تخم‌مرغ، و تمام چرخه‌هایی که نبودن‌‍ت را باید طی کنم برایشان را،
یک به یک،
سر به سر،
طی می‌کنم.
تا شاید…

شاید یک روز بالاخره…
شاید یک شب بالاخره…
شاید بالاخره…
همین نزدیکی…

بیداری هنوز؟

19:40 پنجشنبه، 21 اکتبر 21

با این‌که اعترافِ این‌که «توهّم»ست، می‌تواند بیش‌تر از من، بترساندت؛
بیا ببین،
شاید،
گاهی،
همه‌ی توهّم‌ها هم آن‌قدر بد نیستند…
• مثل نوشتن، که توهّمِ گفتن‌‍ست در واقع. (و مغز، گاهی احمق می‌شود و فرض می‌کند چون از حافظه‌ی فرّار خالی شده آن موضوع، حتماً به مقصد موعود هم رسیده.)
• مثل ذوق‌های لحظه‌ای که می‌کنم، و توهّمِ این‌که داریم به‌جاهای خوبی نزدیک می‌شویم؛ و «تازه اوّلشه».
• مثل همین بودنِ نصفه‌نیمه‌ی تو، و توهّمِ این‌که من هرگز تن‌ها نبوده، نیستم، و نخواهم بود…

شاید،
گاهی،
باید به سیستم‌های دفاعی مغز (ولو در راستای مغلوب‌کردنِ موقتِ خودش)، مثل همان دروغِ مهربانِ «فِیک ایت، تیل یو مِیک ایت» اعتماد کرد.

شاید،
گاهی،
آن‌که حاضرست بدون درخواست/تعلّل/چشم‌داشت برای دفاع از تو حتی بر علیه خودش اقدام کند، قابل‌اعتمادترین باشد؛ عزیزترینم.

14:32 شنبه، 21 آگوست 21

ساعت پنج عصر یک روز پاییزی،
قرار بود بیایی و با هم برویم
خیلی دور، خیلی خیلی دور.

ساعت پنج شد،
من در ایستگاه بودم و دود و سوت و تشویش؛ و نگاه منطقی، سرد، خسته، و بی‌رمقِ لوکوموتیوران.

نیامدی،
من طاقتِ ماندن نداشتم دیگر،
آن‌هم بازماندن در جایی که تویِ نیامده درش سرشار بودی و من،
نمی‌خواستم حتی بپرسم چه شد که من را…
(قطعاً حداقل‌ش این بوده که YOLOی تو با من، جدیّت‌شان قرن‌های نوری فاصله داشته.)

نیامدی و من،
رفتم.
تمام طول مسیر به ناکجاآباد، صورتم را به شیشه‌ی یخِ کابینِ خسته‌ی کوپه‌ام/کوپه‌مان چسبانده بودم.
من،
تمام آب‌های بین سلول‌های صورتم را یا به بخار یا به یخ داشتم می‌دادم — باید یادم می‌ماند. که تو، آدمِ نیامدن بودی؛ یا حداقل به‌اندازه‌ی من مصمّم نبودی. به‌اندازه‌ی من فارغ نبودی. هنوز. هرگز. هنوز و هرگز.

نیامدی و من،
قرن‌ها طول می‌کِشَد تا تو را ته‌نشین کنم.
یادم می‌ماند اما،
همیشه، اگر گذری بود، وعده‌گاهم کماکان ایستگاه قطار باشد — من از ماندنی‌ها بدجور سیرم، عزیزم.

شب‌ت،
حتی در ثبات‌‍ت و ترس‌هایت،
وقتی من حتی قطره‌ای لالایی هم دیگر ندارم در گلویم،
بخیر.

11:46 سه شنبه، 17 آگوست 21

ببین، کینگ‌دامِ من اینجوریه که
با هر exhumationی، عزیزم،
یکی دیگه می‌میره که بره توی قبره، که خالی نمونه.

حالا،
اونی که باید بمیره، داره هی عُق می‌زنه فقط؛
و من هم دستم نمی‌ره حتی بهش کمی آبلیمو بدم.
من،
صرفاً با بُهت و ترس دستام رو روی شمع گرفته‌م و فقط زیرلب می‌گم
«من دیگه هرگز هرگز هرگز از اون پادشاه‌ها نیستم که هر جمعه رو رسماً هالووین کنم و هر هالووین سهواً دلقک بشم!»

من،
شاید
اصلاً
قراره اون‌قدر تو بُهت همین‌جا ثابت و ساکن بمونم که تمام گِل‌های دست‌هام زیر آفتاب خشک بشه و بریزه. بعد، دست‌هام دراز و درازتر بشن و در خاک ریشه کنن. بعد من بشم مجسمه‌ی اون پادشاه‌ای که با یه لب‌خند ابدی، چشماش رو خیلی آروم بسته بود و وصیّت کرده بود، به‌جای دفن کردن، بسوزوننش.

(بیا دست بزن ببین پیشونیم داغه، نه؟)

21:50 یکشنبه، 15 آگوست 21

ترس‌های‌‍م را،
لالایی می‌گویم برای‌شان،
برای تک‌تک‌شان،
که بی‌دغدغه بخوابند تا فردا…

(نگفتمت…؟
آدم‌ها از ترس‌های‌شان فرار می‌کنند،
آدم‌ها از تنهایی‌های‌شان می‌ترسند،
آدم‌ها با دروغ‌های‌شان تنها تنهاتر می‌شوند،
آدم‌ها در حین فرار همیشه دروغ می‌گویند… همیشه…)

ترس‌های‌‍م را،
در آغوش‌م می‌گیرم و می‌خوابانم.
فردا،
شاید،
از ترس تو،
همه‌شان فرار…

فردا،
شاید،
از تو…

Aidin,
somehow,
is a real legal guy, a regular guy;
and nothing more, and nothing less.

©2004 - 2021 blog.horm.org