آرشیو برای بخش : فردای روزهای برفی

12:10 یکشنبه، 22 آگوست 21

تو،
لعنتی جان،
فرض را قاطعانه بر این بگذار که اینجا،
حتی تابستان‌هایش هم برف می‌بارد…

صدای من؟
صدای من؟
صدای من؟
من لب‌های‌‍م را خیلی‌وقت‌ست که دیگر ارزان، تر نمی‌کنم، عزیزم.

صدای تو،
صدای تو،
صدای تو…
صدای تو لعنتی جان،
خیلی‌وقت‌ست یاد من رفته. نگفته بودم؟ نشنیدی؟ یادت رفت که یادم رفته؟

بی‌داری‌های‌‍م را این‌بار،
فقط به خودم هدیه می‌دهم.
تویی که نبودن‌‍ت دیفالت تنظیمات کارخانه شده، هرگز نخواهی توانست جلوی باریدن برف را
در اتاق من
بگیری.
باور کن.

14:32 شنبه، 21 آگوست 21

ساعت پنج عصر یک روز پاییزی،
قرار بود بیایی و با هم برویم
خیلی دور، خیلی خیلی دور.

ساعت پنج شد،
من در ایستگاه بودم و دود و سوت و تشویش؛ و نگاه منطقی، سرد، خسته، و بی‌رمقِ لوکوموتیوران.

نیامدی،
من طاقتِ ماندن نداشتم دیگر،
آن‌هم بازماندن در جایی که تویِ نیامده درش سرشار بودی و من،
نمی‌خواستم حتی بپرسم چه شد که من را…
(قطعاً حداقل‌ش این بوده که YOLOی تو با من، جدیّت‌شان قرن‌های نوری فاصله داشته.)

نیامدی و من،
رفتم.
تمام طول مسیر به ناکجاآباد، صورتم را به شیشه‌ی یخِ کابینِ خسته‌ی کوپه‌ام/کوپه‌مان چسبانده بودم.
من،
تمام آب‌های بین سلول‌های صورتم را یا به بخار یا به یخ داشتم می‌دادم — باید یادم می‌ماند. که تو، آدمِ نیامدن بودی؛ یا حداقل به‌اندازه‌ی من مصمّم نبودی. به‌اندازه‌ی من فارغ نبودی. هنوز. هرگز. هنوز و هرگز.

نیامدی و من،
قرن‌ها طول می‌کِشَد تا تو را ته‌نشین کنم.
یادم می‌ماند اما،
همیشه، اگر گذری بود، وعده‌گاهم کماکان ایستگاه قطار باشد — من از ماندنی‌ها بدجور سیرم، عزیزم.

شب‌ت،
حتی در ثبات‌‍ت و ترس‌هایت،
وقتی من حتی قطره‌ای لالایی هم دیگر ندارم در گلویم،
بخیر.

11:46 سه شنبه، 17 آگوست 21

ببین، کینگ‌دامِ من اینجوریه که
با هر exhumationی، عزیزم،
یکی دیگه می‌میره که بره توی قبره، که خالی نمونه.

حالا،
اونی که باید بمیره، داره هی عُق می‌زنه فقط؛
و من هم دستم نمی‌ره حتی بهش کمی آبلیمو بدم.
من،
صرفاً با بُهت و ترس دستام رو روی شمع گرفته‌م و فقط زیرلب می‌گم
«من دیگه هرگز هرگز هرگز از اون پادشاه‌ها نیستم که هر جمعه رو رسماً هالووین کنم و هر هالووین سهواً دلقک بشم!»

من،
شاید
اصلاً
قراره اون‌قدر تو بُهت همین‌جا ثابت و ساکن بمونم که تمام گِل‌های دست‌هام زیر آفتاب خشک بشه و بریزه. بعد، دست‌هام دراز و درازتر بشن و در خاک ریشه کنن. بعد من بشم مجسمه‌ی اون پادشاه‌ای که با یه لب‌خند ابدی، چشماش رو خیلی آروم بسته بود و وصیّت کرده بود، به‌جای دفن کردن، بسوزوننش.

(بیا دست بزن ببین پیشونیم داغه، نه؟)

21:50 یکشنبه، 15 آگوست 21

ترس‌های‌‍م را،
لالایی می‌گویم برای‌شان،
برای تک‌تک‌شان،
که بی‌دغدغه بخوابند تا فردا…

(نگفتمت…؟
آدم‌ها از ترس‌های‌شان فرار می‌کنند،
آدم‌ها از تنهایی‌های‌شان می‌ترسند،
آدم‌ها با دروغ‌های‌شان تنها تنهاتر می‌شوند،
آدم‌ها در حین فرار همیشه دروغ می‌گویند… همیشه…)

ترس‌های‌‍م را،
در آغوش‌م می‌گیرم و می‌خوابانم.
فردا،
شاید،
از ترس تو،
همه‌شان فرار…

فردا،
شاید،
از تو…

21:05 پنجشنبه، 1 جولای 21

یادم بنداز،
این‌بار
عامدانه نترسم…

(حتی/وقتی
صدای پای زنده بودن‌م
نمی‌گذارد یک دلِ سیر بخوابم.)

یادم بنداز،
این‌بار
وقتی خوابیدی فرض را بر این بگذارم که شب‌ت حسابی بخیر شده‌است بالقوه…

21:20 چهار شنبه، 23 ژوئن 21

گاهی،
گاهی،
گاهی،
همه‌ی افسوس‌های‌مان از گذشته به take for granted کردن‌های ناشیانه‌مان برمی‌گردد…

گاهی،
گاهی،
گاهی،
همه دغدغه‌های‌مان در حال به take for granted شدن‌های ناآگاهانه‌مان برمی‌گردد…

گاهی،
گاهی،
گاهی،
همه‌ی ترس‌های‌مان از آینده به take for granted بودن‌های نامستحقانه‌مان برمی‌گردد…

می‌بینی؟
آن‌قدر در غار خودم فرو می‌روم که این روزها حتی تصوّر صدای شب‌بخیر شنیدن هم می‌ترساندم…

حس می‌کنی؟
در کوچه باد می‌آید…

می‌شنوی؟
صدای فروریختن دیواره‌ی مغزم… سلول‌های مُرده؛ سلول‌های نو… من از هر بار مُردن‌، کرمپ‌های تلخ‌‌ش یادم هست…

تو می‌خوابی و من
باز سال‌ها خیره می‌مانم
به همه‌ی چیزهایی که شاید هرگز در من تمام نشود اما؛
من گاهی،
گاهی،
گاهی،
بدجور عاشق سرمای سنگ گرانیت می‌شوم، در پاییز…
چه از رو، چه از زیر.
من شاید گاهی تا حد غیرقابل‌تحمل‌ای داغ باشم، ولی
شب‌های سرد بخیر…

22:30 شنبه، 19 ژوئن 21

و ردپایی
از تو
همه‌جا
هرجا
سال‌ها

و رد پایی از من،
همه‌جا
هرجا
سال‌ها

من،
دریاچه را هم باید در چمدان جا بدهم، آخر، آیا؟

من،
گیج و پر از فحش‌های رکیک و تباه‌گونه،
دلم می‌خواهد ببندم به ناف همه‌ی خوش‌شانس‌ترهای احمق و مغرور و خودمدبّربین‌ای که نسخه پیچیدند که ما لذت بیدار شدن و دیدن برف پنجره را، ساده، و «باید»، در انتهای لیست اولویت‌های‌مان قرار بدهیم.

من،
سال‌هاست

من،
قبل از خواب،
دقیقاً چه حجمی از درون‌‍م را باید استخراج کنم، بالا بیارم، و بندازم دور که باورم بشود، که باورت بشود، که من
سال‌هاست که مُرده‌ام.
(و تو هنوز داری استدلال می‌کنی.)

من،
و جنازه‌م،
از کف دریاچه به تمام مرغ‌های مهاجر درود می‌فرستیم
و برای‌‌شان پرواز خوش و سرشار از موفقیت‌ای را
صمیمانه آرزومندیم.

02:49 دوشنبه، 31 می 21

عامدانه که سکوت اختیار می‌کنم،
خودم راحت‌ترم — بعد از همه‌ی این سال‌ها، به‌خوبی می‌دانم جمله‌ی آخر را اگر تو نگویی، [به خودت و غرور نازک‌‍ت] می‌بازی؛ و در عوض، یواشکی و خیلی عادی و طبیعی و غیرملموس، به توبره‌ی بار گناهان مستکبرانه‌ی من، توسط یک بک‌گراند پروسس، افزوده می‌شود.

عامدانه که می‌بازم،
برایم لبخندهای‌‍ مصنوعی‌‍ت دیگر مهم نیست.
مخصوصاً وقتی چشایی‌ات ضعیف شده و مزه‌ی بُردهای ساختگی را دیگر تشخیص نمی‌دهی. و بردت را با تمام پویش‌های فرهیخته‌سالارانه‌ی کلیشه‌وار و جنبش‌های صورتی بی‌رونق، قسمت می‌کنی تا همه‌ی ابعادت با هم هورا بکشند. و من در جایی بدون ذکر نام زیر پاهای رقاصه‌های دوره‌گرد اطراف‌‍ت باز له بشوم و باز بی‌نام، کوزه‌ی حاوی خاکسترم را در اقیانوس دفن کنند.

عامدانه که در آب،
در خواب،
باز غرق می‌شوم،
می‌دانم،
می‌دانم،
می‌دانم،
دیگر لازم نیست نگران سایه‌ها و ترس‌ها و زن‌بودنِ تو باشم.
… تو،
و سایه‌ها
و ترس‌هایت،
ادامه خواهید داد
و من،
من به‌خودم بیش‌تر اجازه می‌دهم پای درددل‌های ریچارد بنشینم؛ در امتداد دریاچه خیره بشوم؛ و یادم بماند که من، قرن‌هاست که دیگر نه به خودم قول‌‍ی داده‌ام، نه عهدی بسته‌ام، نه حتی زیر باران، به شوق رقصیدن در تاریکی، دویده‌ام…

07:16 جمعه، 21 می 21

پوف، پوف، پوف، …
[صدای مغزم بود. باز.]

راستش،
گاهی باید مکرّر یاد خودم بیاندازم که
دنیا جای بدی نیست، مادامی که خورشید هرروز صبح بدون صدا، بدون انتظار، بدون دغدغه، بدون شکوه، بدون القای عذاب‌وجدان و گناه، بدون چشم‌داشت، راحت و بی‌دردسر می‌تابد.
(به‌عنوان کاربر، از این سرویس رایگان و بدون تبلیغات یا دزدی اطلاعات و حریم شخصی باید سپاسگزار باشیم.)

من چشم‌های‌‍م را می‌بندم و با سرانگشت‌های‌‍م لب‌خندهای‌‍م به‌روی ماهِ خورشید را لمس می‌کنم. این‌جا اول صبح است و من، چندوقتی است فعّالانه، فاعلانه، و با ظرافت و دقت، تمام صداهای مزاحم را ساکت کرده‌ام – یک به یک.
ببین می‌شود با چشم‌های کاملاً باز به صبح‌بخیرهای پرنده‌های بی‌دغدغه‌ی دریاچه عمیقاً گوش کرد و یک فیلتر کلفت از کلیّه‌ی ناخواستنی‌های شناور روزانه در حوالی گوش و مغز، به بیضه‌ها زد!

صبح‌بخیر…
من هنوز هستم. ..)
کمی مجرّب‌تر، آرام‌تر، و انتخاب‌گراتر.
تو خوبی؟ (..؟)

05:39 سه شنبه، 18 می 21

نترس.

Aidin,
somehow,
is a real legal guy, a regular guy;
and nothing more, and nothing less.

©2004 - 2021 blog.horm.org