آرشیو برای بخش : در عمق

16:24 شنبه، 15 ژانویه 22

دروغ‌های نازنینی
که
به
خودم می‌گویم،
با این‌که شیرین‌ند؛
اما [شنیدن‌‍شان] برای گلویم ابداً خوب نیست.

00:58 سه شنبه، 11 ژانویه 22

کاش واقعاً می‌دانستی
که خیلی از واژه‌ها
همه‌ی این مدت
هووی تو بوده‌اند.

کاش واقعاً می‌دانستم
که من
همه‌ی آن واژه‌ها را
بعد از تو، بهتر شناختم.

کاش واقعاً
«فروپاشی»
این‌قدر جنده نبود.

10:04 پنجشنبه، 23 دسامبر 21

تمام حباب‌های کوچک و بزرگ
در مغزم
در قلبم
در شبکیه چشمم،
حتی لای گلبول‌های کوچک قرمز،
همه باید بترکند؛
تا تو یادت بیافتد
که من یادم می‌افتد
که با چه ذوقی همه‌ی این‌ها را، دانه‌دانه، ذره‌ذره، باد کردیم
و آخرش
تو
[خندیدی و]
نیامدی

شبِ همه‌ی حباب‌های بی‌گناه هم
بخیر.

20:02 پنجشنبه، 2 دسامبر 21

یک روز بالاخره تمام می‌شود…

تمام دیوانگی‌های من از نبودن‌های تو،
و تمام نبودن‌های تو از دیوانگی‌های من…

مرغ، تخم‌مرغ، و تمام چرخه‌هایی که نبودن‌‍ت را باید طی کنم برایشان را،
یک به یک،
سر به سر،
طی می‌کنم.
تا شاید…

شاید یک روز بالاخره…
شاید یک شب بالاخره…
شاید بالاخره…
همین نزدیکی…

بیداری هنوز؟

22:12 دوشنبه، 13 سپتامبر 21

همیشه
همیشه
همیشه
هر بار که در جمعی – که همه می‌رقصند – می‌رقصم،
فردایش عین سگ پشیمان می‌شوم.
بی برو برگرد.

اما
اخیراً
تنها که می‌رقصم،
حالم با خودم، خیلی خوب‌ست.

نمی‌دانم مقصر صرفاً ردپاهای لجنی نفرات قبلی روی باتلاق‌های مسموم‌ست؛ یا نه، مشکل از من‌ست که هرچه‌قدر هم به ریتم و تمپو عنایت داشته باشم، تهش به‌خاطر حتی اندکی انحنا از نُرم بازخواست می‌شوم.

پلی‌لیست آپ‌بیت‌م،
که نه می‌خندد و نه می‌ترسد،
بهترین دوستِ صمیمی و بی‌قضاوت این روزهای من شده‌است.
من
ساعت‌ها با او می‌رقصم.

من
با بهترین دوستم،
خیلی ساده‌تر، بی‌ترس‌تر، و بی‌دغدغه‌تر،
خودِ خودِ خودم هستم،
حتی و مخصوصاً
وقتی
می‌رقصم.

05:10 یکشنبه، 29 آگوست 21

ناخن‌های تیز تو،
ناخن‌های تیز تو،

من هیچ وقت نفهمیدم و نخواستم بفهمم، که عمدی بوده همه زخم‌های روی پوستم از ناخن‌هایت یا نه.

شرط احتیاط ولی این‌ست که
وقتی ۴ صبح از خواب می‌پرم،
شروع به جمع‌کردن خودم و وسایلم بکنم.

ناخن‌هایت،
راستی،
چرا «توی» مغزم نرفتند لااقل؟

02:03 چهار شنبه، 25 آگوست 21

تا ده سال پیش،
هر دو سه ماه یه‌بار خواب می‌دیدم یهو وسط شهر عریانم.
و اون‌قدر این ترس‌ش توی وجودم رفته بود که تا سال‌ها یه دست لباس و شلوار اضافه پشت ماشین داشتم.

الان فهمیدم تعبیرش این بوده که
من
در بدترین جاهای ممکن
جلوی بدترین آدم‌های ممکن
نیمه‌ی لخت خودم رو
نشون داده بودم.

همین.
همین.
همین.
(حالا تو چشم بذار، من ناخن‌گیر رو با یه شاخه گل رز می‌ذارم روی میز؛ و بعد خودم قرن‌ها دور می‌شم. و توی همه راه، موقع دویدن، دعا می‌کنم سرعت دویدن من از سرعت رشد ناخن‌های تو بیشتر باشه. توی لعنتی. توی تعریف واضح و عینیِ «لعنتی»، که حتی به‌اندازه‌ی یک بلاک از منهتن هم تلاش نکردی، حتی به روی خودت نیاری. صمیمانه تبریک. شب‌بخیر.)

16:02 یکشنبه، 4 جولای 21

بعد از فوران،
ذوب که می‌شود آتش‌فشان،
لاک‌پشت‌ها به لاک‌شان می‌روند؛
حلزون‌ها جمع،
جوجه‌تیغی‌ها بسته،
حتی گرگ‌ها هم قایم می‌شوند…

… و من،
آن‌قدر می‌دوم و می‌دوم
که فقط «شیرجه» می‌تواند آرام‌م کند؛
محکم، ناگهانی، به‌قصد غرق، غرق، غرق؛
و یخ، یخ، یخ، یخ زدن و یخ کردن و یخ شدن بعدش…

شیرجه،
شیرجه،
شیرجه،
در ذهن دریچه‌ی چشمانت،
در دریچه‌ی ذهن چشمانت،
در دریچه‌ی چشمان ذهنت…

من،
از خیلی ارتفاع‌ها پریده‌م و این‌بار
به جای پریدن دوباره،
خشک‌م می‌زند و
زل می‌زنم به دریاچه
تا ذوب بشم
راحت…

شب‌های چشمانت، هر جا هست، بخیر…
می‌دانی،
می‌دانم،
باید بدانی،
می‌دانی که می‌دانم که باید بدانی که
آخرش
شاید که باد…

04:03 جمعه، 28 می 21

۱۲۰ بار باید بنویسم:
«نه سالی مقصر است، نه تانیا…»
بعد به‌حکم اجتماعی و غیرآنرمال‌بودن، هم‌چنان جواب سگ‌ای که از سر و کول‌م بالا می‌رود و گردن‌‍م را لیس می‌زند، با مهربانی بدهم و نوازش‌‍ش کنم.

بعد آن‌قدر مغزم را پُر و سرم را شلوغ کنم که هر حرفی را سه بار لازم بشود بشنوم؛ و آخرش، در اوج آشفتگی افکارم، سگه هم بشاشد به در و دیوار جمجمه‌ام، از داخل.

خیر و شر به‌کنار،
من،
شب را…

22:28 شنبه، 1 می 21

مغزم را
بگیر
و
ببر…

Aidin,
somehow,
is a real legal guy, a regular guy;
and nothing more, and nothing less.

©2004 - 2021 blog.horm.org