آرشیو برای بخش : در عمق

16:44 شنبه، 15 فوریه 20

داستان‌هایی که در آن
من تنها یک ناظر هیجان‌زده و مشتاق و بسیار پی‌گیر هستم
و با ذوق سؤال‌های درست در زمان‌های درست می‌پرسم…

داستان‌هایی که در آن
ناخودآگاهِ من، کاملاً مستقل و با قدرتِ زیرپوستیِ کامل انتخاب می‌کند که من
چه‌طور به‌طور طبیعی و عمدتاً مفعولانه، دوست داشته بشوم…

داستان‌هایی که در آن
من مثلبه‌عنوان یک برده‌ی فیزیکی،
مدام جابجا می‌شوم و هرگز نمی‌فهمم کِی تمام می‌شود…


داستان‌هایی که در آن
من با ریشه‌یابیِ ترس‌ها و آفت‌زدایی‌شان با عناصر خلاقیت و خودرضایت‌مندی
سعی می‌کنم خوشحالی واقعی را، ولو برای لحظاتی، باز تجربه کنم…

داستان‌هایی که در آن
من واقعیت را حسابی درهم‌تنیده می‌کنم و
وقتی برمی‌گردم، خیال‌م راحت‌ست که حداقل آن‌جا حسابی به اوج رسیده‌ام…

داستان‌هایی که در آن
خودآگاهِ من با خیالِ راحت پرواز می‌کند…
داستان‌های پروازی،
پروازهای داستانی،
داستان‌های واقعی،
پروازهای واقعی…

01:56 جمعه، 7 فوریه 20

باز هم می‌گویم،
ننوشتن گاهی قدرت‌ش بیشتر است. سدّی که رخنه درش نباشد، با شدت بیشتری می‌تواند منفجر بشود، سیلی بشود، و رود خروشان جدیدی بسازد بر خشکی‌هایی که دست نیافته می‌نماییده‌اند.

سگی هم که می‌نویسد، گاز نمی‌گیرد.

و اصلاً همین نوشتن، به مثابه زیبایی‌آفرینی با فریادهای رمزگذاری‌‌شده، است که باعث می‌شود تلاش‌م برای بقا را دوست داشته باشم.

نمی‌دانم این روزها، در دنیای تو، چندشنبه‌ست؛ اما در دنیای مغز گم‌گشته‌ی من، هنوز پاهایم از برف‌های سرِ میرداماد خیس‌ند…

من،
راستش صراحتاً گاهی
تمام شب را در امتداد تاریکی‌های شلوغ میرداماد با بوی کریس‌دی‌برگ سپری می‌کنم.
بعد
خودم را باز کنج یکی از همان پرایدهای خطیِ گرم جا می‌دهم،
و تا مقصد می‌خوابم.

من
گاهی مقصدم را گم می‌کنم. (خاصیّت غربت‌نشینی و نداشتین خانه‌ی ثابت است، شاید.)
بعد
روزها طول می‌کشد تا باز خودم را پیدا کنم و به نزدیک‌ترین حبل‌المتینِ معقول و موجه‌بودن (فرار از نادیوانگی) چنگ بزنم و در صراط‌المستقیم راه بیافتم باز.

من
گاهی از خون‌ریزی‌های درونی‌ام از خواب می‌پرم، تخت را بررسی می‌کنم که خشک است، و باز عریان‌تر و زخمی‌تر از قبل می‌خوابم.
بعد
هفته‌ها و ماه‌ها طول می‌کشد تا یادم بیافتد باز،
که برخی زخم‌ها، خوب نشدن‌شان حکمت‌ای است برای فراموش نکردن تمام چیزهایی که نمی‌کُشند، و فقط کمی آرام‌تر و سنگین‌تر می‌کنند.

می‌توانم به همه لب‌خندهای دروغین‌م را تحویل بدهم و خاکستری باشم،
می‌توانم به خودم لب‌خندهای دروغین‌م را تحویل بدهم و آبی تیره باشم،
می‌توانم نخندم و سرزنش بشوم که حتی همین هم که باز از حداقل «دوست»هایم، حداقل انتظارات را دارم، زیاد است؛ و قهوه‌ای سوخته باشم،
و یا
می‌توانم فقط در سکوت چشم‌های‌م را روی دریاچه بپرانم، تا تا خودِ اقیانوس بی‌صدا با باد بلرزند و تمام نرفته‌ها را راه بکشند… و سفید، و سپید، و کاملاً عاری از عظمتِ تمِ تمام رنگ‌ها، بی هیچ بیداری‌ای، چنان یک قو غوطه‌ور شوم در دروازه‌های خیال‌های ذهن سبک‌م.

06:46 جمعه، 10 ژانویه 20

قرار بود یک قدم جلوتر از خاطره‌ها،
و یک قدم عقب‌تر از ترس‌ها،
ی‌مان
حرکت کنم… که دست‌م لغزید و خواب‌م برد و به این زودی‌ها بی‌دار نشدم.

باز در سرم برف می‌بارد.
باز تو بدون چتر در سرم قدم می‌زنی، و سردت می‌شود؛ و گله می‌کنی.
باز من از باریدن خودم شرمنده می‌شوم.
باز گرگ‌های توی سرم زوزه می‌کشند و فرار می‌کنند.
باز من، خودم را، به زمستان‌‍ی خیلی خیلی خیلی دورتر تبعید می‌کنم…

تو می‌خوابی و من،
سعی می‌کنم بخوابم ولی تمام اضطراب‌ها از دو طرف گلویم بالا می‌روند.

تو می‌خوابی و من،
باز آواره‌ی همه‌ی کوچه‌های بی‌هویت و غم‌زده‌ی تاریک شهر می‌شوم و تا صبح پرسه می‌زنم… همه‌ی ولگردهای بی‌خانمان من را می‌شناسند؛ به نام ولگردِ شیک‌پوش!

تو می‌خوابی و من،
باز در تمام حفره‌هایی که در طول روز پنهان می‌کنم ازت، مکیده می‌شوم. و تمام تلاش‌م را می‌کنم که وقتی تو بیداری بشوی، اثری از من و حفره‌ها باقی نمانده باشد.
فقط زوزه‌ها و نعره‌ها…
امان از زوزه‌ها و نعره‌ها…
… که در عمق سکوت، تمام شب مرا بیدار نگاه می‌دارند.

شب‌بخیر بانوی آرام‌خفته.
سلام من را به خواب‌های عمیق برسان.

02:35 یکشنبه، 15 دسامبر 19

تنها؛
تنهای تنها.
تنهای لُخت…
تن‌های لُخت…
تن‌های لَخت…
تن‌های تنها…
تن‌های تنهای تنها.

دست‌تنها.
دستِ تن‌ها…
تن‌های دست‌دار…
تن‌های بی‌دست…
تن‌های بی‌دوست…
تنهای بی‌دوست…
تنها دوست…
تنها‌دوست.

تنها در خانه؛
تن‌ها در خانه…
تن‌ها در تهِ خانه…
تنها در ِ خانه…
تنها در در خانه…
درِ ِ تنهای‌ خانه…
در ِ تنهاخانه…
در ِ تنهای تنهاخانه…
تنها در ِ تنهای تنهاخانه…
تنهاخانه‌ی تنها.

واژه‌هایی که به‌سان کودکان بی‌قید و بی‌دغدغه تنها وظیفه‌شان رقصیدن است… و نمی‌دانند فقط چند ده سال دیگر باقی‌مانده تا وظیفه‌شان تنها‌رقصیدن باشد.
تنها، رقصیدن در تاریکی.
تنهارقصیدن، در تاریکی.
تنها‌رقصیدن در ذهن.
تنها‌رقصیدن در عمقِ تن‌های تاریک‌ای که در تاریکی به عمقِ دوست‌داشتنِ تنهایی می‌رسند.
تنها‌دوست‌داشته‌شدن.
دوست‌داشتنِ تنها شدن.
دوستِ تنهایی شدن.
عاشق تن‌های واژه‌هایی که تنها هستند شدن.

واژه‌ها جنس دارند.
واژه‌ها در تنهاییِ خودشان شاید جنس‌شان را نفهمند؛ اما در تنهایی است که جنسِ واژه‌ها واضح می‌شود کاملاً.
مثلاً همین «ایده‌آلِ» خودمان. در اوجِ تنهایی‌ست که ذات پلیدش می‌زند بیرون. مخصوصاً وقتی به‌هم نسبت‌ش می‌دهیم. مخصوصاً وقتی تن‌های‌مان کاملاً تنها هستند و حتی کلاه‌های روان‌شناسی‌مان را هم از تن برمی‌کَنیم و لُختِ لُخت، لَختِ لَخت، فقط خودمان می‌مانیم در تخت و اتهام‌هامان. گلوله‌هایی که سوراخ نمی‌کنند، اما کبود می‌کنند. و گاهی کبودی از سوراخ‌شدن دردناک‌تر است. و کبودیِ نفهمیده‌شدن خیلی دردناک‌تر از فهمیده‌نشدن است.

واژه‌ها گاهی همدیگر را می‌خورند.
واژه‌ها گاهی بدتر از انسان‌ها در نطفه کَنیبالیست می‌شوند. در ریشه. در دهان. در مغز. در سلول. در نِرون. یا حتی، حتی، حتی تهِ حلق.
واژه‌ها گاهی بدجور جنبه‌ی تنهایی را ندارند. در تنهایی، در سلول‌های انفرادیِ خودشان، وحشی می‌شوند. بدونِ ارتقاءِ جنبه‌ی مناسب، قدرت‌شان زیاد می‌شود. بعد کوبنده می‌شوند و به‌کوبندگی خودشان بدجور می‌بالند.
واژه‌ها گاهی، سلول‌ها را می‌کُشند.

واژه‌های تنهایی که هنوز وحشی نشده‌اند را دور خودم جمع می‌کنم. کنار آتش می‌نشینیم. هُرم. گرم‌مان می‌کند. گرم می‌شویم.
گاهی تنهایی‌های دورهمی دوست‌داشتنی‌ترین نوع تنهایی است. دقیقاً همان‌قدری لُخت می‌شوی که راحت‌ی؛ با علم به‌این‌که ته‌ش هم تنها می‌رویم همه‌مان. اما شاید کمی گرم‌تر. کمی هُرم‌‍یده‌تر. کمی آرام‌تر.
کنار هُرم گاهی می‌رقصیم. رقصیدن دور آتش همان حکم شرعیِ رقصیدن در تاریکی را دارد — اگر کسی نبیند، و به قصد لذت نباشد، حرام نیست. و واژه‌ها گاهی بین بغض، و حلال و حرام، ترجیحاً هر دو را انتخاب می‌کنند؛ مبادا در حالت نیمه‌مایع، سنگ بشوند.

واژه‌های خوب، دست در دست هم می‌دهند و می‌آیند.
مثل آبشارهای بعد از برف.
مثل همه آبشارهایی که روزی بالاخره می‌ریزند.
مثل همه آبشارهایی که می‌دانند خدا هرگز آمدن‌شان را متهم نمی‌کند.
و حتی،
شاید،
لب‌خند هم بزند…

18:03 شنبه، 14 دسامبر 19

چاله،
چاله،
چاله،
چاه،
ساحل،
دریاچه،
ساحل،
اقیانوس

و من باز دستانم یخ می‌زند.
و من باز در مغز خودم فرو می‌ریزم.

21:31 دوشنبه، 2 دسامبر 19

گنجینه‌ی لغات مغزم چندان دست نخورده — می‌بینی که هنوز خوب می‌نویسیم؛ من و کودک پنج‌ساله‌ی درون.

گنجینه‌ی لغات گلویم ولی، بدجور آب رفته. بدجور کوچک شده. بدجور ترسیده و به یک مرغ دریایی مه‌آلود در ابرهای خاکستری بالای دریاچه بدل شده. فقط گاهی جیغ و سایر نود و پنج درصد مواقع سکوت. سکوت، سکوت، سکوت و آبی و خاکستری و کلاغ‌های سیاه.

گنجینه‌ی لغات چهره‌ام هم، صرفاً دارد عمیق‌تر می‌شود و در مقاطعی گودتر. آن‌قدر گود که وقتی روبرویم می‌نشینی و صدایم می‌زنی، صدایت در تمامِ همان گودیِ اعماقِ گنگ، گم می‌شود؛ به‌جای این‌که مثل قدیم پژواک بیافتد از گودالِ چالِ کم‌عمقِ گونه‌هایم.
عمیق مثل ابرهای دم صبح، که اغلبِ مردم عامّی، با همه‌ی فانتزی‌های شخصی و محرمانه‌ی مشابه‌شان، نه توجه‌ی به‌شان می‌کنند، نه نام دقیق‌شان را می‌دانند.
عمیق مثل صدای سرکوبانه فراموش‌شدن ترس‌هایم، وقتی محکم می‌کوبانماشان تا پایین بروند. و پایین‌تر. و خیلی پایین‌تر. (و به‌امید این‌که فنرشان بشکند و از کار بیافتند.)
عمیق مثل همه‌ی ترس‌های ماهی‌ها از ارتفاع آسمان و مرغ‌های ماهی‌خوار از عمق دریاچه.
عمیق مثل سیاهیِ همه‌ی شب‌هایی که بیش‌تر سپری می‌شوند تا به‌خیر.
عمیق مثل خودِ خودِ تو …
… و همه‌ی لابرینت‌های بیرون و درون‌ت.

سرفه‌هایم را به فال نیک می‌گیرم.
یادم می‌افتم که باید گاهی شاد هم بود. باید گاهی خیلی عادت‌ها را درید و «نه» گفتن‌ها را پذیرفت؛ و خودخواهانه خودخواه بود.

سوزش چشم‌هایم را به فال نیک می‌گیرم.
یادم می‌افتد که باید گاهی صبور بود. باید گاهی خیلی نادیدنی‌ها را ربود و نشده‌ها را، همان‌طوری که هستند، پذیرفت؛ و خالصانه خالص بود.

مرگ تدریجی سلول‌های مغزم را به فال نیک می‌گیرم.
یادم می‌افتد که باید گاهی شکرگزار بود. باید گاهی خیلی ناکاملی‌ها را زدود و نداشتن‌ها را پذیرفت؛ و فراموشکارانه فراموشکار بود.

اوّل‌ش،
وجود دریاچه، حضور ریچارد، سکوت من…

بعد،
حضور دریاچه، سکوت ریچارد، وجود من…

و نهایتاً،
سکوت دریاچه، وجود ریچارد، حضور من…

04:54 پنجشنبه، 31 اکتبر 19

… چون کسی دیگه صدام نمی‌کنه.

01:42 سه شنبه، 8 اکتبر 19

ترس‌هایت؛
ترس‌هایم…
ترس‌هایت از ترس‌هایم…
ترس‌هایم از ترس‌هایت از ترس‌هایم…
سستی دست‌هایم.

(… وقتی «شب‌بخیر» موردِ مصرف‌ش صرفاً برای خوابیدن می‌شود و نه آرامش.)

20:31 سه شنبه، 30 جولای 19

پرواز را
در ارتفاع بالای ۳۰ هزار پا یا زیر ۶ پا زیر زمین فقط دوست دارم.

کودک‌ای که توهم‌هایش را هوا می‌کند
و به سلاح‌های خودتخریبی در آینده‌اش می‌نگرد
در انتهای دریاچه رو به غروب اقیانوس زل زده است.

من با کرختی خاص خودم
در امتداد تاریکی دریاچه
به همه‌ی دروغ‌های‌‍ت می‌رقصم.

من
تمام تاریکی شب را
زودهنگام‌تر از آن‌چه تو فکر می‌کردی و خودم قرار گذاشته بودم
جشن می‌گیرم،
پرواز می‌کنم،
و نمایش تک‌نفره‌ی زیبا ای از همه‌ی آرامش‌ای که برای‌‍ت راجع به‌‍ش سال‌ها روضه خواندم
به عرصه می‌گذارم.
(نبودن یا بودن‌ت، هرگز بهانه‌ای برای کنسل کردن پروازهای من نخواهم بود.)

شب، روز، و همه‌ی برنامه‌های محقق نشده‌ات
بخیر.

02:43 چهار شنبه، 24 جولای 19

وقتی زخم‌های کسی را می‌بینیم:
• می‌توانیم ساکت باشیم و فقط نگاه‌مان را ببخشیم؛
• یا می‌توانیم هم‌دردی لسانی و اندامی کنیم و واژه، شانه، یا آغوش‌ای قرض بدهیم؛
• یا می‌توانیم چسب‌زخم‌ای بیاوریم و آرام بمالیم و آستین بالازده و رسماً دستی کاری کنیم؛

اما یادآوری و هم‌زدن و دست‌مالی‌کردن مجدّدِ زخم، بدون برنامه‌ی خاص‌ای در راستای حصول هرگونه پیشرفت‌ای، تنها یک تخلیه‌ی خودخواهانه‌ی شخصی است و بس.

قبل از نظر دادن راجع به زخم‌های دیگری باید حواس آدم باشد که:
• این یک انتخاب است.
• و آدم‌ها بابت انتخاب‌های‌شان مسئول‌ند. مخصوصاً در زمانی‌که گزینه‌ی «هیچ‌کدام» هم موجود بوده ولی گزینه‌ی دیگری انتخاب شده، دلایل و مسئولیتِ انتخاب باید تماماً به‌عهده گرفته شود.
• و ذاتاً حق طبیعی انسان‌هاست که نسبت به زخم‌های‌شان حس زخم‌خوردگی و دفاعی داشته باشند. و این شاخصِ عناد یا ناشنوایی نیست اگر دروازه‌های دیوارها روی هر کسی و هر پندی و هر نظری باز نشود.
• و گوینده باید حاضر به پرداخت عوارضی اتوبان از جیب مبارک شخصی باشد، اگر برای مقصدش ارزش و بهای زیادی قائل است.

نتیجتاً به‌صرف حس خوبِ انزال و تخلیه‌ی نظرات نباید انتظار داشت که مخاطب هم لذت برده یا ثناگو و ممدوح باشد. گاهی، بسته به زمان و شرایط و پوزیشن و مود و درک متقابل و امنیت خیال و آمادگی و غیره، لذت‌ها واقعاً و عمیقاً دوطرفه نیستند. و نهایتاً بی‌راه نیست اگر عجالتاً درخواست شود که اعانه‌ها و خیرات‌های شخصی را، لطفاً در صندوق صدقات یا چاه توالت محله خودتان بریزید و خودتان زحمتِ سیفون را هم بکشید.

آدمیّت شغل شریف‌ای است، آقا. خیلی شریف‌تر از پفیوزانه نایس‌بودن‌هایی که در تمام این سال‌ها و قضاوت‌ها و اتهام‌ها، به‌سادگی سوءبرداشت شده رایجاً.

آدمیّت به صدهزار قصّه می‌ارزد، آقا.

آدمیّت، گاهی آن‌قدر کمیاب می‌شود که آدم با سنگ‌های دور غارش ارتباطات احساسی برقرار می‌کند. بعد وقتی امنیت‌ش را صرفاً در کالبدِ چارچوب غارش مفهوماً در ناخودآگاه‌ش تثبیت می‌کند، از سمتِ جنده‌سوشال‌ها به درون‌گرایی و نارسیسیزم و غیره انگ خورده می‌شود.

بی‌خیال…

مهم این‌ست که
در پایان داستان خواهیم فهمید که
آدمیّت،
گاهی،
موهبتِ پرمنزلت‌ای است، آقا.

Aidin,
somehow,
is a real legal guy, a regular guy;
and nothing more, and nothing less.

©2004 - 2019 blog.horm.org