آرشیو برای بخش : در عمق

21:31 دوشنبه، 2 دسامبر 19

گنجینه‌ی لغات مغزم چندان دست نخورده — می‌بینی که هنوز خوب می‌نویسیم؛ من و کودک پنج‌ساله‌ی درون.

گنجینه‌ی لغات گلویم ولی، بدجور آب رفته. بدجور کوچک شده. بدجور ترسیده و به یک مرغ دریایی مه‌آلود در ابرهای خاکستری بالای دریاچه بدل شده. فقط گاهی جیغ و سایر نود و پنج درصد مواقع سکوت. سکوت، سکوت، سکوت و آبی و خاکستری و کلاغ‌های سیاه.

گنجینه‌ی لغات چهره‌ام هم، صرفاً دارد عمیق‌تر می‌شود و در مقاطعی گودتر. آن‌قدر گود که وقتی روبرویم می‌نشینی و صدایم می‌زنی، صدایت در تمامِ همان گودیِ اعماقِ گنگ، گم می‌شود؛ به‌جای این‌که مثل قدیم پژواک بیافتد از گودالِ چالِ کم‌عمقِ گونه‌هایم.
عمیق مثل ابرهای دم صبح، که اغلبِ مردم عامّی، با همه‌ی فانتزی‌های شخصی و محرمانه‌ی مشابه‌شان، نه توجه‌ی به‌شان می‌کنند، نه نام دقیق‌شان را می‌دانند.
عمیق مثل صدای سرکوبانه فراموش‌شدن ترس‌هایم، وقتی محکم می‌کوبانماشان تا پایین بروند. و پایین‌تر. و خیلی پایین‌تر. (و به‌امید این‌که فنرشان بشکند و از کار بیافتند.)
عمیق مثل همه‌ی ترس‌های ماهی‌ها از ارتفاع آسمان و مرغ‌های ماهی‌خوار از عمق دریاچه.
عمیق مثل سیاهیِ همه‌ی شب‌هایی که بیش‌تر سپری می‌شوند تا به‌خیر.
عمیق مثل خودِ خودِ تو …
… و همه‌ی لابرینت‌های بیرون و درون‌ت.

سرفه‌هایم را به فال نیک می‌گیرم.
یادم می‌افتم که باید گاهی شاد هم بود. باید گاهی خیلی عادت‌ها را درید و «نه» گفتن‌ها را پذیرفت؛ و خودخواهانه خودخواه بود.

سوزش چشم‌هایم را به فال نیک می‌گیرم.
یادم می‌افتد که باید گاهی صبور بود. باید گاهی خیلی نادیدنی‌ها را ربود و نشده‌ها را، همان‌طوری که هستند، پذیرفت؛ و خالصانه خالص بود.

مرگ تدریجی سلول‌های مغزم را به فال نیک می‌گیرم.
یادم می‌افتد که باید گاهی شکرگزار بود. باید گاهی خیلی ناکاملی‌ها را زدود و نداشتن‌ها را پذیرفت؛ و فراموشکارانه فراموشکار بود.

اوّل‌ش،
وجود دریاچه، حضور ریچارد، سکوت من…

بعد،
حضور دریاچه، سکوت ریچارد، وجود من…

و نهایتاً،
سکوت دریاچه، وجود ریچارد، حضور من…

04:54 پنجشنبه، 31 اکتبر 19

… چون کسی دیگه صدام نمی‌کنه.

01:42 سه شنبه، 8 اکتبر 19

ترس‌هایت؛
ترس‌هایم…
ترس‌هایت از ترس‌هایم…
ترس‌هایم از ترس‌هایت از ترس‌هایم…
سستی دست‌هایم.

(… وقتی «شب‌بخیر» موردِ مصرف‌ش صرفاً برای خوابیدن می‌شود و نه آرامش.)

20:31 سه شنبه، 30 جولای 19

پرواز را
در ارتفاع بالای ۳۰ هزار پا یا زیر ۶ پا زیر زمین فقط دوست دارم.

کودک‌ای که توهم‌هایش را هوا می‌کند
و به سلاح‌های خودتخریبی در آینده‌اش می‌نگرد
در انتهای دریاچه رو به غروب اقیانوس زل زده است.

من با کرختی خاص خودم
در امتداد تاریکی دریاچه
به همه‌ی دروغ‌های‌‍ت می‌رقصم.

من
تمام تاریکی شب را
زودهنگام‌تر از آن‌چه تو فکر می‌کردی و خودم قرار گذاشته بودم
جشن می‌گیرم،
پرواز می‌کنم،
و نمایش تک‌نفره‌ی زیبا ای از همه‌ی آرامش‌ای که برای‌‍ت راجع به‌‍ش سال‌ها روضه خواندم
به عرصه می‌گذارم.
(نبودن یا بودن‌ت، هرگز بهانه‌ای برای کنسل کردن پروازهای من نخواهم بود.)

شب، روز، و همه‌ی برنامه‌های محقق نشده‌ات
بخیر.

02:43 چهار شنبه، 24 جولای 19

وقتی زخم‌های کسی را می‌بینیم:
• می‌توانیم ساکت باشیم و فقط نگاه‌مان را ببخشیم؛
• یا می‌توانیم هم‌دردی لسانی و اندامی کنیم و واژه، شانه، یا آغوش‌ای قرض بدهیم؛
• یا می‌توانیم چسب‌زخم‌ای بیاوریم و آرام بمالیم و آستین بالازده و رسماً دستی کاری کنیم؛

اما یادآوری و هم‌زدن و دست‌مالی‌کردن مجدّدِ زخم، بدون برنامه‌ی خاص‌ای در راستای حصول هرگونه پیشرفت‌ای، تنها یک تخلیه‌ی خودخواهانه‌ی شخصی است و بس.

قبل از نظر دادن راجع به زخم‌های دیگری باید حواس آدم باشد که:
• این یک انتخاب است.
• و آدم‌ها بابت انتخاب‌های‌شان مسئول‌ند. مخصوصاً در زمانی‌که گزینه‌ی «هیچ‌کدام» هم موجود بوده ولی گزینه‌ی دیگری انتخاب شده، دلایل و مسئولیتِ انتخاب باید تماماً به‌عهده گرفته شود.
• و ذاتاً حق طبیعی انسان‌هاست که نسبت به زخم‌های‌شان حس زخم‌خوردگی و دفاعی داشته باشند. و این شاخصِ عناد یا ناشنوایی نیست اگر دروازه‌های دیوارها روی هر کسی و هر پندی و هر نظری باز نشود.
• و گوینده باید حاضر به پرداخت عوارضی اتوبان از جیب مبارک شخصی باشد، اگر برای مقصدش ارزش و بهای زیادی قائل است.

نتیجتاً به‌صرف حس خوبِ انزال و تخلیه‌ی نظرات نباید انتظار داشت که مخاطب هم لذت برده یا ثناگو و ممدوح باشد. گاهی، بسته به زمان و شرایط و پوزیشن و مود و درک متقابل و امنیت خیال و آمادگی و غیره، لذت‌ها واقعاً و عمیقاً دوطرفه نیستند. و نهایتاً بی‌راه نیست اگر عجالتاً درخواست شود که اعانه‌ها و خیرات‌های شخصی را، لطفاً در صندوق صدقات یا چاه توالت محله خودتان بریزید و خودتان زحمتِ سیفون را هم بکشید.

آدمیّت شغل شریف‌ای است، آقا. خیلی شریف‌تر از پفیوزانه نایس‌بودن‌هایی که در تمام این سال‌ها و قضاوت‌ها و اتهام‌ها، به‌سادگی سوءبرداشت شده رایجاً.

آدمیّت به صدهزار قصّه می‌ارزد، آقا.

آدمیّت، گاهی آن‌قدر کمیاب می‌شود که آدم با سنگ‌های دور غارش ارتباطات احساسی برقرار می‌کند. بعد وقتی امنیت‌ش را صرفاً در کالبدِ چارچوب غارش مفهوماً در ناخودآگاه‌ش تثبیت می‌کند، از سمتِ جنده‌سوشال‌ها به درون‌گرایی و نارسیسیزم و غیره انگ خورده می‌شود.

بی‌خیال…

مهم این‌ست که
در پایان داستان خواهیم فهمید که
آدمیّت،
گاهی،
موهبتِ پرمنزلت‌ای است، آقا.

Aidin,
somehow,
is a real legal guy, a regular guy;
and nothing more, and nothing less.

©2004 - 2019 blog.horm.org