آرشیو برای بخش : در عمق

16:21 شنبه، 12 سپتامبر 20

ری‌را،
ری‌را،
ری‌را،
باز عجله کردی و هول کردی و بدو بدو به ایستگاه که رسیدی قطار اشتباهی سوار شدی… به‌جای خط «تی» به مقصد تیخوانا خط «دی» به مقصد دریم‌لند را پریدی بالا.
باز اشتباهی،
اشتباهی سر از خواب‌های من درآوردی…

ری‌را،
ری‌را،
ری‌را،
اشتباهات‌ت باز، اشتباهات‌ت ری‌را…
در خواب‌های‌م هنوز،
سخت است از تو
و اشتباهات‌ت
متنفر باشم.

شاید ده سال یا صد سال یا هزار سال دیگر،
ری‌را،
اشتباهی باز با تمام آرامش وجودت و فارغ از تمام دغدغه‌های‌ت
جلویم ایستادی، به من نگاه کردی و لب‌خند زدی تا من
همه‌ی موهای خاکستری‌ام باز جوگندمی شد و توانستم با ذوق بخندم و
از بی‌داری، باز، بیش‌تر از خواب لذت ببرم
پیشت…

23:18 یکشنبه، 30 آگوست 20

نگفتمت،
نگفتمت،
نگفتمت که با این همه شادی‌های ریز که هر بار در من فرو می‌ریزند، چه‌قدر بیش‌تر پر از ماسه و شن می‌شوم…

نگفتمت،
نگفتمت،
نگفتمت که من از تاریکی روز و روشنی شب نمی‌ترسم، وقتی سکوت پناهگاهم است…

نگفتمت،
نگفتمت،
نگفتمت که تلخی در دهانم لانه می‌کند و تخم می‌گذارد تمام شب‌هایی که آواره تا صبح باز زیر پل می‌خوابم، و به همه‌ی پفیوزهایی که به تو و مغزت تجاوز کردند و تو حتی نفهمیدی فکر می‌کنم…

نگفتمت،
نگفتمت،
نگفتمت تا تو شب‌ها آرام‌تر بخوابی،
و بخیرتر…

04:50 شنبه، 18 جولای 20

تلخی در ته گلویم،
رخنه می‌کند و من
به خودم می‌گویم
شاید بتوانم تو را توجیه کنم که کمی شِکَر بیش‌تر، بهتر است — حداکثر دیابت می‌آورد، که لب‌خند را نمی‌کُشد.
قبول؟

دراز می‌کشم و
به بوی چمن‌های زیر درخت‌های توت فکر می‌کنم؛
اگر بلیط‌م پاره نشده بود،
اگر پروازم کنسل نشده بود،
اگر زانوهایم زمین‌گیر نشده بود.

به تو نگاه می‌کنم،
تو آخرش معصومانه می‌خندی و من
به تو نگاه می‌کنم تا
فراموش کنم.

رو به تمام سکوت قبل از بامداد دوباره‌ی آخر هفته‌ها
من
فارغ از تابستان یا پاییز
فارغ از ابری یا آفتابی
فارغ از سان‌فرانسیسکو یا نیویورک
اوّل به این فکر می‌کنم که یادم باشد
این شاید یک روزِ عالی برای
شروعِ داشتنِ یک روز عالی
باشد.

به ریچارد،
به مرغ دریایی بی‌نام در دوردست،
به تمام فرزندهای داشته و نداشته‌ام در گذشته و حال و آینده،
به تمام وارونگی‌های خانوادگی‌ام،
می‌گویم که من واقعاً سعی می‌کنم وقتی شصت سال‌‍م شد هم مسئولیت اشتباهات‌‍م را بپذیرم و خودم باشم؛
و خودم بودن را فقط برای خودم نگه‌دارم.
و به خودم‌بودنِ تمام شماها هم احترام بگذارم.

من،
اگر گاهی فراموش کردم،
لطفاً به‌من یاد‌آوری کنید تا جلوی آینه لای زخم‌های‌‍ش در بین چروک‌های پیشانی‌ام و موهای سفیدم بگردم.
قطعاً پیدا کردن‌شان هم شما را خوش‌حال خواهد کرد،
هم من را مفتخرتر از تمام دست‌اندازهایی که پیموده‌ام.

من،
اگر اما باری
یادم رفت لب‌خند بزنم،
تو برای‌‍م از همان جک‌های همیشه‌گی بگو…

من،
لبخندم،
بی‌شک آخرین چیزم خواهد بود که قبل از در تابوت دراز کشیدنم، می‌فروشم.
می‌دانی که…

03:19 چهار شنبه، 1 جولای 20

ریچارد
وقتی مُرد
دست از نگرانی از قضاوت شدن برداشت.

باد
لای پس‌کوچه‌های دنج پایین‌شهر پاریس
تنها ندای زنده‌بودن برای نویسنده‌های پیر و شکست‌خورده‌ی کافه‌نشین است.

نیویورک
وقتی حالش دوباره خوب بشود
می‌تواند منِ گم‌شده را باز آن‌قدر ببلعد تا با خیال راحت هزاران شب درش قدم بزنم و هر شب، از شب قبل، بی‌دارتر و زنده‌تر بشوم.

پ.ن. شاید مشکل از کمبود اکسیژن است این روزها که گلایل این زمین به قدر یک کفن کفاف ریشه نمی‌دهد

04:28 شنبه، 11 آوریل 20

به گوشه‌های جدیدی از ترس‌هایم می‌رسم
که هرگز پیش از این، کشف نشده بوده‌اند؛
که هرگز پیش از این، لمس نشده بوده‌اند؛
که هرگز پیش از این، درک نشده بوده‌اند.

من در این حجم از بی‌داری و یخ‌زدگی،
با ناملایمت‌های نوسانات ناپایدار بین گرم و سرد،
ناچاراً تَرَک برمی‌دارم.

من،
به‌خودم یاد می‌دهم که
به جیغ‌های ریز و غل‌غل‌کنان در مغزم عادت کنم.
بعد سرم را روی بالش سردم می‌گذارم،
خودم را دور خودم می‌پیچم باز،
و بی‌توجه‌تر از همیشه، مثل دیشب، می‌خوابم.

(شب‌هایی که همه‌شب دنبال خیریت‌شان هستند تا صبح،
چه صریحاً به‌خیر بشوند، چه تلویحاً به‌خیر نشوند،
تمام می‌شوند
در صبح.)

02:21 جمعه، 27 مارس 20

تمامی این همه سال‌ها فاصله را
که من در زمستانِ خودم، تو در زمستانِ خودت
گذرانده‌ای،
وقتی برگردیم
باید پیاده طی کنیم.

شاید راه برگشت سریع‌تر باشد؛
شاید بهار بشود — بهار واقعی؛
شاید تو هم به‌سنّی رسیده باشی که جزئیات در و دیوار دیگر حواست را پرت نکند…
شاید،
این‌بار کم‌تر از هم خسته بشویم.

تمامی این همه سال‌ها را
در بُهتِ بیداری، در بُهتِ ناخوابی، در بُهتِ ناباوری
سپری می‌کنیم و گاهی در آینه
می‌ترسیم بپرسیم حتی.
نه؟

01:07 جمعه، 13 مارس 20

وقتی زخمی می‌شوم،
وقتی زخمی می‌شویم،
دیگر یادم می‌رود
دقیقاً کجا بود که گم شدم…

(گرچه قبل‌‍ش هم چندان دقیق خاطرم نمی‌آمد؛ صرفاً عکس‌هایی از کفش‌های سیاهِ برفی‌ام در خیابان‌های تهران…)

زخمی که می‌شوم،
زخمی که می‌شویم،
من هم، مثل همه‌ی بقیه‌مان، دل‌م کمی بغل می‌خواهد…

(فکر نکنم من، مثل همه‌ی بقیه‌مان، گریه‌ام بگیرد؛ صرفاً دوست دارم یخچالِ مربوطه آن‌قدر تمیز باشد که مغزم را توی بشقاب بذارم و بدون کشیدنِ سلفون روی‌ش، بتوانم در یخچال بگذارم‌ش تا صبح…)

زخم‌های‌‍م که می‌دانم باقی می‌مانند،
زخم‌های‌‍مان که می‌دانیم باقی می‌مانند،
تقصیر مادر طبیعت نیست؛
تقدیر ما این بوده که شاید
تلنگری بخوریم و طمع‌های بیهوده‌مان تبخیر بشود و
همه‌ی تقسیم‌های سلولی نِرون‌های تسلیم‌شده‌ی مغزمان، تثبیتِ تکثیرِ تفسیرِ تفصیلِ تصویرِ همین ثانیه‌های مصلوب باشد
تا یادمان بماند
چه روزهایی در حسرت همین کفش‌ها و پاها و گام‌ها
تا صبح به آینه زل زدیم و
خواب‌مان نَبُرد.

16:44 شنبه، 15 فوریه 20

داستان‌هایی که در آن
من تنها یک ناظر هیجان‌زده و مشتاق و بسیار پی‌گیر هستم
و با ذوق سؤال‌های درست در زمان‌های درست می‌پرسم…

داستان‌هایی که در آن
ناخودآگاهِ من، کاملاً مستقل و با قدرتِ زیرپوستیِ کامل انتخاب می‌کند که من
چه‌طور به‌طور طبیعی و عمدتاً مفعولانه، دوست داشته بشوم…

داستان‌هایی که در آن
من مثلِ‌به‌عنوان یک برده‌ی فیزیکی،
مدام جابجا می‌شوم و هرگز نمی‌فهمم کِی تمام می‌شود…


داستان‌هایی که در آن
من با ریشه‌یابیِ ترس‌ها و آفت‌زدایی‌شان با عناصر خلاقیت و خودرضایت‌مندی
سعی می‌کنم خوشحالی واقعی را، ولو برای لحظاتی، باز تجربه کنم…

داستان‌هایی که در آن
من واقعیت را حسابی درهم‌تنیده می‌کنم و
وقتی برمی‌گردم، خیال‌م راحت‌ست که حداقل آن‌جا حسابی به اوج رسیده‌ام…

داستان‌هایی که در آن
خودآگاهِ من با خیالِ راحت پرواز می‌کند…
داستان‌های پروازی،
پروازهای داستانی،
داستان‌های واقعی،
پروازهای واقعی…

01:56 جمعه، 7 فوریه 20

باز هم می‌گویم،
ننوشتن گاهی قدرت‌ش بیشتر است. سدّی که رخنه درش نباشد، با شدت بیشتری می‌تواند منفجر بشود، سیلی بشود، و رود خروشان جدیدی بسازد بر خشکی‌هایی که دست نیافته می‌نماییده‌اند.

سگی هم که می‌نویسد، گاز نمی‌گیرد.

و اصلاً همین نوشتن، به مثابه زیبایی‌آفرینی با فریادهای رمزگذاری‌‌شده، است که باعث می‌شود تلاش‌م برای بقا را دوست داشته باشم.

نمی‌دانم این روزها، در دنیای تو، چندشنبه‌ست؛ اما در دنیای مغز گم‌گشته‌ی من، هنوز پاهایم از برف‌های سرِ میرداماد خیس‌ند…

من،
راستش صراحتاً گاهی
تمام شب را در امتداد تاریکی‌های شلوغ میرداماد با بوی کریس‌دی‌برگ سپری می‌کنم.
بعد
خودم را باز کنج یکی از همان پرایدهای خطیِ گرم جا می‌دهم،
و تا مقصد می‌خوابم.

من
گاهی مقصدم را گم می‌کنم. (خاصیّت غربت‌نشینی و نداشتین خانه‌ی ثابت است، شاید.)
بعد
روزها طول می‌کشد تا باز خودم را پیدا کنم و به نزدیک‌ترین حبل‌المتینِ معقول و موجه‌بودن (فرار از نادیوانگی) چنگ بزنم و در صراط‌المستقیم راه بیافتم باز.

من
گاهی از خون‌ریزی‌های درونی‌ام از خواب می‌پرم، تخت را بررسی می‌کنم که خشک است، و باز عریان‌تر و زخمی‌تر از قبل می‌خوابم.
بعد
هفته‌ها و ماه‌ها طول می‌کشد تا یادم بیافتد باز،
که برخی زخم‌ها، خوب نشدن‌شان حکمت‌ای است برای فراموش نکردن تمام چیزهایی که نمی‌کُشند، و فقط کمی آرام‌تر و سنگین‌تر می‌کنند.

می‌توانم به همه لب‌خندهای دروغین‌م را تحویل بدهم و خاکستری باشم،
می‌توانم به خودم لب‌خندهای دروغین‌م را تحویل بدهم و آبی تیره باشم،
می‌توانم نخندم و سرزنش بشوم که حتی همین هم که باز از حداقل «دوست»هایم، حداقل انتظارات را دارم، زیاد است؛ و قهوه‌ای سوخته باشم،
و یا
می‌توانم فقط در سکوت چشم‌های‌م را روی دریاچه بپرانم، تا تا خودِ اقیانوس بی‌صدا با باد بلرزند و تمام نرفته‌ها را راه بکشند… و سفید، و سپید، و کاملاً عاری از عظمتِ تمِ تمام رنگ‌ها، بی هیچ بیداری‌ای، چنان یک قو غوطه‌ور شوم در دروازه‌های خیال‌های ذهن سبک‌م.

06:46 جمعه، 10 ژانویه 20

قرار بود یک قدم جلوتر از خاطره‌ها،
و یک قدم عقب‌تر از ترس‌ها،
ی‌مان
حرکت کنم… که دست‌م لغزید و خواب‌م برد و به این زودی‌ها بی‌دار نشدم.

باز در سرم برف می‌بارد.
باز تو بدون چتر در سرم قدم می‌زنی، و سردت می‌شود؛ و گله می‌کنی.
باز من از باریدن خودم شرمنده می‌شوم.
باز گرگ‌های توی سرم زوزه می‌کشند و فرار می‌کنند.
باز من، خودم را، به زمستان‌‍ی خیلی خیلی خیلی دورتر تبعید می‌کنم…

تو می‌خوابی و من،
سعی می‌کنم بخوابم ولی تمام اضطراب‌ها از دو طرف گلویم بالا می‌روند.

تو می‌خوابی و من،
باز آواره‌ی همه‌ی کوچه‌های بی‌هویت و غم‌زده‌ی تاریک شهر می‌شوم و تا صبح پرسه می‌زنم… همه‌ی ولگردهای بی‌خانمان من را می‌شناسند؛ به نام ولگردِ شیک‌پوش!

تو می‌خوابی و من،
باز در تمام حفره‌هایی که در طول روز پنهان می‌کنم ازت، مکیده می‌شوم. و تمام تلاش‌م را می‌کنم که وقتی تو بیداری بشوی، اثری از من و حفره‌ها باقی نمانده باشد.
فقط زوزه‌ها و نعره‌ها…
امان از زوزه‌ها و نعره‌ها…
… که در عمق سکوت، تمام شب مرا بیدار نگاه می‌دارند.

شب‌بخیر بانوی آرام‌خفته.
سلام من را به خواب‌های عمیق برسان.

Aidin,
somehow,
is a real legal guy, a regular guy;
and nothing more, and nothing less.

©2004 - 2020 blog.horm.org