آرشیو برای بخش : لیتا

03:24 جمعه، 24 می 19

آغشته می‌شوم
– یک‌جور تقریباً ناخواسته ولی نه‌لزوماً نخواسته –
در گذر
در دویدن،
روزهایی که می‌دانم دی.آر شان بعدها خاطرات خوبی خواهند بود.

اصلاً، همین‌که فرصت بیش‌تری برای بازسازی و به‌سازی همین سناریوی مهیج، در همین مدت محدود در خواب، داده شده بسیار ممدوح است.


و من به لذت نگاه کردن از پایینِ قصر به ابهت و جلال‌ش
به تک‌تک سنگ‌ها و چوب‌هایش،
می‌اندیشم
و می‌خوابم.

03:30 سه شنبه، 7 می 19

ترس‌هایم را
(به‌همراه کلیه انتقادات و پیشنهادات فرضاً [در بهترین حالت، از صمیمِ قلب] سازنده‌ی دریافتی در طی روز)
شب‌ها
در جعبه‌ای زیر بالش‌م قایم می‌کنم — می‌ترسم بدزدندشان.

ترس‌هایم،
اگر دزدیده شوند،
و از من خیلی دور بشوند بدون رضایت شخصی خودشان،
می‌ترسند و از ترس جیغ می‌زنند؛
تمام طول شب را
در راهِ دور شدن.

جیغ‌های ریز و ممتد و سوهان‌گونه‌ی ترس‌هایم، از خودِ ترس‌ها، هم بالقوه و هم بالفعل، ترس‌ناک‌ترند.
و فکر کردن به در امتدادِ زمان کشیدن و کشیده شدنِ همه‌ی این جیغ‌ها، از خودِ جیغ‌ها در زمانِ حال هم ترس‌ناک‌تر.

می‌دانی،
مزمن یعنی همین زخم‌هایی که
بی‌خود و بی‌جهت، بدون هیچ اخطار قبلی، یک‌هو سرباز می‌کنند و تمام هورمون‌های غیرعلمی داخلی را باز برهم می‌زنند.
شاید اصلاً مشکل از خود من است که قیافه‌ی ترسیده و فراری‌ام زیادی پوکرفیس است؛
و تو نمی‌فهمی وقتی درونم سرشار از دویدن و جیغ‌زدن هستم، اما پاسخِ «چه‌طور بود امروزت عزیزم» را با «خوب :‌)» می‌دهم.

دلم می‌خواست قبل از خواب
جای خطبه‌ی مرورِ باید‌ها و نبایدهای امروز و دیروز و فردا،
و عمیق‌تر فرو کردنم تا گردن در این باتلاقِ سلسله‌ی ریکرسیوِ ترس از ترس‌ها،
آرام درِ گوشم فقط می‌شنیدم:
«نترس، من هستم!»
و با بوی امنِ بودن…

دلم می‌خواست قبل از خواب
صندوقم آن‌قدر بزرگ و مطمئن می‌بود که پوستم را هم می‌کندم، تا می‌کردم، و با خیال راحت می‌گذاشتم‌ش بماند.
بعد خیلی لخت‌تر از بی‌شرمانه‌ترین تصوّراتِ خامِ من و تو و ما،
در تخت غرق می‌کردم خودم را؛
در کوپه‌ی قطار اکسپرس به‌سمت جایی که در بدترین حالت هم
شانس این باشد که کسی من را
به اسم کوچک صدا بزند؛ به انضمام لب‌خند، آرامش، بودن، سکوت، لب‌خند.

دلم می‌خواست قبل از خواب
چشم‌هایم را
به یکی از افسانه‌های هپی‌اِند شوالیه‌ی عاشق و دختر گیس‌بلند پادشاه، قرض می‌دادم؛ حتی بدون حافظه‌ام، فقط برای کمی تسلّی و غوطه‌ور شدن در خیال‌های سیّال و نامیرا…

به کنج تقاطع‌های عمود ستون‌ها و سقف چشم‌هایم را گره می‌زنم.
شاید در یکی از دنیاهای موازی که من از قطار پرت شده‌ام بیرون، دارد دلم تنگ می‌شود برای این منی که این‌جا هستم. یا شاید برعکس. این‌وسط من ولی در یکی از دنیاهای بینابین حتماً دارم می‌دوم؛ در جاده‌ای که هیچ بویی از تو، از روبه‌رویم نمی‌وزد…

شکست‌هایی که
قوی‌ترم کرده‌اند،
هرکدام‌شان تکه‌هایی از دی.ان.ای من را هم، از طریق پوست یا ناخن یا بزاق یا ریشه‌ی موهای هنوزسفیدنشده، در بر دارند.
شکست‌هایی که تک‌تک‌شان،
مهره‌های فولادینی شدند تا من
پلی بسازم بین دو دنیا تا
شعاع دسترسی‌پذیریِ تو، حداقل به‌اندازه‌ی وسعت دنیای موجودیتِ من گسترش پیدا کند و شانس یافته‌شدن من هم، متناسباً، به‌توان دو، ضربدر عدد پی…

که نبودی و نشد.

قطب‌نمای اخلاقی‌ام این وسط سرِ بزنگاه توی گلویم قفل می‌شود؛
و یادم می‌اندازد چه زود آرزوهایم دارند خاطره می‌شوند و خاطره‌هایم آرزو…

[پایان پرده‌ی سوم.]

Aidin, somehow, is a real legal guy, a regular guy; and nothing more, and nothing less.