آرشیو برای بخش : لیتا

13:14 جمعه، 15 نوامبر 19

تمام نقطه‌های تاریک،
تمام نقطه‌های روشن،
من،
و تمام ترس‌های آینده که رام می‌شوند… آرام می‌شوند…

02:12 شنبه، 12 اکتبر 19

روزهایی که می‌میرم،
اغلب سه‌بار می‌میرم:
• با تو، بدون این‌که خون‌ریزی‌ام را ببینی؛
• در خودم، وقتی از پیشانی به پایین فلج می‌شوم و تا ساعت‌ها فقط باید سر خودم را گرم کنم، که نه تو بفهمی و نه من از ترسِ بیش‌ترفلج شدن، فلج‌تر بشوم؛
• و نهایتاً شب‌ها قبل از خواب، وقتی یادم می‌آید یک‌روز دیگر هم مُردم، اما هنوز باید بخوابم که ۸ ساعت بعد بی‌دار بشوم.

شب‌هایی که وظیفه‌شان به«خیر» شدن است، خودشان آخر هفته‌ها با خانواده کجا می‌روند؟

روزهای طوفانی،
قایقِ من،
که فارغاً دلش وعده‌ی دریا دارد باز، و به‌هرجهت،
غصه می‌خورد و من
برایش چتر و چای می‌برم تا
سرش گرم باشد و دلش خوش به
روزهایی که می‌آیند و ما باز
از شادی خورشید کلاه آفتاب‌گیر سرمان می‌کنیم.

روزهای ابری،
قایقِ من،
آن‌قدر ساکت می‌شود که صدای بال‌زدن مرغ‌های دریایی را از خودشان بهتر می‌شنود، زمزه می‌کند، حفظ می‌کند، و باهاشان مرثیه می‌سراید.

روزهای بارانی،
قایقِ من،
که حالا حسابی بالغ شده و پوست‌انداخته،
درک می‌کند که
گاهی، لذت بردن از خیس شدن،
هم ساده‌تر است از در‌به‌در دنبال بهانه و پناهگاه گشتن،
هم خالص‌تر و باآرامش‌تر.

قایقِ من،
خیلی دوردست‌ها را می‌نگرد
وقتی
پپ‌تاک دوای دردش نیست.
قایقِ من،
زل که می‌زند به دوردست‌ها،
خیلی بیش‌تر از رسیدن و نرسیدن، دنبالِ تمدّد اعصابِِ بادبان‌های تارعنکبوت‌بسته‌اش است.

قایق من،
آخرش ولی،
شب‌ها،
چشم‌هایش را می‌بندد و به زلالِ آرامشِ سکوتِ امتدادِ تلاقیِ افقِ دریا و آسمان،
– همان دوردورها –
فکر می‌کند
تا خوابش ببرد.

01:42 سه شنبه، 8 اکتبر 19

ترس‌هایت؛
ترس‌هایم…
ترس‌هایت از ترس‌هایم…
ترس‌هایم از ترس‌هایت از ترس‌هایم…
سستی دست‌هایم.

(… وقتی «شب‌بخیر» موردِ مصرف‌ش صرفاً برای خوابیدن می‌شود و نه آرامش.)

04:36 یکشنبه، 6 اکتبر 19

مثل لوکوموتیو
در هوای نم‌ناک پنجِ صبحِ پاییز،
وقتی همه خوابند،
فقط رو به‌ جلو…

پ.ن. ریچارد این روزها خودش با یک بالش و یک پتو، به روی طاقچه نقل مکان کرده. تا من و ده‌ها هزار خط تلاش و غرور و خستگی و امید، شب‌ها و روزها را با تمرکز بالاتری سپری کنیم.
ریچارد چندان وعده‌ی ماهی‌گیری چنگ‌ای به دل‌ش نمی‌زد. منتهی با این‌حال لم می‌دهد و پتو را نصفه روی خودش می‌کشد و بقیه‌ی کتابش را می‌خواند.
ریچارد، این روزها، به‌طرز بالغانه و دوستانه‌ای، صبور است؛ و همین‌اش، اگر به حساب حمایت واگذارش کنیم، بسیار مطبوع و دلگرم‌کننده‌ترین است.
ریچارد، عمیق‌ترین نوعِ دوست‌داشتن را، بدون هیچ چشم‌داشت‌ای، عرضه می‌کند.

ممنون برای همه‌چیز، ببخشید، و شب‌بخیر.

05:41 شنبه، 7 سپتامبر 19

امروز کسی مرا به اسم کوچکم صدا زد؛
برگشتم،
سایه نبود، خودش بود، یک غریبه. در تاریکی و غیرمنتظره.

یادم انداخت هنوز در دنیا
غریبه‌های زیادی هستند که می‌توانند
من را به‌خواندن جبران خلیل جبران دعوت کنند و
لب‌خندم، وقتی می‌گویم «آره، از ۲۰۰۴ …»، را
با لب‌خند پاسخ دهند.

امروز یادم افتاد
حتی در بحبوحه‌ی ۲۰۱۹ هم
باز می‌شود به همان غلظت 111# دودی نرسیده به سیاه، به شب ایمان داشت.
باز می‌شود حضور داشت و خندید و آرام‌آرام نرسیده به صبح، در حالتی بین جامد و مایع، حوالی پنج و نیم صبح، در تخت غرق شد.

شبم بخیر.
صبحت بخیر.

14:25 دوشنبه، 15 جولای 19

داشتم می‌گفتم‌‍ت
«در تمام رؤیاهایی که…»
… که زنگ خورد و تو بی‌تفاوت فقط رفتی
و
همه‌ی دخترانه‌‍گی‌های‌‍ت هم پشت سرت راه افتادند
و دور شدند،
باز.

13:34 چهار شنبه، 10 جولای 19

تمام پرنده‌هایی را که
نقاشی می‌کنم، با آب و تاب، توی قفس،
یک‌روز گرم تابستانی روی هوا مشغول پرواز خواهم کشید.

تو،
حتی آن‌روز هم،
بدجور سرت در هوای خودت است و فقط به من
قدر جبران موقت و متداوم تمام فرسودگی‌های طناب بین‌مان
لب‌خند می‌زنی.
(و می‌فهمی که من هم می‌فهمم.)

من،
پرنده‌ها را یک‌بار دیگر
با رنگ‌های آبی‌تر می‌کشم و کادر را
این‌بار
رو به ماه
می‌بندم.

20:27 پنجشنبه، 4 جولای 19

تصمیم گرفتم به‌جای این‌که از همه‌ی ترس‌های‌‍م برای‌‍ش بگویم،
از همه‌ی دست‌تنها بودن‌ها و تنها بودن‌های روزمره‌ام،
صرفاً لب‌خند کلاسیک همیشه‌گی‌ام را بزنم و بگویم:
«آیدین هستم؛ یک مسافر…»

03:23 یکشنبه، 9 ژوئن 19

کوه‌های مارین،
حتی اگر گلدن‌گیت هم معلوم نباشد، یا گم بشود،
هم‌چنان برپا هستند.

نارنجیِ سرخ،
ناخن‌هایم؛
خاکستری تیره‌ی دودی،
فریادهایم؛
خط‌ی خوانا و سلیس،
نگاه‌هایم.

تمام تلاش‌هایم این روزها برای اثبات توانایی بازتثبیت کردن ثبات پشت‌کارم شاید باشد؛ صرفاً به خودم. یا شاید ملغمه‌ای مرسوم از نوسانات بین ایمپاستر و دنینگ-کروگر. یا شاید صرفاً آخرین خاطره‌های شیرین قبل از بیدار شدن در ظهر تابستان زیر سایه‌ی مزرعه — وقتی مترسکِ متعرّق زیر ظلّ آفتاب، با گوشه‌چشم و لب‌خند مهربانانه ولی آلوده به دلخوریِ قابل اغماض، نگاهم می‌کند و من، به‌سان کودک‌ی که قلک‌ی پر از کوپن‌های تخفیف در کوتاهی از وظایف محوّله‌اش دارد، می‌خندم و چشم‌هایم را می‌مالم تا بی‌دار شوم.

همه‌چیز خوب‌است، آن‌قدر خوب و بی‌دغدغه که ممکن‌ست تا قبل از غروب حوصله‌ام سر برود. آن‌قدر بی‌استرس که بو و لمس و صدای باد را، هر سه را همزمان، بدون نیاز به اپلیکیشن‌های مدیتیشن و تمرکز عمیق و لیزرفوکِس، به‌راحتی و حتی حین قدم‌زدن حس می‌کنم.

سراغ جالیز هندوانه‌ها که می‌روم، تلفیق زیبایی از تضاد تشنگی عام و وفور در قالب‌های خاص و محدود را می‌بینم — همان اختلاف طبقاتی روبه‌رشد در جوامع مدرن. من راست‌ش سوم‌شخص خوبی بوده و هستم همیشه. حتی در دوم‌شخص بودن هم گاهی موفقیت‌آمیز یا موفقیت‌انگیز ظاهر می‌شوم. اما صرفاً گاهی عمق نگاه‌م در آینه، در سلف‌رفلکشن‌های درونِ جمجمه‌ام، در چراغ‌قوه‌هایی که روی خودم می‌گیرم، باعث می‌شود ذوب بشود جامدهای عزم‌هایم. و بعد به‌سان کَره‌ی در حال ذوب‌شدن در ماهیتابه، در انتظار سرخ‌شدن و ایفای منفعلانه نقش جانبی و پوششی‌ام، به اختلاف عقربه‌های ساعت با شب‌بخیر عزیزم‌ها زل می‌زنم و تدریجاً جذب محیط و نهایتاً محو می‌شوم.

من،
شاید از خودم، از بازترسیدن از خودم خیلی بیشتر از همه‌ی زخم‌های گذشته‌‌ام و بازنرسیدن‌های مه‌آلود و گم‌نام می‌ترسم.

من،
شاید باید از کرم دورچشم‌م بیش‌تر به کف دست‌ها و پاهایم بزنم.

من،
شاید باید مناجات‌های شبانه‌ام این بشود که کمی قاطعانه‌تر، مصمّم‌تر، و با عنایت حداکثریِ بالفعل به چشم‌های گرگ درونم زل بزنم؛ تا در شب‌های تابستان هم به شدت و حدّت برف‌های زمستان، برایم با همان غرش همیشگی زوزه بکشد.
همان زوزه‌ی برف‌های ونک، میرداماد، دولت، تجریش؛
همان زوزه‌ی مارین، فورت‌بِرگ، مندوسینو، بولیناس.

01:06 دوشنبه، 3 ژوئن 19

… که بمانم،
بجنگم،
و لذت‌تر ببرم از خُرده‌بردهایی که این بار، دور ریخته نمی‌شوند…

Aidin,
somehow,
is a real legal guy, a regular guy;
and nothing more, and nothing less.

©2004 - 2019 blog.horm.org