آرشیو برای بخش : لیتا

04:47 جمعه، 3 جولای 20

سقف آرزوهای تو،
به بادبادک‌های من…

سقف آرزوهای من،
برای بادبادک‌های تو…

کاش یا باد نیاید اصلاً،
یا اگر می‌آید، سقف را هم با خودش ببرد؛
تا پرواز…

04:28 شنبه، 11 آوریل 20

به گوشه‌های جدیدی از ترس‌هایم می‌رسم
که هرگز پیش از این، کشف نشده بوده‌اند؛
که هرگز پیش از این، لمس نشده بوده‌اند؛
که هرگز پیش از این، درک نشده بوده‌اند.

من در این حجم از بی‌داری و یخ‌زدگی،
با ناملایمت‌های نوسانات ناپایدار بین گرم و سرد،
ناچاراً تَرَک برمی‌دارم.

من،
به‌خودم یاد می‌دهم که
به جیغ‌های ریز و غل‌غل‌کنان در مغزم عادت کنم.
بعد سرم را روی بالش سردم می‌گذارم،
خودم را دور خودم می‌پیچم باز،
و بی‌توجه‌تر از همیشه، مثل دیشب، می‌خوابم.

(شب‌هایی که همه‌شب دنبال خیریت‌شان هستند تا صبح،
چه صریحاً به‌خیر بشوند، چه تلویحاً به‌خیر نشوند،
تمام می‌شوند
در صبح.)

15:26 چهار شنبه، 25 مارس 20

گاهی
در زندگی
خیلی دیرمان می‌شود
برای
خنده‌های کوچک،
برای
موفقیت‌های کوچک،
برای
شادی‌های کوچک،
شاید.

12:21 شنبه، 7 مارس 20

فصل جدیدی است وقتی
تمرکز و اولویتِ دپارتمانِ ادبیات و واژگانِ مغزم،
از انتخاب کردنِ قیدهای ناب برای بیان بنیان حس‌های پیدا شده در لحظه‌های کمیاب کنونی
به پیدا کردن صفت‌هات مناسب برای وصف حس‌های انتخاب شده برای لحظه‌های نایابِ آتی
تغییر می‌کند.

06:09 شنبه، 18 ژانویه 20

سه قدم به جلو،
شش قدم به عقب؛
من همان خفاش کوری هستم که شب‌ها،
با بی‌میلی تمام، سر تا تهِ غار را می‌پیماید و روزها،
یادش می‌رود کجاهای غار ترس‌های‌ش را قایم کرده بوده…
… تا زمانی که دچار ریئلیتی‌کیک می‌شود و
تصمیم می‌گیرد بخوابد باز.

من همان خفاش پیری هستم که شب‌ها،
بعد از این‌که شبِ تو را که به‌خیر می‌کند،
تمام استرس‌هایش را یک‌بار اتو می‌کشد و در کشو می‌گذارد تا فردا،
همه‌شان را مرتب‌سازی مقایسه‌ای کرده و با یک الگوریتم ادغام و درهم‌سازیِ اینپِلِیس،
به‌سان مهندسیِ [۶۹ درجه] معکوسِ دیواید-اند-کانکوئر،
غول‌ای بسازد و تمام شب، سر تا ته غار را،
با جیغ بدود.

من همان خفاش پیری هستم که شب‌ها،
به‌خودش می‌گوید خدا کند فردا آن روزی نباشد که بفهمد همه‌ی این روزها و شب‌ها،
هیچ پُخِ خاصی نبوده و تنها به‌صرفِ تنها «من» بودن در دنیا،
خودش را جذاب و ویژه می‌پنداشته.

من همان خفاش پیری هستم که شب‌ها،
چروک‌هایش را چرب می کند تا صبح‌ها،
جوان‌تر به‌نظر بیاید تا ترس‌هایش،
هر چه هستند و نیستند،
ازش بترسند…

من همان خفاش پیری هستم که،
با خفاش پیر بودن خودم کامل شده‌ام.
شبِ تو و همه‌ی ناکاملی‌هایت
هم
بخیر.

18:03 شنبه، 14 دسامبر 19

چاله،
چاله،
چاله،
چاه،
ساحل،
دریاچه،
ساحل،
اقیانوس

و من باز دستانم یخ می‌زند.
و من باز در مغز خودم فرو می‌ریزم.

21:31 دوشنبه، 2 دسامبر 19

گنجینه‌ی لغات مغزم چندان دست نخورده — می‌بینی که هنوز خوب می‌نویسیم؛ من و کودک پنج‌ساله‌ی درون.

گنجینه‌ی لغات گلویم ولی، بدجور آب رفته. بدجور کوچک شده. بدجور ترسیده و به یک مرغ دریایی مه‌آلود در ابرهای خاکستری بالای دریاچه بدل شده. فقط گاهی جیغ و سایر نود و پنج درصد مواقع سکوت. سکوت، سکوت، سکوت و آبی و خاکستری و کلاغ‌های سیاه.

گنجینه‌ی لغات چهره‌ام هم، صرفاً دارد عمیق‌تر می‌شود و در مقاطعی گودتر. آن‌قدر گود که وقتی روبرویم می‌نشینی و صدایم می‌زنی، صدایت در تمامِ همان گودیِ اعماقِ گنگ، گم می‌شود؛ به‌جای این‌که مثل قدیم پژواک بیافتد از گودالِ چالِ کم‌عمقِ گونه‌هایم.
عمیق مثل ابرهای دم صبح، که اغلبِ مردم عامّی، با همه‌ی فانتزی‌های شخصی و محرمانه‌ی مشابه‌شان، نه توجه‌ی به‌شان می‌کنند، نه نام دقیق‌شان را می‌دانند.
عمیق مثل صدای سرکوبانه فراموش‌شدن ترس‌هایم، وقتی محکم می‌کوبانماشان تا پایین بروند. و پایین‌تر. و خیلی پایین‌تر. (و به‌امید این‌که فنرشان بشکند و از کار بیافتند.)
عمیق مثل همه‌ی ترس‌های ماهی‌ها از ارتفاع آسمان و مرغ‌های ماهی‌خوار از عمق دریاچه.
عمیق مثل سیاهیِ همه‌ی شب‌هایی که بیش‌تر سپری می‌شوند تا به‌خیر.
عمیق مثل خودِ خودِ تو …
… و همه‌ی لابرینت‌های بیرون و درون‌ت.

سرفه‌هایم را به فال نیک می‌گیرم.
یادم می‌افتم که باید گاهی شاد هم بود. باید گاهی خیلی عادت‌ها را درید و «نه» گفتن‌ها را پذیرفت؛ و خودخواهانه خودخواه بود.

سوزش چشم‌هایم را به فال نیک می‌گیرم.
یادم می‌افتد که باید گاهی صبور بود. باید گاهی خیلی نادیدنی‌ها را ربود و نشده‌ها را، همان‌طوری که هستند، پذیرفت؛ و خالصانه خالص بود.

مرگ تدریجی سلول‌های مغزم را به فال نیک می‌گیرم.
یادم می‌افتد که باید گاهی شکرگزار بود. باید گاهی خیلی ناکاملی‌ها را زدود و نداشتن‌ها را پذیرفت؛ و فراموشکارانه فراموشکار بود.

اوّل‌ش،
وجود دریاچه، حضور ریچارد، سکوت من…

بعد،
حضور دریاچه، سکوت ریچارد، وجود من…

و نهایتاً،
سکوت دریاچه، وجود ریچارد، حضور من…

13:14 جمعه، 15 نوامبر 19

تمام نقطه‌های تاریک،
تمام نقطه‌های روشن،
من،
و تمام ترس‌های آینده که رام می‌شوند… آرام می‌شوند…

02:12 شنبه، 12 اکتبر 19

روزهایی که می‌میرم،
اغلب سه‌بار می‌میرم:
• با تو، بدون این‌که خون‌ریزی‌ام را ببینی؛
• در خودم، وقتی از پیشانی به پایین فلج می‌شوم و تا ساعت‌ها فقط باید سر خودم را گرم کنم، که نه تو بفهمی و نه من از ترسِ بیش‌ترفلج شدن، فلج‌تر بشوم؛
• و نهایتاً شب‌ها قبل از خواب، وقتی یادم می‌آید یک‌روز دیگر هم مُردم، اما هنوز باید بخوابم که ۸ ساعت بعد بی‌دار بشوم.

شب‌هایی که وظیفه‌شان به«خیر» شدن است، خودشان آخر هفته‌ها با خانواده کجا می‌روند؟

روزهای طوفانی،
قایقِ من،
که فارغاً دلش وعده‌ی دریا دارد باز، و به‌هرجهت،
غصه می‌خورد و من
برایش چتر و چای می‌برم تا
سرش گرم باشد و دلش خوش به
روزهایی که می‌آیند و ما باز
از شادی خورشید کلاه آفتاب‌گیر سرمان می‌کنیم.

روزهای ابری،
قایقِ من،
آن‌قدر ساکت می‌شود که صدای بال‌زدن مرغ‌های دریایی را از خودشان بهتر می‌شنود، زمزه می‌کند، حفظ می‌کند، و باهاشان مرثیه می‌سراید.

روزهای بارانی،
قایقِ من،
که حالا حسابی بالغ شده و پوست‌انداخته،
درک می‌کند که
گاهی، لذت بردن از خیس شدن،
هم ساده‌تر است از در‌به‌در دنبال بهانه و پناهگاه گشتن،
هم خالص‌تر و باآرامش‌تر.

قایقِ من،
خیلی دوردست‌ها را می‌نگرد
وقتی
پپ‌تاک دوای دردش نیست.
قایقِ من،
زل که می‌زند به دوردست‌ها،
خیلی بیش‌تر از رسیدن و نرسیدن، دنبالِ تمدّد اعصابِِ بادبان‌های تارعنکبوت‌بسته‌اش است.

قایق من،
آخرش ولی،
شب‌ها،
چشم‌هایش را می‌بندد و به زلالِ آرامشِ سکوتِ امتدادِ تلاقیِ افقِ دریا و آسمان،
– همان دوردورها –
فکر می‌کند
تا خوابش ببرد.

01:42 سه شنبه، 8 اکتبر 19

ترس‌هایت؛
ترس‌هایم…
ترس‌هایت از ترس‌هایم…
ترس‌هایم از ترس‌هایت از ترس‌هایم…
سستی دست‌هایم.

(… وقتی «شب‌بخیر» موردِ مصرف‌ش صرفاً برای خوابیدن می‌شود و نه آرامش.)

Aidin,
somehow,
is a real legal guy, a regular guy;
and nothing more, and nothing less.

©2004 - 2019 blog.horm.org