آرشیو برای بخش : در ارتفاع

12:30 سه شنبه، 18 ژوئن 19

… نوشتنم که می‌گیرد،
سیّال می‌شوم در همه‌ی چیزهایی که گفتم بودم دوست دارم بعد از مرگ‌م بیش‌تر نگاهِ مردم را جذب کنند.
دریاچه، ابرها، مرغ دریایی، و ذاتِ بودنِ «تو».

… که باز یادت رفت.

تهِ تمامِ لاشی‌گری‌های‌م در تمام طول روز
باید همیشه شب به خانه برگردم. (خوابیدن توی پارک، هم سفت است، هم شپشو.)

و روزهایی که
همه‌ی داراییِ روزانه‌ام را در طی لاشی‌گری‌ها از دست‌داده‌ام
چاره‌ای ندارم جز این‌که آخرش با قطار محلیِ دان‌تان برگردم و از میله‌های بیرون درش آویزان بشوم.
(باد جاده اوایلش لذیذست، بعد سرما و لعنت‌ش فقط می‌ماند، بعد توی طونل دوباره متولدم می‌کند، تا دوباره لذت‌بخش بشود.)

به خانه که می‌رسم
گزینه‌ی شب‌بیداری و قرض گرفتن از ساعت‌های صبح روز بعد هم روی میز هست. و عینِ مسلّمِ تمام سایر کردیت‌های دنیوی که توپاچه‌بودن‌شان بر همگان واضح هست، همین گزینه را انتخاب می‌کنم.
(و لَختی و نشانِ «دیگر گناه‌کار شده‌ام…» را دریافت می‌کنم!)

ول‌گردی‌های شبانه، سبک و سیاق‌شان متفاوت‌ست همیشه.
(و گاهی سعی می‌کنم یاد خودم بیاندازم که همیشه درهای توبه باز‌ست.)

وقتی خوابم می‌برد ته پس‌کوچه‌های شبانه‌ی خلوت و گربه‌گرد (روی کاناپه) با دردِ مهره‌های گردنم بیدار می‌شوم حدود ۴ صبح.

باز مسواک می‌زنم. و ریچوال‌های عرف و نرمال جامعه.
بعد می‌آیم توی تخت و می‌خوابم. موبایل هم دور از سرم.
و تو درنگ‌ای یاد من می‌افتی و بعد یادت می‌رود که یادم افتاده بودی، حتی درنگ‌ای.
(و من یاد خودم می‌اندازم که هر شب ممکن‌ست استکِ دنیاهای اینسپشن‌وارِ خواب‌های ریکرسیو، که شاید سرِ یکی از ریس‌کاندیشن‌های کتچ نشده نشتی پیدا کرد و ته‌هایش دارد باتلاق‌وار ته‌دیگ می‌بندد، بالاخره با یک فرمان از بالاها فلاش بشود و فردایش به‌جای یک‌بار، دوبار را با هم بی‌دار بشوم.)

باید بروم،
صدایم می‌کنند.
تو هم این‌جا حوصله‌ات سر می‌رود، من هم نمی‌دانم دقیقاً تا ساعت چند درگیر خواهم بود که از الآن قرار مشخص بگذارم.
اما تو
قول بده، مستقل از بودن و نبودنِ من، مستقل از آمدن و نیامدنِ من، مستقل از هستن و نیستنِ من،
بیایی و سر بزنی.
دلِ گلدان‌های باغچه شاید برای‌ت…

12:13 سه شنبه، 18 ژوئن 19

شب‌هایی که در رؤیاهایم می‌میرم،
با جنازه‌ام چه می‌کنی؟
قطعه‌قطعه‌ام را اهدا نکن؛ اگر خواستی ولی همه‌ام را…

(من را به‌خاطر می‌سپاری؟ اگر به خاک سپاردی، حتماً بسپار که به‌خاطرش بماند من را.)

ریچوال‌های صبح‌گاهی‌ام را که می‌دانی… اول خورشید می‌آید، بعد ماه با چشمان خسته شیفت را تحویل می‌دهد و می‌رود، بعد گلدان‌های تو، بعد دریاچه، بعد مرغ دریایی، بعدش من، بی‌دار می‌شویم.

من به همه سلام می‌کنم. (گرچه خودم هم می‌دانم دارم برای تک‌تک‌شان عادت می‌شوم.)
من به‌خودم می‌گویم «حالا اگر نه برای همه، شاید برای یکی‌شان حداقل، من مهم…» و سعی می‌کنم چشمان‌م را باز روی حقیقت ببندم.
بعد می‌آیم و سعی می‌کنم تمام تلاش‌م را بکنم که حقیقت را عوض کنم و بچرخانم؛ و احساس کنم این‌بار این منِ دیوانه هستم که اختیار را به‌چنگ دارم.

شاید این همه‌اش تلاشِ لجوجانه‌ی کودک بی‌حوصله‌ی درونم هست،
که با صبح مبارزه می‌کند تا باز متولد بشود در این دنیا.
تو که می‌دانی، اگر من ۱۰ بی‌دار می‌شوم، او دوست دارد حداقل سه ساعت بعد از من بپذیرد که جاهای بیرون از تخت هم می‌توانند بامزه باشند. و حداقل یک ساعت بیش‌تر هم طول می‌کشد تا من اینسنتیو مناسب را پیدا و ارائه کنم. و همین می‌شود که اوج پروداکتیویتی[مان]، روی‌هم، گاهی از منحنی‌های عرف جامعه دایورج می‌کند. و گاهی همین می‌تواند بزرگ‌ترین انگیزه باشد — که تمام «آن‌ها» ما را فراموش دارند می‌کنند.

… و چه رابطه‌ی یخِ ژله‌ایِ دوست‌داشتنی هست بینِ
به‌تخمم‌بودنِ اهمیت ندادنِ آن‌ها به ما،
و دقیقاً به موردعلاقه‌ترین حالت ممکن ابری بودنِ هوای بالای دریاچه‌ی صبح‌ها.

(گفتم بوده‌امت که… : ) )

تمام ناتمام‌ها را می‌گذارم برای وقتی آمدی
شاید وقت کنیم برگردیم و تمام‌شان را، تک‌تک، تمام کنیم.

داده‌کاوی از اکثریت آماری می‌گوید وقت نمی‌کنیم. من کانفرمیشن‌بایاس ندارم. من حتی سلف‌فولفیلینگ‌پرافسی هم نمی‌کنم. من حتی امید را هم زیر بالش خفه نمی‌کنم. من شاید ولی، دلم می‌خواهد کادوها و سورپرایزهایم همیشه روبان خوشگل داشته باشند…
(طوری که باورم بشود در جاهای زیادی‌اش اهمیت داده‌ای به‌م.)

تمام ناتمام‌ها اما
– هم آن‌هایی که اهمیتی نمی‌دهند، هم آن‌هایی که تو را خوب می‌شناسند، هم آن‌هایی که تو را اصلاً نمی‌شناسند، [و لعنت به همین ترتیب‌های گزینه‌ها که القا‌کننده می‌شوند، ناچاراً در فضای خطی و جهت‌دار] –
شاید حوصله‌شان سر برود؛
و در همین مدت، ناتمام‌بودن‌شان را آن‌قدر باور بکنند
که همین، «تمام» آخرشان بشود.

([تا قبل از یائسگی‌ات] مهم نبود هرگز برایت، درسته؟)

23:14 شنبه، 16 فوریه 19

چراغ‌های آسمان را که خاموش می‌کنم
شب‌ها،
باد حس‌های قدیمی را ازصورتم می‌زداید؛
باد حس‌های جدید به پشتم می‌زند.

Aidin, somehow, is a real legal guy, a regular guy; and nothing more, and nothing less.