آرشیو برای بخش : سبتیکال‌یِر

02:54 جمعه، 14 آگوست 20

من حالم بهتره.
ممنون که می‌پرسی…

05:46 دوشنبه، 27 جولای 20

پسورد گلویم را باز گم‌کرده‌ام.

ایمیل بازیابی پسورد به تو قرارست بیاید، که تو هم خیلی وقت‌ست آن‌طور که باید ایمیل‌های مربوط به من و مخصوصاً زندگی من را چک نمی‌کنی.

من با گلوی قفل‌شده رو به آینه لب می‌زنم و بی‌آن‌که ذهنیت قربانی بگیرم، از خودم می‌پرسم چرا سالی‌مک‌براید ای که هیچ‌وقت از من نپرسیده که آرزوهایم چیست، هر ماه به خودش اجازه می‌دهد برایم تعیین تکلیف بکند و زندگی ِ نکرده‌ی خودش را، در کمال خودخواهی، از من طلب کند.

تو می‌خوابی و من،
خوشحالم که از گلوی قفل شده‌ام آب و روزی یک‌وعده غذا پایین می‌رود.

تو می‌خوابی و من،
ساعت‌ها به‌خودم لالایی می‌گویم تا بلکه دمای داخلی بسیار سرد و خارجی بسیار گرم‌م متعادل بشود که بخوابم.

تو می‌خوابی و من،
چه از ساعت خواب و چه از ساعت بیدار شدن، و چه حتی از خودم، هم باید شرمسار باشم. منی که به‌خودم سخت نمی‌گیرم، اما، گاهی، عادت می‌کنم به بدهکار بودن…

تمام سناریوهای کابوس‌های هفتگی را، هر شب قبل از خواب یک‌بار دیگر مرور می‌کنم. من در بچه‌گی هم بچه‌گی نکرده‌ام، چه برسد به ترس‌های بندناف دور گلوی کودک ۷ ماهه‌ی به‌دنیا نیامده، و آدرس و کیفیت غذای دارالتأدیب سن‌فرانسیسکو…

نسخه‌ی «آی، دونت، گیو، عِ، فاک» که برایت روضه خواندم را، یک‌بار دیگر مرور می‌کنم. به ورژن‌های ۱.۲ و ۱.۳ می‌رسم و از پیشرفت خودم خوشحالم. (یادم باشد فردا باز توی بالکن باز جشن بگیرم.) نسخه‌ی ۱.۹ اُپن‌بِتا را ریلیز می‌کنم و پیتچ نهایی را باز زمزمه…
من خوب نیستم، حتی کوچکترین انگیزه‌ای برای عامدانه نایس و کول دیده‌شدن هم مطلقاً ندارم. صرفاً گاهی می‌توانم نقاط ضعف سیستم‌ها را با نگاه بهینه‌سازی شناسایی کنم. و مشکل آن‌جا شروع می‌شود که مثل کارآموز کودن‌ای (از نظر هوش اجتماعی) که هنوز حتی در آگاهی‌ش هم خطور نکرده که ناخودآگاه‌ش رؤیای آفیس‌هیرو شدن دارد، خیلی مبتدیانه همه نقاط ضعف واضح را با تُن صدای مهربان و در بسته‌بندی زیپ‌دار و نرم و ایمن اعلام می‌کنم، ولو در محافل دونفره.

نه، نه، نه… کاش زودتر یک بار برای همیشه یاد بگیرم که آدم‌ها قرن‌هاست آن‌قدر این‌سکیور [یا این‌قدر آن‌سکیور] هستند که حتی یادآوری این‌سکیور بودن‌شان هم آن‌سکیورترشان می‌کند. آدم‌ها، غریبانه تنها هستند و متدافعانه تنهایی‌شان را با فریاد یا تهوّع یا هر دو ابراز می‌کنند.
آدم‌ها، در دنیایی که من هستم، قرن‌هاست گم شده‌اند.

من اما خیلی سال‌هاست فرار کرده‌ام. گوش‌هایم شاید سالم‌ترین و ورزیده‌ترین اعضای بدنم باشند؛ و ارتجاعی‌ترین نیز.
باز زیر پوست‌هایم را فوت می‌کنم تا مثل یک ایرمترس خوب و پُرتیبیل، جادار بشوم برای همه‌ی وزنی که باز باید امشب به‌جهت رفاه حال مهمان‌های ناخواسته تحمل بکنم. سامانه‌ی نیمه‌خودکار تبدیل وزن‌ها به گیو-ع-فاک معمولاً ۲۴ ساعت طول می‌کشد.
و من فردا صبح به امید یک لیوان دیگر قهوه و گذاشتنش روی کوستر عزیزم و خواندنِ It’s a perfect day to have a perfect day بی‌دار می‌شوم.
من در این یک‌سال و نیم چه پوست‌م کلفت شده باشد، چه گوش‌هایم حجیم، یاد گرفته‌ام همیشه صبح‌ها سر پا بایستم. نه به‌زور ورزش، نه به‌زور یک مقاله‌ی تاییدگرایانه‌ی مزخرف و کلیک‌بیت‌ی دیگر؛ بلکه به امید این‌که شاید امروز، پسرکی که سال‌ها حسرت توپ چهل‌تیکه داشت، یک‌قدم نزدیک‌تر بشود به آرزوهایش…

07:52 سه شنبه، 30 ژوئن 20

باد
به تمام گوشه‌های مغزم باید
برسد،
بپیچد،
برقصد…

… تا بوی شیر،
بوی قهوه،
بوی روزی نو دوباره
سرشار و چیره بشود بر تمام غبارها.

بیا یادمان نرود
مهم‌ترین انگیزه‌ی شب‌بخیر
تنها دلگرمی و اشتیاق و دورخیز
برای صبح فردای بهتر است،
لطفاً.

05:53 یکشنبه، 10 می 20

و با نخوابیدن تا خود صبح،
با هم،
به تمام ریش زندگی و عادت‌های مکنده‌اش
خندیدن…

من یادم هست
که هنوز سلول‌های خاک‌گرفته‌ای در کنج‌های تاریک مغزم
مورمور می‌شوند وقتی یادی می‌کنم از
همه‌ی شب‌هایی که تا صبح کنار هُرم
خندیدم و خواندم و، رقصیدم و غرق شدم؛
و تو…

تو آن‌قدر صبح‌ها رو به جلو بوده و هستی که
یادت می‌رود وقتی، همین شبِ پیشین، داشت شب‌‍ت به‌خیر می‌شد و پلک‌هایت سنگین،
بین من و لب‌خندهایم برایت،
چند صد زمستان
صدای زوزه‌ی گنگ گرگ‌های گِلِه‌دار گَلّه، و بوی برف‌های به‌ظاهر بی‌ریا
گم شده بودند…
نقطه.

من اما،
گاهی،
به زنده‌تر ماندن، بیشتر از به خودِ زندگی
دل می‌بندم.

من،
زنده‌ام باید
بیش‌تر از مُرده‌ام بیارزد.

شب خوش. آمین. لبخندت.

17:15 سه شنبه، 28 آوریل 20

تمام دروغ‌هایی که به خودم می‌گویم را
لطفاً
تو هم باور بکن.

این شکلی حداقل
کسی تنها نمی‌ماند.

06:35 سه شنبه، 21 آوریل 20

راستش کلی آرزو را
جایی این وسط گم کرده‌ام
که حتی یادم نیست.
(یادم نیست چه، یادم نیست چرا، یادم نیست کجا.)

حقیقتاً بداقبال‌تر از آرزوهای دست‌نیافته،
آرزوهای فراموش‌شده می‌باشند…
(مضارع اخباری بر وزن بودن، برای بیان نبودنِ مستمر، از جنسِ تهِ انباریِ عقل، لای پرونده‌های حقیقی و حقوقی، گم‌شدن.)

من،
پایانِ بازِ آرزوهای‌‍م را
زودتر از آن‌چه لیاقت‌شان بود
سوار بادبادک‌ها کردم،
که نخ باریک‌شان را باد برید این‌بار.
(آرزوهایی که دیگر هرگز باز نگشتند، اما گاهی از جلوی خورشید که می‌گذرند، هنوز، سایه‌شان درنگ‌ی بر سر رهگذرانی ایجاد می‌کند؛ که آن‌هم تا بالا را نگاه کنند، برای همیشه ناپدید شده باز.)

من،
باید قهوه‌های صبح‌گاهی را
با شکر بخورم هنوز.
(عادت کرده‌ام به عادت کردن به چیزهایی که من را به فراموشی سوق می‌دهند. مثل صدای خودم، وقتی به سکوت تبعید می‌شوم وسط حرف‌های مهیج‌ام؛ مثل خنده‌های کودکانه‌تصنعیِ تو قبل از خواب، وقتی سال‌هاست «شب‌بخیر» را، جای «خداحافظ تا صبح» داریم استفاده می‌کنیم.)

12:21 شنبه، 7 مارس 20

فصل جدیدی است وقتی
تمرکز و اولویتِ دپارتمانِ ادبیات و واژگانِ مغزم،
از انتخاب کردنِ قیدهای ناب برای بیان بنیان حس‌های پیدا شده در لحظه‌های کمیاب کنونی
به پیدا کردن صفت‌هات مناسب برای وصف حس‌های انتخاب شده برای لحظه‌های نایابِ آتی
تغییر می‌کند.

05:41 شنبه، 7 سپتامبر 19

امروز کسی مرا به اسم کوچکم صدا زد؛
برگشتم،
سایه نبود، خودش بود، یک غریبه. در تاریکی و غیرمنتظره.

یادم انداخت هنوز در دنیا
غریبه‌های زیادی هستند که می‌توانند
من را به‌خواندن جبران خلیل جبران دعوت کنند و
لب‌خندم، وقتی می‌گویم «آره، از ۲۰۰۴ …»، را
با لب‌خند پاسخ دهند.

امروز یادم افتاد
حتی در بحبوحه‌ی ۲۰۱۹ هم
باز می‌شود به همان غلظت 111# دودی نرسیده به سیاه، به شب ایمان داشت.
باز می‌شود حضور داشت و خندید و آرام‌آرام نرسیده به صبح، در حالتی بین جامد و مایع، حوالی پنج و نیم صبح، در تخت غرق شد.

شبم بخیر.
صبحت بخیر.

20:30 چهار شنبه، 2 ژانویه 19

فریب می‌دهم
خودِ ساده‌ی شکننده‌ام را
تا بیش‌تر پابه‌پایم بیاید
در طیف‌هایی از خاکستری و نارنجی
به دوردست‌ها
.
.
.
آه اگر زمین گرد نبود،
من بهانه‌ای مستدل‌ برای یافتنِ دورترها
می‌داشتم.

00:01 پنجشنبه، 6 دسامبر 18

تمامِ نکرده‌هایم را
که تمام این سال‌ها گذاشته بود برای سبتیکال‌یِر،
لای همه‌ی برگه‌های سفید شلوغ و پلوغ گذاشته‌ام یه گوشه.

و خودم،
به این فکر می‌کنم که
نکرده‌های زندگی همیشه تعدادشان از کرده‌ها بیشتر است؛ حتی برای منی که با انزوال از سوشال‌مدیا، هیچ زندگی ویترینی‌ای ندارم. و من هنوز منتظر اختراع تونل زمان هستم که احمقانه‌ترین چیزهای بی‌تأثیر در زندگی‌ام را عوض کنم صرفاً برای این‌که کابوس‌هایم تمام بشوند. از زخم‌های شب‌های امتحان‌های بی‌ربط دانشگاه گرفته، تا سردی دست‌های دسامبرهای کنار جدول و دلهره دویدن از وسط اتوبان، تا تمام فوبیاهای غیرواقعی موروثی که بعضاً در زمان خودشان ارزش‌های اجتماعی هم بودند.

یک روز برمی‌گردیم.
یک روز همه‌مان برمی‌گردیم.
یک روز همه‌مان برمی‌گردیم به همان‌جایی که برف می‌آمد و تمام تهران را می‌شد در دو نفر، و قدری کفش‌های خیس و تاکسی‌های گرم و خوشبو، خلاصه کرد.
برمی‌گردیم و بی‌دار می‌شویم و از تمام مترسک‌های دریاچه با خیال راحت دوری می‌جوئیم.

مزرعه که هر سال محصول می‌دهد! ما چرا در جشن شکرگزاری‌اش، شراب نخوریم؟ : )

Aidin,
somehow,
is a real legal guy, a regular guy;
and nothing more, and nothing less.

©2004 - 2020 blog.horm.org