آرشیو برای بخش : بی‌دسته‌ها

09:33 سه شنبه، 31 جولای 18

به‌سانِ شغلِ مترسک در زمستان
به گندم‌ها و غروب خیره می‌مانم.
یادم هست که سبز بودند؛ سبزتر از همه‌ی خاطراتِ مانده در ذهنِ تو.
می‌دانم که باز سبز خواهند شد؛ سبزتر از همه‌ی بهینه‌های ساب‌اُپتیمالِ مترشح از ذهن و لب‌خندهای شک‌دارِ تو.
و من آخرین دقیقه‌های قبل از تاریکیِ کامل به دورترین کلاغی که می‌تواند در افق به‌خانه برگردد، خیره می‌شوم.

ظهر یک روزِ برف‌بازی که می‌آیی و تکانم می‌دهی،
برف‌هایم می‌ریزد.
سفیدی‌های ریز، تمام خنجرها و درخت‌های و خاطره‌ها را می‌پوشاند؛
و دیگر کسی یادش نمی‌آید که … من …
که من‌ای که به باریدن معروف بودم آن‌ روزها…
که من دیگر…

هیچ‌کس

حتی تو.

تا آن‌روز،
من به نوشتن مبتلا خواهم بود.
درست می‌گفت که نوشتن یک بیماری است. بالا بری پایین بیای، باز بیماری است. یک جور بیماری مزمن. یک جور زخمی که وقتی خشک شد و بِکَنی‌اش دوباره جاری می‌شود. یک جور زخم که گاهی آن‌قدر ورم می‌کند که همه‌ی نخ‌های بخیه را – به‌سانِ پرکتیس‌های خانگیِ دورانِ میان‌سالیِ پهلوانِ معرکه‌گیرِ پایینِ شهر – پاره می‌کند. یک جور زخم که با هیچ کِرِمی چرب نمی‌شود و جای اِسکارش تمام بدن انسان را نشانه می‌گیرد. موزه‌ی متحرّک.
ساعدهای دستم – وقتی بالای ۹۵ درصد کار می‌کند – جمله‌های طولانی تراوش می‌کند. من هم دارم به ایگنور کردن عذاب وجدانِ ناشی از غیرکلاسیک‌بودنِ طول جمله‌هایش عادت می‌کنم. حق دارد حداقل در همین کلمات فریادش را بزند؛‌ لُخت و عور برقصد، بی هیچ لنگر و تعلق خاطری تراوش کند؛ و بعد یک بار که بازخوانی کرد،‌ بدون حوله روی تخت ولو بشود و طوری پلک‌هایش را همزمان با بالا آوردنِ گوشه‌ی لب‌هایش، پایین بیاورد که کلّ این پروسه‌ی فیزیکیِ ماهیچه‌های صورت حداقلِ اقل، ۱۰ ثانیه یا بیشتر طول بکشد. بعد تمامِ تمامِ وجودش را شُِل کند تا باز توسطّ یکی از مسافرانِ قطارِ روزی ۸ ساعت، کشیده بشود بالا…
(همیشه کیسه‌ی کوچکی همراهش هست. تا متریال‌های نوشتن‌های بعدی را، به سانِ نمک‌های صورتیِ هیمالیاییِ سکسی، اگر جایی دید جمع کند و بندازد توی کیسه‌ی تیله‌هایش. دست‌هایم هم مثل خودم اینترووِرت هستند؛ و می‌توانند روزها و هفته‌ها با تیله‌ها یک‌نفره بازی کنند قبل از این‌که همه را پرت کنند هوا، تویِ آتش، تا هُرم‌شان یک شب دیگر همه‌مان را گرم کُنَد.)

□ □ □

مرگ وقتی سراغ‌ش آمد که
از فرط بی‌امیدی
دیگر نامه‌های فاقد عنوان و نام فرستنده را
باز نکرد.

□ □ □

مغز من که پارتیزان می‌شود، می‌نشینیم پیک‌های‌مان را به هم چیرز می‌زنیم و به گل‌های خشک روی میز زل می‌زنیم.
به تمام پیام‌هایی که فقط تلویحاً زنده مانده‌اند
و هرگز نه نوشته و نه خوانده شده‌اند؛ صرفاً توی جیب‌ش آن‌قدر مانده‌اند تا عرق‌های ران پاهایش جوهرشان را بشورد.

مغز من که پارتیزان می‌شود، وقتی در سیکل‌های یک ساعت و نیمه‌ی خوابم می‌برد و بی‌دار می‌شوم، می‌بینم سرحال‌تر و قبراق‌تر از همیشه کنارِ آتش نشسته و دارد تنهایی سازدهنی می‌زند و آواز‌های قدیمی‌اش را می‌خواند. چیزی بین بلوز و جازِ نیمه‌شبانه – در کافه‌ای که باید تا ۴ صبح باز باشد اما رقاصه‌ش با پولدارترین مشتری ساعت ۱۱:۳۰ رفته – در یک شب بارانی در مونتانا. آرام دارد برای خودش می‌زند، طوری که انگار هیچ‌وقت دیرش نمی‌شود. طوری که انگار هیچ‌وقت لازم نیست بین دنیاهای موازی تردّد کند و همیشه استرس دیر رسیدن به قطار را داشته باشد. اصلاً انگار آرامشِ سازش و ترانه‌هایش نسبت کاملاً معکوس با دوندگی‌های روزانه‌ی من در دنیای ۱۶ ساعته دارد — لب‌خندی بر لبانش نقش می‌بندد که مدام بین مهربانی و سارکَزِم نوسان می‌خورد. من احساس راحتی نمی‌کنم الزاماً، اما بر او می‌بخشایم همه‌ی چیزهایی که صلاح می‌داند احساساتی باهاش برخورد کند. همه‌ی عکس‌ها و حس‌ها و روزها و شب‌هایی که از درون آتش نیمه‌شبانه‌اش به سازدهنی و لب‌ها و حلقش تجاوز می‌کنند، تا بلکه با معلق شدن در هوا، باز از توهّم آزادی‌شان لذت ببرند.

مغز من که پارتیزان می‌شود، صبح‌ها در راه برگشت از خواب کمی زورباوار یونانی می‌رقصد! دور خودش می‌چرخد و ملغمه‌ای از همه‌ی نشدنی‌ها و نرسیدن‌های گذشته را، که کنار همان جاده‌ی همیشگیِ هرروز صبح سال‌هاست افتاده‌اند و کلی برگ خزان و غبار هم رویشان را گرفته، را لگد می‌کند. تمام هوا پر از این دست غبارها می‌شود. و من ساعت‌ها طول می‌کشم تا این غبارها را دانه دانه روی هوا بگیرم، چشمم را روی نشانه‌ها و خاطراه‌هایشان ببندم، و دوباره روی زمین سرِ جای خودشان بذارم.
اسم این را نمی‌شود شیطنت گذاشت. مغز من پارتیزان که می‌شود سراسر نرون‌هایش را آشوب فرا می‌گیرد — با آشوب می‌خوابد و به امید آشوب بیدار می‌شود. بی‌پروا می‌دود. و من از این‌که گاهی قفسی می‌شود برایش و نمی‌توانم دست روی شانه‌هایش بکشم وقتی با تمام وجود می‌دود و به دیوارهایم می‌خورد، دلم می‌گیرد.

مغز من،
پارتیزان که می‌شود،
من را یاد خودم می‌اندازد…
منِ
آن سال ها،
قبل از این‌که
بال‌هایم را…

16:17 پنجشنبه، 22 مارس 18

خودخواهانه نخواهد بود دیگر،
اگر به‌جای این‌که همه‌ی استرس‌ها و دویدن‌ها را قورت بدهم
و آرزوهایم را برای نسل‌بعدی‌ام بگذارم،
آرام آرام،
خودم را به‌دنیا بیاورم…
(۹ ماه دیگر).

20:08 سه شنبه، 20 مارس 18

بوی استخوان‌هایت به‌کنار،
خاطره‌ی “فهمیدن”هایت این روزها ته‌گوشه‌های دل‌م را حسابی تنگ می‌سوزاند.

خوش‌بختی من‌ست که بهترین خوش‌بختی تو باشم.

تو و موهایت،
نفس‌هایت،
گرمیِ لب‌خندهای وصف‌پذیرت،
و همه‌ی موضوع‌های انشاء پازتیوی که در من بذر می‌کاری…

ریچارد
خودش خواست که گم بشود
– در بولیناس –
تا من و تو…

01:00 یکشنبه، 11 فوریه 18

همین اهالی تیخوانا،
که این روزها در تمامیِ مثال‌هایمان به‌صورت سمبلیک و غیرسمبلیک جریان دارند،
در انتها تنها جلوه‌ای از FOMOی شخصیِ خودِ من هستند.

من‌ای که شهرهایی که می‌شناسم را روی محور زمان پهن می‌کنم،
و با تو، در زمینه‌ی نش‌ویل و تِنِسی به‌توافق می‌رسم.

شاید یکی از همین روزها به‌اطمینانِ آن برسم که،
حتی اگر توی بزرگراه I-80، هر یک مایل یک تابلوی فاصله‌ی باقی‌مانده تا تیخوانا را نصب کنند،
باز هم این انتخابِ خودِ من است که کدام تابلوها را، به چه منظوری، بخوانم.

در گذشته‌ی دورِ من،
باتلاق‌ها و سیاه‌چاله‌های زیادی هست. و عمدتاً اثری از نور خورشید نیست.

در گذشته‌ی من،
که امروز فهمیدم از ۲۰۰۶ به قبل‌ش را ایران جا گذاشته‌ام (جز هُرم)،
خیلی چیزها ناتمام مانده…

در گذشته‌ی نه‌چندان دورِ من،
چیزهایی غرق شده که با محصولات تراریخته‌ای از جنس آینده پُر نمی‌شود.

علی‌ای‌حال،
من،
اگر به هر دلیلی دوقطبی هم باشم،
باز، هنوز و همچنان،
هر دو قطبم تو را…

12:43 چهار شنبه، 20 دسامبر 17

پشت پنجره همیشه بارانیست
و من دست‌هایم بسته است
و این قطره‌های بازیافت‌شده‌ی باران‌ند که روی شیشه می‌کوبند و تمرکز من را بدجور می‌پرانند.

این‌بار باید خودم سوم شخص بشوم.
این‌بار باید ساعت‌ها به ویلچرهای خاطره‌دار زل بزنم،
و از پشت پنجره برای قطره‌های باران
دست‌های بسته‌ام را
تکان بدهم.
(کاش چشم‌هایم بسته بود؛ به‌جایش.)

باز دوباره سال‌هاست از کم‌خوابی مشوش شده‌ام.
سال‌هاست دیرم شده،
و چاره‌ای جز زل زدن به مرگ تدریجی سلول‌های مغزی‌ام ندارم.

من وقتی سوم شخص باشم، همه‌ی استرس‌های داخلی‌ام خارجی حساب می‌شوند.
آن‌وقت‌‌ست که اگر با انگشت به تو نشان‌شان بدهم، شاید لبخند بزنی و بگذاری
امشب
نوبت من باشد که
با خیالِ راحت
چشمانم را ببندم و
ذوب بشوم.

06:11 چهار شنبه، 6 دسامبر 17

نرسیدن‌های
ناجوانمردانه، مزخرف، و بی‌برهان‌ای
که درخودتخریبیِ چسب‌ناک‌ای را
در من
جرقه می‌زنند.

صدها آتش‌نشانِ درون‌م
ماه‌ها باید تلاش شبانه‌روزی بکنند
تا تحت کنترل درآید حریق؛
و کارشناس‌هایی که برای تحقیق و تفحّص می‌فرستیم
لامصّب‌ها حوصله‌شان که سر می‌رود، سیگار می‌کشند و
دود و بویش به دَرَک، ته‌سیگارشان را پرت می‌کنند لای
سلول‌های خشک و پاییزیِ قسمت‌های تحتانیِ مغزم،
که شعله‌ور… شعله‌ورتر می‌کنند.
غیرمنتظره ولی حقیقی است که
اگر کارشناس‌ها نباشند، مامِ طبیعتِ مغز من (و آتش‌نشان‌های بالقوه)
خودشان می‌توانند مهار کنند.

می‌سوزد تمام شب.
زیرِ پتو گُر می‌گیرم.
در لندن باران می‌بارد الآن حتماً؛ در سان‌فرانسیسکو ولی
آن‌قدر باید جبراً دوید که باران هم بیاید اگر، قهراً هرگز آب به سلول‌های خشکِ تحتانیِ مغزِ آدم نمی‌رسد.

زیرِ پتو گُر می‌گیرم
و تو، بی‌خبر، بیش‌تر پتو را رویم می‌کشی.
بعد از این سال‌ها خوب حس می‌کنی پریشانی‌ام را، اما دست‌های نازت زخم‌تر می‌شود وقتی/اگر به تیزی‌های درونِ روح‌م بخورند.

شاید سرشتِ من
برای این همه واپس‌خوردگی در اسکِیلِ روزمره طراحی نشده
که واپَس می‌زند خودش هر شب و هر روز
ایگوی محکوم‌شده به منفی‌گراییِ مفرط‌ام را.
شاید آن‌ای که بویش چیزی شبیهِ چیزی بینِ نارسیسیسمِ تدافعاً انکارشده و دارچینِ سوخته است
در حقیقت
فقط یک ترجیحِ شخصیِ ساده باشد
توسط کسانی که راحت،
خیلی راحت‌تر از آن‌چه در مخیّله‌ی پرآشوبِ من و تو بگنجد،
“عبور”
می‌کنند.

خودِ خودِ خودِ کارما ولی
اهلِ عبور نیست!
ممکن‌ست دیر بیاید، اما می‌ماند تا از بخشندگی به پاشیدن برسد
و حسابی خودش را خالی کند تا راندِ بعدی،
در ده سالِ بعدی حتماً.

در اتوبیوگرافی‌ام باید بنویسم:
کارما بنزین آورده بود،
من مغزم پر از سلول‌های خشک پاییزی و کاغذپاره‌های افکارِ ناتمام و دروناً نامتفق‌القول شده بود،
و حرارتِ گرفتگیِ عروقِ منتهی به قلبِ سخت‌کوش‌م دامن زد
که تمامِ شب را از انجمادِ سطحِ دریاچه‌ی دیروز تا تبخیرِ زودرسِ چاله‌های ریز و درشتِ فردا
بسوزم.

به مناطقِ سردسیرِ توی هال/حال کوچ می‌کنم
غریزی.
می‌دانم صبح تو باز خواهی پرسید،
می‌دانم صبح دوباره کارما دیرتر از هر سه‌مان از خواب بی‌دار می‌شود،
می‌دانم صبح اصلاً به این‌که چرا، خیلی چیزها چرا، خیلی چیزها در درجه‌ی اول چرا، فکر نخواهم کرد.
(اثرِ جزر و مدِ معکوسِ آفتابِ عالم‌تاب؟ اثرِ معکوسِ پرت کردنِ تهمت‌های سبک‌وزن به سمتِ نافِ ایگوی کسی که در فرار از ایمپاستر دارد لخت جیغ می‌کشد و می‌دود؟)
نرمال می‌شوم.

و زخم‌هایی که
صحبت‌کردن ازشان
– هم فیزیکی و هم سایکولوژیکالی –
تازه‌ترشان می‌کند.

بیا دلداری بدهیم به خودمان
ناگزیر در بساطِ پهن‌شده‌ی ناگریزِ کارما
که ارزشِ انسان به زخم‌هایی است
که برای نشان‌ندادن دارد.

بخیر.

15:22 چهار شنبه، 8 نوامبر 17

مغز معیوب من
آخرش
آن‌قدر واپس می‌زند که
یک روز صبح، دیگر هیچ فرمانی ندارد که به پلک‌هایم بدهد.

من،
می‌ترسم جیغ بزنم و شورش کنم
علیه خودم و همه‌ی چیزهایی که بدون میل و رضایت قلبی، هر روز صبح من را از تخت پایین/بیرون می‌کشند.
می‌ترسم تو بترسی،
و باز در خودت جمع بشوی و اینترفیسِ جوجه‌تیغی‌ات را به من عرضه کنی.
می‌ترسم باز قضاوت شوم که
بیش‌تر از آن‌که لیاقت‌ش را داشته باشم نارسیست‌م و مغرور!
می‌ترسم باز،
توی صورت‌م منفجر بشود وقتی بفهمم فلانی منظورش چه بوده که پشتِ سرِ من…

تا بخوابم باز.
و افتخار کنم که سالی حداکثر سه چهار شب مشکل خواب‌نبردن دارم،
که آن‌هم با آنلاین‌ویندو‌شاپینگ تا ۴ صبح حل می‌شود…


و برای‌ت تا ساعت‌ها از انتخاب‌های خودتاییدگر ضمیرناخودآگاه/اید در شکل‌گیری و سپس توجیه ممتد و مفرط هویّت گمشده در راستای مبارزه‌ی دفاعیِ مسمتر با سندرم ایماپسترِ نشات گرفته از تقابلات سوپرایگوی راست‌کردار با نُرم‌های عددی و رتبه‌بندی‌شده‌ی طبقات اجتماعی روضه می‌خوانم؛ و ته‌ش به سفیدی برفِ ناشی از مرگِ ناشی از جاودانه‌شدن در محوری موازی با زمان، آرامش می‌جویم.

مغز معیوبِ من گاهی تا خشتک با ناخودآگاهم گلاویز می‌شوند بر سرِ کشیدنِ من به گذشته در برابرِ آینده. آخرش ولی من، عمود بر نقطه‌ای به نامِ حال، راهِ آلفامنشانه‌ای را از ساعت ۴ تا ۷ صبح پیش می‌گیرم و هم‌چنان که زیرِ پتو سردم است، بویِ برفِ هنوز نیامده‌ی خیابان‌های غریبِ شیکاگو را حس می‌کنم.

خوبی‌اش ولی این‌ست که تو هستی؛
که علی‌رغم تمام حسادت‌های غریزی و هورمونی‌ات می‌فهمی که این‌که من، چون‌آن ماهیِ بی‌اختیار و سرمازده‌ای، هنوز گاهی در قلاب‌های سمبولیکِ تقدیر (در تمام شکاف‌های روزمره، بعضاً تا ۵ بار در روز) گیر می‌افتم و چاکِ لب‌م/قلب‌م ناخواسته پاره می‌شود که نتوانستم پناهندگیِ دائمِ تیخوانا را بگیرم، ریشه‌اش تنها به این برمی‌گردد که در تمام ۱۷ سال آغازین عمرم تمرینِ نرسیدن نکرده بودم.

تو،
می‌فهمی و
مثل من منزجر می‌شوی وقتی می‌بینی امثال ویدا و تانیا سالیانِ درازی خیلی شیک و مجلسی پاهایشان را در آب بارانِ جمع‌شده در چاله‌های عقده‌ها و گودال‌های روحیِ کودکی و بلوغِ من می‌شستند و می‌رُفتند و گِل و چرک‌ش باقی می‌ماند که بشود کودِ کاکتوس‌های فلسفه‌باف‌تر از خودم در صحرای سلسله مطالعاتِ سلف‌سایک‌آنالیزبخش‌ام.

تو،
و خنده‌هایت،
و این‌که وسط ارتباط دادنِ پیش‌بینیِ آینده‌ی رفتارِ باس‌ایِ خانم میم به کان‌فبیولیشن‌های پُرکننده‌ی حفره‌های متخلخلِ درصندلی‌عقب‌نشستن‌های نافرجام و هضم‌نشده‌اش، یک‌هو انگشتان‌ت را بالا می‌آوری و ناخن‌های‌ت را نشان‌م می‌دهی و راجع به میزان قرمز بودن‌شان ازم می‌پرسی،
دل‌م را برای‌ت تا ابد تنگ می‌کند.

تو،
شاید آخرین کسی باشی که بدانی
– و مهم‌تر از آن، مشکلی نداشته باشی و شلنه‌هایم را گرم کنی –
که رسالت من،
شاید،
لالایی گفتن برای ماهی‌هایی است که سال‌ها زیر دریاچه منتظر شنیدن پیانو‌ای ابدی، زیرِ چشمان‌شان گود افتاده…
وگرنه این سگ‌دو‌بازی‌کردن‌های سه‌شیفت در روزِ من که همه‌شان بهانه‌ست.

من،
شبی از شب‌های زمستان،
در مسیری که آخرش به کاملاً بی‌حس شدنِ ناشی از سرمایِ ناشی از نوشتن‌های ممتدِ و بی‌وقفه-سفیدِ تراوشاتِ ملس و لزجِ مغزِ معیوبم ختم می‌شود،
تو را
و خودم را…

11:27 جمعه، 27 اکتبر 17

روی کروز-کنترل زده‌ام، یادم می‌رود، اما گم نمی‌شوم.
و این درد اصلی را دوا نمی‌کند؛
که چرا ذوق از چشم‌های من پر کشیده،
و طوری با چشم‌های بسته می‌دوم، که، آدم‌ها
را

من،
به دوردست‌ها…

من،
در دوردست‌ها لازم نیست روزی سه بار خودم را “عرضه” کنم.

02:49 پنجشنبه، 19 اکتبر 17

وقتی همه‌ی آن‌چه از آن روزها یادم می‌آید ته‌ش ختم به دروغ می‌شود، از منِ بی‌خواب و خود-سوپر-اینتگریتد-بین چه انتظاری می‌رود؟

جز این‌که فعالانه منتظر باشم که یکی از همین روزها همه‌ی خاکستری‌ها سبز بشوند و من بدون ترمیم مصنوعی و تزریقی، ابروهایم بالاتر بروند تا پلک‌های بالای چشم‌هایم (که میئول بستن‌شان‌اند، بر روی …) بشّاش‌تر به‌نظر برسند.

من، حالا که فهمیده‌ام این‌روزها از INFJ به INTJ تغییر (یا به تعبیرِ تو تحوّل) یافته‌ام، پاییز برایم سرد شده.
من، حالا باید کم‌کم سان‌فرانسیسکو را به خانه‌خواندگی قبول کنم و خیابان‌هایش را به اسم کوچک‌شان صدا بزنم.

من، از خستگی‌های بدونِ چاره‌ی محله‌ی تندرلوین، بالاخره و بعد از قریب ۵ سال، خسته‌ام.

من،
باید طوری منیج کنم که خیلی آرام‌آرام بی‌دار بشوم.
شب‌بخیر‌.

02:08 دوشنبه، 16 اکتبر 17

می‌ترسم چهارده سال دیگر برگردم و یادم بیافتد که یک دلیل، در قیاس با همه‌ی آن صدها میلیون دلیل، باقی‌مانده بود. و من ندیدم‌ش.
(چه زیرِ پونز؛ چه لایِ تیک‌هایِ عصبی.)

باید آلارم بگذارم برای چهارده‌سال دیگر، که یادم باشد فراموش کنم؛ همه‌ی آن‌چه که این‌روزها دارد از آهکی به آهنی تبدیل می‌شود در ذهنِ من.

من، به سان‌فرانسیکو که برمی‌گردم، حسِ «خانه‌ام» دارد باز شکل می‌گیرد در درونم.

باید خانه‌ام را سعی کنم طوری آهنی بسازم که حداقل چهارده‌سال دوام بیاورد.

من چهارده‌سال‌ام بود که اصلِ ضرب را به‌صورت علمی یاد گرفتم.
در بیست و هشت سالگی این مفهوم را به‌صورت عملی دیدم؛
و این روزها دارد برایم بیش‌تر عیان می‌شود که «دی‌پی‌دی‌آر» × «دوال لایف» × «آی-۸۰ از سکرمنتو تا سان‌فرانسیکو» می‌شود حداقل هشت ورژن مختلف‌ای که باید دانه‌دانه‌شان را هر شب آرام با لالایی بخوابانم و به سگ‌های درون‌شان دست‌ای از نوازش بکشم.

من و تو،
با هم می‌توانیم ساعت‌ها، ماه‌ها، و سال‌ها گلچین عمیق و بعضاً عرفاً مسموم‌ای از «وات‌ایف» های ممتد ببافیم. منتهی باید منصف بود. منتهی باید درنظر داشت که امکان دارد کارما‌ی بی‌حساب و کتاب، یک‌هو ما را خِفت کند و نیمه‌شب به‌خواب‌مان بیاید که «ناشکری» کرده‌ایم.

من اما،
باز برای‌ت می‌گویم از همه‌ی گره‌هایی که عمق نگاه‌ها و مژه‌های من به فرارهای گذشته داشته و ترس‌هایی که بازگو کردن‌شان ترس‌ناک‌ترشان می‌کند — خودتأییدگر و لعنتی.

من اما،
فکر می‌کنم اگر من را برای همیشه، حتی به‌صورت توریستی، ممنوع‌الورود به تیخوانا بکنند، آیا دلم می‌گیرد؟

من اما،
خودِ وجودم در خیلی از فرهنگ‌های واژگانی، یک «وات‌ایف» بالفطره تلقی می‌شود/می‌شوم.

من اما،
اگر…

(یادم باشد که، چهارده‌سال دیگر وقتی تلاش کردم یادم بیافتد که فراموش کنم، اگر فراموش نکردم حداقل دلم نگیرد.)

تو به‌تر از من بوی منییپولِیت-کردن را بلدی؛
و من به سهمِ خودم، فقط می‌توانم اعتراف کنم که اگر عمدی و خودآگاه [بوده] باشد تمامِ منیپیولِیت‌-کردن‌هایش، بسیار مذبوحانه و اگر ناخودآگاه باشد، بسیار مستأصلانه/مغمومانه است.

تو به‌تر از من می‌دانی که این چیزها بعد از ۳۵-سالگی بیش‌تر طعم و بویش بالا می‌گیرد؛ علی‌رغم سرپوش و درپوش و دم‌کن گذاشتن‌های شخصی.

و من این روزها بدجوری،
عجول بودن خودم را به‌گردن همان تنها یک‌دلیل‌ای که نیافتم هرگز می‌اندازم.

و من اما اَفتِر-عاوِر دعا می‌کنم من را ببخشند.
اول احساسی، بعد فیزیکی، بعد منطقی.

Aidin, somehow, is a real legal guy, a regular guy; and nothing more, and nothing less.