آرشیو برای بخش : بی‌دسته‌ها

23:01 دوشنبه، 13 فوریه 17

من حکماً احمق تصوّر شده بودم که هر بار این‌قدر پس و پیش می‌شده‌ام و باز سر جای اوّل قرارم می‌داده‌اند. اما واقعاً از خودم اگر بپرسند می‌گویم از روی ساده‌دلی‌ام بود؛ و خودم بهتر از هر کس دیگری می‌دانستم که دارم خودم را گول می‌زنم. و باج سنگین و ممتدّی را می‌داده‌ام پیوسته، برای این‌که ساده‌دلانه به حماقتم ادامه بدهم و به اسم «امید» سادیسم‌گونه خراش‌های عمیقم را دوباره از نو بتراشم هر شب.

رؤیا پردازی می‌کنم.
می‌ترسم.
احمق می‌شوم.
و گاهی دلم برای حماقت‌های ساده‌دلانه‌ام، آن‌وقت‌ها که ساده‌دلی مُد بود، تنگ می‌شود.
زخم‌هایم را فشار می‌دهم، طوری که کسی نبیند (و هر که پرسید بگویم چیزی نیست،‌ خوب است، خوب می‌شود) و
به رؤیا پناه می‌برم.

در رؤیا من اوایلش خیلی سختم است که با همه‌ی زخم‌هایم هم‌چنان ساده‌دلانه چشم ببندم و لب‌خند بزنم.
در رؤیا من گرگ زخم‌خورده‌ای هستم که وقتی توی برف گیر می‌کند، حتی در خلوت خودش هم زوزه می‌کشد. چشم‌هایش را خیلی متین می‌بندد و همه‌ی حس‌های نفرت و استیصال و چنگ‌زدن و فرار را در قالب یک تک نُت ممتد زوزه می‌کشم.

در رؤیا،
من،
خیلی خیلی تنها که می‌شوم، چشم‌هایم را می‌بندم؛
بلکه رؤیای شیرینی ببینم.

شب خوش.

03:46 شنبه، 4 فوریه 17

شب‌ها، هنوز، اینجا، باد می‌وزد.

و من یادم می‌افتد که آخرین باری که مفصلاً و با خیال راحت زندگی کردم، حدود ۵ سال پیش بود. بعد از آن چیز خاصی یادم نمی‌یاد. بعد از آن چیزی بین آلزایمر و دی‌ریئلیزیشن قسمت‌های خوبی از مغزم را خورده است. بعد از آن گپ بزرگی از ناباوری و بزرگ‌شدن یهویی در زندگی‌نامه‌ام شکل گرفته.

شب‌ها، هنوز، اینجا، باد می‌وزد.

تو می‌خوابی و به من مؤکداً سفارش می‌کنی که وقتی خواستم بخوابم قبلش به تو خوب نگاه کنم تا یادم بماند زنده هستم. من، اما، چنان از بی‌خوابی رنج می‌برم که سال‌هاست یادم رفته چه‌طور غرق در آرامش خواب بشوم؛ بدون هیچ مسئولیتی، بدون هیچ نگاهی، بدون هیچ مسئولیتِ نگاهی.

شب‌ها، هنوز، اینجا، هنوز، باد می‌زود.

و باد یادم می‌اندازد که خیلی چیزها زودتر از آن‌که فکرش را بکنی می‌روند. مثل من. مثل خودِ خودم. مثل روزهایی که دلم می‌سوزد. مثل شب‌هایی که دلم می‌سوزد. مثل خودِ خودم. مثل من… بعد با این که الزامی ندارد ولی می‌گویم «ببخشید…»، تا سریع‌تر بتوانم بوزم.

«من» و «هنوز» و «شب‌ها»، گاهی با هم می‌وزیم. و وقتی وزیدن‌مان می‌گیرد، گاهی، پشت‌سرمان را اصلاً نگاه نمی‌کنیم.

ببخشید…

00:54 جمعه، 13 ژانویه 17

دلم می‌خواهد دستم را دراز کنم،
خیلی دراز،
حداقل ۱۴ سال دراز
و دست خودِ هنوز نا-کاملاً-بالغ‌ام را بگیرم
و برایش خیلی بیش‌تر از آن چیزی که شنید و بزرگ شد، لالایی بگویم؛
تا خوابش ببرد.
و آن‌قدر خواب‌های خوب ببیند که این روزها کارمای بی‌نقص‌اش یقه‌ی من و خواب‌های‌م را نگیرد
و مدام نترسم.

می‌ترسم.
از این‌که دنیا گاهی به سه دسته تقسیم می‌شود — دست‌یافته‌شده‌ها، دست‌نیافتنی‌ها، و تو.
از این‌که من به سه دسته تقسیم می‌شوم — قسمت‌های شناخته‌شده و تسخیر‌شده‌ام، قسمت‌های شناخته‌شده و تسخیر نشده‌ام، قسمت‌های بارانی‌ام.
می‌دانی،
تو می‌دانی،
دقیقاً از بین سه دسته‌ی فوق‌الذکر فقط تو می‌دانی،
… که من چه‌قدر می‌ترسم از این‌که شب‌هایی که خیلی باران می‌بارم، بعدترش بدجور گم می‌شوم. بدجور…

امروز وسط یکی از موعظه‌هایم داشتم می‌گفتم که «ترس، غالباً ناشی از ناشناخته‌ها و ندانستی‌هاست» که یک‌هو یادم افتاد گاهی چه‌قدر از «واقعیت» می‌ترسم. از بی‌دار شدن بیش‌تر. از ضربه‌ای که ممکن‌ست دوباره به گردن و ستون فقرات‌م وارد بشود وقتی یک‌هو می‌پرم و پرت می‌شوم به دنیای دیگر… (درست‌ست که همین گردن و ستون فقراتِ من الزاماً در آن دنیا نخواهند بود، اما گاهی ناخودآگاه من بیش‌تر احساسی عمل می‌کند تا منطقی.)

موعظه می‌کنم تا نترسم؛ اما این‌روزها اغلب خودم را وسط پروجکشن‌های لحظه‌ایِ خیلی بدی پیدا می‌کنم… آدم‌ها آینه دست‌شان نگرفته‌اند؛ اینم من‌م که بدجوری ناخودآگاهم گویا از دست خودآگاهم عاصی شده است، و مدام تلویحاً در حال زمزمه‌کردنِ «دیدی نگفتم؟»ها و «خودت که بدتری!»هاست.

در موعظه‌هایم سعی می‌کنم خودم الزاماً قهرمان داستان قرار نگیرم؛ خیلی هم، خب، وجهه‌ی خوبی ندارد. منتهی آخرین روانشناسِ ناشی‌ای که پیش‌ش رفتم گفت که «همین فروتنیِ ناشیانه، نشانه‌ی خاموشی از نارسیسم بالاست». و من سریع از مطبِ کوفتی‌تر و لعنتی‌تر از شخصِ ابلهِ خودش خارج شدم. و هیچ‌وقت نفهمیدم که آیا واقعاً ناشیانه داشت راست می‌گفت، یا داشت خودش را کاملاً بی‌رحمانه روی من پروجکت می‌کرد، بدون این‌که موعظه‌اش طولانی بشود و من خوابم ببرد.

در انتهای موعظه‌هایم گاهی خودم دلم می‌گیرد. گاهی متنفر می‌شوم از این‌که ذهنم می‌پرد به این‌که شاید اگر جایی ورق طور دیگری برمی‌گشت من نه لازم داشتم بعضاً روزی تا ۶ ساعت متوالی موعظه کنم، نه لازم داشتم الزاماً خیلی پای منبر کسانی بنشینم که تهش بیشتر حرص می‌خورم، تا لب‌خند.

دلم می‌خواهد دستم را دراز کنم و بعد از روبه‌رو یخه‌ی خودم را بچسبانم به دیوار و باور کنم که نه قرارست بی‌دار بشوم، نه قرارست چیز جدیدی از گذشته به آینده اضافه بشود. اما دلم می‌گیرد؛ و می‌ترسم دلم بیش‌تر هم بگیرد. و همین ترس‌ش بیش‌تر دلم را برای روزهایی تنگ می‌کند که هیچ لزومی به ترسیدن نبود. و همین دلتنگی‌اش بالا که می‌گیرد و عمیق که می‌شود ترس‌ناک‌تر هم می‌شود — اگر روزی دیگر بر نگردم چه‌طور؟

ساعت حوالی ۲ بامداد می‌خزم در تخت. تو خوابی و من همه‌ی ترس‌ها و دلتنگی‌ها و پروجکشن‌هایم را آرام می‌چپانم توی دهانم و قورت می‌دهم و بالش را طوری زیر گردنم جابجا می‌کنم که تا صبح هیچ‌کدام‌شان بیرون نیایند. صبح که با آلارم ۹:۰۵ بی‌دار بشوم ‌آن‌قدر عجله دارم که جواب تمام «قهوه‌ می‌خوری‌؟»هایت را با «خیلی دیرم شده! [لب‌خند.] [استرسِ زیرپوستی.]» بدهم؛ و بدوم. تمام روز را.

فکر نکن اگر دل‌تنگی‌هایم بالا نمی‌زنند، بی‌عًرضه‌اند.
صرفاً بدجور سرکوب شده‌اند.
خیلی بدجور.
و همین وحشی ماندن، عصاره‌ی غلیظ‌شده‌یِ ارمغانِ بشریتِ متمدن در این تپه‌ی سیلیکونی ماسه‌ای است.
تدریجاً از همان وقتی که تو من را اینسکیور کردی؛
که کردی…
که کردی.

18:18 سه شنبه، 6 دسامبر 16

از بیداری پریدن،
کالری موجود در نیکوتین،
غم ناشی از پُر کردن بیمه‌ی تکمیلی مرگ ناشی از تصادف…

من قسمت‌های نارنجی‌ترِ یک پس‌زمینه‌ی سیاه را بیش‌تر دوست دارم.
دارم.
دارم…

23:48 سه شنبه، 22 نوامبر 16

یک‌هو شب بارانی می‌شود.
یک‌هو من برون‌ریزی‌ام می‌گیرد. ناخودآگاه. ماهانه. ماهیانه. ماه‌گانه.
یک‌هو من از همه‌جای بدنم ناخودآگاه می‌ریزم بیرون. از دهانم. از همه‌ی بدنم. یک‌جور انفجار آرام و بارانیِ درونی. بعد توی چشمان تو زل می‌زنم و تعریف می‌کنم که سورئال چه‌جوری دنیای نامتناهی و خلق‌آمیزی است.

یک‌هو من از جناس لذت می‌برم.
یک‌هو من از روابط‌م با واژه‌ها برای‌ت می‌گویم. از این‌که من کدام‌هایشان را دوست دارم بیشتر. از این‌که کدام‌هایشان بیش‌تر من را دوست دارند. از این‌که گاهی شب‌ها هم به‌هم فکر می‌کنیم — درون‌ریزی.
یک‌هو من با هُرم گرم می‌شوم. همان موقع که تو مخاطب خاص می‌شوی. و سوزانا زیر باران راه می‌رود.

یک‌هو من یادم می‌افتد شب‌های بارانی چه‌قدر می‌توانند ادامه داشته باشند.
یک‌هو من یادم می‌افتد صبح‌های بارانی چه‌قدر زیبا می‌توانند آغاز شوند.
یک‌هو من یادم می‌افتد زمین، باران، و کمی آرامش، چه‌قدر می‌تواند بخشنده باشد.

گاهی یادم بنداز،
این آلفا
- با همه‌ی ترس‌هایش، وسوسه‌هایش، درگذشته‌مانده‌گی‌هایش، و حرص‌هایش -
روزی
تمام می‌شود.
: )

16:48 پنجشنبه، 13 اکتبر 16

توجیه می‌کنم که توفیر چندانی ندارد که از روی اثر انگشت پیدا کنیم کسی را که سال‌های ۲۰۱۴، ۲۰۱۵ و ۲۰۱۶ زندگی را روی کروز-کنترل گذاشته. خودم هم می‌دانم شاید توجیه مذبوحانه‌ای باشد؛ اما بهترین گزینه‌ی موجود است. فرضاً هم که من تمام پنجره‌ها را ببندم و به صدای هوای محبوس شده در این استودیوی ۵۱۰ فوت مربع‌ای زل بزنم تا بتوانم «لحظه» را، آن‌طور که می گویند، به چنگ بیاورم…
خُب؟
بعدش؟

شرط می‌بندم شبِ قبل از خواب‌ای که همه‌ی این دنیا(یی که درش زندگی می‌کنم) رؤیایِ درونِ آن خواب است، من به یک رستورانِ کاملاً کلاسیک با پرده‌ها و گارسون‌های مشکی در نیویورک رفته‌ام. تنها. بعد هیچ استرسی هم از بابت دیر شدن، یا تلفظ ناصحیح واژه‌های منو، یا بلد نبودن آداب تمام انگلیسی خوردن غذا، یا گیر افتادن با دهان پر هنگامِ ساختِ خنده‌ی تصنعّی ِ در پاسخ به چک کردن ناگهانیِ گارسون میز از بابت «ایز اوری‌ثینگ اوکی» هر چهار دقیقه و سی‌ثانیه با شروع از سرو غذا، نداشته‌ام. برای خودم هم یک پرس میگوی سالم، یک سالاد سزار، و یک لیوان شراب تیره‌ی تیره‌ی تیره که به مدت یک ساعت و بیست دقیقه هر ده دقیقه یک‌بار تمدید بشود سفارش داده‌ام. با موسیقی زنده‌ی پیانوی رستوران و موهای خاکستریِ طبیعیِ نوازنده هم ارتباط برقرار کرده‌ام چون تنها وقتی که چشم‌تو‌چشم شدیم خیلی طبیعی لب‌خند زد و رساند که از زندگی‌اش راضی است و دلیل پیانو زدن‌ش فقط لذت بردن از ساخت و انتقال‌ِ احساس خوشی به هم‌نوعان‌ش است و بس. آخرش هم انعام عادی ۱۷ درصد داده‌ام. و بعد با یک تاکسی زرد رنگ مستقیم آمده‌ام هتل و بدون این‌که دو سه دقیقه‌ی‌ آخر را یادم بیاید افتاده‌ام روی ملافه‌های سفید و تا کرده به‌زیرِ تشکِ تخت هتل.

شرط می‌بندم وقتی بی‌دار بشوم، اولین چیزی که دلم برایش تنگ بشود تایپ کردن آدرس blog.horm.org خواهد بود. فکر نکنم آن‌قدر دیوانه باشم که بعد از بی‌داری این‌کار را بکنم. شاید هم، اگر به دوستی کسی بگویم و بخندد و تشویق شوم، این‌کار رو بکنم و ببینم به مبلغ ۲۵۰۰ دلار قابل فروش است دامنه‌ی horm.org. و خب من احتمالاً کارهای مهم‌تری در زندگی دارم تا نوشته‌ی یک مشت خزعبلات به‌مدت ۱۲ سال؛ حکماً.

شرط می‌بندم تمام تلاشم را خواهم کرد تا یادم برود. تا به توجیه کردنِ خودم ادامه بدهم که نیویورک جای این ملق‌بازی‌ها نیست. به خودم ادامه بدهم که دنیا ساخته شده برای دویدن، آن‌هم طوری که کسی نفهمد با چه سرعتی و در چه جهتی داری می‌دوی و نفس‌نفس‌زدن‌های متوالی‌ات را نبیند. کسی یعنی همه، یعنی خودت هم. و به خودم ادامه بدهم که اگر گردنم را ۱۸۰ درجه بچرخانم و یاد کودکی‌هایم بیافتم، ممکن‌است از روبه‌رو تصادف کنم. به خودم ادامه بدهم. ادامه بدهم. بدهم. بدهم.
به خودم.

و شاید از ترس دوباره رخ‌دادن‌ش، مشروب خوردن را هم ترک کنم دیگر.

مهم‌ترین مزیّتِ نوشتن اتوبیوگرافی، جدای از اعترافات روزمره، این‌ست که سال‌ها بعد لازم نیست با هیجان بسیار بالا گذشته‌ی کاملاً عادی را برای دوستان کاملاً عادی که کاملاً عادی دارند گوش می‌دهند، صد بار تعریف کنی. اصلاً لازم نیست تعریف کنی. کسی اگر آن‌قدر بی‌کار باشد می‌رود می‌خواند. و بدون شک بی‌کارترینِ همه‌ی آن‌ها خود نویسنده است.

اما، به عقب که برگردیم خیلی از چیزهایی که در زمان خودشان یونیک بوده‌اند، واقعاً کاملاً عادی به‌نظر می‌آیند. و اگر خوش‌شانس باشیم و همین تابع را به‌صورت معکوس در مورد آینده هم اجرا کنیم، احتمال دارد که همین آینده‌ای که الآن دارد کاملاً عادی به‌نظر می‌آید، در زمان خودش حسابی هم یونیک بشود!

تحلیل‌های بی‌ربطِ من به‌کنار، قطعاً دز زندگی چیزهایی باید باشند که سبک و نوعِ یونیک بودن‌شان هم به‌خودیِ‌خود یونیک باشد.
مثل روزهایی که من آن‌قدر می‌ترسم تا روز، به خودیِ خود، شب می‌شود.
مثل شب‌هایی که تو، و همه‌ی مردم شهر، می‌خوابید و من آرام آرام پنجره‌ها را کمی باز می‌کنم و با جذب حداقلیِ اکسیژن ورودی از درز پنجره، شروع به نوشتن می‌کنم…

01:56 پنجشنبه، 13 اکتبر 16

از ترس‌های‌م خیلی بی‌پروا سخن می‌گویم،
چون‌آن فاحشه‌ی باکره‌ی ۴۰ ساله‌ای که به این باور رسیده
که چیزی برای از دست دادن ندارد؛
و همه‌ی چیزایی که ارزش‌داشته را همین حالایش هم از دست داده؛
و همه‌ی چیزهایی که برای‌ش باقی مانده، همه …
همه‌شان…

نمی‌توانم تمرکز کنم روی به یاد آوردن (یا حتی حدس زدن) این‌که آیا تاکنون ملتفت شده‌ای که وقت‌هایی که سردم می‌شود نباید الزاماً قسم بخورم که سردم است تا باور کنی، یا نه؟ البته چندان هم مهم نیست. بزرگ‌ترین درد انسان همان عادت کردن به درد است — بعدش دیگر سرازیری است… و وای بر روزی که دردها را توی صورت آدم یادآوری کنند.

دردهای سردی‌های گذشته،
سردی‌های دردهای گذشته،
عادت…

نکند این نیلوفرهایِ آبیِ چمباتمه‌زده روی مُردآب‌های گذشته را کسی تابه‌حال توجیه نکرده که رسالت‌شان، حتی به نوبه خودشان، می‌تواند مشتاقانه و خلاقانه هم باشد؟ نه؟ واقعاً؟!
امان از رکود،
و دل‌بستن به تنگ‌ترین سوراخ‌های غیرقابل‌عبور،
خصوصاً وقتی یک ارزشِ نادرست اپیدمیک و عامیانه می‌شود.

دارد از من می‌رود…
یک‌جور بلیدینگ ناخواسته. یک‌جور بلیدینگ ناشی از فرسودگی. یک‌جور بلیدینگ کاملاً ناخواسته و به قول همه‌ی اطرافیان، کاملاً طبیعی که انگار من زودتر از بقیه مبتلا شده‌ام. یا من شاید حساس‌تر از بقیه شده‌ام. یا من دلم برای تمام سلول‌هایم که روزبه‌روز دفن می‌شوند تنگ می‌شود.
و از تک‌تک‌شان خداحافظی می‌کنم؛ اگر بشود.

دارد از من می‌رود…
و من یادم نمی‌آید، کجا. و من یادم نمی‌آید از کِی. و من یادم نمی‌آید چرا. و من مغزم بدجور سردش شده و باز ترسیده. و من مغزم می‌ترسد بیرون بریزد. و من مغزم از کپیتالیست‌ها و جبر زمانه و انتظارها و سرزنش‌ها می‌ترسد. و من بدجور گم می‌شوم باز در حین چرخش‌های گردآب‌گونه‌ی زندگی به‌دور خودم — رأس ساعت‌های ثابت.

دارد از من می‌رود…
و من فقط دلم تنگ می‌شود. و فراموشی ناشی از فرسودگی مغزم باعث می‌شود حتی نتوانم درست پیدا کنم که دلم برای چه‌چیزی تنگ شده دقیقاً… صرفاً تنگ… آن‌قدر تنگ که آخرین قطره‌اش هم می‌چکد و می‌رود.

همه‌ی سلول‌های باقی‌مانده‌ی مغز من از همین‌جا به همه‌ی سلول‌های ترسیده و لال‌شده و رو به افولِ پست شب‌بخیر می‌گویند.
و خداحافظی…

09:09 چهار شنبه، 28 سپتامبر 16

ببر
گرسنه
خوابید.

خوابش نمی‌برد. پر از فکر و خیال بود. تمام شب رو تو آلفا به‌سر برد.

صبح که بی‌دار شد، گرسنه‌گی یادش رفته بود. یه گوشه نشست و به انتهای امتداد دریاچه‌ی یخ‌زده خیره شد.

ببر
اون‌روز به شکار نرفت.

10:53 یکشنبه، 18 سپتامبر 16

ساعت‌ها و ماه‌ها و روزها در آلفا به‌سر می‌برم. در آلفا من خواب می‌بینم که دارم خواب می‌بینم و در خواب اوّل بی‌دار می‌شوم و تعبیرش می‌کنم و دوباره می‌خوابم…
این‌ها برای عضلات پشت‌بازو ی مغز خوب‌ست!

در آلفا من روی دریاچه‌ی زمان پاتیناژ می‌روم. من با صدای قفل کردن در پشت سرت، ساعت هفت و پنجاه و هفت دقیقه صبح، می‌توانم چشمان‌م را باز کنم؛ یا بگذارم آلفایم کمی بیش‌تر ادامه پیدا کند و متریال جمع کند برای خودش. متریال‌هایی شامل کُلاژ‌هایی از اتفاقات افتاده نشده در گذشته‌ی دور که با بی‌حوصلگی به انحراف‌هایی از گذشته‌ی نزدیک چسبانده شده‌اند — مغز من این روزها خسته‌ست و اینتگریتی سابق‌ش را نمی‌گذارد؛ من هم البته خُرده‌ای نمی‌گیرم برش.

در آلفا من متریال جمع می‌کنم. آن‌قدر که از گوش و دماغ و دهان و پشت کتف‌های‌م دارند می‌ریزند بیرون… و من لحظه‌شماری می‌کنم برای نوشتن‌شان. برای این‌که ساعت‌ها کنار اقیانوس به خالیِ بُعدِ انتهای آب زل بزنم که حتی بزرگ‌ترین کشتی‌ها هم حداکثر می‌توانند در حد دوازده الی هجده پیکسل از این وسعت دید ۱۲۷ درجه‌ی من را اشغال کنند.
و صدای آب…
و صدای ناموزون انگشتان من که تایپ می‌کنم…
و صدای ناموزون خالی شدن متریال‌های انباشته‌شده از آلفانوردی‌های ذعن معیوب‌م…
و صدای ناموزون برهم‌کنش‌های نِرون‌های خاکستری و در حال مرگِ جداره‌ی نسبتاً خارجیِ مغزم…
و صدای موزون پاتیناژ نوردی‌های من در زمان؛ و جستجوهای بعد از بی‌داری.

اگر ثمره‌ی زندگیِ من در گذر زمان کمی اُرگانایزدتر بود، فقط کمی، شاید می‌توانستم از چندتا از الگوریتم‌های بهتر و حتی ساب‌اُپتیمال‌تر استفاده کنم؛ به‌جای این‌که مثل یک موش‌کور با ناخن‌های شکسته بخواهم هی توی قبر چنگ بزنم و بزنم و بزنم.
اگر… اگر کمی اُرگانایزدتر بود می‌رفتم خیلی شیک و مجلسی کشوی مربوط به فایل‌های F را باز می‌کردم و به‌ت نشان می‌دادم چه‌قددددر «فاک یو» برای‌شان کنار گذاشته‌ام؛ حاصل تمام وقت‌هایی که من را کودک نابالغ و ای‌مچور ای خوانده‌اند که حتی جنبه ندارد توی روی‌ش هم به‌ش بگویند… من جنبه‌ی فیدبک نداشتم؟ من کلّ زندگی‌ام توی یک حلقه‌ی باریک و نقره‌ای و بسیار لیز و شکننده از خاطره‌ها جا می‌شود که این روزها دارد به تدریج کوچک‌تر و محوتر می‌شود. حلقه‌ی مذکور تنها به‌قدر مینیمال که کامل زایل نشود «فید» از حقیر دریافت می‌کند و بدجور ساعت‌ها و ساعت‌ها در حال خود «بک» کردن باقی می‌ماند… ای گُه به‌این سیستم‌های فیدبک-به-درونِ-خود-ریز.

آلفا غول چسبناک و لزج‌ای است که اثرش تا ۴ ساعت بعد از بی‌داری روی پوست و گوشت و اعصاب آدم باقی می‌ماند. برای همین‌ست که من وقتی بی‌دار می‌شوم (و تو نیستی) گاهی دوست‌دارم هیچ‌وقت ساعت مُچی‌ام ۹:۴۰ صبح را نشان ندهد تا من ساعت‌ها به یک گوشه خیره بشوم و آروم با کاردک اثرات آلفا را از روی بازوهایم بزدایم… شاید کودک درون من است که تنها بازی‌گاه خودش را آلفای بی‌قید و بند یافته. آلفایی که فقط یا با صدای سخت نفس کشیدن‌ام (و متعاقباً بیدار کردن‌م توسط تو) قطع می‌شود یا با نرسیدن خون به مغزم به‌دلیل کج شدن دوباره‌ی گردن‌م و سه تا بالش‌ای که باید حتماً تمام شب در یک زاویه‌ی خاص قرار بگیرند.
کودک است دیگر آخر. من قبول دارم مسئول یاد ندادن آداب به‌ش خود شخص خودم هستم. اما شاید الآن دیر شده. شاید الآن که بعد از دوازده سال در سی سالگی ماندن بالاخره از سی سالگی رد شدم دیگر واقعاً این شکلی بار آمده.
من چه کار کنم آخر؟
مگر تصادفاً سعی نکردم (به‌همراه تو) که تمام بازماندگان دو سال اخیر را با جایش از بیخ و بُن پاک پاک کنم و بفرستم به دوردست‌ها؟ لامصب است این مغز من که پشتکارِ ناعادلانه‌ای در کاویدنِ زیرخاکی‌ها دارد. و من را دوباره در موقعیت‌ای قرار می‌دهد همیشه که تمام هوشیاری‌ام را جمع کنم تا بتوانم به خودم پاسخ بدهم که آیا الآن باید (از تو) معذرت بخواهم یا نه.

□ □ □

لحظه‌هایی هم هستند که من، در کمال آن‌چه مردم به آن صحّت عقل می‌گویند، چشم‌های‌م را می‌بندم و شیرجه می‌زنم به زیر یخ دریاچه‌ی تاریخ و یخ‌زده. خیلی سرد است. خیلی. خیلی سردتر از آن‌که مؤاخذه‌گر ای بتواند آن‌جا بنشیند و چرتکه بیاندازد گناه‌های صغیره‌ی کودک معصوم درون من را. که اگر هم احیاناً الئو دارد آن‌جا زیر نور خودِ پیانو در اعماق سیصد متری زیر یخ سطح دریاچه پیانو می‌زند آرام، من می‌توانم کاملاً سوم‌شخص بنشینم و گوش بدهم و الهام بگیرم.
الهام بگیرم برای خودم؛ برای این‌که بدهم کودکِ درون بازی کند؛ برای این‌که کمی احساس کنم زندگی چیزی غیر از مکیده‌شدن خون در رگ‌ها و امواج الکترومغناطیس در اعصاب هم هست…
برای این‌که بعد از این‌که حسابی بازی‌های یک‌نفره‌ام را کردم باهاشان، بیایم و این‌جا بنویسم.
بنویسم که خالی بشوم.
که آلفا قهرش نیاید.
که خدا قهرش نیاید.
که کودک گریه‌اش نگیرد.
که من، کمی بیش‌تر، بتوانم، زیر نور ماه، پاتیناژ کنم.

شب بخیر.

09:34 پنجشنبه، 1 سپتامبر 16

در جواب آقای دال که گفت راجع به میدلایف کرایسیس بیشتر تحقیق و مطالعه کنم باید از همین تریبون بگم که من دارم به انتهای تاریک این دریاچه‌ی یخ‌زده نزدیک و نزدیک‌تر می‌شم و پاهام هنوز جون داره که تا تهش رو بدوم.
ممنون.

Aidin, somehow, is a real legal guy, a regular guy; and nothing more, and nothing less.