آرشیو برای بخش : بی‌دسته‌ها

02:44 دوشنبه، 25 سپتامبر 17

می‌دانم تو هم خنده‌ات می‌گیرد
که بینِ ناکامی و ناکاملی،
تنها یک «اِل» فرق هست!

یک اِل که من یک سرش نشسته‌ام
و منتظرم که تو در سرِ دیگرش پاهایت را به سمتِ زمین فشار بدهی تا الاکلنگ…

می‌دانم تو هم خنده‌ات می‌گیرد که من
هنوز معتقدم به این‌که الاکلنگ و سرسره از نظرِ ژنتیکی از یک ژنِ مشترک پیدا شده‌اند؛
ژنِ کسی که دوست داشته
با هر زاویه‌ای که شده،
بچه‌گی‌هایِ آدم‌بزرگ‌هایِ عجولِ آینده را
،‌ آینده را،
پر از لب‌خند بکند.

20:35 سه شنبه، 11 جولای 17

و بَعد در عمق
و بَعد در نگاه
و بَعد در همه‌ی چیزهایی که بوی انتظار می‌دهند
من را با چشمانِ کاملاً باز و موهای پریشان و مغزی که تکلّم را فراموش کرده،
لای زباله‌های یکی از همین کلان‌شهرهای کپیتالیست‌ی که «انسان» را می‌بلعند و «مصرف‌کننده» پس می‌اندازند،
خواهند یافت.

من باز-یافت نمی‌شوم دیگر.
این‌بار دیگر مقرون به صرفه نیست.
این‌بار دیگر درصد مولکول‌های سالم و مقوّی‌ام به‌جایی رسیده که باید دونِیت بشوم، محض تکس‌دیداکتیبل بودن فقط.

تهران پاییز دارد ولی.
جنگ جهانی سوم در من روزی با آتش‌بس طرفین به پایان می‌رسد. کسی اقرار نمی‌کند چه‌قدر – عین همه‌ی بقیه‌ی جنگ‌ها – بی‌هوده بوده و آخرش فقط یه منحنی کوسینوسی طی شده تا باز به صفر برگردد؛ کسی هم نایی برای‌ش نمانده که یخه‌ی بقیه را بگیرد و بپرسد چرا. نقطه. مهم این‌ست که باز به آرامش برمی‌گردیم — حالا با چندصدهزار سلولِ مغزیِ فرسوده یا بعضاً مُرده، یِ بیش‌تر، که به‌دَرَک.

من در تهران به آدم‌ها بدون ترس از لهجه‌ام، خودم، ناباورانه دیده شدن، و ترس از باز یافتنِ ناخن‌های شکسته‌ام، سلام می‌کنم.
می‌خندم.
و ترمیم می‌شوم.

بی‌دار که می‌شوم بعدتر،
در شهرِ من برف آمده.
کفش‌های‌مان باز خیس می‌شود.
و من خیلی آرام‌تر
خیلی خیلی آرام‌تر
در جایی که مدفون شدنم هم آرام باشد،
خودم را دفن می‌کنم
و صفحه‌ی آخر را می‌بندم.

پشت جلدم هم مهم نیست چه‌قدر بازاریابانه از خلاصه‌ی رزومه‌ام بنویسند — مهم تو بودی، که
باور نکردی‌
اَم.

21:55 چهار شنبه، 28 ژوئن 17

مطمئن نیستم باید اسم‌ش را بگذارم “انتقام همه‌ی آن سال‌ها”،
یا ربط‌ش بدهم به گرمای بادهای وسوسه‌انگیز شب‌های تابستان؛
این را ولی خوب می‌دانم که
زندگی، منحنی کوسینوس‌ای است از
ملالت‌های ناشی از تغییرهای بی‌پروا، و ملامت‌های‌های ناشی از سکون‌های سگی.

سگِ درونم از من انتقام می‌خواهد بگیرد
و من
پالتیشن‌وارانه دارم سرش را گرم می‌کنم.
حق با اوست ولی،
من خیلی جاها جیغ نزده‌ام. نایس نبوده‌ام، ترسو یا خجالتی هم نه الزاماً. صرفاً بذر دولبه‌ی بی‌ثبات‌ای به نام “امید”
در دلم می‌لرزیده…

حیف‌ست بوی جنازه‌ی سگ بگیرد.

09:26 دوشنبه، 26 ژوئن 17

پشتِ کوه‌ها،
لایِ درختانِ نم‌ناک،
جیغ

من،
منِ دوم شخصِ مفرد،
این بار من
پرواز…

02:01 پنجشنبه، 8 ژوئن 17

اتفاقاً برخلاف آن‌چه به نظر می‌رسد،
«گم‌شدن»
گاهی – و کاملاً هم کانتراینتوییتیو -
نیاز به جرأت و شجاعت و جسارت دارد.

این را ریچارد و امثال‌هم خوب می‌دانستند. می‌دانسته‌اند. می‌دانسته‌اند که زیسته و گریخته و برنتابیخته‌اند؛
یک عمر.

و من هنوز در عمق چشم‌های گاه و بی‌گاه و ناآگاه،
قفل می‌شوم.
مکث می‌کنم و در خودم مارپیچ‌وار آن‌قدر غوطه‌ور می‌شوم که جاذبه شرم‌ش می‌شود.

بعد به شب‌های تابستان شک می‌کنم.
؛
ترس از شجاعت، گاهی، دلهره‌آور است.
رو به آینه می‌ترسم و به همه‌ی حرف‌هایی که پشت‌سرم می‌زنند فکر می‌کنم. از ایمپاسترِ بی‌چاره‌ی لعنتی هم می‌ترسم. و تنها زل زدن به اعماق دریاچه و لب‌خندهای گرم توست که شب‌ها کمک می‌کند بخوابم.
؛
شب‌های تابستان، گاهی، دلم حساب لک می‌زند برای یک سوزش باد قرمز قبل از برف‌های پیش از بلوغِ کامل. بادِ قرمزِ خودم؛ که کسی نخواهد از من بگیردش به جرم/تهمت این‌که تهدیدی برایش حساب می‌شوم. بادِ قرمزِ خدا، خودِ خدا، و بندگانِ لایق‌ش.

در باد می‌خوابم تا خوابِ بقیه‌ی باد را ببینم.

و خواب گاهی موهبت می‌شود.
هر چه باشد یک سوم از عمر را به انتخابِ عامدانه‌ی ضمیر ناخودآگاه و چالش‌ش با مغز می‌گذارنیم. کاملاً خلاقانه. و گاهی بی‌رحمانه.

و گاهی از موهبت‌ها می‌گریزیم.
هر چه باشد طعم تمام طمع‌ای که در طول تمام این سال‌های تخیلی به منتهای تخلخل‌های شخصیت‌‌های تخماتیک‌مان تزریق کرده‌اند، تدریجاً مطبوع‌تر می‌شود؛ بعد هم همیشه بیش‌تر می‌خواهد و موهبت‌ها را تِیک-از-گرنتد تلقّی می‌کند. و چه زود می‌پرند و جای‌شان حسرت. تهی. تنها. گریز.

و گاهی از گریز خسته می‌شویم.
هر چه باشد پیرتر که می‌شویم یک‌جاهایی صدای فنرهایمان می‌زند بیرون و کلافه‌گی از زیر جمجمه‌مان زوزه می‌کشد. شاید از نگاه خارجی نوعی جاافتادگی و متانت باشد، اما در عمل اهل رضایت نیستیم که ساکت می‌مانیم و فقط ساده زل می‌زنیم گاهی. یک‌جور موهبت ناخواسته‌ست این توانایی در زل زدن و با دمای منفی ۴ درجه‌ای که از سوقِ چشمانِ سردمان ساطع می‌شود فقط سر تکان دادن و بعضاً سهوی و/یا تصنّعی لب‌خند زدن.

و گاهی از خستگی می‌خوابیم.
هر چه باشد خواب جک‌پات‌ای از جنس پناه هم می‌تواند باشد. شاید زد و امشب فری‌اسپین آمد تا من زرتی پرت بشوم جایی که یک‌بار دیگر سال‌ها در دنیایی باورنکردن‌ای و موازی (با زوایای غریب ِ پر از زائدگی) باز-زائیده بشوم و زندگی کنم.
شاید امشب ترشح هورمون‌های من در دنیای موازی، مساوی‌تر بشود.
شاید امشب من…

تو خوابی و من،
چشم‌هایم را می‌بندم و ایجکت می‌کنم. و تمام مدت به‌جای این‌که دنبال بند چتر نجات بگردم، سعی می‌کنم از وزش باد روی صورتم لذت ببرم. چندان مکرّر نیست در زندگی زمان‌هایی که آدم حسابی مطمئن است همین ۸ ثانیه‌ی آتی بسیار عزیزتر و غنی‌تر و متعالی‌تر از ۸۰ سالِ بعدش است.

نقطه،
معجونِ تمام‌میکس‌شده‌ی یک سوم کارپه‌دیم، یک‌سوم کارما، یک‌سوم کاریزمای رقیق و اصیل و خوش‌دست.

نقطه،
ابر. اقیانوس.

نقطه،
حس می‌کنم وقتی تهرانِ من از بی‌اعتنایی مردم در نوامبر هم رنجیده‌تر می‌شود. حس می‌کنم. حس می‌کنم وقتی تمام چیزهایی که یک‌زمان در سلول‌های من جریان داشتند، زخم می‌شوند. حس می‌کنم وقتی… حس…

نقطه،
می‌دانم بدون آن‌که منتظر بمانی، نگاهت را دریغ نخواهی کرد.

نقطه،
پنجره، فرار، رسیدن، آرامش،
و افسوس‌ش بماند برای همه‌ی تیره‌قلب‌ها.
آمین.

09:09 چهار شنبه، 24 می 17

تقصیر من نیست. تقصیر هیچ‌کس نیست. من صرفاً خیلی جمله‌ی ناتمام و تمام با “من با برف” بلدم و سال‌ها طول خواهد کشید تا همه‌شان را فراموش کنم.

… که صبح که بی‌دار می‌شوم پشت پنجره هنوز آرام‌آرام پنبه‌پنبه ببارد و بگوید که خدا دارد یک روز نو را اعطا می‌کند. یک روز جدید برای از نو آدمی…

در خودم فرو‌می‌روم بی‌برف، گاهی. می‌ترسم و کم‌کم امیدم رنگ می‌بازد. به آسمان زل می‌زنم و چون‌آن کودک نابالغ‌ای که مملو از چراجویی‌ست، به ابرها زل می‌زنم. آیا سرمای این‌جا کافی نیست؟ آیا هیاهو و استرس عمومیِ درّه‌ی سیلیکونی جا برای آرام‌آرام پنبه‌پنبه ندارد؟ آیا این وظیفه‌ی ناهمگون‌هاست که گور خودشان را گم کنند وقتی گونه‌ی گاهاً انگ‌آلودشان علی‌رغم ادعای گاف‌گونه‌ی گسترش گوناگونی، گناه‌کار انگاشته می‌شود؟ بی‌هیچ برف؟

ساکت می‌شوم و این‌بار به‌جای ۸۰ درصد، ۹۵ درصد گلویم را در مغزم می‌ریزم. خیره می‌مانم و به دوردست زل می‌زنم. من فقط حس می‌کنم حق دارم در جایی بمانم که برف شاید ببارد و آرزویی داشته باشم که، شاید، روزی،
آرام‌آرام،
پنبه‌پنبه،

رویِ من.

01:55 سه شنبه، 2 می 17

به سن‌ای می‌رسیم که سهم عظیمی از چیزهای جالب‌ی که برای گفتن داریم با “دید آی تل یو دت …؟”های لامصب شروع می‌شود. تنها دلیل این‌که مخاطب را یادمان نمی‌آید این‌ست که از یک جایی به بعد همه از حالت تویِ-کاملاً-پرفکت به حالت بقیه‌ی-صرفاً-خوب تغییر می‌کنند. به قول خودت ترنسفورمیشن، و نه چنج. (انگار که من از آن‌دسته تَنگ‌هایی هستم که از چنج دردشان می‌گیرند! من‌ی که نصف دژاووهای دِی‌دریم‌هایم در طول روز به یک “فاک یو!”ی عمودی از بالا به پایین با تاکید همزمانیِ ترخیصِ روی “او”ی پایانی‌اش در پایین‌ترین موقعیت عمودی چانه و گردن، ختم می‌شود.) نقطه.

در این سن بحران‌ها از حالت ربایندگی‌های نیمه‌شبانه به بازدارندگی‌های دوبار در طول کامیوت روزانه بدل می‌شدند. (چنج یا ترنسفورمیشن یا هر کوفت‌واژه‌ی جنده‌ویرجین‌گونه‌ی دیگری.) گاهی هم نیمه‌ی روز یخه‌ی آدم را می‌گیرند تا یاد موعظه‌هایی که برای دیگران می‌کنیم بیافتیم و به‌خودمان امیدواری بدهیم که هنوز جای افتخار داریم‌. که تا همین‌جای‌ش هم خیلی خوب آمده‌ایم. که تلاش و کوشش. و پشت‌کار. و همّت. و ثبات‌قدم. و کلّی کلیدواژه‌های پوسترمآبانه‌ی دیگر که می‌شود باهاشان هجده‌ها تِد-تاک و میت‌آپ و آوت‌ریچ باهاش در یک هفته برگزار کرد.
دریغ که، پاسخ درست، همانا گزینه‌ی جیم یعنی “فاک یو”ی عمودی با غلظت سوبله روی اِف است.

در این سن تلخ می‌شویم.
در این سن در یک جکوزی ساکت و بی‌تحرک در هر ۴ بُعد هم اگر بگذارندمان، به‌سانِ حلزون‌ای بی‌مقصد در حداقل سه بُعد حرکات دوّار از خودمان بروز می‌دهیم – ناآگاه و ناخودآگاه. (لامصب بُعدِ زمان خیلی برای گِردپیچیده‌شدن طراحی نشده از نظر مهندسی.)

در این سن همه‌چیز به‌صورت یک بازه تعریف می‌شود. ثروت، شهرت، لذت، و نهایتاً سعادت. منتهی با ذره‌بین که نگاه کنیم می‌بینیم سطح مقطع این بازه‌ی صیقلی در اصل پر از دندانه‌های ریز است. دندانه‌های ریزی که می‌خراشند. و می‌خورند‌. روح و جسم و جان آدم را. یک فاک‌یوی غلیظ هم میهمان من، روش.

به سن‌ی می‌رسیم که هرگونه بحران برای‌ش عادی تلقی می‌شود و تقابل گذشته و آینده نوعی غلیانِ فریادگونه‌ی درون‌جوش ایجاد می‌کند که متقابلاً تقلّای خاموشی را در قلب مغلوب می‌کند. همان می‌شود که مدام هار می‌شویم. همان می‌شود که مدام می‌ترسیم. همان می‌شود که مدام بعد از هر تک ادویه‌ای که می‌زنیم یه قاشق از سوپ می‌خوریم که مطمئن باشیم تلخ یا شور نشده‌ایم؛ و دست آخر قابلمه‌ی خالی را باید سرو کنیم. که تنها چیزی است که نمی‌ترسیم از قضاوت‌ش — هیچِ‌مان.

به سن‌ای می‌رسیم که به تلنگری هیستوگرامِ توزیعِ درصدی فاک‌یوهای خون‌مان آشفته و برآشفته‌تر از غلظت گلبول‌های قرمزش می‌شود. و به تلنگری پرت می‌شویم لای تمامِ “من اگر”های بوده و نبوده و موعوده و پریشان‌احوال‌خاطرربوده…

یِ آن‌روزها.

به سن‌ای که، یک گُرگرفتگی پی‌ام‌اِس‌گونه‌ی ممتد و مضاعف و مسری و اپیدمیک کلاً شبیه موش‌کور ریشه می‌دواند توی‌مان و شبیه عنکبوت تارهای طمأنینه‌وار دور روح‌مان تنیده می‌شود. در بُعد زمان. سه‌مرحله‌ای تاخیری و اسپاسم‌گونه. که ول نمی‌کند. و تمام شب را از کمر تا زیر گلوی‌مان…

می‌ترسیم.
راست‌ش می‌ترسیم.
تهِ‌تهِ منتهایش، می‌ترسیم.

می‌ترسیم از آینه؛
و رفتن‌هایی که به خودمان از بازگشت‌ت اطمینان نداریم.
رفتن به خواب،
رفتن به اعماق گذشته،
رفتن فست‌فورواردتر از ۱۰ سال اخیر، به آینده…

رفتن ترس دارد. این‌را یاد‌گرفته‌ایم. و دیده‌ایم که چه‌طور بوی عطرِ حضورِ غایب می‌ماند در اتاق حتی وقتی اتاق خالی می‌شود؛ از سوم شخص. و همین‌ش سخت می‌کند — ماندنی‌های لامصّب و ناخواسته‌ی بعد از رفتن‌های گم‌شده‌گی و پرسه و دودلی. و اغوا شاید. شاید هم نه. نمی‌دانم. شاید هم می‌دانم. گُم شده‌ایم، بدجور، لطفاً.

شب‌ها اما، کُنام.
لای همه‌ی هپروت‌های روزانه، شب‌ش گردباد ممتد درون-مغز هم نیاز به آرامش دارد. نیاز به نشستن. نیاز به زل زدن به سکوتِ عظمتِ دریاچه. به عظمتِ سکوتِ دریاچه. لای تارهای تماماً طمأنینه‌وار تنیده‌شده‌ی عنکبوت‌های رام و آرام و امیدوار.

و همین‌جاست که شب همه را دربر‌می‌گیرد. می‌پوشاند. زمستان می‌کند با برف‌های سیاه. و ما به اعماق‌ش لیز می‌خوریم.

در این سن خیلی چیزها را جایز نیست دریغ کنیم. فریادهای خاموشِ زیر دوش آب به‌کنار، غرق شدن در خیالِ ذهنِ سیّال و گم‌گشته و بعضاً بی‌پروا، واجب کفایی اگر نباشد مستحب که حکماً هست. باید باشد. وگرنه منفجر می‌شود، یا مدفون، یا مغروق.

ریچارد هم حتماً در این سن…
آن‌زمان که سن‌فرانسیسکو کتاب‌خانه داشت. و من در آینه هنوز متبلور نشده بودم. و جفت‌مان، شب‌ها، خاطره.

با ۵۱ سال اختلاف و ۳۳ مایل فاصله و کمی تفاوت در علاقه‌مان بین جناس و ایهام، جفت‌مان از رنجِ دوشیدنِ دیوانگی‌هامان لذت می‌بردیم. و گم می‌شدیم؛ تا کسی سال‌ها بعد پیدامان کند…

مهم، نفسِ پیداشده‌بودن است. حالا هر چه‌قدر هم طول بکشد.
.

20:37 جمعه، 14 آوریل 17

وقتی از اتوبیوگرافی‌مان فیلم بسازند،
نقش آدم‌هایی که از زندگی‌مان برای همیشه می‌روند را احتمالاً به هنرپیشه‌هایی می‌دهند که حاضرند در فیلم‌های متعددی بازی کنند و هیچ‌وقت ستاره نباشند – اما بعضاً اسکار نقش سوم و چهارم و پنجم را بگیرند.

در سینما این بازیگرست که انتخاب می‌کند [همزمان] در چند فیلم بازی کند. در اتوبیوگرافی من ولی، آیا کسی انتخاب؟

برای زئوس، قلعه‌اش خیلی مهم است. شاید برای همین نمی‌تواند ایر.بی.اند.بی را درک کند. شاید برای همین حاضر است تا ۷۵ دلار به‌ازای هر فوت‌مربّع خرج زلم‌زیمبو‌ها[ی بعضاً کاربردی] قلعه بکند. برای زئوس هیچ‌جا مثل آشیانه نمی‌تواند مرهمِ تدریجیِ زخم‌های روزمره و هفته‌مره باشد. زخم‌ها و ترس‌ها… – باید باور کرد حتی زئوس هم از آشفتگی‌ها و نرسیدن‌ها و اجتماع می‌ترسد.

درک می‌کنم وقتی دنبال خودت می‌گردی لای این نوشته‌ها! من هم گاهی دنبال خودم می‌گردم. بعد که پیدایش نمی‌کنم می‌ترسم. وقتی از ترسیدن می‌ترسم، دست از جست‌جو برمی‌دارم. چند بار باید بگویم من از محیط‌های بیش از ۲ نفره می‌ترسم؟! بعد انتظار داری آدم‌ها را با نوک انگشت بزنم کنار و عذرخواهی کنم و بگردم؟ بی‌خیال؛ من خودم هم پذیرفته‌ام که گم شده‌ام.

مکرّرات هستند که علاوه بر پوست، ماهیچه‌هایم را گاز می‌زنند و می‌خورند. قبض‌های ماهانه، تلفن‌های هر دو روز یک‌بار، رانندگی‌های روزانه، مهربانی‌های هفتگی، گزارش‌های کاری دوهفته یک‌بار، و حتی بعضاً شستن چندباره‌ی موهای سرم وقتی سلول‌های پیشانی‌ام مثل آجرهایِ دیوارِ سدّی که سیل پشت‌ش فشار آورده، شروع به فروریختن می‌کنند.

دیشب یکی از همین‌ها داشت مردمک چشم راستم را گاز می‌زد و یکی‌شان هم از پشت گردنم، نرسیده به لاله‌ی گوشم، می‌خواست نرون‌های نگهدارنده‌ی حافظه‌ام را ببلعد. بیدار شدم و زدمشان کنار. تخت گرم بود؛ یک‌ جهنم موقت و لحظه‌ای – انگار کسی که داشت فیلم این زندگی را می‌دید یادش رفته بوده سیب‌زمینی‌ها را از فر دربیاورد و فقط برای مهار دود، فر را قهرانه خاموش کرده و رفته.

رفته و دیگر نرگشته.
یادش رفته بر‌‌‌…
یادش رفته.
همه چیز را.

بعد من از تاریکی می‌ترسم. بعد اما حاضرم بپذیرم که باید خودم را تصور کنم که تمام راه را به‌دنبال ماشین‌تایپ‌م می‌دوم. که بنویسم. که همه‌ی درون‌ریزی‌های‌م را برون بریزم. که خالی شوم باز. که جا باز بشود برای درون‌ریزی‌های بیش‌تر. و تراوش درونیِ همه‌ی آن‌چه ارزش‌ش در نگفتن‌ش است.
برای همین‌ست که قبل از این‌که تو در را باز کنی همه‌اش را می‌سوزانم. دروغ نمی‌گویم، از تاریکی هم می‌ترسم، اما همه‌اش را آتش می‌زنم که ناگفته بماند.

مهم هم نیست اگر پیدا نشوم. یا در جستجوی من لای نوشته‌های‌م آسمان ریسمان‌های هالیوودی ببافند و فکر کنند مثل رفقای ریچارد، اثر بخور دائمی خیابان‌های سان‌فرانسیسکوی غریب بوده‌ست! مهم این‌ست که وقتی همه‌ام را می‌ریزند بیرون که خودم خالی شده باشم.

آن‌قدر خالی که چگالی‌ام از هوای سرد کمتر بشود و بروم بالا. بالا، بالا، بالا. آن‌جا که از دور همه‌چیز، همه‌ی ناباوری‌ها، ناکامی‌ها، نارسایی‌ها، نادرک‌شده‌بودنی‌ها، ناترجیح‌داده‌شدن‌ها، و ناملایمت‌ها ریزِ ریزِ ریز بشوند؛ و همه‌ی تراوشات من هم قبل از این‌که به سطح زمین برسند در گرمای اتمسفر با صدای جیز از کهکشان محو بشوند.

آن‌جا، ساعت ۷ عصر، بلافاصله بعد از تاریک‌شدن زمستان‌های برفیِ تهران، منتظرم.
با چشمان کاملاً باز و باور.

15:53 چهار شنبه، 22 مارس 17

وارد که می‌شوم،
پشت دریاچه،
تمام واژه‌های قدیمی ناگهان پر می‌کشند. بی‌دلیل. و شاید با دلایل بی‌حساب. چه فرقی دارد؟ دفعه‌ی اولی نیست که بی‌حساب از من پر می‌کشند. و من خودم هم…

بی‌دار نمی‌شوم اما.
می‌سوزد گاهی؛ دلم، خودم، مغزم…

الآن باید ساعت حدود ۶:۱۵ صبح باشد
در دنیایی که من در خوابش این نوشته‌ها را می‌نویسم
و خدا می‌داند تا هشت و نه صبح چه‌قدر مانده
اگر آخر هفته نباشد تازه!

پشت دریاچه،
من نه متهم می‌شوم، نه محکوم، نه مقصّر.
صرفاً شاید واژه‌ها باز از من بوی نفرت بگیرند…

بی‌دار نمی‌شوم اما.
می‌سوزم گاهی؛
که آن‌هم دعا می‌کنم فراموش‌م شود و فراموش‌م می‌شود.

آمین.

01:16 پنجشنبه، 9 مارس 17

اگر بنا بر یاد آوردن باشد که تصدقت بروم من خودم انتهای صف هستم. اصلاً قرار نبود من شب‌ها از ترس تکرار فرداها تا فرط مبارزه با قطاری که می‌ربایدم به خواب، با نشدنِ فردا بجنگم؛ و تو نصف سوالات روزمره‌ات با “حتی اگه ترامپ…” شروع بشود، فدایت شوم.

می‌گذرد و من وقتی می‌شمارم سال‌ها را، و تکرار نشدن‌های چیزهایی که لیاقت داشتند بیش‌تر باشند را، دلم می‌گیرد. و ترس روزمره‌ی باز تکرار شدن، یا از آن‌ور ناغافل متوقف شدن، ِ تمام چیزهای مکرّری که بدجور عادت‌م شده‌اند، حکماً روزمره‌وار. و تو گاهی راست می‌گویی که بدبختیِ فهمیده‌نشدنِ مطلق از ترسِ فهمیده‌نشدنِ مطلق، غم‌انگیزتر است؛ اگر مخوف‌تر نباشد. و من روی عمقِ افقیِ خاطراتِ همین دریاچه‌ی روزمره‌ی خودمان بدجور نگاهم لیز می‌خورد و ممتد می‌شود و غرق می‌شود؛ تا تو حرف زدن‌ت را متوقف می‌کنی و دست‌ت را جلوی چشمانم تکان می‌دهی و می‌پرسی “باز کجا بودی؟…” و من جبراً فرار رو به جلویی می‌کنم و سعی می‌کنم برگردم. باز.

خیلی چیزهایم نگفتنی‌تر می‌شود وقتی گفتنی‌هایم در گلویم سنگینی می‌کنند و تا صبح آن‌قدر سرفه می‌کنم که نصف رگ‌های صوتی گلویم داغ و قرمز و ملتهب می‌شوند. بعد صبح ولی می‌خندم. لامصب می‌شوم و لب‌خند می‌زنم. من، هر چه باشد، به “تیم” التزام عملی دارم و مسئول‌م. هر چه باشد لب‌خند‌هایم را باید پشت ویترین بگذارم. هر چه باشد، تو چشم‌هایت گاهی ساعت‌ها به در خیره می‌ماند. هر چه باشد، من، به لب‌خندی…

این روزها زیاد از فرار صحبت می‌کنم. و تو می‌خندی و من را به نداشتنِ قرار متهم می‌کنی… و من هم با تو می‌خندم و سعی می‌کنم خودم هم فراموش کنم؛ که وقتی قرار شد بی‌دار شوم و در این دنیا زندگی کنم، تمام وسایلم من‌جمله بال‌هایم را در بازرسی اول پشت در بزرگ آهنی تحویل مسئول بازرسی دادم. ببخش خلاصه گاهی کتف‌م را خم می‌کنم و چشم‌هایم را فشار می‌دهم و یک‌هو گردنم را تا انتهای انقباض تمام ماهیچه‌های عمودی‌اش می‌کِشم و فکر می‌کنم هنوز می‌توانم پرواز کنم. عادت است. یک جور مرض است. یک جور تاخیر بیمارگونه در پذیرش زمان حال است؛ وقتی از خودم درون دالان‌های گِرد و متنهای و خودتکرارشونده‌ی مغزم می‌گریزم و آخرین تلاش‌م را با تمام وجود می‌کُنم. و شکست می‌خورم. و سرخورده می‌شوم. و تو هم‌نوایی می‌کنی، و من سردتر می‌شوم. و من گم‌تر می‌شوم. و من بیش‌تر به “یک روزی در یک دنیای موازی…” فکر می‌کنم. و بذر همه‌ی امیدهایم در بابِ یک جهش ژنتیکی در بُعد عمود بر دنیای موازی را می‌پرورانم. و پیرتر، یا ترسوانه بگویم باتجربه‌تر، می‌شوم. نقطه. به‌دَرَک.

اصلِ حال‌م ولی فکر کنم خوب است. دنیای موازی و بی‌بالی بالاخره از بادِ توی کله‌ی بحران سی‌سالگی می‌پَرَد اول و آخر. این فقط زوال عقل ناشی از سایش نرون‌ها و سلول‌های خاکستری و غم‌دود نواحی جانبی و هم‌چنین نزدیک‌های پیشانیِ زیر جمجمه‌ام است که خیلی باکره‌وار عزمِ سلف‌سکریفایس کردن‌شان گُل می‌کُنَد و می‌خواهند سمبولیسمِ سلولی در ساختارِ سازمانیِ جسم و جانِ من راه بیاندازند؛ هر چند وقت یک‌بار. و من فقط نگاه می‌کنم. و دلم می‌سوزد. که نخواهند بود ۳۴ سال دیگر که من با یک ماشین تایپ چغ‌چغی کنار همین اقیانوس آرامک ساعت‌ها می‌نشینم و با سلول‌های بازمانده، می‌رقصم در مغز. می‌رقصم رو به موج‌هایِ همین آرام. می‌رقصم پشت به گذشته‌ای که اگر رقصیدنی بوده، رقصیده‌ام و بس. تو می‌ماندی که ماندی. و بس.

شب‌ها یادم بنداز یک‌سری خاطره‌های‌م را حسابی بشورم. چه از باب پاک‌سازی چه از باب تطهیر. آخر ماندنی‌ها ممکن‌ست کثیف که بشوند عفونت بکنند و بروند داخل خون و استخوون و سرطان بساط,کنند. همین خاطره‌های کوچک و بی‌مزه. همین محوهایی که دنبالشان می‌گردیم. همین امروزهای همین دیروز و پریروز.
که تو زود خوابت برد و من،
باز از بی‌خوابی و داغ‌کردگیِ تمام تنم،
نشستم و نشستم و نشستم و
نوشتن و نوشتم و نوشتم و
خالی که شدم، همان بالای مقبره‌ی تخلیه، خواب‌م برد.

صبح یادم بنداز بی‌دار بشوم.
من خیلی از خودم گم‌تر می‌شوم اگر یادم نیاندازی باز.
و تو “خودم” را دوست داری. و این خیلی مهم است. و من نباید گم بشوم پس دیگر.
هرگز.
ممنون.
شب‌ت خوش… دخترکِ فرستاده شده…

Aidin, somehow, is a real legal guy, a regular guy; and nothing more, and nothing less.