آرشیو برای بخش : بی‌دسته‌ها

23:59 یکشنبه، 7 اکتبر 18

بدو بدو با کفش‌های تاریک‌م خودم را به ایستگاه قطار می‌رسانم. ساعت ۸ شروع آخرین سانس است، و ساعت ۹ شب درب سالن بسته می‌شود دیگر. و من هنوز رابطه‌ی مبتنی بر اینفلوئنس با قلچماق‌های دم در برقرار نکرده‌ام. (یک امتیاز منفی برای پرفرمنس من.) و من باید برسم.

یکی یک‌جایی در یک مذهب‌ای شاید یک‌بار گفته که هفته‌هایی که برکت نداشته باشند، در آن‌دنیا نفرین‌شان یخه‌ی آدم را می‌گیرد. و تمام اعضا و جوارح بدن هم گواهی می‌دهند که آن هفته یک عالمه کالری سوزانده و سلول پوسانده‌اند، که ته‌ش هیچ…
و یک‌شنبه‌ها آخرین روز هفته‌است، برای من‌ای که ادعا می‌کنم از بلو-ماندِی‌ها نه رنجی می‌برم و نه هراسی دارم؛ و بعضاً دیده‌ام که خیلی خوب بلدم مثل سگ به‌خودم دروغ بگویم.

تمام طول مسیر حواسم هست که کدام در به پله‌های خروجی ایستگاه نزدیک‌تر است. و سعی می‌کنم با کسی سرِ اسمال‌تاک را باز نکنم که موقع رسیدن بخواهم خداحافظی دوستانه و اینفلوئنشیال‌ای برگزار کنم. نهایتاً درِ ایستگاه سن‌فرنسیسکو درِ قطار که ساعت ۸:۴۵ باز می‌شود سریع می‌پرم پایین.

دوباره می‌دوم. یادم می‌آید بدنِ انسان برای دویدن‌های بعد از ۳۰ سالگی از نظر فیزیکی اپتیمایز نشده — نه طبق تکامل، نه طبق آفرینش. برای همین هم هست که فوتبالیست‌های بالای ۳۰ سال به تیم ملی دعوت نمی‌شوند… اما یادم می‌آید دروازه‌بان فلان تیم ۴۰ سالش بود… من مثل سگ به‌خودم… باز…

نفس‌م بند می‌آید و هم‌چنان می‌دوم. ریتم تنفس ورودی از بینی و برون‌دهی از دهان را منظم اجرا می‌کنم تا حداقل دیافراگم‌م و معده‌ام درد نگیرند. امان از ضربان قلب الکی بالای ۲۰۰… می‌دوم و از تلاش‌م لذت می‌برم. مهم نیست من به نابرابری‌های شرایط محیطی دچارم — من خودم به‌وفور روضه‌ی این‌که مسابقاتِ موتورسواری در کلاس‌های مختلف بر اساسِ حجم موتور به سی‌سی برگزار می‌شوند را بارها برای اطرافیان و شاگردانم خوانده‌ام. اما این‌بار موتور ۳۰۰ سی‌سیِ قلب من واقعاً برای رسیدن به درب سالن قبل از ساعت ۹ دارد از جان و دل مایه مایه می‌گذارد.

۸:۵۷ دقیقه چراغ سالن را از دور می‌بینم. روضه‌های “لست مایل” و چگونه ممارست کلید رستگاری‌ست، و ایت‌ز نات دان، آنتیل ایت‌ز دان، را توی سرم زمزمه می‌کنم. گاهی آهنگ‌ها و منولوگ‌های قدیمی، اگر در زمان مناسب و مکان مناسب استفاده نشوند، تهوّع‌آورند. حالا یا منشا اصلی‌ش مغزم است یا قلب‌م یا معده‌ام، نمی‌دانم، اما می‌خواهم بالا بیاورم. این یکی از درجات طبقه‌بندی‌نشده و کانتروورشیالِ مازوخیسم است — وقتی نه منشا و نه واسطه‌ی لذت از پیش تعریف‌شده‌اند، و نه اختیار و اراده در بطنِ خودآزاری جریان دارد. اما هر چه باشد، هم لذت هست هم آزار. و جز من کسی به سمت تابلوی نئون قرمز سالن نمی‌دود.

راست‌ش، توپِ سگ دروغگوی درونم را اگر به دوردست‌ها پرت کنم تا دقایقی دور بشود، نزدیک‌ترین تخمین‌م این است که آزارش تمام ساعت‌های بقیه‌ی ۶.۷۵ روز هفته بوده که از خودم دزدیده‌ام، و خودخواه نبوده‌ام به‌قدر لازم؛ و لذت‌ش صرفاً در کُنه و بطنِ نفس رقابت‌ست، ولو یک‌نفره… وگرنه ریچارد که سال‌هاست خودکشی کرده، و سایرین هم احتمالاً یا آن‌قدر خودشان را گم کرده‌اند که یک‌شنبه نمی‌دانند چیست، یا آن‌قدر خودشان را پیدا کرده‌اند که با انگیزه و پازیتیویتیِ کاملاً اسکجول‌شده زود باید بخوابند تا دوشنبه ۶ صبح برای صبح‌ای پروداکتیو به همراه یوگا و صبحانه و پادکست‌های انگیزشی آماده باشند.

“ثانیه” گاهی آندِررِیتِد است. ساعت من ۹:۰۰ را نشان می‌دهد، ولی ساعت قلچماق‌ها را نمی‌دانم. هیچ‌کدام‌مان هم نه علاقه و نه استعداد لازم برای آی-کانتکت را نداریم. من گاهی محافظه‌کاری‌ام مردم‌گریزتر از آن‌چه هستم می‌کُنَدَم‌ام، و قلچماق‌ها هم ترجیح می‌دهند شب را با کمینه‌ی احتمال درگیری فیزیکی و چانه‌زدن پیش سوپروایزرِ تازه‌به‌دوران‌رسیده و میدل‌منیجرشان برای یک‌دست پیرهن سفید نو، سپری کنند.

از پشت شیشه نگاه می‌کنم. کس خاصی نیست. یعنی کسانی که هستند را نمی‌شناسم. خب، راستش، من خیلی وقت‌ست با این جدیدی‌ها نشست و برخواست نمی‌کنم. حتی سلام هم نمی‌کنم گاهی. مطمئن‌ام بعد از این همه وقت قطعاً آن‌ها هم کلی استریوتایپ و کلیشه از نوک کفش من تا خط‌ریش من ساخته‌اند توی ذهن‌شان؛ آن‌قدر که گاهی از پشت چشم‌شان می‌زند بیرون وقتی ناخواسته توی راهرو رودررو چشم‌تو‌چشم می‌شویم. اما، علی‌الحساب، به دَرَک – من نه انگیزه‌ی پرزنت و دفاع کردن از “ما قدیمیا” را دارم، نه علاقه و دل و دماغِ دو ساعت گوش کردن به همه‌ی مزخرفاتِ کول‌بودنِشان را که تهش می‌فهمم واقعاً هیچ پُخ جدید‌ای نیستند. (و این، دقیقاً همین، مدل از پیری چیزی است که من وقتی کول بودم خودم، ترجیح می‌دادم به‌خاطرش از پیر‌پاتال‌های هاف‌هافو دوری کنم.) و من، هیپوکرات‌ام که بالا می‌آید باز، سگِ دروغ‌گوی درونم را به‌خاطر بی‌کفایتی در انجام مسئولیت‌هایش اخراج می‌کنم.

خیلی هم هوس نوشیدنی نکرده بودم راستش. من نه اهل نوشیدنم آن‌قدر که باید باشم، نه خیلی رفیق خاصی دارم که راحت مست کنم پیش‌ش و با هم بخندیم و فردا صبح یادمان نیاید چه‌جوری رسیدیم خانه. از بُعد مسابقه یک‌نفره هم، خب گاهی پیش می‌آید که مسئول محترم خط پایان آن‌قدر فکرش درگیرِ برنامه‌ریزی برای سکس شب‌ش است که حضورذهن ندارد برای تک‌تک کسانی که از خط پایلن می‌گذرند پرچم تکان بدهد. من هم که اولین بارم نیست دوم شده باشم، که بخواهم موقع عبور از خط پایلن الزاماً چشم‌هایم را باز نگه‌دارم و همه‌ش را ببینم. همه‌شان عین هم‌ند؛ مهم این‌ست که هیچ باری وسط راه برنگردم.

برای قطار برگشت عجله خاصی ندارم. همین عجله نداشتن، جنس و تکست‌چر و ظرافتِ ملایمت‌های زمان را، و نوع نگاه و لب‌خند ساعت‌مچی‌ام را، عوض می‌کند. من وقتی دیرم نیست، زندگی را بیش‌تر دوست دارم. سگِ درغگوی درونم هم از رها بودن قلاده‌اش و کِیفِ بی‌دغدغه شاشیدن به هر میله درختِ رندومِ توی خیابان، شعَف و ریوارد خودش را دریافت می‌کند. پاهایم هم، با خیال راحت، فارغ از تاریکی یا روشنی‌شان، گم می‌شوند.

قطار برگشت ساعت ۱۰:۳۰ را می‌گیرم. شو هنوز تمام نشده که ارازل بریزند توی قطار و بدمستی کنند با خنده‌های عقده‌دار‌شان و خاطراتِ بی‌مصرف و سرشار از کم‌عمقی و رطوبت موضعی‌شان. واقعاً بیچاره راننده‌ی قطار ساعت ۱۱ و ۱۱:۳۰.

من ساعت حدود ۱۱:۱۵ دارم کفش‌هایم را در می‌آورم. موفقیت‌آمیز بود از نظر خودم. این‌که اعضا و جوارح چه بگویند هم به‌دَرَک. دَرَک هم چه دَرک بکند و حمایت کند، چه دَرک نکند و شکایت کند، من کار خاصی از دستم برنمی‌آید — این روزها گردتر از آن هستم در سرازیری که بخواهم دنبال تک‌تک پوست‌تخمه‌ها بدوم این‌ور و آن‌ور. فوق‌ش برگ جریمه می‌آید دمِ درِ خانه و من یک یادگاری بیش‌تر از امشب به صندوق خاطرات‌م خواهم افزود.

دعا می‌کنم یا خوابم ببرد و ریچارد باز خیلی سفید و زلال، با همان سبیل‌های بانمک همیشگی‌اش، برایم شعر بخواند؛ یا اگر بی‌دار ماندم کسی یا چیزی یادم نیاندازد که یکی از اهداف این ماه‌م ریشه‌یابی این مهم است که چرا دوشنبه‌ها گاهی بی‌جهت و بی‌رمق از خودشان ترس‌ناک‌تر می‌شوند. با ریچارد یا بی‌ریچارد من یک ملافه‌ی خیلی سفید احتیاج دارم فقط.

سفیدتر از همه‌ی گناه‌های کرده و نکرده‌ام.

02:07 جمعه، 5 اکتبر 18

می‌بینی، گاهی ننوشتن‌م از نوشتن‌م مضرتر است.
جمع می‌شود یک عالمه توی سرم و هی مثل کرم‌های تهِ کنسرو، سرم را که افقی می‌گذارم، شروع می‌کنند تا صبح با نرون‌های مغزم اُرجی راه می‌اندازند. یا گاهی از کنار سوراخ گوشم تا صبح روی بالش می‌ریزند و تمام تشک و بعد کنار تخت پر از واژه می‌شود. واژه‌های خیس و کمی لزج. آن‌قدر لزج که وقتی بدون دمپایی نصفه‌شب پایت را زمین بگذاری چندش‌ات می‌شود. و من اگر بیدار بشوم، از فرط رسوایی در حد شب‌ادراریِ واژگانی، مجبورم به اتاق بغلی یا هال پناه ببرم تا صبح.

همین می‌شود که صبح‌ها یا باید نیم‌ساعت صرف بشور و بساب بکنم، یا با اتوبوس ساعت ۹:۱۰ صبح خط ۵۷ بروم ولی جواب همه‌ی قضاوت‌های ظاهریِ مردمِ شجاعِ اطراف‌م را تا شب بدهم.

راستش،
شاید اصلاً استعدادها گاهی دروغِ عامه‌پسند‌ای بیش نیستند…
شاید اصلاً ماموریت من در این دنیا نوشتن نیست؛ شاید صرفاً یکی پانزده سال پیش خندیده به من، و من آن پنج درصد آوتیزِم‌ام عود کرده و پوزخند را از لب‌خند تمیز نداده‌ام.
بقیه‌اش هم که سرازیری. اسنوبال اِفِکت. یا به‌قول خودم سیستم‌های بسته‌ی خودتاییدگر…

یادت هست آخرین باری که من را در سرازیری مشغول دویدن دنبال گوله‌برف دیدی و سرت را در راستا و به‌اندازه‌ی شیب سرازیری کج کردی تا من نفهمم دارم گولِ خودم و گوله‌برفی‌ام را می‌خورم؟… الآن می‌فهمم معنیِ خنده‌های‌ت را. خنده‌هایی که کاملاً مشابه پرامیس‌‌های اِی‌سینکرونوسِ جاواسکریپت ادایِ یک سیستم مالتی‌تِرِد در بُعد زمان را درمی‌آوردند، درحالی‌که عملاً مالتی‌تِرِد در بُعدِ چهره‌ای که عرصه می‌کردی، بوده‌اند. تمام این سال‌ها.

آخرش بین تمام ایمپاسترهای من و گلچینِ تمام خنده‌های هفت‌لایه‌ی تو یکی‌شان به مرحله‌س بعدی راه پیدا می‌کند. مرحله‌ی بعدی یا من وسط باهاماس با یک ماشین‌تایپ و یک کیفِ رو دوشیِ پر از کاغذ سفید آ-۴ دارم کاپوچینوی دی‌کَف می‌خورم؛ یا تو توی منهتن باز دنبال تایید تئوری کورلِِیشِن مستقیم بین قیمت و کیفیت داری موهیتو با تیمیسو سفارش می‌دهی.

من منفی نیستم،
صرفاً گاهی شجاعت و گستاخیِ امثالِ فروید را به نایس‌بودنِ زائیده از کُرپُرِتکالچرِ کپتالیسم‌مالانه ترجیح می‌دهم.
گاهی از بس قورت می‌دهم، گلویم بافراُوِرفلو می‌کند و مجبور می‌شوم بین خفگی لحظه‌ای، یا نانجیب دیده شدن، یکی را انتخاب کنم.

من منفی نیستم،
و از قضا برای ماسک‌هایی که ساعت ۷:۳۵ عصر می‌زنم هم کلّی هر شب زیرپوستی هزینه می‌کنم. جای چسب‌ش لای ریش‌هایم هر شب می‌ماند قبل از خواب. و با برس حسابی باید بسابم تا برود.
همین است که شب‌هایی که سعی می‌کنی ماسک‌م را ورداری و بگذاری راحت پفیوزها را پفیوز، و قرمساق‌ها را قرمساق صدا بزنم، تهش هوا سرد می‌شود…

سرد می‌شود و بادِ شدیدی که توی تختِ کویین‌سایز بین من و تو می‌وزد باعث می‌شود هیچ‌کدام از پرنده‌های دست‌ساز و کاغذی‌مان که به هم پرتاب می‌کنیم به مقصد نرسند. صرفاً یک آتش‌بس دیگر تا صبح‌ها که اسپلینتِ مچ پای چپم را بعد از بی‌دار شدن در بیاورم و کنارِ تخت بگذارم و به‌جای‌ش ماسک و زرهِ شجاعتِ روز پنج‌شنبه را باز تن کنم.

اگر گذاشته بودم سالی این بار هم فال قهوه‌ام را بگیرد، یقیناً باز مملو از انّ مع العسر یسرا بود که می‌توانستم به‌عنوان روکش ضد گرد و خاک رطوبت روی شخصیتِ منفی‌انگاشتیده‌شده‌ام بکشم، در طول ساعات اداری. بعد وقتی وجدان‌م ساعت ۶ اجازه‌ی خروج می‌دهد سرم را بالا نگه‌دارم و دنبال بهانه‌های مثبت برای خر کردن‌های مصلحت‌آمیزِ خودم و بالادستی‌های عزیز در سلف‌ریویو‌های هفتگی بگردم.

این وسط اما،
خداوکیلی،
همین کوپنی‌شدنِ شجاعتِ بیانِ حقایق باعث شده که ریزشادی‌هایِ روزمره را بیش‌تر با انگشت‌هایم محکم بگیرم و به پوست‌م بمالم. همین سفرهای کوتاه‌مدتی که هر روز صبح حوالی ساعت ۹:۵۵ دقیقه به وال‌استریت می‌کنم، ببین با وجودِ خرجِ مخاطره‌انگیزش چه‌طور گاهی اینوستمنتِ آدرنالینِ لانگ‌ترم را به دیویدنتِ دوپامین در روزهای کاری بدل می‌کند…
همین تک‌جسارت‌های کوچکی که این روزها گاهی می‌کنم، و عادت‌های‌م را بعد از ماه‌ها و ماهیانه‌ها پاره می‌کنم، ببین چه‌قدر خودآفرینیِ یُسراً دارد… یا همین فِید کردنِ روزمره‌ی موهای سفیدِ دوطرفِ سرم با ماشینِ کلیپرِ ۶ و ۳ و ۱.۵ میلی‌متری روزانه… یا همین پیش‌برد مستمر طرح‌های سازش‌کارانه‌ای که هر روز با پلنتار‌فاشیایتیس کفِ پایِ راستم برگزار می‌کنم…

من هر‌چه‌قدر هم سمّی به‌نظر برسم، باز شب‌هایی که وجدان‌م از ناحیه خارجی کبود شده، واژه‌های بین سلول‌هایش را نخ‌دندان می‌کشم و مرتب و تمیز که شد، آرام می‌خوابانم‌ش و در گوش‌ش می‌گویم که ریچارد و زیگموند و ایلان هم کم انگ نخوردند بدون این‌که گناه‌ای مرتکب شده باشند. و گاهی آن‌قدر صادق بوده‌اند با خودشان که نفسِ بیان‌کردن و مسئولیت‌پذیری‌شان را به سکوتِ پروفشنال‌مآبانه ترجیح داده‌اند و پای چوب‌ش هم ایستاده‌اند! همین.

پارتیزان بودن، جنگ نمی‌خواهد. پارتیزان بودن، امید صلح و ازخودگذشتگیِ عمیق می‌خواهد. و بس.

تو می‌خوابی و من،
مناسکِ روضه‌های شبانه‌ام برای لیلیِ پشتِ پنجره و ماهی‌های آرام و بی‌دغدغه‌ی کفِ دریاچه را به خوبی و خوشی به‌پایان می‌رسانم.
بعد به پازلِ یک‌نفره‌ای که یک شب در میان باید تن بدهم بهش، و ته‌ش بین بازنده‌شدن باعزّت و فرار از بیگاری، یا تمارضِ رضایت از بُردِ جعلی، یکی را انتخاب کنم، با چشم‌های بسته زل می‌زنم. کامیونیکِیت کردن در مسیرهای از پیش‌تعریف‌‌شده و یک‌طرفه، عزیزم، متاسفانه به‌شدت عبث است. و صرفاً پوشاندنِ زخم با کِرِم پودر غیراستریلِ همیشگی است و بس — برای یکی دو تا سلفیِ موفقیتِ لحظه‌ای جواب می‌دهد فقط.

تو می‌خوابی و من،
چهارمین زندگیِ روزانه‌ام را در شیفت اُورتایمِ شبانه ساعتی هشت الی ده دلار سپری می‌کنم. شیفتِ قبرستان همیشه صفای خاص خودش را دارد. شلوغی و وجاهتِ وقاهتِ فجاعت‌های یاغی‌های مترقی مدام مثل جباب‌های دیگ مذاب بالا نمی‌پرد. این وسط حداکثر صدای تک راننده‌های اوبرِ دو تا خیابانِ اصلی آن‌ورتر می‌آید و رادیوی شبانه‌ای که کمی موسیقی کلاسیک را به تبلیغاتِ ماشین‌های صفرکیلومترِ از‌دم‌قسط ترجیح می‌دهند، شکر خدا. استرسِ کاری‌اش هم به‌طرز عجیبی پایین است شیفتِ قبرستان، طوری که فانکشِنِ درآمد بر فشارِ روحیِ کار را به‌طرز اغواگرانه‌ای در صدر جدولِ آپتیمیزِیشِن قرار می‌دهد.

تو می‌خوابی و من،
ولی،
اما،
علی‌رغمِ،
برایِ،
باز
تهِ تمام درخت‌های تصمیم‌گیریِ مملو از شکوه و گله و گلایه، هم‌چنان و هنوز، دوست‌ت دارم.
و گاهی فکر می‌کنم، حقیقی‌بودن‌م، با مهرهای توی آبانی است که من را به زمستانِ خوب‌م، زمستانِ خوب‌مان، نزدیک‌تر می‌کند.

تو می‌خوابی و من،
تمام شب کنارت برف می‌بارم تا آرام آرام زیرِ همه‌ی نرمی‌ها و بی‌ریاهایی گه قلباً دوست داری، برایم مدفون بشی؛
تا صبح که با گودمورنینگ سان‌شاینِ پانداهای ملوس،
باز به‌دنیا بیایی، بخندی، و
گله‌ی گوله‌برف‌های بهمنی‌ام را در حین اسنوبال افکت‌شان، ذوب کنی
باط
با خنده‌ها
یت.

09:33 سه شنبه، 31 جولای 18

به‌سانِ شغلِ مترسک در زمستان
به گندم‌ها و غروب خیره می‌مانم.
یادم هست که سبز بودند؛ سبزتر از همه‌ی خاطراتِ مانده در ذهنِ تو.
می‌دانم که باز سبز خواهند شد؛ سبزتر از همه‌ی بهینه‌های ساب‌اُپتیمالِ مترشح از ذهن و لب‌خندهای شک‌دارِ تو.
و من آخرین دقیقه‌های قبل از تاریکیِ کامل به دورترین کلاغی که می‌تواند در افق به‌خانه برگردد، خیره می‌شوم.

ظهر یک روزِ برف‌بازی که می‌آیی و تکانم می‌دهی،
برف‌هایم می‌ریزد.
سفیدی‌های ریز، تمام خنجرها و درخت‌های و خاطره‌ها را می‌پوشاند؛
و دیگر کسی یادش نمی‌آید که … من …
که من‌ای که به باریدن معروف بودم آن‌ روزها…
که من دیگر…

هیچ‌کس

حتی تو.

تا آن‌روز،
من به نوشتن مبتلا خواهم بود.
درست می‌گفت که نوشتن یک بیماری است. بالا بری پایین بیای، باز بیماری است. یک جور بیماری مزمن. یک جور زخمی که وقتی خشک شد و بِکَنی‌اش دوباره جاری می‌شود. یک جور زخم که گاهی آن‌قدر ورم می‌کند که همه‌ی نخ‌های بخیه را – به‌سانِ پرکتیس‌های خانگیِ دورانِ میان‌سالیِ پهلوانِ معرکه‌گیرِ پایینِ شهر – پاره می‌کند. یک جور زخم که با هیچ کِرِمی چرب نمی‌شود و جای اِسکارش تمام بدن انسان را نشانه می‌گیرد. موزه‌ی متحرّک.
ساعدهای دستم – وقتی بالای ۹۵ درصد کار می‌کند – جمله‌های طولانی تراوش می‌کند. من هم دارم به ایگنور کردن عذاب وجدانِ ناشی از غیرکلاسیک‌بودنِ طول جمله‌هایش عادت می‌کنم. حق دارد حداقل در همین کلمات فریادش را بزند؛‌ لُخت و عور برقصد، بی هیچ لنگر و تعلق خاطری تراوش کند؛ و بعد یک بار که بازخوانی کرد،‌ بدون حوله روی تخت ولو بشود و طوری پلک‌هایش را همزمان با بالا آوردنِ گوشه‌ی لب‌هایش، پایین بیاورد که کلّ این پروسه‌ی فیزیکیِ ماهیچه‌های صورت حداقلِ اقل، ۱۰ ثانیه یا بیشتر طول بکشد. بعد تمامِ تمامِ وجودش را شُِل کند تا باز توسطّ یکی از مسافرانِ قطارِ روزی ۸ ساعت، کشیده بشود بالا…
(همیشه کیسه‌ی کوچکی همراهش هست. تا متریال‌های نوشتن‌های بعدی را، به سانِ نمک‌های صورتیِ هیمالیاییِ سکسی، اگر جایی دید جمع کند و بندازد توی کیسه‌ی تیله‌هایش. دست‌هایم هم مثل خودم اینترووِرت هستند؛ و می‌توانند روزها و هفته‌ها با تیله‌ها یک‌نفره بازی کنند قبل از این‌که همه را پرت کنند هوا، تویِ آتش، تا هُرم‌شان یک شب دیگر همه‌مان را گرم کُنَد.)

□ □ □

مرگ وقتی سراغ‌ش آمد که
از فرط بی‌امیدی
دیگر نامه‌های فاقد عنوان و نام فرستنده را
باز نکرد.

□ □ □

مغز من که پارتیزان می‌شود، می‌نشینیم پیک‌های‌مان را به هم چیرز می‌زنیم و به گل‌های خشک روی میز زل می‌زنیم.
به تمام پیام‌هایی که فقط تلویحاً زنده مانده‌اند
و هرگز نه نوشته و نه خوانده شده‌اند؛ صرفاً توی جیب‌ش آن‌قدر مانده‌اند تا عرق‌های ران پاهایش جوهرشان را بشورد.

مغز من که پارتیزان می‌شود، وقتی در سیکل‌های یک ساعت و نیمه‌ی خوابم می‌برد و بی‌دار می‌شوم، می‌بینم سرحال‌تر و قبراق‌تر از همیشه کنارِ آتش نشسته و دارد تنهایی سازدهنی می‌زند و آواز‌های قدیمی‌اش را می‌خواند. چیزی بین بلوز و جازِ نیمه‌شبانه – در کافه‌ای که باید تا ۴ صبح باز باشد اما رقاصه‌ش با پولدارترین مشتری ساعت ۱۱:۳۰ رفته – در یک شب بارانی در مونتانا. آرام دارد برای خودش می‌زند، طوری که انگار هیچ‌وقت دیرش نمی‌شود. طوری که انگار هیچ‌وقت لازم نیست بین دنیاهای موازی تردّد کند و همیشه استرس دیر رسیدن به قطار را داشته باشد. اصلاً انگار آرامشِ سازش و ترانه‌هایش نسبت کاملاً معکوس با دوندگی‌های روزانه‌ی من در دنیای ۱۶ ساعته دارد — لب‌خندی بر لبانش نقش می‌بندد که مدام بین مهربانی و سارکَزِم نوسان می‌خورد. من احساس راحتی نمی‌کنم الزاماً، اما بر او می‌بخشایم همه‌ی چیزهایی که صلاح می‌داند احساساتی باهاش برخورد کند. همه‌ی عکس‌ها و حس‌ها و روزها و شب‌هایی که از درون آتش نیمه‌شبانه‌اش به سازدهنی و لب‌ها و حلقش تجاوز می‌کنند، تا بلکه با معلق شدن در هوا، باز از توهّم آزادی‌شان لذت ببرند.

مغز من که پارتیزان می‌شود، صبح‌ها در راه برگشت از خواب کمی زورباوار یونانی می‌رقصد! دور خودش می‌چرخد و ملغمه‌ای از همه‌ی نشدنی‌ها و نرسیدن‌های گذشته را، که کنار همان جاده‌ی همیشگیِ هرروز صبح سال‌هاست افتاده‌اند و کلی برگ خزان و غبار هم رویشان را گرفته، را لگد می‌کند. تمام هوا پر از این دست غبارها می‌شود. و من ساعت‌ها طول می‌کشم تا این غبارها را دانه دانه روی هوا بگیرم، چشمم را روی نشانه‌ها و خاطراه‌هایشان ببندم، و دوباره روی زمین سرِ جای خودشان بذارم.
اسم این را نمی‌شود شیطنت گذاشت. مغز من پارتیزان که می‌شود سراسر نرون‌هایش را آشوب فرا می‌گیرد — با آشوب می‌خوابد و به امید آشوب بیدار می‌شود. بی‌پروا می‌دود. و من از این‌که گاهی قفسی می‌شود برایش و نمی‌توانم دست روی شانه‌هایش بکشم وقتی با تمام وجود می‌دود و به دیوارهایم می‌خورد، دلم می‌گیرد.

مغز من،
پارتیزان که می‌شود،
من را یاد خودم می‌اندازد…
منِ
آن سال ها،
قبل از این‌که
بال‌هایم را…

16:17 پنجشنبه، 22 مارس 18

خودخواهانه نخواهد بود دیگر،
اگر به‌جای این‌که همه‌ی استرس‌ها و دویدن‌ها را قورت بدهم
و آرزوهایم را برای نسل‌بعدی‌ام بگذارم،
آرام آرام،
خودم را به‌دنیا بیاورم…
(۹ ماه دیگر).

20:08 سه شنبه، 20 مارس 18

بوی استخوان‌هایت به‌کنار،
خاطره‌ی “فهمیدن”هایت این روزها ته‌گوشه‌های دل‌م را حسابی تنگ می‌سوزاند.

خوش‌بختی من‌ست که بهترین خوش‌بختی تو باشم.

تو و موهایت،
نفس‌هایت،
گرمیِ لب‌خندهای وصف‌پذیرت،
و همه‌ی موضوع‌های انشاء پازتیوی که در من بذر می‌کاری…

ریچارد
خودش خواست که گم بشود
– در بولیناس –
تا من و تو…

01:00 یکشنبه، 11 فوریه 18

همین اهالی تیخوانا،
که این روزها در تمامیِ مثال‌هایمان به‌صورت سمبلیک و غیرسمبلیک جریان دارند،
در انتها تنها جلوه‌ای از FOMOی شخصیِ خودِ من هستند.

من‌ای که شهرهایی که می‌شناسم را روی محور زمان پهن می‌کنم،
و با تو، در زمینه‌ی نش‌ویل و تِنِسی به‌توافق می‌رسم.

شاید یکی از همین روزها به‌اطمینانِ آن برسم که،
حتی اگر توی بزرگراه I-80، هر یک مایل یک تابلوی فاصله‌ی باقی‌مانده تا تیخوانا را نصب کنند،
باز هم این انتخابِ خودِ من است که کدام تابلوها را، به چه منظوری، بخوانم.

در گذشته‌ی دورِ من،
باتلاق‌ها و سیاه‌چاله‌های زیادی هست. و عمدتاً اثری از نور خورشید نیست.

در گذشته‌ی من،
که امروز فهمیدم از ۲۰۰۶ به قبل‌ش را ایران جا گذاشته‌ام (جز هُرم)،
خیلی چیزها ناتمام مانده…

در گذشته‌ی نه‌چندان دورِ من،
چیزهایی غرق شده که با محصولات تراریخته‌ای از جنس آینده پُر نمی‌شود.

علی‌ای‌حال،
من،
اگر به هر دلیلی دوقطبی هم باشم،
باز، هنوز و همچنان،
هر دو قطبم تو را…

12:43 چهار شنبه، 20 دسامبر 17

پشت پنجره همیشه بارانیست
و من دست‌هایم بسته است
و این قطره‌های بازیافت‌شده‌ی باران‌ند که روی شیشه می‌کوبند و تمرکز من را بدجور می‌پرانند.

این‌بار باید خودم سوم شخص بشوم.
این‌بار باید ساعت‌ها به ویلچرهای خاطره‌دار زل بزنم،
و از پشت پنجره برای قطره‌های باران
دست‌های بسته‌ام را
تکان بدهم.
(کاش چشم‌هایم بسته بود؛ به‌جایش.)

باز دوباره سال‌هاست از کم‌خوابی مشوش شده‌ام.
سال‌هاست دیرم شده،
و چاره‌ای جز زل زدن به مرگ تدریجی سلول‌های مغزی‌ام ندارم.

من وقتی سوم شخص باشم، همه‌ی استرس‌های داخلی‌ام خارجی حساب می‌شوند.
آن‌وقت‌‌ست که اگر با انگشت به تو نشان‌شان بدهم، شاید لبخند بزنی و بگذاری
امشب
نوبت من باشد که
با خیالِ راحت
چشمانم را ببندم و
ذوب بشوم.

06:11 چهار شنبه، 6 دسامبر 17

نرسیدن‌های
ناجوانمردانه، مزخرف، و بی‌برهان‌ای
که درخودتخریبیِ چسب‌ناک‌ای را
در من
جرقه می‌زنند.

صدها آتش‌نشانِ درون‌م
ماه‌ها باید تلاش شبانه‌روزی بکنند
تا تحت کنترل درآید حریق؛
و کارشناس‌هایی که برای تحقیق و تفحّص می‌فرستیم
لامصّب‌ها حوصله‌شان که سر می‌رود، سیگار می‌کشند و
دود و بویش به دَرَک، ته‌سیگارشان را پرت می‌کنند لای
سلول‌های خشک و پاییزیِ قسمت‌های تحتانیِ مغزم،
که شعله‌ور… شعله‌ورتر می‌کنند.
غیرمنتظره ولی حقیقی است که
اگر کارشناس‌ها نباشند، مامِ طبیعتِ مغز من (و آتش‌نشان‌های بالقوه)
خودشان می‌توانند مهار کنند.

می‌سوزد تمام شب.
زیرِ پتو گُر می‌گیرم.
در لندن باران می‌بارد الآن حتماً؛ در سان‌فرانسیسکو ولی
آن‌قدر باید جبراً دوید که باران هم بیاید اگر، قهراً هرگز آب به سلول‌های خشکِ تحتانیِ مغزِ آدم نمی‌رسد.

زیرِ پتو گُر می‌گیرم
و تو، بی‌خبر، بیش‌تر پتو را رویم می‌کشی.
بعد از این سال‌ها خوب حس می‌کنی پریشانی‌ام را، اما دست‌های نازت زخم‌تر می‌شود وقتی/اگر به تیزی‌های درونِ روح‌م بخورند.

شاید سرشتِ من
برای این همه واپس‌خوردگی در اسکِیلِ روزمره طراحی نشده
که واپَس می‌زند خودش هر شب و هر روز
ایگوی محکوم‌شده به منفی‌گراییِ مفرط‌ام را.
شاید آن‌ای که بویش چیزی شبیهِ چیزی بینِ نارسیسیسمِ تدافعاً انکارشده و دارچینِ سوخته است
در حقیقت
فقط یک ترجیحِ شخصیِ ساده باشد
توسط کسانی که راحت،
خیلی راحت‌تر از آن‌چه در مخیّله‌ی پرآشوبِ من و تو بگنجد،
“عبور”
می‌کنند.

خودِ خودِ خودِ کارما ولی
اهلِ عبور نیست!
ممکن‌ست دیر بیاید، اما می‌ماند تا از بخشندگی به پاشیدن برسد
و حسابی خودش را خالی کند تا راندِ بعدی،
در ده سالِ بعدی حتماً.

در اتوبیوگرافی‌ام باید بنویسم:
کارما بنزین آورده بود،
من مغزم پر از سلول‌های خشک پاییزی و کاغذپاره‌های افکارِ ناتمام و دروناً نامتفق‌القول شده بود،
و حرارتِ گرفتگیِ عروقِ منتهی به قلبِ سخت‌کوش‌م دامن زد
که تمامِ شب را از انجمادِ سطحِ دریاچه‌ی دیروز تا تبخیرِ زودرسِ چاله‌های ریز و درشتِ فردا
بسوزم.

به مناطقِ سردسیرِ توی هال/حال کوچ می‌کنم
غریزی.
می‌دانم صبح تو باز خواهی پرسید،
می‌دانم صبح دوباره کارما دیرتر از هر سه‌مان از خواب بی‌دار می‌شود،
می‌دانم صبح اصلاً به این‌که چرا، خیلی چیزها چرا، خیلی چیزها در درجه‌ی اول چرا، فکر نخواهم کرد.
(اثرِ جزر و مدِ معکوسِ آفتابِ عالم‌تاب؟ اثرِ معکوسِ پرت کردنِ تهمت‌های سبک‌وزن به سمتِ نافِ ایگوی کسی که در فرار از ایمپاستر دارد لخت جیغ می‌کشد و می‌دود؟)
نرمال می‌شوم.

و زخم‌هایی که
صحبت‌کردن ازشان
– هم فیزیکی و هم سایکولوژیکالی –
تازه‌ترشان می‌کند.

بیا دلداری بدهیم به خودمان
ناگزیر در بساطِ پهن‌شده‌ی ناگریزِ کارما
که ارزشِ انسان به زخم‌هایی است
که برای نشان‌ندادن دارد.

بخیر.

15:22 چهار شنبه، 8 نوامبر 17

مغز معیوب من
آخرش
آن‌قدر واپس می‌زند که
یک روز صبح، دیگر هیچ فرمانی ندارد که به پلک‌هایم بدهد.

من،
می‌ترسم جیغ بزنم و شورش کنم
علیه خودم و همه‌ی چیزهایی که بدون میل و رضایت قلبی، هر روز صبح من را از تخت پایین/بیرون می‌کشند.
می‌ترسم تو بترسی،
و باز در خودت جمع بشوی و اینترفیسِ جوجه‌تیغی‌ات را به من عرضه کنی.
می‌ترسم باز قضاوت شوم که
بیش‌تر از آن‌که لیاقت‌ش را داشته باشم نارسیست‌م و مغرور!
می‌ترسم باز،
توی صورت‌م منفجر بشود وقتی بفهمم فلانی منظورش چه بوده که پشتِ سرِ من…

تا بخوابم باز.
و افتخار کنم که سالی حداکثر سه چهار شب مشکل خواب‌نبردن دارم،
که آن‌هم با آنلاین‌ویندو‌شاپینگ تا ۴ صبح حل می‌شود…


و برای‌ت تا ساعت‌ها از انتخاب‌های خودتاییدگر ضمیرناخودآگاه/اید در شکل‌گیری و سپس توجیه ممتد و مفرط هویّت گمشده در راستای مبارزه‌ی دفاعیِ مسمتر با سندرم ایماپسترِ نشات گرفته از تقابلات سوپرایگوی راست‌کردار با نُرم‌های عددی و رتبه‌بندی‌شده‌ی طبقات اجتماعی روضه می‌خوانم؛ و ته‌ش به سفیدی برفِ ناشی از مرگِ ناشی از جاودانه‌شدن در محوری موازی با زمان، آرامش می‌جویم.

مغز معیوبِ من گاهی تا خشتک با ناخودآگاهم گلاویز می‌شوند بر سرِ کشیدنِ من به گذشته در برابرِ آینده. آخرش ولی من، عمود بر نقطه‌ای به نامِ حال، راهِ آلفامنشانه‌ای را از ساعت ۴ تا ۷ صبح پیش می‌گیرم و هم‌چنان که زیرِ پتو سردم است، بویِ برفِ هنوز نیامده‌ی خیابان‌های غریبِ شیکاگو را حس می‌کنم.

خوبی‌اش ولی این‌ست که تو هستی؛
که علی‌رغم تمام حسادت‌های غریزی و هورمونی‌ات می‌فهمی که این‌که من، چون‌آن ماهیِ بی‌اختیار و سرمازده‌ای، هنوز گاهی در قلاب‌های سمبولیکِ تقدیر (در تمام شکاف‌های روزمره، بعضاً تا ۵ بار در روز) گیر می‌افتم و چاکِ لب‌م/قلب‌م ناخواسته پاره می‌شود که نتوانستم پناهندگیِ دائمِ تیخوانا را بگیرم، ریشه‌اش تنها به این برمی‌گردد که در تمام ۱۷ سال آغازین عمرم تمرینِ نرسیدن نکرده بودم.

تو،
می‌فهمی و
مثل من منزجر می‌شوی وقتی می‌بینی امثال ویدا و تانیا سالیانِ درازی خیلی شیک و مجلسی پاهایشان را در آب بارانِ جمع‌شده در چاله‌های عقده‌ها و گودال‌های روحیِ کودکی و بلوغِ من می‌شستند و می‌رُفتند و گِل و چرک‌ش باقی می‌ماند که بشود کودِ کاکتوس‌های فلسفه‌باف‌تر از خودم در صحرای سلسله مطالعاتِ سلف‌سایک‌آنالیزبخش‌ام.

تو،
و خنده‌هایت،
و این‌که وسط ارتباط دادنِ پیش‌بینیِ آینده‌ی رفتارِ باس‌ایِ خانم میم به کان‌فبیولیشن‌های پُرکننده‌ی حفره‌های متخلخلِ درصندلی‌عقب‌نشستن‌های نافرجام و هضم‌نشده‌اش، یک‌هو انگشتان‌ت را بالا می‌آوری و ناخن‌های‌ت را نشان‌م می‌دهی و راجع به میزان قرمز بودن‌شان ازم می‌پرسی،
دل‌م را برای‌ت تا ابد تنگ می‌کند.

تو،
شاید آخرین کسی باشی که بدانی
– و مهم‌تر از آن، مشکلی نداشته باشی و شلنه‌هایم را گرم کنی –
که رسالت من،
شاید،
لالایی گفتن برای ماهی‌هایی است که سال‌ها زیر دریاچه منتظر شنیدن پیانو‌ای ابدی، زیرِ چشمان‌شان گود افتاده…
وگرنه این سگ‌دو‌بازی‌کردن‌های سه‌شیفت در روزِ من که همه‌شان بهانه‌ست.

من،
شبی از شب‌های زمستان،
در مسیری که آخرش به کاملاً بی‌حس شدنِ ناشی از سرمایِ ناشی از نوشتن‌های ممتدِ و بی‌وقفه-سفیدِ تراوشاتِ ملس و لزجِ مغزِ معیوبم ختم می‌شود،
تو را
و خودم را…

11:27 جمعه، 27 اکتبر 17

روی کروز-کنترل زده‌ام، یادم می‌رود، اما گم نمی‌شوم.
و این درد اصلی را دوا نمی‌کند؛
که چرا ذوق از چشم‌های من پر کشیده،
و طوری با چشم‌های بسته می‌دوم، که، آدم‌ها
را

من،
به دوردست‌ها…

من،
در دوردست‌ها لازم نیست روزی سه بار خودم را “عرضه” کنم.

Aidin, somehow, is a real legal guy, a regular guy; and nothing more, and nothing less.