آرشیو برای بخش : بی‌دسته‌ها

20:37 جمعه، 14 آوریل 17

وقتی از اتوبیوگرافی‌مان فیلم بسازند،
نقش آدم‌هایی که از زندگی‌مان برای همیشه می‌روند را احتمالاً به هنرپیشه‌هایی می‌دهند که حاضرند در فیلم‌های متعددی بازی کنند و هیچ‌وقت ستاره نباشند – اما بعضاً اسکار نقش سوم و چهارم و پنجم را بگیرند.

در سینما این بازیگرست که انتخاب می‌کند [همزمان] در چند فیلم بازی کند. در اتوبیوگرافی من ولی، آیا کسی انتخاب؟

برای زئوس، قلعه‌اش خیلی مهم است. شاید برای همین نمی‌تواند ایر.بی.اند.بی را درک کند. شاید برای همین حاضر است تا ۷۵ دلار به‌ازای هر فوت‌مربّع خرج زلم‌زیمبو‌ها[ی بعضاً کاربردی] قلعه بکند. برای زئوس هیچ‌جا مثل آشیانه نمی‌تواند مرهمِ تدریجیِ زخم‌های روزمره و هفته‌مره باشد. زخم‌ها و ترس‌ها… – باید باور کرد حتی زئوس هم از آشفتگی‌ها و نرسیدن‌ها و اجتماع می‌ترسد.

درک می‌کنم وقتی دنبال خودت می‌گردی لای این نوشته‌ها! من هم گاهی دنبال خودم می‌گردم. بعد که پیدایش نمی‌کنم می‌ترسم. وقتی از ترسیدن می‌ترسم، دست از جست‌جو برمی‌دارم. چند بار باید بگویم من از محیط‌های بیش از ۲ نفره می‌ترسم؟! بعد انتظار داری آدم‌ها را با نوک انگشت بزنم کنار و عذرخواهی کنم و بگردم؟ بی‌خیال؛ من خودم هم پذیرفته‌ام که گم شده‌ام.

مکرّرات هستند که علاوه بر پوست، ماهیچه‌هایم را گاز می‌زنند و می‌خورند. قبض‌های ماهانه، تلفن‌های هر دو روز یک‌بار، رانندگی‌های روزانه، مهربانی‌های هفتگی، گزارش‌های کاری دوهفته یک‌بار، و حتی بعضاً شستن چندباره‌ی موهای سرم وقتی سلول‌های پیشانی‌ام مثل آجرهایِ دیوارِ سدّی که سیل پشت‌ش فشار آورده، شروع به فروریختن می‌کنند.

دیشب یکی از همین‌ها داشت مردمک چشم راستم را گاز می‌زد و یکی‌شان هم از پشت گردنم، نرسیده به لاله‌ی گوشم، می‌خواست نرون‌های نگهدارنده‌ی حافظه‌ام را ببلعد. بیدار شدم و زدمشان کنار. تخت گرم بود؛ یک‌ جهنم موقت و لحظه‌ای – انگار کسی که داشت فیلم این زندگی را می‌دید یادش رفته بوده سیب‌زمینی‌ها را از فر دربیاورد و فقط برای مهار دود، فر را قهرانه خاموش کرده و رفته.

رفته و دیگر نرگشته.
یادش رفته بر‌‌‌…
یادش رفته.
همه چیز را.

بعد من از تاریکی می‌ترسم. بعد اما حاضرم بپذیرم که باید خودم را تصور کنم که تمام راه را به‌دنبال ماشین‌تایپ‌م می‌دوم. که بنویسم. که همه‌ی درون‌ریزی‌های‌م را برون بریزم. که خالی شوم باز. که جا باز بشود برای درون‌ریزی‌های بیش‌تر. و تراوش درونیِ همه‌ی آن‌چه ارزش‌ش در نگفتن‌ش است.
برای همین‌ست که قبل از این‌که تو در را باز کنی همه‌اش را می‌سوزانم. دروغ نمی‌گویم، از تاریکی هم می‌ترسم، اما همه‌اش را آتش می‌زنم که ناگفته بماند.

مهم هم نیست اگر پیدا نشوم. یا در جستجوی من لای نوشته‌های‌م آسمان ریسمان‌های هالیوودی ببافند و فکر کنند مثل رفقای ریچارد، اثر بخور دائمی خیابان‌های سان‌فرانسیسکوی غریب بوده‌ست! مهم این‌ست که وقتی همه‌ام را می‌ریزند بیرون که خودم خالی شده باشم.

آن‌قدر خالی که چگالی‌ام از هوای سرد کمتر بشود و بروم بالا. بالا، بالا، بالا. آن‌جا که از دور همه‌چیز، همه‌ی ناباوری‌ها، ناکامی‌ها، نارسایی‌ها، نادرک‌شده‌بودنی‌ها، ناترجیح‌داده‌شدن‌ها، و ناملایمت‌ها ریزِ ریزِ ریز بشوند؛ و همه‌ی تراوشات من هم قبل از این‌که به سطح زمین برسند در گرمای اتمسفر با صدای جیز از کهکشان محو بشوند.

آن‌جا، ساعت ۷ عصر، بلافاصله بعد از تاریک‌شدن زمستان‌های برفیِ تهران، منتظرم.
با چشمان کاملاً باز و باور.

15:53 چهار شنبه، 22 مارس 17

وارد که می‌شوم،
پشت دریاچه،
تمام واژه‌های قدیمی ناگهان پر می‌کشند. بی‌دلیل. و شاید با دلایل بی‌حساب. چه فرقی دارد؟ دفعه‌ی اولی نیست که بی‌حساب از من پر می‌کشند. و من خودم هم…

بی‌دار نمی‌شوم اما.
می‌سوزد گاهی؛ دلم، خودم، مغزم…

الآن باید ساعت حدود ۶:۱۵ صبح باشد
در دنیایی که من در خوابش این نوشته‌ها را می‌نویسم
و خدا می‌داند تا هشت و نه صبح چه‌قدر مانده
اگر آخر هفته نباشد تازه!

پشت دریاچه،
من نه متهم می‌شوم، نه محکوم، نه مقصّر.
صرفاً شاید واژه‌ها باز از من بوی نفرت بگیرند…

بی‌دار نمی‌شوم اما.
می‌سوزم گاهی؛
که آن‌هم دعا می‌کنم فراموش‌م شود و فراموش‌م می‌شود.

آمین.

01:16 پنجشنبه، 9 مارس 17

اگر بنا بر یاد آوردن باشد که تصدقت بروم من خودم انتهای صف هستم. اصلاً قرار نبود من شب‌ها از ترس تکرار فرداها تا فرط مبارزه با قطاری که می‌ربایدم به خواب، با نشدنِ فردا بجنگم؛ و تو نصف سوالات روزمره‌ات با “حتی اگه ترامپ…” شروع بشود، فدایت شوم.

می‌گذرد و من وقتی می‌شمارم سال‌ها را، و تکرار نشدن‌های چیزهایی که لیاقت داشتند بیش‌تر باشند را، دلم می‌گیرد. و ترس روزمره‌ی باز تکرار شدن، یا از آن‌ور ناغافل متوقف شدن، ِ تمام چیزهای مکرّری که بدجور عادت‌م شده‌اند، حکماً روزمره‌وار. و تو گاهی راست می‌گویی که بدبختیِ فهمیده‌نشدنِ مطلق از ترسِ فهمیده‌نشدنِ مطلق، غم‌انگیزتر است؛ اگر مخوف‌تر نباشد. و من روی عمقِ افقیِ خاطراتِ همین دریاچه‌ی روزمره‌ی خودمان بدجور نگاهم لیز می‌خورد و ممتد می‌شود و غرق می‌شود؛ تا تو حرف زدن‌ت را متوقف می‌کنی و دست‌ت را جلوی چشمانم تکان می‌دهی و می‌پرسی “باز کجا بودی؟…” و من جبراً فرار رو به جلویی می‌کنم و سعی می‌کنم برگردم. باز.

خیلی چیزهایم نگفتنی‌تر می‌شود وقتی گفتنی‌هایم در گلویم سنگینی می‌کنند و تا صبح آن‌قدر سرفه می‌کنم که نصف رگ‌های صوتی گلویم داغ و قرمز و ملتهب می‌شوند. بعد صبح ولی می‌خندم. لامصب می‌شوم و لب‌خند می‌زنم. من، هر چه باشد، به “تیم” التزام عملی دارم و مسئول‌م. هر چه باشد لب‌خند‌هایم را باید پشت ویترین بگذارم. هر چه باشد، تو چشم‌هایت گاهی ساعت‌ها به در خیره می‌ماند. هر چه باشد، من، به لب‌خندی…

این روزها زیاد از فرار صحبت می‌کنم. و تو می‌خندی و من را به نداشتنِ قرار متهم می‌کنی… و من هم با تو می‌خندم و سعی می‌کنم خودم هم فراموش کنم؛ که وقتی قرار شد بی‌دار شوم و در این دنیا زندگی کنم، تمام وسایلم من‌جمله بال‌هایم را در بازرسی اول پشت در بزرگ آهنی تحویل مسئول بازرسی دادم. ببخش خلاصه گاهی کتف‌م را خم می‌کنم و چشم‌هایم را فشار می‌دهم و یک‌هو گردنم را تا انتهای انقباض تمام ماهیچه‌های عمودی‌اش می‌کِشم و فکر می‌کنم هنوز می‌توانم پرواز کنم. عادت است. یک جور مرض است. یک جور تاخیر بیمارگونه در پذیرش زمان حال است؛ وقتی از خودم درون دالان‌های گِرد و متنهای و خودتکرارشونده‌ی مغزم می‌گریزم و آخرین تلاش‌م را با تمام وجود می‌کُنم. و شکست می‌خورم. و سرخورده می‌شوم. و تو هم‌نوایی می‌کنی، و من سردتر می‌شوم. و من گم‌تر می‌شوم. و من بیش‌تر به “یک روزی در یک دنیای موازی…” فکر می‌کنم. و بذر همه‌ی امیدهایم در بابِ یک جهش ژنتیکی در بُعد عمود بر دنیای موازی را می‌پرورانم. و پیرتر، یا ترسوانه بگویم باتجربه‌تر، می‌شوم. نقطه. به‌دَرَک.

اصلِ حال‌م ولی فکر کنم خوب است. دنیای موازی و بی‌بالی بالاخره از بادِ توی کله‌ی بحران سی‌سالگی می‌پَرَد اول و آخر. این فقط زوال عقل ناشی از سایش نرون‌ها و سلول‌های خاکستری و غم‌دود نواحی جانبی و هم‌چنین نزدیک‌های پیشانیِ زیر جمجمه‌ام است که خیلی باکره‌وار عزمِ سلف‌سکریفایس کردن‌شان گُل می‌کُنَد و می‌خواهند سمبولیسمِ سلولی در ساختارِ سازمانیِ جسم و جانِ من راه بیاندازند؛ هر چند وقت یک‌بار. و من فقط نگاه می‌کنم. و دلم می‌سوزد. که نخواهند بود ۳۴ سال دیگر که من با یک ماشین تایپ چغ‌چغی کنار همین اقیانوس آرامک ساعت‌ها می‌نشینم و با سلول‌های بازمانده، می‌رقصم در مغز. می‌رقصم رو به موج‌هایِ همین آرام. می‌رقصم پشت به گذشته‌ای که اگر رقصیدنی بوده، رقصیده‌ام و بس. تو می‌ماندی که ماندی. و بس.

شب‌ها یادم بنداز یک‌سری خاطره‌های‌م را حسابی بشورم. چه از باب پاک‌سازی چه از باب تطهیر. آخر ماندنی‌ها ممکن‌ست کثیف که بشوند عفونت بکنند و بروند داخل خون و استخوون و سرطان بساط,کنند. همین خاطره‌های کوچک و بی‌مزه. همین محوهایی که دنبالشان می‌گردیم. همین امروزهای همین دیروز و پریروز.
که تو زود خوابت برد و من،
باز از بی‌خوابی و داغ‌کردگیِ تمام تنم،
نشستم و نشستم و نشستم و
نوشتن و نوشتم و نوشتم و
خالی که شدم، همان بالای مقبره‌ی تخلیه، خواب‌م برد.

صبح یادم بنداز بی‌دار بشوم.
من خیلی از خودم گم‌تر می‌شوم اگر یادم نیاندازی باز.
و تو “خودم” را دوست داری. و این خیلی مهم است. و من نباید گم بشوم پس دیگر.
هرگز.
ممنون.
شب‌ت خوش… دخترکِ فرستاده شده…

23:01 دوشنبه، 13 فوریه 17

من حکماً احمق تصوّر شده بودم که هر بار این‌قدر پس و پیش می‌شده‌ام و باز سر جای اوّل قرارم می‌داده‌اند. اما واقعاً از خودم اگر بپرسند می‌گویم از روی ساده‌دلی‌ام بود؛ و خودم بهتر از هر کس دیگری می‌دانستم که دارم خودم را گول می‌زنم. و باج سنگین و ممتدّی را می‌داده‌ام پیوسته، برای این‌که ساده‌دلانه به حماقتم ادامه بدهم و به اسم «امید» سادیسم‌گونه خراش‌های عمیقم را دوباره از نو بتراشم هر شب.

رؤیا پردازی می‌کنم.
می‌ترسم.
احمق می‌شوم.
و گاهی دلم برای حماقت‌های ساده‌دلانه‌ام، آن‌وقت‌ها که ساده‌دلی مُد بود، تنگ می‌شود.
زخم‌هایم را فشار می‌دهم، طوری که کسی نبیند (و هر که پرسید بگویم چیزی نیست،‌ خوب است، خوب می‌شود) و
به رؤیا پناه می‌برم.

در رؤیا من اوایلش خیلی سختم است که با همه‌ی زخم‌هایم هم‌چنان ساده‌دلانه چشم ببندم و لب‌خند بزنم.
در رؤیا من گرگ زخم‌خورده‌ای هستم که وقتی توی برف گیر می‌کند، حتی در خلوت خودش هم زوزه می‌کشد. چشم‌هایش را خیلی متین می‌بندد و همه‌ی حس‌های نفرت و استیصال و چنگ‌زدن و فرار را در قالب یک تک نُت ممتد زوزه می‌کشم.

در رؤیا،
من،
خیلی خیلی تنها که می‌شوم، چشم‌هایم را می‌بندم؛
بلکه رؤیای شیرینی ببینم.

شب خوش.

03:46 شنبه، 4 فوریه 17

شب‌ها، هنوز، اینجا، باد می‌وزد.

و من یادم می‌افتد که آخرین باری که مفصلاً و با خیال راحت زندگی کردم، حدود ۵ سال پیش بود. بعد از آن چیز خاصی یادم نمی‌یاد. بعد از آن چیزی بین آلزایمر و دی‌ریئلیزیشن قسمت‌های خوبی از مغزم را خورده است. بعد از آن گپ بزرگی از ناباوری و بزرگ‌شدن یهویی در زندگی‌نامه‌ام شکل گرفته.

شب‌ها، هنوز، اینجا، باد می‌وزد.

تو می‌خوابی و به من مؤکداً سفارش می‌کنی که وقتی خواستم بخوابم قبلش به تو خوب نگاه کنم تا یادم بماند زنده هستم. من، اما، چنان از بی‌خوابی رنج می‌برم که سال‌هاست یادم رفته چه‌طور غرق در آرامش خواب بشوم؛ بدون هیچ مسئولیتی، بدون هیچ نگاهی، بدون هیچ مسئولیتِ نگاهی.

شب‌ها، هنوز، اینجا، هنوز، باد می‌زود.

و باد یادم می‌اندازد که خیلی چیزها زودتر از آن‌که فکرش را بکنی می‌روند. مثل من. مثل خودِ خودم. مثل روزهایی که دلم می‌سوزد. مثل شب‌هایی که دلم می‌سوزد. مثل خودِ خودم. مثل من… بعد با این که الزامی ندارد ولی می‌گویم «ببخشید…»، تا سریع‌تر بتوانم بوزم.

«من» و «هنوز» و «شب‌ها»، گاهی با هم می‌وزیم. و وقتی وزیدن‌مان می‌گیرد، گاهی، پشت‌سرمان را اصلاً نگاه نمی‌کنیم.

ببخشید…

00:54 جمعه، 13 ژانویه 17

دلم می‌خواهد دستم را دراز کنم،
خیلی دراز،
حداقل ۱۴ سال دراز
و دست خودِ هنوز نا-کاملاً-بالغ‌ام را بگیرم
و برایش خیلی بیش‌تر از آن چیزی که شنید و بزرگ شد، لالایی بگویم؛
تا خوابش ببرد.
و آن‌قدر خواب‌های خوب ببیند که این روزها کارمای بی‌نقص‌اش یقه‌ی من و خواب‌های‌م را نگیرد
و مدام نترسم.

می‌ترسم.
از این‌که دنیا گاهی به سه دسته تقسیم می‌شود — دست‌یافته‌شده‌ها، دست‌نیافتنی‌ها، و تو.
از این‌که من به سه دسته تقسیم می‌شوم — قسمت‌های شناخته‌شده و تسخیر‌شده‌ام، قسمت‌های شناخته‌شده و تسخیر نشده‌ام، قسمت‌های بارانی‌ام.
می‌دانی،
تو می‌دانی،
دقیقاً از بین سه دسته‌ی فوق‌الذکر فقط تو می‌دانی،
… که من چه‌قدر می‌ترسم از این‌که شب‌هایی که خیلی باران می‌بارم، بعدترش بدجور گم می‌شوم. بدجور…

امروز وسط یکی از موعظه‌هایم داشتم می‌گفتم که «ترس، غالباً ناشی از ناشناخته‌ها و ندانستی‌هاست» که یک‌هو یادم افتاد گاهی چه‌قدر از «واقعیت» می‌ترسم. از بی‌دار شدن بیش‌تر. از ضربه‌ای که ممکن‌ست دوباره به گردن و ستون فقرات‌م وارد بشود وقتی یک‌هو می‌پرم و پرت می‌شوم به دنیای دیگر… (درست‌ست که همین گردن و ستون فقراتِ من الزاماً در آن دنیا نخواهند بود، اما گاهی ناخودآگاه من بیش‌تر احساسی عمل می‌کند تا منطقی.)

موعظه می‌کنم تا نترسم؛ اما این‌روزها اغلب خودم را وسط پروجکشن‌های لحظه‌ایِ خیلی بدی پیدا می‌کنم… آدم‌ها آینه دست‌شان نگرفته‌اند؛ این من‌م که بدجوری ناخودآگاهم گویا از دست خودآگاهم عاصی شده است، و مدام تلویحاً در حال زمزمه‌کردنِ «دیدی نگفتم؟»ها و «خودت که بدتری!»هاست.

در موعظه‌هایم سعی می‌کنم خودم الزاماً قهرمان داستان قرار نگیرم؛ خیلی هم، خب، وجهه‌ی خوبی ندارد. منتهی آخرین روانشناسِ ناشی‌ای که پیش‌ش رفتم گفت که «همین فروتنیِ ناشیانه، نشانه‌ی خاموشی از نارسیسم بالاست». و من سریع از مطبِ کوفتی‌تر و لعنتی‌تر از شخصِ ابلهِ خودش خارج شدم. و هیچ‌وقت نفهمیدم که آیا واقعاً ناشیانه داشت راست می‌گفت، یا داشت خودش را کاملاً بی‌رحمانه روی من پروجکت می‌کرد، بدون این‌که موعظه‌اش طولانی بشود و من خوابم ببرد.

در انتهای موعظه‌هایم گاهی خودم دلم می‌گیرد. گاهی متنفر می‌شوم از این‌که ذهنم می‌پرد به این‌که شاید اگر جایی ورق طور دیگری برمی‌گشت من نه لازم داشتم بعضاً روزی تا ۶ ساعت متوالی موعظه کنم، نه لازم داشتم الزاماً خیلی پای منبر کسانی بنشینم که تهش بیشتر حرص می‌خورم، تا لب‌خند.

دلم می‌خواهد دستم را دراز کنم و بعد از روبه‌رو یخه‌ی خودم را بچسبانم به دیوار و باور کنم که نه قرارست بی‌دار بشوم، نه قرارست چیز جدیدی از گذشته به آینده اضافه بشود. اما دلم می‌گیرد؛ و می‌ترسم دلم بیش‌تر هم بگیرد. و همین ترس‌ش بیش‌تر دلم را برای روزهایی تنگ می‌کند که هیچ لزومی به ترسیدن نبود. و همین دلتنگی‌اش بالا که می‌گیرد و عمیق که می‌شود ترس‌ناک‌تر هم می‌شود — اگر روزی دیگر بر نگردم چه‌طور؟

ساعت حوالی ۲ بامداد می‌خزم در تخت. تو خوابی و من همه‌ی ترس‌ها و دلتنگی‌ها و پروجکشن‌هایم را آرام می‌چپانم توی دهانم و قورت می‌دهم و بالش را طوری زیر گردنم جابجا می‌کنم که تا صبح هیچ‌کدام‌شان بیرون نیایند. صبح که با آلارم ۹:۰۵ بی‌دار بشوم ‌آن‌قدر عجله دارم که جواب تمام «قهوه‌ می‌خوری‌؟»هایت را با «خیلی دیرم شده! [لب‌خند.] [استرسِ زیرپوستی.]» بدهم؛ و بدوم. تمام روز را.

فکر نکن اگر دل‌تنگی‌هایم بالا نمی‌زنند، بی‌عًرضه‌اند.
صرفاً بدجور سرکوب شده‌اند.
خیلی بدجور.
و همین وحشی ماندن، عصاره‌ی غلیظ‌شده‌یِ ارمغانِ بشریتِ متمدن در این تپه‌ی سیلیکونی ماسه‌ای است.
تدریجاً از همان وقتی که تو من را اینسکیور کردی؛
که کردی…
که کردی.

18:18 سه شنبه، 6 دسامبر 16

از بیداری پریدن،
کالری موجود در نیکوتین،
غم ناشی از پُر کردن بیمه‌ی تکمیلی مرگ ناشی از تصادف…

من قسمت‌های نارنجی‌ترِ یک پس‌زمینه‌ی سیاه را بیش‌تر دوست دارم.
دارم.
دارم…

23:48 سه شنبه، 22 نوامبر 16

یک‌هو شب بارانی می‌شود.
یک‌هو من برون‌ریزی‌ام می‌گیرد. ناخودآگاه. ماهانه. ماهیانه. ماه‌گانه.
یک‌هو من از همه‌جای بدنم ناخودآگاه می‌ریزم بیرون. از دهانم. از همه‌ی بدنم. یک‌جور انفجار آرام و بارانیِ درونی. بعد توی چشمان تو زل می‌زنم و تعریف می‌کنم که سورئال چه‌جوری دنیای نامتناهی و خلق‌آمیزی است.

یک‌هو من از جناس لذت می‌برم.
یک‌هو من از روابط‌م با واژه‌ها برای‌ت می‌گویم. از این‌که من کدام‌هایشان را دوست دارم بیشتر. از این‌که کدام‌هایشان بیش‌تر من را دوست دارند. از این‌که گاهی شب‌ها هم به‌هم فکر می‌کنیم — درون‌ریزی.
یک‌هو من با هُرم گرم می‌شوم. همان موقع که تو مخاطب خاص می‌شوی. و سوزانا زیر باران راه می‌رود.

یک‌هو من یادم می‌افتد شب‌های بارانی چه‌قدر می‌توانند ادامه داشته باشند.
یک‌هو من یادم می‌افتد صبح‌های بارانی چه‌قدر زیبا می‌توانند آغاز شوند.
یک‌هو من یادم می‌افتد زمین، باران، و کمی آرامش، چه‌قدر می‌تواند بخشنده باشد.

گاهی یادم بنداز،
این آلفا
- با همه‌ی ترس‌هایش، وسوسه‌هایش، درگذشته‌مانده‌گی‌هایش، و حرص‌هایش -
روزی
تمام می‌شود.
: )

16:48 پنجشنبه، 13 اکتبر 16

توجیه می‌کنم که توفیر چندانی ندارد که از روی اثر انگشت پیدا کنیم کسی را که سال‌های ۲۰۱۴، ۲۰۱۵ و ۲۰۱۶ زندگی را روی کروز-کنترل گذاشته. خودم هم می‌دانم شاید توجیه مذبوحانه‌ای باشد؛ اما بهترین گزینه‌ی موجود است. فرضاً هم که من تمام پنجره‌ها را ببندم و به صدای هوای محبوس شده در این استودیوی ۵۱۰ فوت مربع‌ای زل بزنم تا بتوانم «لحظه» را، آن‌طور که می گویند، به چنگ بیاورم…
خُب؟
بعدش؟

شرط می‌بندم شبِ قبل از خواب‌ای که همه‌ی این دنیا(یی که درش زندگی می‌کنم) رؤیایِ درونِ آن خواب است، من به یک رستورانِ کاملاً کلاسیک با پرده‌ها و گارسون‌های مشکی در نیویورک رفته‌ام. تنها. بعد هیچ استرسی هم از بابت دیر شدن، یا تلفظ ناصحیح واژه‌های منو، یا بلد نبودن آداب تمام انگلیسی خوردن غذا، یا گیر افتادن با دهان پر هنگامِ ساختِ خنده‌ی تصنعّی ِ در پاسخ به چک کردن ناگهانیِ گارسون میز از بابت «ایز اوری‌ثینگ اوکی» هر چهار دقیقه و سی‌ثانیه با شروع از سرو غذا، نداشته‌ام. برای خودم هم یک پرس میگوی سالم، یک سالاد سزار، و یک لیوان شراب تیره‌ی تیره‌ی تیره که به مدت یک ساعت و بیست دقیقه هر ده دقیقه یک‌بار تمدید بشود سفارش داده‌ام. با موسیقی زنده‌ی پیانوی رستوران و موهای خاکستریِ طبیعیِ نوازنده هم ارتباط برقرار کرده‌ام چون تنها وقتی که چشم‌تو‌چشم شدیم خیلی طبیعی لب‌خند زد و رساند که از زندگی‌اش راضی است و دلیل پیانو زدن‌ش فقط لذت بردن از ساخت و انتقال‌ِ احساس خوشی به هم‌نوعان‌ش است و بس. آخرش هم انعام عادی ۱۷ درصد داده‌ام. و بعد با یک تاکسی زرد رنگ مستقیم آمده‌ام هتل و بدون این‌که دو سه دقیقه‌ی‌ آخر را یادم بیاید افتاده‌ام روی ملافه‌های سفید و تا کرده به‌زیرِ تشکِ تخت هتل.

شرط می‌بندم وقتی بی‌دار بشوم، اولین چیزی که دلم برایش تنگ بشود تایپ کردن آدرس blog.horm.org خواهد بود. فکر نکنم آن‌قدر دیوانه باشم که بعد از بی‌داری این‌کار را بکنم. شاید هم، اگر به دوستی کسی بگویم و بخندد و تشویق شوم، این‌کار رو بکنم و ببینم به مبلغ ۲۵۰۰ دلار قابل فروش است دامنه‌ی horm.org. و خب من احتمالاً کارهای مهم‌تری در زندگی دارم تا نوشته‌ی یک مشت خزعبلات به‌مدت ۱۲ سال؛ حکماً.

شرط می‌بندم تمام تلاشم را خواهم کرد تا یادم برود. تا به توجیه کردنِ خودم ادامه بدهم که نیویورک جای این ملق‌بازی‌ها نیست. به خودم ادامه بدهم که دنیا ساخته شده برای دویدن، آن‌هم طوری که کسی نفهمد با چه سرعتی و در چه جهتی داری می‌دوی و نفس‌نفس‌زدن‌های متوالی‌ات را نبیند. کسی یعنی همه، یعنی خودت هم. و به خودم ادامه بدهم که اگر گردنم را ۱۸۰ درجه بچرخانم و یاد کودکی‌هایم بیافتم، ممکن‌است از روبه‌رو تصادف کنم. به خودم ادامه بدهم. ادامه بدهم. بدهم. بدهم.
به خودم.

و شاید از ترس دوباره رخ‌دادن‌ش، مشروب خوردن را هم ترک کنم دیگر.

مهم‌ترین مزیّتِ نوشتن اتوبیوگرافی، جدای از اعترافات روزمره، این‌ست که سال‌ها بعد لازم نیست با هیجان بسیار بالا گذشته‌ی کاملاً عادی را برای دوستان کاملاً عادی که کاملاً عادی دارند گوش می‌دهند، صد بار تعریف کنی. اصلاً لازم نیست تعریف کنی. کسی اگر آن‌قدر بی‌کار باشد می‌رود می‌خواند. و بدون شک بی‌کارترینِ همه‌ی آن‌ها خود نویسنده است.

اما، به عقب که برگردیم خیلی از چیزهایی که در زمان خودشان یونیک بوده‌اند، واقعاً کاملاً عادی به‌نظر می‌آیند. و اگر خوش‌شانس باشیم و همین تابع را به‌صورت معکوس در مورد آینده هم اجرا کنیم، احتمال دارد که همین آینده‌ای که الآن دارد کاملاً عادی به‌نظر می‌آید، در زمان خودش حسابی هم یونیک بشود!

تحلیل‌های بی‌ربطِ من به‌کنار، قطعاً دز زندگی چیزهایی باید باشند که سبک و نوعِ یونیک بودن‌شان هم به‌خودیِ‌خود یونیک باشد.
مثل روزهایی که من آن‌قدر می‌ترسم تا روز، به خودیِ خود، شب می‌شود.
مثل شب‌هایی که تو، و همه‌ی مردم شهر، می‌خوابید و من آرام آرام پنجره‌ها را کمی باز می‌کنم و با جذب حداقلیِ اکسیژن ورودی از درز پنجره، شروع به نوشتن می‌کنم…

01:56 پنجشنبه، 13 اکتبر 16

از ترس‌های‌م خیلی بی‌پروا سخن می‌گویم،
چون‌آن فاحشه‌ی باکره‌ی ۴۰ ساله‌ای که به این باور رسیده
که چیزی برای از دست دادن ندارد؛
و همه‌ی چیزایی که ارزش‌داشته را همین حالایش هم از دست داده؛
و همه‌ی چیزهایی که برای‌ش باقی مانده، همه …
همه‌شان…

نمی‌توانم تمرکز کنم روی به یاد آوردن (یا حتی حدس زدن) این‌که آیا تاکنون ملتفت شده‌ای که وقت‌هایی که سردم می‌شود نباید الزاماً قسم بخورم که سردم است تا باور کنی، یا نه؟ البته چندان هم مهم نیست. بزرگ‌ترین درد انسان همان عادت کردن به درد است — بعدش دیگر سرازیری است… و وای بر روزی که دردها را توی صورت آدم یادآوری کنند.

دردهای سردی‌های گذشته،
سردی‌های دردهای گذشته،
عادت…

نکند این نیلوفرهایِ آبیِ چمباتمه‌زده روی مُردآب‌های گذشته را کسی تابه‌حال توجیه نکرده که رسالت‌شان، حتی به نوبه خودشان، می‌تواند مشتاقانه و خلاقانه هم باشد؟ نه؟ واقعاً؟!
امان از رکود،
و دل‌بستن به تنگ‌ترین سوراخ‌های غیرقابل‌عبور،
خصوصاً وقتی یک ارزشِ نادرست اپیدمیک و عامیانه می‌شود.

دارد از من می‌رود…
یک‌جور بلیدینگ ناخواسته. یک‌جور بلیدینگ ناشی از فرسودگی. یک‌جور بلیدینگ کاملاً ناخواسته و به قول همه‌ی اطرافیان، کاملاً طبیعی که انگار من زودتر از بقیه مبتلا شده‌ام. یا من شاید حساس‌تر از بقیه شده‌ام. یا من دلم برای تمام سلول‌هایم که روزبه‌روز دفن می‌شوند تنگ می‌شود.
و از تک‌تک‌شان خداحافظی می‌کنم؛ اگر بشود.

دارد از من می‌رود…
و من یادم نمی‌آید، کجا. و من یادم نمی‌آید از کِی. و من یادم نمی‌آید چرا. و من مغزم بدجور سردش شده و باز ترسیده. و من مغزم می‌ترسد بیرون بریزد. و من مغزم از کپیتالیست‌ها و جبر زمانه و انتظارها و سرزنش‌ها می‌ترسد. و من بدجور گم می‌شوم باز در حین چرخش‌های گردآب‌گونه‌ی زندگی به‌دور خودم — رأس ساعت‌های ثابت.

دارد از من می‌رود…
و من فقط دلم تنگ می‌شود. و فراموشی ناشی از فرسودگی مغزم باعث می‌شود حتی نتوانم درست پیدا کنم که دلم برای چه‌چیزی تنگ شده دقیقاً… صرفاً تنگ… آن‌قدر تنگ که آخرین قطره‌اش هم می‌چکد و می‌رود.

همه‌ی سلول‌های باقی‌مانده‌ی مغز من از همین‌جا به همه‌ی سلول‌های ترسیده و لال‌شده و رو به افولِ پست شب‌بخیر می‌گویند.
و خداحافظی…

Aidin, somehow, is a real legal guy, a regular guy; and nothing more, and nothing less.