| I am tired, I am tired, I am tired, I am tired, I am tired, I am tired... | |
|
|
داریم به پست ترین قسمت زندگی مقدسمان نزدیک می شویم
درست مثل تو وقتی که خال گوشتی روی گونه چپت را می خارانی □ □ □ همیشه در زندگی مسیرهایی هست به عرض یک نفر، یا من یا تو... یایی به بزرگی همه ی ما بودنمان... □ □ □ و آن وقت ماسه ها دهن باز می کنند تا پاهای من را در آغوش بگیرند... آهای ماسه ها، ماسه های کوچولوی ریز دندان دراز، پاهای من سمی نیستند... |
| 11:39 PM |
| Ode to out lost civilization | |
|
|
If we meet & I say "Hi", that's a salutation.
|
| 4:54 PM |
| twice upon a remembrance | |
|
|
گفتم که...
جیرجیرک ها کارشون اینه که، اون قدر وق می زنن تا دو تا بشن... بعد اون قدر وق می زنن تا یکی بشن... بعد اون قدر وق می زنن تا دو تا بشن... بعد دوباره اون قدر وق می زنن تا یکی بشن... بعد بازم اون قدر وق می زنن تا دو تا بشن... بعدش دوباره اون قدر وق می زنن تا یکی بشن... بعد دوباره اون قدر وق می زنن تا دو تا بشن... بعدش باز اون قدر وق می زنن تا یکی بشن... بعد اون قدر وق می زنن تا دو تا بشن... بعد دوباره اون قدر وق می زنن تا یکی بشن... بعد له می شن... یعنی اون قدر ضعیف می شن که حتی در اثر سنگینی هوای گرم بالای سرشون هم له می شن... چه برسه به این که یه تریلی گنده از روشون رد شه... می فهمی که؟ |
| 12:59 AM |
| no need to emphasize... we have lost... | |
|
|
یادش به خیر...
There's just too much that time can not erase... □ □ □
|
| 9:51 PM |
| Urn | |
|
|
ماه پیشونی تو قصه،
فکر بیداری تو خوابه... خورشید هفت آسمون نیست، عکس خورشید توی آبه... |
| 8:50 PM |
| I know what I want | |
|
|
خب حق داره بیچاره،
طراوت وظیفه ی ما برای جبران ارتزاق الهیست... پ.ن. مثل انجام وظیفه ی قورباغه های برکه که در برابرشان عاجزیم... □ □ □ سلاخ نگاه کرد قناری نگاه کرد سلاخ چشمهایش خیس شد... قناری چشمهایش خیس شد... قناری دستش را دراز کرد... تق! □ □ □ برای ما یک شب سجود سبز محبت را چنان صریح ادا کرد که ما به عاطفه خاک دست کشیدیم مثل یک سطل آب تازه شدیم. |
| 12:26 AM |
| dedicated to the real fan of Schi.. | |
|
|
وقتی پشت سرمان باران سنگ می بارد،
می توانیم مطمئن باشیم جادوگر بزرگ روی ابرها نشسته و گریه های خدا را سنگ می کند... □ □ □ اوه، اینجا نه پارکه... نه لعنتی... اینجا جاییه که از این به بعد وقتی دم درش می مونم، می تونم مطمئن باشم یکی می یاد... □ □ □ بعد پیامبر ادامه داد، خدا هم وقتی تنها می شه، یه گوشه می شینه و سیگار می کشه... بعد همه رفتن و من تو چشاش زل زدم... بعد ادامه داد: می دونی پسرم، البته پیامبر ها هم دلشون می گیره... بعد من هم رفتم... ... شنیدم که داد می زد البته خوشبختانه پیامبرها حق دعاکردن دارن... □ □ □ کوچولوی مو فرفری خواب آلود، وقتایی که وبلاگ می خونه، گریه می کنه... کوچولوی مو فرفری خواب آلود، زیاد به معنای قورباغه های سبز آشنا نیست... شاید چون تا حالا تو برکه نخوابیده... کوچولوی مو فرفری خواب آلود، همیشه قبل از رفتن به محل کارش، یه طناب دور کمرش می بنده تا بتونه خیلی سریع برگرده خونه... کوچولوی مو فرفری خواب آلود، اوه... کوچولوی مو فرفری خواب آلود عزیز به خاطر همه چیز ازت ممنونم... |
| 12:03 AM |
| and a cool deal of life for me, and its all good | |
|
|
من سردم است
من سردم است و انگار هیچ وقت گرم نخواهم شد ای یار، ای یگانه ترین یار آن شراب مگر چند ساله بود؟ نگاه کن که در این جا زمان چه وزنی دارد و ماهیان چگونه گوشت های مرا می جوند چرا مرا همیشه در ته دریا نگاه می داری؟ |
| 1:26 AM |
| I hope you see the sun, someday in the darkness | |
|
|
از این مار پلاستیکی ها که مثل مارهای واقعی راه می رن و کلی پوستای خوشگل خوشگل می ندازن...
مثل مارهای واقعی، باید همیشه از دم بگیریشون چون اگه پشت گردنشون بگیری، نیشت می زنن... مثل مارهای واقعی، فکشون رو صد تا باز می کنن تا موش بخورن بعد از گلوشون که نمی ره پایین کلی کبود می شن... مثل مارهای واقعی، نیششون رو می لرزون و چشمک می زنن بعد تا بری پیششون تو یه چشم به هم زدن می خورنت... ... اه، عجب احمقی هستیا... مگه تا حالا آدم پلاستیکی ندیدی؟ |
| 8:53 PM |
| you know, no title should be placed here. pay attention pal | |
|
|
اون وقتها اورکات اختراع نشده بود تا قناری کوچک و سلاخ تو hot-list هم بیفتن...
□ □ □ کلاغه به خونهاش نرسید... خودش خیلی دوست داشت برسه ولی ... ... میفهمی که؟ ... اقتضای شرایط بود... □ □ □ من سیاه و سفید شدهام... من میتوانم contrastم را بیشتر کنم... من میتوانم از همهی سایههای همهی درختهای بلند کوچه رد بشوم، بدوم... من میتوانم GIF دو رنگ بشوم... اما من سیاه و سفید شدهام... ... می فهمی که؟ چیزی تو مایههای همون زرد خودمون ولی خیلی سیاهترش... دقیقاً مثل ZWNJ ،Zero Width Non-Joiner، که فقط وقتهایی که حوصلهاش را ندارم باید ازش بهره بگیرم... □ □ □ نه، نه... مشکل پاهام نیست... دستهام داره روز به روز درازتر و درازتر میشه... انگار نه انگار که دو هفته دیگه من امتحان دارم... این آخر عمری هم خدا بازیش گرفته... شبا که میخوابم مییاد روم drag میکنه... بعد صبحها که پا میشم بالشم خیس میشه... یادمه میگفت: «همهاش یه جوب باریکه، کافیه یه پاتو دراز کنی و بپری ازش...» اما اصلاً فکر نمیکرد ممکنه دستام به کف جوب گیر کنه... کسی نمییاد کمک کنه اینا رو از پشت بوم آویزون کنیم تا بتونیم با خیال راحت دعا کنیم؟ □ □ □ پ.ن. ...می فهمی که؟ داریم تبخیر می شیم... این جوری دیگه مجبور نیستیم هر روز scrapbook ها مون رو پاک کنیم... It's a new turn on a blue day
|
| 12:37 PM |
| PS. we should be together too | |
|
|
قناری کوچکی می گریست
به سلاخی دل بسته بود |
| 10:22 AM |
| there is a flame over you and me | |
|
|
سلاخی می گريست
به قناری کوچکی دل بسته بود |
| 3:43 AM |
| The only DQed member is me | |
|
|
این اولین و سادهترین قانون Age Of Empires است:
You're victorious as soon as you defeat all of your enemies. □ □ □ شرط میبندم تا الآن باغچه نداشته اید تا معنی دلتنگی را بفهمید... باورم نمیشد اما باغچهی خانهی ما هنوز هم قاصدک دارد... هنوز هم قاصدکهایش photogenic می ایستند و لبخند میزنند... هنوز هم قاصدکها موقع عکس انداختن دندانهای ترک برداشتهشان را بهرخ یکدیگر میکشند و رو به غروب موهای همدیگر را شانه میکنند... ... من به خانه باز گشتهام تا دوباره از قاصدکها عکس بگیرم... قاصدکهایی که هیچ وقت نمیروند و هیچ وقت قبل از رفتن گریه نمیکنند... □ □ □ اینجا نزدیک دشت است... اینجا مزرعههای علفهای هرز تا امتداد مشرق ملکوت ادامه دارند... اینجا مزرعههای علفهای هرز تا امتداد مغرب ملکوت ادامه دارند... خورشید روی علفهای هرز ولو میشود... برایش علفهای هرز فرقی با گندم ندارند... گرسنگی آدمها چه ربطی به خاک طلایی دارد؟ ... اینجا خود دشت است... |
| 8:42 PM |
| 5x5 stone wall, fluorescents and question mark | |
|
|
I don't go to school on fridays, too |
| 12:53 AM |
| You know you dont know | |
|
|
شاید حق با او باشد... ما یک ژوکر کم داریم...
یا حداقل یک احمقی که نقش جوکر را بازی کند... یا یک دیوانهی بیکاری که آنقدر احمق باشد که تقاضای ما را بپذیرد و چند ساعتی ژوکر ما شود... یا یک .... اوه البته این بازی یک نفره هم نیست... فکر کنم بهتر است خودم ژوکر بمانم... □ □ □ خیلی احمقی که حتی نمی توانی برای یک روز هم که شده، فرق ژوکر شدن و ژوکر آفریده شدن را بفهمی... |
| 9:22 PM |
| I will go to school this friday | |
|
|
چشمهایش
آسمان دیوانگی امید به طلوع □ □ □ باد نگاه لذت سرشار شدن □ □ □ لمس جمعه های تکرار نشونده دستهایش پ.ن هیچ وقت بین چشم ها و دست هایش این قدر فاصله نبوده است... |
| 8:30 PM |
| new urland... congratulations | |
|
|
جزیره
سوار کشتی ات می شوی، کشتی تو را به همه جا خواهد برد، دریا طوفانی است و تو خسته ای...جزیره ای را پیدا می کنی... اینجا سرزمین پریان است، پریان مهربانی که هر شب رقص کنان برای تو آواز می خوانند ... چند روز می گذرد، حالت بهتر شده است، سوار کشتی می شوی. دریا باز طوفانی خواهد شد، تو به جزیره ای دیگر در میان طوفان ها می رسی، جزیره ای با کاخ های بزرگ و خوردنی های فراوان...چند روز می گذرد، تو دیگر گرسنه نیستی ... سوار کشتی ات می شوی ... موج ها تو را به سرزمین دیگری خواهند برد .. تو اکنون در سرزمین درختانی ... همیشه درختان را دوست داشتی. روزهای زیادی را آن جا می گذرانی...خسته می شوی، درخت ها برایت تکراری شده اند، تو می روی ... سوار کشتی ات می شوی و باز می روی...جزیره های زیادی را می بینی؛آنها را دوست داری ولی همه شان تو را زود خسته می کنند... سوار کشتی ات می شوی؛می خوابی، سکان را ول کرده ای... شاید چون دیگر هیچ جزیره ای را نمی شناسی و از همه چیز خسته ای... باد تو را خواهد برد، موج ها کشتی ات را به سوی سرزمین بی آب و علفی می برند ... جزیره را مه غلیظی فرا گرفته است، به کلبه ای می رسی، در را باز می کنی و روی تنها تخت کلبه می افتی...حالا بیدار شده ای ... پشتت را نگاه کن... من آن جا ایستاده ام؛ با همان لباسی که همیشه دوست داشتی..با همان بوی عطری که مستت می کند ... تو آرام شده ای و از پنجره ی کلبه به آسمان نگاه می کنی ... تو باز هم به جزیره ی پریان خواهی رفت ... به جزیره ی کاخ های زیبا و خوردنی های زیاد ... به جزیره ی درختان و ... اما این بار می دانی که جزیره ای داری که از آن جا آسمان پیداست .. جزیره ای که تا ابد برای توست .... جزیره ای که تا ابد برای ماست .... |
| 9:51 PM |
| myland | |
|
|
هی با شما هستم،
جزیره ی من به هیچ وجه فروشی نیست... جزیره ی من، با همه ی تنهایی و رطوبتش، جزیره ی من است... و من، منصفانه، بهش این اجازه را می دهم که او هم در وبلاگش من را مال خودش معرفی کند... چه فرقی دارد؟ جزیره جزیره است و آدم آدم... امیدوارم من هم فروشی نباشم... |
| 1:42 AM |
| make fake face | |
|
|
هنوز یادت هست؟
|
| 7:50 PM |
| created... dealed... lost... | |
|
|
از همان اولین روزی که به این سیاره قدم گذاشتیم
گم شدیم... یادم هست روبرویمان باد بود، آب بود، نور هم، هم چنان سرشار از خاک بود... ما هنوز هم پیدا نشده ایم... یادم هست می گفت زیرزمین خانه مادربزرگش، نورش خاک دارد... ما در زیر زمین خانه مادربزرگش اما آفریده نشدیم، ما آزاد آفریده شدیم - به همین هم افتخار می کنیم - ما در گوشه های مسطح همین کره خاکی آفریده شدیم... ما هنوز هم معتقدیم که آزاد آفریده شدیم... ما... آزاد... آفریده... آزاد.. آفریده... آزاد... اوه می فهمید؟ |
| 7:31 PM |
| but it does not mean a thing to me | |
|
|
ما همچنان پوست می اندازیم...
□ □ □ ما وقتی زیاد راه می رویم و یاوه می بافیم، دست هایمان دراز می شوند... آن وقت است که دعا کردن برایمان قدری مشکل می شود... □ □ □ ما وقتی زیاد دعا می کنیم و یاوه می بافیم، پاهایمان کوتاه می شوند... آن وقت است که راه رفتن برایمان قدری مشکل می شود... |
| 1:23 AM |
| ...z gone | |
|
|
لی لی لی لی لی لی لی لی حوضک
مرغک اومد آب بخوره افتاد تو حوضک .... □ □ □ اما گفته بود هیچ وقت نمی افته... مرغک بی عرضه ی بی انصاف... □ □ □ حالا که افتاد چرا هیچ کی درش نمی یاره؟ مرغک بیچاره ی بی fan ... |
| 12:31 AM |
| cut -d happiness -f 0 | wc | |
|
|
دستش را که بالا برد،
پاییز شد... پس به نام شب خوابید، لبخند زد، و خوابید... |
| 3:35 PM |
| blackhole... whitehole... hole... | |
|
|
I feel I know you
I see you feel for me
□ □ □ ...
|
| 2:02 PM |
| S-cape | |
|
|
بعد دوتایی از آن بالا پرت می شویم پایین و هیچ کس هم جسدمان را پیدا نمی کند...
... آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآ... |
| 1:38 PM |
| Froged frog... | |
|
|
قورباغه ی قصه ی ما
وقتی به اندازه ی کافی به دریاچه نگاه کرد، مصمم شد تا دنبال موجودی بگرده که به اندازه ی خودش زشت باشه و ساده و احمق... □ □ □ قورباغه ی قصه ی ما حرفی برای گفتن نداشت... پس به جستجوش ادامه داد... □ □ □ قورباغه ی قصه ی ما یه روز تو آب دریاچه افتاد و غرق شد... مطمئنآ اون روز هوا بارونی نبوده... چون وقتی جنازه اش رو پیدا کردن، داشت می خندید.... |
| 2:36 AM |
| I love you, I enliven you... | |
|
|
ای هم قبیله،
به اعماق جنگل که رسیدی چشم هایت را ببند و برایمان خاطره بچین... □ □ □ به اعماق جنگل رسیده ایم، چشم هایمان - از فرط خستگی - بسته نمی شود داس...؟ اوه، کسی همراهش داس نیاورده است؟ □ □ □ خاطره ی اولین باری که به جنگل رفتیم پشت چشمهایمان جا خوش کرده است... لطفآ اسمتان را بالای تقاضانامه هاتان بنویسید... |
| 2:29 AM |
| The End. | |
|
|
... then the me cried bloody:
|
| 3:24 PM |
| apple, an apple, an apple for me, an apple for me | |
|
|
موج،
من، من و تو و ما، سه تایی... □ □ □ می نشینیم روی صندلی مان، لب ساحل... موج برایمان صدف جمع می کند من صدف ها را بر می دارم... بعد آن قدر نگاهشان می کنیم تا... □ □ □ نه! به هیچ وجه فکر نکنید دارد عاشقانه می شود... ما هنوز هم به خودمان مربوطیم... ما هنوز هم وقتی صورتمان را به ماسه ها می مالیم دنبال بوی سیب میگردیم... |
| 1:33 PM |
| Not gonna get us | |
|
|
|
| 1:23 PM |
| V | |
|
|