while (1) do;



دفعه‌ی اولی که پیرمرد مُرد،
هنوز خیلی جوان بود…

□ □ □

دفعه‌ی آخری که پیرمرد مُرد
هنوز خیلی جوان بود...

□ □ □

پیرمرد نمرده است!
صدا، صدا، صدا



صدا می آید، صدایی زیبا،
این صدای زیبا از کوه‌ها عبور کرده
و از دریاها و جنگل‌ها گذشته است
این صدا از دورترین نقطه می‌آید،
از دورترین نقطه‌ی جهان
این صدای زیبا صدای کیست؟
صدای چیست؟
از کجا می‌آید و به کجا می‌رود؟
این صدا مال هر چه باشد،
از هر جا که بیاید و به هر جا که برود
واقعاً زیباست.

نویسنده: یک خانم کوچولوی مهربون ده ساله
Itz hard 2 believe



قسمتان نمی‌دهم
اما برایم دعا کنید،
البته نه آن‌قدر که مدیون‌تان شوم…

آخر فقط شش شب باقی مانده است.
و بعد از آن احتمالاً سرنوشت من برای بار دوم در زندگی رقم خواهد خورد.

□ □ □

شاید بتوان این را جنون نامید
که یه هفته تمام روزی 10، 12 ساعت آهنگ moonlight and vodka ی کریس دی برگ را گوش بدهی...

اما مسلماً جنون واقعی وقتی است
که بعد از شش ماه گوش ندادن آهنگ مذکور
زیر دوش حمام، دقیقاً همان آهنگ در وجودت زمزمه شود...

□ □ □

می گویند:
«روایت است که شب را طلسم می‌شکند»
فکر می‌کنم...

قبول کنید که احمقانه است دیگر...
حتی من هم فکر نمی‌کردم که راوی‌ها هم این‌قدر احمق باشند...
و بی احساس...
گافی به بزرگی دنیا



فاحشه‌های وفادار،
درست است که از درخت بالا نمی‌روند
تا برای ما نارگیل بچینند،
اما قبل از هر ارتزاق
طلب استغفار می‌کنند
و در گوش خودشان می‌گویند
که ما را دوست دارند ...
با گهرهای فراوان



شاید دقیقآ اولین بدبختی ما این باشه که به زور به دنیا می آیم.

□ □ □

یکی از بدبختی‌های دل‌چسب من اینه که برای خوش‌بخت شدن هم باید دعا کنم. اما بدون این‌که دعا کنم، بدبخت می‌شم...
و بزرگترین خوش‌بختیم اینه که هر وقت بخوام می‌تونم جلوی سیل عظیم خوش‌بختی‌های زندگی رو بگیرم...

□ □ □

واقعاً خوشگله... زیبایی کامل با یک ذره عدم هماهنگی که باعث بشه توی تولید انبوه خسته‌کننده نباشه و حس خلاقیت و کنجکاوی بیننده رو تحریک کنه... درست مثل یه درخت سیب...

□ □ □

و دختر آفتاب دستش رو دراز کرد تا برسه به ماه...
...
حیف شد...
نزدیک بود اولین قصه‌ی بدون پایان آدم‌ها ساخته بشه...
یک ترایپود دیگر



.Once upon a time, they lived happily ever after

□ □ □

همیشه که نه اما غالبآ فقط یه استارت لازم داره. مال من رو اکثرا این یا این می‌زنه...

□ □ □

اگه یه کم بزرگتر بود، حتی از مال تو هم بزرگتر...

□ □ □

پی نوشت: درست مثل این می‌مونه که موقع نوشتن HTML به این فکر کنی که دست راستت اونیه که انگشت اشاره‌اش سیاه شده...
باز



- آیدین
- جون دلم؟
- چرا جدیدآ یه جوری می نویسی؟
- چه جوری عزیزم؟
- نمی‌دونم، یه جورایی سرد، خشن... نه به اون معنی البته... اما خب... تو بعضی از پست‌هات انگار خودت نیستی؛ انگار به زور سعی کردی بنویسی و صرفآ خواستی بنویسی تا نوشته‌باشی!
- اوه! جداً؟!
- خب نظر من اینه... انگار اون موقع‌ها هدفت از نوشتن فرق کرده... اصلآ انگار داری تو یه وبلاگ دیگه می‌نویسی...
- ممم... شاید... اما خب فلم... من همیشه توی یه مود ثابت که نیستم عزیزم... بعضی وقت‌ها خسته می‌شم... بعضی وقت‌ها دلم می‌خواد از همه محدودیت‌ها رها شم...
- نه، اصلاً بحث این نیست!... ببین... من می‌گم... اصلآ من نه، پدولا می‌گه، تو مگه برای کس دیگه‌ای به‌جز خودت می نویسی؟
- مسلمآ نه... چون اون‌قدر خودخواه هستم که برای هیچ‌ کسی به‌جز خودم ارزش قائل نباشم...
- من و پدولا هم این‌ رو می‌دونیم! خب، پس چرا...
- ببین فلم... بذار واضح برات بگم... من اگه این وبلاگ برام لذت شخصی نداشت، مصمئن باش هیچ وقت نمی‌نشستم کلی وقت صرف کنم سرش... و خب اگه برام منافع غیرشخصی هم داشت، مطمئن باش بلد بودم به اندازه‌ی کافی زیبا و جذابش کنم...
- !
- می دونی... ما آدم‌ها خیلی راحت بلدیم جر بزنیم... مخصوصاً تو چیزهایی که خیلی بهشون وابسته‌ایم... چیزایی که باعث می‌شن آدم‌های دیگه باهاشون ما رو آدم بهتری، بهتر طبق تعریف ما یا اون‌ها، بشناسن... و خب همین جرزنی هاست که باعث می‌شه لذت‌های ما، که شاید تنها وابستگی‌های ما به دنیا و جامعه باشن، تبدیل بشن به یه سری عادت تکراری...
- و وقتی همه‌شون عادت بشن؟
- مسلمآ بعضی‌هاشون می‌شن... مثل درس خوندن من... مثل تخیلی بودن تو (البته نه کاملاً) و مثل خیلی چیزهای دیگه توی زندگی روزمره که اوایلش ما ازشون لذت می بردیم اما کم‌کم چون فهمیدیم دیگران بهشون اهمیت می‌دن، تصمیم گرفتیم با هر کلکی هم که شده، بهتر اون‌ها را جلوه بدیم و حدوداً از حوزه‌ی اختیار به حوزه‌ی وظیفه‌ی زندگی ما اومدن... و خب خودت هم می‌دونی که اکثر لذت‌ها موقعی جلوه پیدا می‌کنن که اختیاری باشن و کشف بشن... درست مثل اینه که وقتی هوا کاملآ تاریک می‌شه، توی یه تاکسی که صد و بیست تا رو پر کرده و باد سر شب از پنجره ها می‌یاد تو و جلوت هم همه‌اش اتوبانه، دستت رو بکنی توی کیفت و با چشم‌های بسته به خودت SMS بزنی...
- ...
- آهان یادم رفت! تو پرسیدی که وقتی همه‌شون عادت بشن، چی می‌شه؟
- آره!
- خب، این اوج بدبختیه... یا غرق می‌شی و تو افکار و نظرات دیگران خودت رو گم می‌کنی، یا به یه یأس شدید می‌رسی... اما خب، چیزی که تو زندگی آدم‌ها عرف هست و بیشتر از همه وجود دارد، یه دوره‌ی متناوب لذت، عادت، لذت، عادته...
- درست مثل یکی از دوستای دوستام که می گفت: چای بعد از سیگار، سیگار بعد از چای!
- آره! و تو الگوریتم‌های کامپیوتری هم وقتی یه رشته باینری رو فشرده می‌کنن، رشته‌هه تبدیل می‌شه به یه سری یک، بعدش یه سری صفر، بعدش یه سری یک، بعدش یه سری صفر...
- هاهاها! بازم تو ربطش بده به کامپیوتر...
- ...! ...
- ...
- امیدوارم هیچ‌وقت دلتنگی برات عادت نشه...
- من‌ هم...
می فهمی؟!



یه بانک هر چه‌قدر هم پول‌هاش کم باشه و پاره پوره،
بازم به بانکه...

یه اقیانوس هرچه‌قدر هم آبش کم عمق باشه و شور ،
بازم یه اقیانوسه...

یه مامان‌بزرگ هر چه قدر هم بی ادب باشه و پیر،
بازم یه مامان‌بزرگه...

یه بلاگر هر چه‌قدرهم خسته باشه و بی‌حال،
بازم یه بلاگره...


اما من خیلی خسته‌ام... خیلی...
و فلمین هم...

و من ماندم و



گفتم: باشد؟
لبخندی زد و
رفت
.
.
.
نوشیدنی خنک



اکثر قربانیان این حادثه را
زنان و کودکان غیرنظامی
تشکیل می دادند.
مرزهایی که...



قرن ما شاعر اگر داشت که
کبوتر با کبوتر، باز با باز
نبود
شعار پرواز
عدالت



یکی سهم من، یکی سهم تو...
یکی سهم من، یکی سهم تو...
...
پس خدا کی سهم ما را می دهد؟!

□ □ □

یکی سهم من، یکی سهم خدا...
یکی سهم من، یکی سهم خدا...
...
چرا تموم شد؟!

□ □ □

یکی سهم تو، یکی سهم خدا...
یکی سهم تو، یکی سهم خدا...
...
آخریشم مال تو...
یک من، یک زندگی



سر اومد زمستون، شکفته بهارون
گل سرخ خورشید باز اومد و شب شد گریزون...

کوه‌ها لاله‌زارن، لاله‌ها بیدارن
رو کوه‌ها دارن گل گل گل، آفتابُ می کارن...

□ □ □

زمستون، بهار، تابستون، پاییز، زمستون...
زمستون، بهار، زمستون، تابستون، زمستون، پاییز، زمستون، زمستون...
زمستون، بهار، زمستون...
زمستون، زمستون...

□ □ □

ظهر تابستون، سرمای زمستون...
تو، من، تو...
من، من، تو...
من، من، من...
باشد، این یکی هم سهم تو...

□ □ □

صبر کنید، دارد یادم می آید؛
یکی به من گفته بود امروز باید بمیرم،
و من محکومم که زیر تمام قول هایم بزنم...
ambiguity



کدام احمقی گفته است:
برای باور بودن
کسی باید باشه باید؟

پی نوشت:
کدام احمقی می نشیند ببیند
کی چی گفته است؟

پی پی نوشت:
کدام احمقی می خواهد،
بودن را باور کند؟!
قدغن...



تو قدغن، من قدغن...
remembrance



دقیقآ یک سال پیش،
می توانستم،
تا صبح نخوابیدم،
می خواستم،
تا صبح نخوابیدم
...

امشب،
می خوابم،
نمی خواهم،
می خوابم،
نمی توانم
...

آمین.
The vision



طبق معمول، پرده بالا می‌رود. شاید چون پرده‌ی پایین آمده چاره‌ی دیگری ندارد. مرد جوانی بدون پیراهن با و با دستان بسته و چشمهای پوشیده شده روی زمین نشسته است. به چیزهای نامفهومی فکر می‌کند. زخم‌ها و کبودی‌هایی روی بدنش دیده می‌شود. دو مرد با چوب‌های میخ‌داری وارد می‌شوند. فریاد می‌زنند و به سمت مرد جوان می‌آیند. به نزدیکی او که می‌رسند، یک‌شان با لگد صربه ای به پهلوی او وارد می کندو دیگری چوبش را بالا می‌برد...
- «عزیزم این چرت و پرت‌ها چیه نگاه می‌کنی؟»

پرده‌ای در کار نیست که بالا برود. نوجوان خسته‌ای که صورتش شطرنجی شده است به سمت سنگر می رود. اسلحه‌ی یکی از نیروی‌های کشته شده‌ی دشمن را برداشته است. ایمان دارد که برای وطنش می‌جنگد. ایمانش هم شطرنجی شده است...
- «خوابت می یاد، خوشگلم؟»

این‌جا آخر خط بود. این را در کتاب مقدس نوشته‌ بودند. ما آخرین قربانیان این واقعه‌ی تلخ بودیم. این را اما در کتاب مقدس ننوشته بودند. شاید چون فکر کرده بوده‌اند که اگر بنویسند، ما جا می‌زنیم. شاید چون درست فکر کرده بودند. حتی جاسوسان دشمن هم می دانستند که این‌جا آخر خط است. بدشانسی ما این بود که چند روز بعد از مراسم تیرباران ما، پیمان صلح برقرار شد. بدشانسی اعظم ما اما، این بود که هنگام تصویربرداری از مراسم، برق‌ها رفت. و نام ما، بدون هیچ فیلم مستندی، به میهن بازگشت.
- « شب به‌خیر عزیزدلم»
غفلت



و آن‌گاه پروردگار بر بنده‌اش فرمود:
« بدان و آگاه باش که من حتی یک شب را هم از تو نخواهم دزدید پس هماره بنویس به نام خداوندی که تو را آفرید... »

و شهرزاد در جواب فرمانشان گفته بود:
« هزار و یک شب... حتی یک شب را هم از شما نخواهم دیدید... مرگ باد مرا اگر خواب بر چشمانم بیاید... »

و سی ‌مرغ تنها مرغانی بودند که با خود عهد کردند:
« حتی یک شب را هم از خودمان نخواهیم دزید. حتی یک قطره...»

و من،
ساده،
نرسیده، سبز، تاریک،
بایسته، پیوسته،
نجوا کردم:
« حتی یک شب را هم ...»
و خوابم برد...
نور



وقتی روبنسون خیلی جوان بود، خجالتی بود و می‌خواست در تاریکی عمل کند. اما چشم‌هایش را در تاریکی کاملآ باز نگه می‌داشت تا در پرتو نورهای ضعیفی که از پرده‌های کشیده شده به درون رسوخ می‌کرد، بتواند تا حدودی ببیند... بعدها نه فقط به نور عادت کرد، بلکه طالب آن بود. وقتی می‌دید که همراهش چشم‌هایش را می بندد، او را وا می‌داشت تا آن‌ها را باز کند. بعدآ یک روز با تعجب دریافت که در روشنایی عمل می‌کند البته با چشمانی بسته. او در ضمن یادآوری عمل می کرد...
تاریکی با چشم‌های باز...
روشنایی با چشم‌های باز...
روشنایی با چشم‌های بسته...
صفحه‌ی زندگی.

«میلان کوندرا، کتاب جاودانگی»

پی نوشت:
این متن انتخاب ناتاشا است. من که چیزی ازش نفهمیدم!
Graffito



I want to be what I was when I wanted to be what I am now.

رویای مضحک و من



دلم می خواست
زبانم آن قدر دراز می بود،
که می توانستم
همه موج هایت را لیس بزنم،
دریا... دریا... دریا...
حجم



و به حجمی خاموش، ساده، سرد
- که لبخند می زدم -
خاموش، ساده، سرد
لبخند زد...

گریه کرد،
لبخند زدم...

بد و بیراه گفت،
لبخند زدم...

فرباد زد،
لبخند زدم...

ساکت شد،
لبخند زدم...

و همچنان به من
- حجمی خاموش، ساده، سرد -
لبخند می زد،
و من گریه کردم...
کویر



چند وقت پیش جایی خواندم:
«اگر حرفی برای گفتن ندارید، چیزی هم ننویسید»
-- آیدین


چند وقتی هست، حرفی برای گفتن نداریم... نه من، نه آیدین، نه پدولا... زندگی روزمره بدجوری همه‌مان را گریبان‌گیر کرده است. هم من، هم آیدین، هم پدولا...
-- فلمین


من حرفی برای گفتن دارم... اما نه آیدین برایم می نویسدش، نه فلمین... خودم هم که نه دستی برای نوشتن دارم، نه قلمی...

-- پدولا
aura



Song: Aura
Band: .hack//SIGN
Length: 3:04
Size: 468KB




if you are near to the dark
I will tell you 'bout the sun
you are here, no escape
from my visions of the world
you will cry all alone
but it does not mean a thing to me
اگر به تاریکی نزدیک هستی
برایت از خورشید می گویم
تو اینجایی، هیچ گریزی نیست
از خیالاتم در دنیا
تو خواهی گریست، تنهای تنها
اما این هیچ معنایی برای من ندارد


knowing the song I will sing
till the darkness comes to sleep
come to me, I will tell
'bout the secret of the sun
it's in you, not in me
but it does not mean a thing to you
نغمه را می دانم، خواهم خواند
تا هنگامی که تاریکی به خواب برود
نزدیکتر بیا، تا برایت بگویم
راز خورشید را
که در توست، نه در من
اما این هیچ معنایی برای تو ندارد

the sun is in your eyes
the sun is in your ears
I hope you see the sun
someday in the darkness
خورشید در چشمان توست
خورشید در گوشهای توست
آرزو می کنم خورشید را ببینی
روزی در تاریکی

the sun is in your eyes
the sun is in your ears
but you can't see the sun
ever in the darkness
it does not much matter to me...
خورشید در چشمان توست
خورشید در گوشهای توست
ولی تو نمی توانی خورشید را ببینی
حتی در تاریکی
این هیچ معنایی برای من ندارد

ادامه...
استغاثه



شنیده ام، که حتی دلقک های پیر دربار هم قبل از خواب دعا می کرده اند.
دیده ام، که حتی کودکان بی سرپناه هم قبل از خواب دعا می کنند.
دعا کرده ام، که امشب باران بیاید تا کودک معصوم و شیطان همسایه دوباره قبل از خواب به اندازه کافی صدای شرشر باران را بشنود.

The beside photo is copyrighted to lindapuiatti.com, A talented and smart painter, whom I do appreciate her mails.
Here is the translation of the above paragraph into English, for dear Linda:

Beseeching
I have heard, that even old clowns of the court were blessing before the sleep.
I have seen, that even homeless children are blessing before the sleep.
I have blessed, that it rains tonight, then the naughty and innocent kid of neighbour, can hear the purl of rain enough before the sleep.


PS. exceptionally, for this post, leave your comments just in English.

Pocketbook



Song: Pocketboook
Singer: Cecilia Egan
Band: Still frogs... despite kisses
Length: 2:49
Size: 430KB




They strolled out one evening,
In search of a pocketbook,
It contents folded in two,
One found it, the pages were few,
And the cover was dampened by dew.

در یک بعدازظهر آنها مشغول گردش بودند،
در جستجوی یک کتابچه جیبی،
که از وسط دو تکه شده بود.
یک بخش آن را پیدا کردند، صفحاتش کم بود،
و جلدش توسط شبنم مرطوب شده بود...


The one who first saw it,
Claimed it his property,
In it he found some advice,
He departed in disguise,
The power's the thing that can buy.

کسی که اول آن را دید،
ادعا کرد که کتاب مال خودش است،
در آن اندرزهایی یافت،
و با لباس مبدل راهی شد.
قدرت چیزی است که می تواند بخرد...


They've run through the years,
In search of a butterfly,
The one that refuses to die,
"Live it easy", the pages advised,
But he liked to think they were lies.

سال های زیادی است که آن ها دویده اند،
در جستجوی یک پروانه،
پروانه ای که از مرگ سر باز می زند.
"آسان زندگی کن" صفحات نصیحت کردند.
اما او دوست داشت که فکر کند آن ها دروغ هستند.


The darkness would warn before dawn,
That black-inked big book of the world is a fraud.
تاریکی می خواست قبل از طلوع هشدار بدهد،
که کتاب سیاه - قلم بزرگ جهان یک نیرنگ است.


He returned to the town,
Near where the book was found,
Close to the sea in its pride,
It pounded the rocks with its tide,
He wondered if the words were not lies.
به شهر بازگشت،
نزدیک جایی که کتاب را یافته بود،
کنار دریایی که مغرورانه،
با موج هایش به صخره ها می کوبید.
او تعجب کرد که واژه ها دروغ نیستند.


Don't forget to send flowers,
You're a loser,
I'll remember, I'm your wife,
Take it easy defend you life,
And remember that I am your wife.
فراموش مکن که گلی بفرستی،
تو یک بازنده ای،
به خاطر خواهم داشت، من همسر تو هستم،
بی خیالش باش، از زندگیت مواظب کن،
و به یاد داشته باش که من همسرت هستم.


I strolled out one evening,
In search of a pocketbook,
Its contents folded in two,
It was empty then I know,
... That the lies were all true.
در یک بعدازظهر مشغول گردش بودم،
در جستجوی یک کتابچه جیبی،
که از وسط دو تکه شده بود.
خالی بود پس فهمیدم،
... تمامی دروغ ها راست بوده اند.

ادامه...
بیارام بانو



بیارام بانو، بیارام، بیارام بر تخت بزرگ برنجیم
بیارام بانو، بیارام، بیارام بر تخت بزرگ برنجیم
هر آن رنگی که در رویای خود داری
نشان خواهمت داد و فروغش را خود به چشم خواهی دید

بیارام بانو، بیارام، بیارام بر تخت بزرگ برنجیم
بمان بانو، بمان، بمان چندی در کنار مردت
تا سپیده سر رسد، بگذار ببینم که لبخند بر لبانش می‌نشانی
گرچه جامه‌ای چرکین به تن دارد، ولی پاک است دستانش
و تو بهترینِ همه ‌چیزهایی هستی که تاکنون دیده چشمانش

بمان بانو، بمان، بمان چندی در کنار مردت
چرا به انتظار بنشینی بیش از این جهان را که شروعی نهد
می‌توان سپیدتر دید آن‌چه سیاه می‌نماید
چرا به انتظار بنشینی بیش از این مردی را که دوستش می‌داری
هنگامی‌که ایستاده در برابرت

بیارام بانو، بیارام، بیارام بر تخت بزرگ برنجیم
بمان بانو، بمان، بمان مادامی‌ که شب در پیش‌ست
دوست دارم که چهره‌ات را در پرتو سپیده ببینم
دوست دارم که بر تو دست یابم شباهنگام
بمان بانو، بمان، بمان مادامی‌ که شب در پیش‌ست

باب دیلن
ترجمه: حامد حاتمی

از «قاصدک آنلاین»، نشریه دانشجویان ایرانی دانشگاه‌های تورنتو
اتاق من



اتاق من
این روزها
خیلی غریب است...

شاید چون زیادی به هم ریخته است
...
شاید چون زیادی به هم ریخته ام
...
توهم



موقرانه
- یک قهرمان را می گویم -
خواهد ایستاد

نگاهی به اطرافیان خواهد کرد
- یک قهرمان را می گویم -
خواهد خندید

هر چه باشد،
روزی
حتی او هم گریه خواهد کرد
- یک قهرمان را می گویم -

و آن وقت خواهد بود
که بهتر است دیگر او را قهرمان صدا نکنیم
- همان قهرمان را می گویم -
چشم بسته